| ش | ی | د | س | چ | پ | ج |
| 1 | 2 | 3 | ||||
| 4 | 5 | 6 | 7 | 8 | 9 | 10 |
| 11 | 12 | 13 | 14 | 15 | 16 | 17 |
| 18 | 19 | 20 | 21 | 22 | 23 | 24 |
| 25 | 26 | 27 | 28 | 29 | 30 |
مسلم اوّل شه مردان على
عشق را سرمایه ى ایمان على
از ولاى دودمانش زنده ام
در جهان مثل گهر تابنده ام
نرگسم وارفته ى نظّاره ام
در خیابانش چو بو آواره ام
زمزم ار جوشد ز خاک من ازوست
مى اگر ریزد ز تاک من ازوست
خاکم و از مهر او آیینه ام
مى توان دیدن نوا در سینه ام
از رخ او فال پیغمبر گرفت
ملّت حق از شکوهش فر گرفت
قوّت دین مبین فرموده اش
کاینات آیین پذیر از دوده اش
مرسل حق کرد نامش بو تراب
حق ید اللّه خواند در ام الکتاب
هر که داناى رموز زندگیست
سرّ اسماى على داند که چیست
خاک تاریکى که نام او تن است
عقل از بیداد او در شیون است
فکر گردون رس زمین پیما ازو
چشم کور و گوش ناشنوا از او،
از هوس تیغ دو رو دارد به دست
رهروان را دل برین رهزن شکست
شیر حق این خاک را تسخیر کرد
این گل تاریک را اکسیر کرد
مرتضى کز تیغ او حق روشن است
و تراب از فتح اقلیم تن است
مرد کشور گیر از کرّارى است
گوهرش را آبرو خوددارى است
هر که در آفاق گردد بو تراب
باز گرداند ز مغرب آفتاب
هر که زین بر مرکب تن تنگ بست
چون نگین بر خاتم دولت نشست
زیر پاش اینجا شکوه خیبر است
دست او آنجا قسیم کوثر است
از خود آگاهى ید اللهى کند
از ید اللهى شهنشاهى کند
ذات او دروازهى شهر علوم
زیر فرمانش حجاز و چین و روم-
حکمران باید شدن بر خاک خویش
تا مى روشن خورى از تاک خویش
خاک گشتن مذهب پروانگی ست
خاک را اب شو که این مردانگی ست
خیز و خلاق جهان تازه شو
شعله در بر کن خلیل آوازه شو
در جهان نتوان اگر مردانه زیست
همچو مردان جان سپردن زندگی ست
عشق با دشوار ورزیدن خوش است
چون خلیل از شعله گل چیدن خوش ست
شاعر: مولانا اقبال لاهوری
منبع:کلیّات اشعار فارسى مولانا اقبال لاهورى، به اهتمام احمد سروش، انتشارات کتابخانه سنائى، تهران 1343 ش
مناقب علوى در شعر فارسى، احمد احمدى بیرجندى،آستان قدس رضوى:مشهد،1379 ،صص94-95.