بنی هاشم مشغول تجهیز پیکر پیامبر(ص) بودند که خبر بیعت با ابوبکر به آنان رسید. فضل بن عبّاس از خانه بیرون آمد و گفت: ای گروه قریش، با اغفال و پرده پوشی، خلافت از آن شما نمی شود. سزاوار خلافت ماییم نه شما؛ ما و صاحب ما علی(ع) به خلافت سزاوارتر است از شما.
وی نیز، چون جریان بیعت با ابوبکر را شنید، این اشعار را سرود:
ما کنْتُ اَحْسَبُ هذَا الاَمرَ مُنْصَرِفاً
عَنْ هاشمٍ ثُمَّ مِنها عَن اَبی الحَسَن
عَن اوَّلِ النّاسِ ایماناً و سابِقَه
وَ اَعْلَمِ النّاسِ بِالقُرآنِ وِ السُّنَن
وَ آخِرِ النّاسِ عَهداً بِالنَّبی وَ مَنْ
جِبریلُ عَونٌ لَهُ فی الغُسلِ وَالکفَن
مَنْ فیه ما فیهِم لا یمْترُونَ بِهِ
وَ لَیس فِی القَومِ ما فیهِ مِنَ الحَسَنِ
من هرگز گمان نمی کردم که کار خلافت از خاندان هاشم و خصوصاً از ابوالحسن [علی علیه السّلام] باز گرفته شود. زیرا ابوالحسن(ع) همان است که پیش از همه ایمان آورد و حُسن سابقه او را در اسلام کسی شک ندارد. از همه مردم به علوم قرآن و سنّت پیامبر(ص) داناتر است، و تنها کسی است که تا لحظات آخر عمرِ پیامبر(ص)، همچنان، ملازم خدمتش بود، تا آنجا که کار غسل و کفن رسول خدا(ص) را نیز به یاری جبرئیل انجام داد. صفات حمیده و فضائل معنوی دیگران را به تنهایی داراست، ولی دیگران از کمالات معنوی و مزایای اخلاقی او بی بهره اند[1] .
ابوبکر جوهری روایت کرده است:
سلمان و زبیر و انصار مایل بودند که با علی(ع) بیعت کنند. پس، چون با ابوبکر بیعت شد، سلمان فارسی گفت: به خیر کمی رسیدید و خلافت را گرفتید، ولی معدن خیر را از دست دادید. مرد سالمند را برگزیدید و خاندان پیامبر خود را رها کردید. اگر خلافت را در خاندان پیامبر می گذاشتید، حتی دو نفر با هم اختلاف پیدا نمی کردند و از میوه این درخت، هر چه بیشتر و گواراتر، سود می بردید[2] .
گفتار دیگر سلمان این بود که کردید و نکردید. یعنی اگر نمی کردید بهتر بود و کار صحیحی نبود که انجام دادید. اگر مسلمانان با علی(ع) بیعت می کردند، رحمت و برکات الهی، از هر سو، به آنان روی میآورد و سعادت و سیادت همه جانبه را به دست می آوردند[3] .
در آن هنگام که رسول خدا(ص) از دنیا رفت، ابوذر در مدینه نبود. وقتی رسید که ابوبکر زمام امور را به دست گرفته بود. وی در این باره گفت:
به چیز کمی رسیدید و به همان قناعت کردید و خاندان پیامبر(ص) را از دست دادید. چنانچه این کار را به اهل بیت پیامبرتان می سپردید، حتّی دو نفر به زیان شما با شما مخالفت نمی کردند[4] .
راوی می گوید: روزی گذرم به مسجد رسول خدا(ص) افتاد. دیدم مردی بر دو زانو نشسته است و چنان دردمندانه و به حسرت آه می کشد که گویی تمام دنیا مال او بوده و از دست داده است، و در آن حال می گفت: کردار قریش چه شگفت آور است که کار را از دست اهل بیت پیامبرشان دور ساختند، در حالی که اول کسی که ایمان آورد در میان ایشان است[5] .
نعمان بن عجلان، در جواب ابیات عمر و بن العاص، داستان سقیفه، قصیده ای سروده که چند بیت از آن نقل می شود: [6]
وَ قُلتُم حَرامٌ نَصْبُ سَعـدٍ وَ نَصْبُکم
عَتیـقَ بنَ عُثمـانَ حَلالٌ اَبابَکــرٍ
وَ کانَ هَوانــاً فی عَلِــی وَ اِنَّهُ
لاَ هلٌ لَهایا عَمـرْو مِنْ حَیث لا تَدری
وَصِیِّ النَّبی المُصطفــی وابْن عَمّهِ
و قاتِلِ فُرْســانِ الضَّلالَه و الکفْـرِ
فَلَوْلا اتقـاءُ اللهِ لَمْ تَذْهَبُوا بِهــا
وِلکـنَّ هذَا الخَیـْرَ أَجْمَـعُ لِلصَّـبر[7] .
شما گفتید که نصب سعد (بن عُباده) به خلافت حرام است و نصب ابوبکر صحیح و حلال است. خواسته ما علی(ع) بود. علی سزاوار این کار بود، زیرا وصّی پیامبر(ص) و پسر عَمّ او بود؛ هم او که دلاوران گمراهی و کفر را کشته بود. پس، اگر ترس از خدا نبود، هرگز صاحب این امر نمی شدید، لیکن این خیر (= اسلام) با صبر مناسب تر آمد.
وی، در کنار قبر پیامبر(ص)، این اشعار را خواند:
قَدْ کانَ بَعْدَک أَنباءٌ و هَنْبثـَه
لَو کنتَ شاهِدَها لَمْ تَکثُر الخُطبُ
اِنّا فَقَدْناک فَقْدَالأَرضِ و ابِلَها
فَاْختَلَّ قَوْمُک فَاشْهَدْهُمْ وَلا تَغِب[8] .
پس از تو، ای پیامبر، گفت وگوها و حوادثی مهم روی داد که، اگر تو زنده می بودی، هرگز این همه گرفتاری پیدا نمی شد. همچون زمینی که باران به آن نرسد و طراوت و حیات خود را از دست بدهد، تو از میان ما رفتی و مردم فاسد و تباه شدند. ای پیامبر، ایشان را بنگر و شاهد باش.
چون کار بیعت با ابوبکر استوار شد، وی، از محلّ بیت المال، سهمی برای زنان مهاجر و انصار فرستاد. سهم زنی از بَنی عَدیّ بن النَجّار را به زید بن ثابت سپرد که به وی برساند. زید به نزد آن زن آمد و سهم او را تقدیم کرد. زن پرسید: این چیست؟ زید گفت: از سهامی است که ابوبکر برای زنان معین کرده است. وی گفت: می خواهید دین مرا به وسیله رشوه از من بستانید؟ به خدا سوگند، از او چیزی نخواهم پذیرفت. سپس آن سهمیه را به ابوبکر باز گردانید[9] .
پیامبر(ص)، ابو سفیان را برای انجام کاری به بیرون از مدینه فرستاد بود، لذا به هنگام وفات آن حضرت در مدینه نبود. هنگامی که باز می گشت، در راه، به کسی از مدینه می آمد برخورد. پرسید: آیا محمّد مُرد؟[10] .آن مرد پاسخ داد: آری. پرسید: جانشین او که شد؟ گفت: ابوبکر. ابو سفیان پرسید: فَماذا فَعَلَ المسُْتضَْعفَانِ عَلیُّ وَ العبّاسٌ؟ یعنی: پس، علی و عبّاس، آن دو مستضعف، چه واکنشی از خود نشان دادند؟ آن مرد گفت: خانه نشین هستند. ابوسفیان گفت: به خدا، سوگند، اگر برای ایشان زنده بمانم، پایشان را بر فراز بلندی رسانم لا رْفَعَنَّ مِنْ اَعْقابِهِما. و اضافه کرد: اِنّی اَری غُبْرَه لا یطْفیها اِلاّ دَمٌ. یعنی: من گرد و غباری می بینم که، جز بارش خون، چیزی آن را فرو ننشاند.پس چون وارد مدینه شد در کوچه های مدینه می گشت و این اشعار را می خواند:
بَنی هاشمٍ لا تُطمِعُوا النّاسَ فیکم
وَلا سِیماتَیم بْن مُرَّه اَوْ عَـدِی
فَمَا الاَمْرُ اِلاّ فیکمُ وَ اِلیکـمُ
وَ لَیسَ لَها اِلاّ اَبُو حَسَنٍ عَلیٍّ[11] .
ای بنی هاشم، راه طمع حکومت کردن را بر مردم ببندید، به ویژه بر دو قبیله تَیم وعَدیّ (قبیله های ابوبکر و عمر). این حکومت از آن شماست، از آن شما بوده، باز هم باید به شما باز گردد. کسی لیاقت زمامداری را به جز ابوالحسن علی(ع) ندارد.
یعقوبی پس از این دو بیت، دو بیت زیر را هم روایت کرده است:
اَبا حَسَنٍ فَاشْدُدْ بِها کفَّ حازم
فَاِنَّک بِالاَْمـرِ الَّذی یرتَجـی مَلِیُّ
وَ اِنَّ امْرِءاً یرْمی قُصَـیُّ وَراءهُ
عَزیزُ الْحِمی والنّاسُ مِنْ غالِبٍ قُصی[12] .
ای ابوالحسن، با دستی کاردان و نیرومند، حکومت را قبضه کن؛ چه، تو بر آنچه امید می رود نیرومند و توانایی. و البتّه مردی که قصیّ[13] پشتیبانِ اوست، حقِّ او پامال نشدنی نیست و تنها (اَخلافِ) قُصَیّ، مردمی از نسلِ غالب اند.
به روایت طبری، ابو سفیان پیش آمد در حالی که می گفت[14] :... ای فرزندان عبد مناف، ابوبکر را به کارهای شما چه کار؟! علی و عباس، آن دو ستمدیده و خوار گشته، کجایند؟ سپس، به نزد حضرت علی(ع) آمد[15] و گفت: ای ابوالحسن، دستت را به گشا تا با تو بیعت کنم. علی(ع) خودداری نمود و قبول نکرد و فرمود: اگر چهل نفر مردان با عزم [یعنی کسانی که ایمان به وصایت او داشته باشند] داشتم، مقابله می کردم، ولی یاور ندارم[16] .
خالد بن سعید بن عاص از آنان بود که در مسلمان شدن پیشی گرفته بود. از گروه مهاجران به حبشه بود. پس از آن که اسلام قوّت گرفت[17] ، پیامبر(ص) او را، با دو برادرش (آبان و عمرو)، مأمور وصول زکات قبیله مَذْحَج فرمود. پس از آن، مأمور آن حضرت(ص) در صنعای یمن شدند. آنها در زمان وفات پیامبر(ص) در مدینه نبودند. بعد از آن که به مدینه بازگشتند به ابوبکر گفتند: ما فرزندان اُحَیحَه، پس از رسول خدا(ص)، کارگزار دیگران نخواهیم شد و خالد به نزد امیرالمومنین(ع) آمد[18] و گفت: یا علی(ع) دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنم که، به خدا قسم، در میان مردم سزاوارتر از تو به مقام محّمد(ص) نیست[19] .هنگامی که بنی هاشم با ابوبکر بیعت کردند، خالد نیز با ابوبکر بیعت کرد[20] .
عمر، در سال آخر زندگی، به هنگامی که در حجّ بود، شنید که عمّار گفته است: بیعت ابوبکر لغزشی بود که در آخر پایدار شد. اگر عمر از دنیا برود، ما با علی(ع) بیعت خواهیم کرد. این گفتار به عمر رسید پریشان شد[21] و گفت: آنگاه که به مدینه برسم... و وقتی به مدینه رسید، همان جمعه اوّل، در مسجد پیامبر(ص) بر بالای منبر رفت و گفت: بیعت با ابوبکر لغزش و اشتباهی بود، که انجام گرفت و گذشت، آری، چنین بود، ولی خداوند مردم را از شرّ آن لغزش حفظ فرمود[22] .
معاویه، در نامه ای به محّمد بن ابوبکر، چنین نوشت:
ما و پدرت (ابوبکر)، فضل و برتری فرزند ابوطالب را می دانستیم و حق او را بر خود لازم می شمردیم، پس، چون خداوند برای پیامبرش، که درود خداد بر او باد آنچه را که نزد خود بود اختیار کرد و وعده ای را که به وی داده بود وفا کرد و دعوتش را آشکار نمود و حجّتش را روشن ساخت: روح او را به سوی خود برد، پدر تو و فاروقش عمر، اولین کسانی بودند که حقّ علی را غصب کردند و با وی مخالفت نمودند. این دو، دست اتفاق به یکدیگر دادند؛ سپس علی را به بیعت خود خواندند. چون علی خودداری کرد و استنکاف ورزید، تصمیم هایی ناروا گرفتند (می خواستند علی را بکشند) و اندیشه هایی خطرناک درباره او نمودند تا در نتیجه علی با آنان بیعت کرد و تسلیمشان گردید[23] .
سعد را، پس از ماجرای سقیفه، چند روزی به حال خود گذاشتند و سپس در پی او فرستادند که بیا و بیعت کن، که همه مردم و بستگانت با ابوبکر بیعت کرده اند. سعد پاسخ داد: به خدا قسم، تا تمام تیرهای ترکشم را به سوی شما پرتاب نکنم و سِنان نیزه ام را با خون شما رنگین نسازم، با شما بیعت نخواهم کرد. چه تصور کرده اید؟ تا زمانی که دستم قبضه شمشیر را در اختیار دارد، آن را بر فرق شما می کوبم و به یاری خانواده و هوادارانم، تا آنجا که در توان داشته باشم، با شما می جنگم و دست بیعت در دست شما نمی گذارم. به خدا قسم، اگر همه جِنّ و اِنْس در حکومت و زمامداری شما همداستان شوند، من سر فرود نمی آورم و شما را به رسمّیت نمی شناسم و بیعت نمی کنم تا هنگامی که در دادگاه عدل الهی به حسابم رسیدگی شود. چون سخنان سعد به گوش ابوبکر رسید، عمر به او گفت: سعد را رها مکن تا با تو بیعت کند. امّا بشیر بن سعد گفت: او لج کرده است و با شما بیعت نمی کند، اگر چه جانش را بر سر این کار بگذارد. کشتن او به این سادگی نیست؛ چه، او وقتی کشته می شود که تمامی خانواده و فرزندان و گروهی از بستگانش با او کشته شوند.
او را به حال خودش بگذارید که رها کردنش شما را زیانی نمی رساند، زیرا که او یک تن بیش نیست که بیعت نمی کند.آنها راهنمایی بیشتر را پذیرفتند و دست از سعد برداشتند و او را به حال خود گذاشتند. سعد در هیچ یک از اجتماعاتشان شرکت نمی کرد و در نماز جمعه و جماعت ایشان حاضر نمی شد و در ادای مناسک حج به همراهی آنها و در کنارشان دیده نمی شد! این حال، همچنان ادامه داشت تا که زمان ابوبکر به سر آمد و نوبت خلافت به عمر رسید.
[1] تاریخ یعقوبی، 2: 103 و ابن ابی الحدید، 1: 287 و الموفقیات، زبیر بن بکار، 580 - 607، چاپ بغداد. گفتنی است که در این هنگام، امیرالمؤمنین (ع) شخصی را به نزد فضل بن عبّاس فرستاد و او را نهی فرمود از ادامه اشعار و فرمود:اِنَّ سَلامَه الدّینِ اَحَبُّ اِلَینا مِنْ غَیرهِ(ابن ابی الحدید2: 8، چاپ مصر). ابن حجر عسقلانی در کتاب الاصابه،2: 263 و نیز ابوالفداء در کتاب تاریخ خود،1: 164، این اشعار را به فضل بن عبّاس بن عُتبه بن ابی لهب هاشمی نسبت داده اند که ما آن را صحیح نمی دانیم.
[2] ابن ابی الحدید، 2: 131 - 132 و 6: 17 به نقل از سقیفه ابوبکر جوهری.
[3]
اَنساب الاشراف، بلاذری، 591: 1 و جاحظ در عثمانیه. اصل سخن سلمان این
است:کرْ داذ و ناکرْ داذ.(اَیْ عَمِلْتُمُ) لَوْ بایعُوا عَلِیاً لاَ کلُوا
مِنْ فَوقِهِم وَ مِنْ تَحتِ اَرْ جُلِهِم.
[4] ابن ابی الحدید، 6: 5، به نقل از سقیفه جوهری، چاپ مصر.
[5] تاریخ یعقوبی، 2: 114، چاپ سوریه.
[6] ابن ابی الحدید، به تحقیق محمّد ابوالفضل ابراهیم، 6: 31، به نقل از موفقیاتِ زبیر بن بکار.
[7] به دلیل اهمیتِ بحث، مناسب آمد که ابیات نعمان بن عَجلان رابه نحوِ کاملتر نقل کنیم:
وَ قُلتُم حَرامٌ نَصبُ سَعدِ و نَصْبُکم
عَتیقَ بنَ عُثمانَ حَلالٌ اَبابَکرِ
وَ اَهْلٌ اَبُوبکرِ لَها خَیرُ فائمِ
وَ اِنَّ علیاً کانَ اَخْلقَ بِالْاَمرِ
وَکانَ هَواناً فی علیّ وَاِنَّه
لَاَ هْلٌ لَهایا عَمرْو مِن حیثُ لاتَدری
فَذاک بِعَونِ اللّهِ یدعُواِلیَ الهُدی
وَینْهی عَن الفحشاءِ و البَغیِ وَالنُّکرِ
وَصِیِّ النَّبیِّ المُصطَفی وَ ابْنِ عَمِّهِ
وَقاتِلِ فُرْسانِ الضَّلالَه وَ الکفْرِ
وِهذا بِحَمْدِ اللّهِ یهدی مِنَ العَمی
وَ یفْتَحُ آذاناً ثَقُلْنَ مِنَ الوَقْرِ
نَجِیُّ رَسولِ اللّهِ فِی الغارِ وَحْدَهُ
وَ صاحِبُهُ الصِّدّیقُ فی سالِفِ الدَّهْرِ
فَلَولا اِتّقاءُ اللّهِ لَمْ تَذْهَبُوا بِها
وَ لکنَّ هَذَا الخَیرَ اَجْمَعُ لِلصَّبرِ
[8] ابن ابی الحدید، 2: 131 - 132 و6: 17.
[9] ابن ابی الحدید،2: 133، به نقل از سقیفه جوهری، چاپ مصر؛ طبقات ابن سعد،2 ق: 2: 129.
[10] از این تعبیر می فهمیم که او عقیده به پیامبریِ پیامبر نداشته است، زیرا نگفت رسولُ اللّه.
[11] العقد الفرید، 3: 62 و ابن ابی الحدید،3: 120، به نقل از سقیفه جوهری.
[12] تاریخ یعقوبی،2: 105. در روایت موفقیات، جریان را مفصّل تر از این نقل می کند. ر.ک: به شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،6: 7.
[13]
بنی هاشم و بنی امیه، فرزندان عبد مَناف و او فرزند قصیّ بود. و در این دو
بیت ابوسفیان بحضرت علی می گوید: قبیله قصّی پشتی بان شمایند.
[14] طبری،2: 449 و1: 1827 - 1828، چاپ اروپا.
[15] ابوسفیان، پیامبر و رسالت او را قبول نداشت و فقط، از روی تعصّب قبیله ای، می گفت: ریاسّت از آنِ قبیله ماست.
[16] تاریخ الطبری ط.اوربا 1 : 1827، ولسان المیزان 4 : 386، تفصیل این داستان در کتاب عبداللّه بن سبأ 1 : 146 - 156 آمده است.
شاید
این سؤال در ذهن بعضی خطور کند که چرا علی (ع) پیشنهادِ بیعتِ ابوسفیان را
نپذیرفت؟ پاسخِ مفصّلِ این سؤال در کتاب عبداللّه بن سبا، 1: 146 - 156،
داده شده است؛ لکن اختصاراً بیان می داریم که پس از وفات رسول خدا (ص)،
تعصّب خانوادگی و قبیلگی دوباره زنده شد. گرد آمدن انصار در سقیفه کوشش در
بیعت کردن با سعد بن عُباده، فقط بر پایه این تعصّبات بود و گرنه خود می
دانستند که، در میان مهاجران، حضرت علی (ع) شایسته گی جانشینی پیامبر (ص)
دارد همچنین بیعتِ اوْس با ابوبکر نیز، جز تعصّب قبیلگی، پایه و اساسی
نداشت. ایشان می خواستند بدین وسیله نگذارند ریاست به دستِ طایفه خَزرَج
بیفتد. از سخنرانیِ عمر در سقیفه (صحیح بخاری، 120: 4) نیز پیداست که دسته
او نیز تا چه اندازه، در کار بیعت با ابوبکر، تحت تأثیر احساسات قبیله ای
قرار گرفته بودند.
ابوسفیان نیز، مانند دیگران، تعصّب قبیله ای داشت و
تنها، برای آن که ریاست در افراد قبیله اش بنی عبدِ مَناف باقی بماند،
خواستار بیعت با امیرالمؤمنین (ع) شد. در این میان، تنها امیرالمؤمنین (ع)
بود که افق فکرش بالاتر و والاتر از این بود که زمام امر را با نیروی تعصّب
به دست گیرد. اگر علی (ع) حقِ حاکمیت را برای خود مطالبه می کرد، به این
سبب بود که حکومتی بر قرار سازد که پایه اش جز بر حکم قرآن و دین نباشد.
حضرت (ع) می خواست یارانی مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار از او حمایت
کنند، مردانی که هیچ عامل و محرّکی برای یاری آنان جز مبدأ و عقیده الهی
نباشد؛ نه چون ابوسفیان که جز اندیشه دنیا و تعصّب خانوادگی محرّک دیگری
نداشت. لذا، اگر امیرالمؤمنین (ع) پیشنهادِ بیعتِ ابوسفیان را می پذیرفت،
عملاً همه زحمات پیامبر(ص) و نیز خود آن حضرت (ع)، در پیروی از رسول خدا(ص)
در طیّ 23 سال برای باز گرداندن جامعه به فطرت الهی و نابود کردن تعصّبات
جاهلی، بر باد می رفت. در خور ذکر است که ابوسفیان، چون از علی (ع) مأیوس
شد، با قبول رشوه حاکمان، راضی شد و با ابوبکر بیعت کرد و انگیزه های مادی و
دنیوی خویش را کاملاً آشکار ساخت. ابوبکر، بنا به پیشنهاد عمر، آنچه از
زکاتِ بیت المال که در دست ابوسفیان بود به خودش واگذار کرد (العقد
الفرید،3: 62). همچنین، فرزندِ ابوسفیان، یزید را به عنوان امیر لشکری که
به سوی شام می رفت، منصوب کرد (طبری، 1: 1827، چاپ اروپا).
[17] به نوشته ابن قتیبه در کتاب المعارف، ص 128، او پیش از ابوبکر اسلام آورده بود.
[18] الاستیعاب،1: 398 - 400 و الاصابه، 1: 406و اُسْدُالغابه، 2: 82 و ابن ابی الحدید، 6: 13 و 16.
[19] یعقوبی،2: 105.
[20] اُسدُالغابه،2: 82و ابن ابی الحدید،1: 135، به نقل از سقیفه جوهری.
[21] ابن ابی الحدید،2: 123.
[22] ابن ابی الحدید،2: 22 - 23
و6: 47 و11: 13 و12: 47 و تاریخ یعقوبی،2: 160 و انساب الاشراف،5: 15 و
سیره ابن هشام،4: 336 - 338 و صحیح بخاری، کتاب الحدود، بابُ رجم الحُبلی
من الزّنا، 4: 119 و 120 و کنز العمّال، 3: 139، حدیث 2326.
در خور
توجّه است که ابوبکر، خود نیز درباره خلافت خویش همین عبارت را گفته بود:
اِنَّ بَیعَتی کانَتْ فَلْتَه وَ قَی اللّهُ شَرَّها.، ابن ابی الحدید، 6:
47 و 50.
[23] مروج الذّهب مسعودی، 2: 60 و وقعه صفّین نصر بن مزاحم، ص 135، چاپ قاهره و ابن ابی الحدید، 2: 65 و1: 284.
منبع: کتاب سقیفه علامه عسکری