کوفه! بشکن بغض چندین ساله را
با دل خود آشنا کن ناله را
بغض خود بشکن که باید خون گریست
باید امشب شط شد و جیحون گریست
با من از آن ناشناس شب بگو
از شگفتنهاى یاس شب بگو
از همان یاسى که شبها مىشکفت
در میان باغ تنها مىشکفت
بس که تنها بود و همرازى نداشت
سر به گوش چاه غربت مىگذاشت
صبر، از صبر على در حیرتست
بى على، غم هم اسیر غربتست
بى على، شب ناشکیبى مىکند
چون من، احساس غریبى مىکند
کوفه! باور کن که کوفى نیستیم
ما که ابن الوقت و صوفى نیستیم
هر چه مىدانى بیا با ما بگو
تا سحر بنشین و از مولا بگو
امشب ست آن شب که کس نشناخته ست
این شب قدرست و بس نشناخته است
دیده یى امشب تو در مهتاب نور
کشتن خورشید در محراب نور
یاد کن، یاد آن به دلْ نزدیک را
خاطرات روشن و تاریک را
با دل تو، غم گره خورد اى دریغ!
در تو روح زندگى مرد، اى دریغ!
شاعر:محمّد على مجاهدى (پروانه)