| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
امیرالمؤمنین علیه السلام بر خرمافروشان می گذشت، ناگاه کنیزى را در حال
گریه دید، فرمود: سبب گریه ات چیست؟ گفت: آقایم مرا با یک درهم براى خرید
خرما فرستاد، از این شخص خرما را خریدم و نزد آقایم بردم، ولى نپسندید،
هنگامى که به ایشان برگرداندم از پس گرفتن سر باز زد.
حضرت به خرمافروش
گفت: اى بنده خدا! این یک خدمتکار است و از خود اختیارى ندارد، درهمش را
باز گردان و خرما را پس بگیر، خرمافروش از جا برخاست و مشتى به حضرت زد.
مردم
گفتند: [چه کردی] این امیرالمؤمنین علیه السلام است؟! مرد از شدّت ترس به
تنگى نفس افتاد و رنگ چهره اش زرد شد و خرما را از کنیز گرفت و درهم را به
او باز گردانید سپس گفت: اى امیرالمؤمنین! از من راضى شو، حضرت فرمود: چه
چیزى بیشتر از اینکه ببینم تو خود را اصلاح کرده اى مرا راضى می کند؟
و کلام امیرالمؤمنین علیه السلام به این صورت آمده است: من در صورتى از تو راضى می شوم که حقوق مردم را تمام و کامل بپردازی.«1»
وجود مبارک امیرالمؤمنین علیه السلام با اینکه به همه اوضاع و احوال
کشور و مردمش آگاه بود و به ویژه یتیمان و مستمندان و بیوه زنان و
نیازمندان را لحظه اى از نظر دور نمی داشت، ولى گاهى براى درس دادن به
زمامداران و امت اسلام کارى را هم چون فردى عادى انجام می داد.
روزى
امام علیه السلام زنى را دید که مشکى پر از آب به دوش می کشید. مشک را از
او گرفت و تا جایى که آن زن بنا داشت، برد و آنگاه از وضع آن زن جویا شد،
زن گفت: على بن ابى طالب شوهرم را به بعضى از مرزها فرستاد و کشته شد،
برایم کودکانى یتیم به جا گذاشت و من براى اداره امور آنان چیزى ندارم، به
این خاطر ضرورت و احتیاج مرا به انجام کار براى مردم ناچار کرد.
حضرت به
خانه برگشت و هنگامى که صبح شد سبدى از طعام براى آن خانواده با خود حمل
کرد، بعضى از یارانش گفتند: آن را در اختیار من بگذار تا برایت بیاورم،
فرمود: چه کسى در قیامت بار سنگین مرا به جاى من حمل می کند؟
آنگاه به درِ خانه آن زن رفت و در زد. زن گفت: کیست که در می زند؟
حضرت
فرمود: همان عبدى هستم که مشک پرآب را براى تو به دوش کشید، در را باز کن
که چیزى براى کودکان همراه دارم. زن گفت: خدا از تو خشنود باشد و میان من و
على داورى کند!
حضرت وارد شد و فرمود: علاقه دارم پاداش الهى به دست
آورم؛ میان خمیر کردن آرد و پختن نان و بازى کردن با کودکان یکى را انتخاب
کن. زن گفت: من به پختن نان بیناترم و تواناتر، ولى این تو و این کودکان،
با آنان بازى کن.
زن می گوید: من به سوى آرد رفتم و آن را خمیر کردم و
على علیه السلام به جانب گوشت رفت و آن را پخت و با دست مبارکش گوشت پخته و
خرما و خوراکى دیگرى به دهان کودکان می گذاشت، هرگاه کودکان چیزى از آن
خوراکی ها را می خوردند می گفت: فرزندانم! على را از آنچه براى شما پیش
آمده، حلال کنید!
هنگامى که آرد خمیر شد، زن گفت: اى بنده خدا! تنور را
روشن کن، على علیه السلام به جانب تنور شتافت و آن را شعله ور ساخت. چون
تنور شعله کشید صورتش را نزدیک برد و حرارت آتش را به آن تماس داده، می
گفت:
یا على! بچش، این پاداش کسى است که حق بیوه زنان و یتیمان را وا گذاشته.
ناگاه
زنى (از زنان همسایه) على علیه السلام را دید و او را شناخت و به مادر
کودکان گفت: واى بر تو! این امیر مؤمنان است؛ زن به جانب حضرت شتافت و پی
درپى می گفت: از شما بس شرمنده ام اى امیرمؤمنان! حضرت فرمود: من از تو بس
شرمنده ام اى کنیز خدا که در مورد تو کوتاهى کردم.«1»
______________________
پی نوشت:
1- المناقب، ابن شهر آشوب: 2/ 112؛ بحار الأنوار: 41/ 48، حدیث 1.
2- المناقب: 2/ 115؛ بحار الأنوار: 41/ 51، حدیث 3.
منبع: اهل بیت علیهم السلام عرشیان فرش نشین، شیخ حسین انصاریان