-
داستانهای پیامبر اکرم (ص): درخت خرما
شنبه 10 مهر 1395 14:45
سمرة بن جندب یک اصله درخت خرما در باغ یکی از انصار داشت. خانه ی مسکونی مرد انصاری که زن و بچه اش در آنجا به سر می بردند همان دم در باغ بود. سمره گاهی می آمد و از نخله ی خود خبر می گرفت یا از آن خرما می چید. و البته طبق قانون اسلام «حق» داشت که در آن خانه رفت و آمد نماید و به درخت خود رسیدگی کند. سمره هر وقت که می...
-
داستانهای پیامبر اکرم (ص): در خانه ام سلمه
شنبه 10 مهر 1395 14:44
آن شب را رسول اکرم در خانه یام سلمه بود. نیمه های شب بود که ام سلمه بیدار شد و متوجه گشت که رسول اکرم در بستر نیست. نگران شد که چه پیش آمده؟ حسادت زنانه، او را وادار کرد تا تحقیق کند. از جا حرکت کرد و به جستجو پرداخت. دید که رسول اکرم در گوشه ای تاریک ایستاده، دست به آسمان بلند کرده اشک می ریزد و می گوید: «خدایا...
-
داستانهای پیامبراکرم (ص): وامانده از قافله
شنبه 10 مهر 1395 14:44
در تاریکی شب، از دور صدای جوانی به گوش می رسید که استغاثه می کرد و کمک می طلبید و مادر جان مادر جان می گفت. شتر ضعیف و لاغرش از قافله عقب مانده بود و سرانجام از کمال خستگی خوابیده بود. هر کار کرد شتر را حرکت دهد نتوانست. ناچار بالا سر شتر ایستاده بود و ناله می کرد. در این بین رسول اکرم که معمولا بعد از همه و در دنبال...
-
داستانهای پیامبر اکرم (ص): سلام یهود
شنبه 10 مهر 1395 14:44
عایشه همسر رسول اکرم در حضور رسول اکرم نشسته بود که مردی یهودی وارد شد. هنگام ورود به جای سلام علیکم گفت: «السام علیکم» یعنی «مرگ بر شما». طولی نکشید که یکی دیگر وارد شد، او هم به جای سلام گفت «السام علیکم». معلوم بود که تصادف نیست، نقشه ای است که با زبان، رسول اکرم را آزار دهند. عایشه سخت خشمناک شد و فریاد برآورد که:...
-
داستانهای پیامبر اکرم (ص): جوان آشفته حال
شنبه 10 مهر 1395 14:44
نماز صبح را رسول اکرم در مسجد با مردم خواند. هوا دیگر روشن شده بود و افراد کاملاً تمیز داده می شدند. در این بین چشم رسول اکرم به جوانی افتاد که حالش غیرعادی به نظر می رسید. سرش آزاد روی تنش نمی ایستاد و دائما به این طرف و آن طرف حرکت می کرد. نگاهی به چهره ی جوان کرد، دید رنگش زرد شده، چشمهایش در کاسه ی سر فرو رفته،...
-
داستانهای پیامبر اکرم (ص): مهاجران حبشه
شنبه 10 مهر 1395 14:43
سال به سال و ماه به ماه بر عده ی مسلمین در مکه افزوده می شد. فشارها و سختگیریهای مکیان نه تنها نتوانست افرادی را که به اسلام گرویده بودند از اسلام برگرداند، بلکه نتوانسته بود جلو هجوم مردم را از مرد و زن به سوی اسلام بگیرد. هجوم روزافزون مردم به سوی اسلام و بعد دلسردنشدن و سرنخوردن مسلمانان از اسلام، و اصرار و سماجت و...
-
داستانهای ائمه: امام صادق (ع): کارگر و آفتاب
شنبه 10 مهر 1395 14:43
امام صادق علیه السلام جامه ی زبر کارگری بر تن و بیل در دست داشت و در بوستان خویش سرگرم بود. چنان فعالیت کرده بود که سراپایش را عرق گرفته بود. در این حال ابوعمرو شیبانی وارد شد و امام را در آن تعب و رنج مشاهده کرد. پیش خود گفت شاید علت اینکه امام شخصا بیل به دست گرفته و متصدی این کار شده این است که کسی دیگر نبوده و از...
-
داستانهای پیامبر اکرم (ص): همسایه ی نو
شنبه 10 مهر 1395 14:43
مرد انصاری خانه ی جدیدی در یکی از محلات مدینه خرید و به آنجا منتقل شد.تازه متوجه شد که همسایه ی ناهمواری نصیب وی شده. به حضور رسول اکرم آمد و عرض کرد: «در فلان محله، میان فلان قبیله خانه ای خریده ام و به آنجا منتقل شده ام، متأسفانه نزدیکترین همسایگان من شخصی است که نه تنها وجودش برای من خیر و سعادت نیست، از شرش نیز در...
-
داستانهای پیامبر اکرم (ص): نسیبه
شنبه 10 مهر 1395 14:43
اثری که روی شانه ی نسیبه دختر کعب- که به نام پسرش عماره «ام عماره» خوانده می شد- باقی مانده بود، از یک جراحت بزرگی در گذشته حکایت می کرد. زنان و بالاخص دختران و زنان جوانی که عصر رسول خدا را درک نکرده بودند یا در آن وقت کوچک بودند، وقتی که احیانا متوجه گودی سرشانه ی نسیبه می شدند، با کنجکاوی زیادی از او ماجرای هولناکی...
-
داستانهای پیامبر اکرم (ص): جمع کردن هیزم
شنبه 10 مهر 1395 14:42
رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله در یکی از مسافرتها با اصحابش در سرزمینی خالی و بی علف فرود آمدند. به هیزم و آتش احتیاج داشتند، فرمود: «هیزم جمع کنید». عرض کردند: «یا رسول اللّه! ببینید این سرزمین چقدر خالی است! هیزمی دیده نمی شود». فرمود: «در عین حال هرکس هر اندازه می تواند جمع کند». اصحاب روانه ی صحرا شدند، با دقت به...
-
داستانهای پیامبر اکرم (ص): استماع قرآن
شنبه 10 مهر 1395 14:42
ابن مسعود یکی از نویسندگان وحی بود، یعنی از کسانی بود که هرچه از قرآن نازل می شد، مرتب می نوشت و ضبط می کرد و چیزی فروگذار نمی کرد. یک روز رسول اکرم به او فرمود: «مقداری قرآن بخوان تا من گوش کنم. » ابن مسعود مصحف خویش را گشود، سوره ی مبارکه ی نساء آمد، او می خواند و رسول اکرم با دقت و توجه گوش می کرد، تا رسید به آیه ی...
-
داستانهای ائمه: امام صادق (ع): شهرت عوام
شنبه 10 مهر 1395 14:42
چندی بود که در میان مردم عوام نام شخصی بسیار برده می شد و شهرت او به قدس و تقوا و دیانت پیچیده بود. همه جا عامه ی مردم سخن از بزرگی و بزرگواری او می گفتند. مکرر در محضر امام صادق سخن از آن مرد و ارادت و اخلاص عوام الناس نسبت به او به میان می آمد. امام به فکر افتاد که دور از چشم دیگران آن مرد «بزرگوار» را که تا این حد...
-
داستانهای پیامبر اکرم (ص): سخنی که به ابوطالب نیرو داد
شنبه 10 مهر 1395 14:42
رسول اکرم بدون آنکه اهمیتی به پیشامدها بدهد با سرسختی عجیبی در مقابل قریش مقاومت می کرد و راه خویش را به سوی هدفهایی که داشت طی می کرد؛ از تحقیر و اهانت به بتها و کوتاه خواندن عقل بت پرستان و نسبت گمراهی و ضلالت دادن به پدران و اجداد آنها دریغ نمی کرد. اکابر قریش به تنگ آمدند، مطلب را با ابوطالب در میان گذاشتند و از...
-
داستانهای پیامبر اکرم (ص): ثمره ی سفر طائف
شنبه 10 مهر 1395 14:41
ابوطالب عموی رسول اکرم، و خدیجه همسر مهربان آن حضرت به فاصله ی چند روز هر دو از دنیا رفتند و به این ترتیب رسول اکرم بهترین پشتیبان و مدافع خویش را در بیرون خانه، یعنی ابوطالب، و بهترین مایه ی دلداری و انیس خویش را در داخل خانه، یعنی خدیجه، در فاصله ی کمی از دست داد. وفات ابوطالب به همان نسبت که بر رسول اکرم گران تمام...
-
داستانهای پیامبر اکرم (ص): تشنه ای که مشک آبش به دوش بود
شنبه 10 مهر 1395 14:41
اواخر تابستان بود و گرما بیداد می کرد. خشکسالی و گرانی اهل مدینه را به ستوه آورده بود. فصل چیدن خرما بود. مردم تازه می خواستند نفس راحتی بکشند که رسول اکرم به موجب خبرهای وحشتناکی- مشعر به اینکه مسلمین از جانب شمال شرقی از طرف رومیها مورد تهدید هستند- فرمان بسیج عمومی داد. مردم از یک خشکسالی گذشته بودند و می خواستند...
-
داستانهای پیامبر اکرم (ص): امتحان هوش
شنبه 10 مهر 1395 14:41
تا آخر، هیچ یک از شاگردان نتوانست به سؤالی که معلم عالیقدر طرح کرده بود جواب درستی بدهد. هرکس جوابی داد و هیچ کدام مورد پسند واقع نشد. سؤالی که رسول اکرم در میان اصحاب خود طرح کرد این بود: «در میان دستگیره های ایمان کدام یک از همه محکمتر است؟» یکی از اصحاب: نماز. رسول اکرم: نه. دیگری: زکات. رسول اکرم: نه. سومی: روزه....
-
داستانهای پیامبر اکرم (ص): امتحان هوش
شنبه 10 مهر 1395 14:40
تا آخر، هیچ یک از شاگردان نتوانست به سؤالی که معلم عالیقدر طرح کرده بود جواب درستی بدهد. هرکس جوابی داد و هیچ کدام مورد پسند واقع نشد. سؤالی که رسول اکرم در میان اصحاب خود طرح کرد این بود: «در میان دستگیره های ایمان کدام یک از همه محکمتر است؟» یکی از اصحاب: نماز. رسول اکرم: نه. دیگری: زکات. رسول اکرم: نه. سومی: روزه....
-
داستانهای پیامبر اکرم (ص): جوبیر و ذلفا
شنبه 10 مهر 1395 14:40
- چقدر خوب بود زن می گرفتی و خانواده تشکیل می دادی و به این زندگی انفرادی خاتمه می دادی، تا هم حاجت تو به زن برآورده شود و هم آن زن در کار دنیا و آخرت کمک تو باشد. - یا رسول اللّه! نه مال دارم و نه جمال، نه حسب دارم و نه نسب، چه کسی به من زن می دهد؟ و کدام زن رغبت می کند که همسر مردی فقیر و کوتاه قد و سیاهپوست و بدشکل...
-
داستانهای پیامبر اکرم (ص): پسر حاتم
شنبه 10 مهر 1395 14:40
قبل از طلوع اسلام و تشکیل یافتن حکومت اسلامی، رسم ملوک الطوایفی در میان اعراب جاری بود. مردم عرب به اطاعت و فرمانبرداری رؤسای خود عادت کرده بودند و احیاناً به آنها باج و خراج می پرداختند. یکی از رؤسا و ملوک الطوایف عرب، سخاوتمند معروف حاتم طائی بود که رئیس و زعیم قبیله ی «طی» به شمار می رفت. بعد از حاتم پسرش عدی...
-
داستانهای پیامبر اکرم (ص): یک اندرز
شنبه 10 مهر 1395 14:39
مردی با اصرار بسیار از رسول اکرم یک جمله به عنوان اندرز خواست. رسول اکرم به او فرمود: «اگر بگویم به کار می بندی؟». - بلی یا رسول اللّه! . - اگر بگویم به کار می بندی؟. - بلی یا رسول اللّه! . - اگر بگویم به کار می بندی؟ . - بلی یا رسول اللّه! . رسول اکرم بعد از اینکه سه بار از او قول گرفت و او را متوجه اهمیت مطلبی که می...
-
داستانهای پیامبر اکرم (ص): افطاری
شنبه 10 مهر 1395 14:39
انس بن مالک سالها در خانه ی رسول خدا خدمتکار بود و تا آخرین روز حیات رسول خدا این افتخار را داشت. او بیش از هرکس دیگر به اخلاق و عادات شخصی رسول اکرم آشنا بود. آگاه بود که رسول اکرم در خوراک و پوشاک چقدر ساده و بی تکلف زندگی می کند. در روزهایی که روزه می گرفت همه ی افطاری و سحری او عبارت بود از مقداری شیر یا شربت و...
-
داستانهای پیامبر اکرم (ص): پیام سعد
شنبه 10 مهر 1395 14:39
ماجرای پرانقلاب و غم انگیز احد به پایان رسید. مسلمانان با آنکه در آغاز کار با یک حمله ی سنگین و مبارزه ی جوانمردانه، گروهی از دلاوران مشرکین قریش را به خاک افکندند و آنان را وادار به فرار کردند، اما در اثر غفلت و تخلف عده ای از سربازان طولی نکشید که اوضاع برگشت و مسلمانان غافلگیر شدند و گروه زیادی کشته دادند. اگر...
-
داستانهای پیامبر اکرم (ص): دعای مستجاب
شنبه 10 مهر 1395 14:37
خدایا مرا به خاندانم برنگردان! این جمله ای بود که هند، زن عمرو بن الجموح، پس از آنکه شوهرش مسلح شد و برای شرکت در جنگ احد راه افتاد، از زبان شوهرش شنید. این اولین بار بود که عمرو بن الجموح با مسلمانان در جهاد شرکت می کرد. تا آن وقت شرکت نکرده بود، زیرا پایش لنگ بود و اتفاقا به شدت می لنگید، و مطابق حکم صریح قرآن مجید،...
-
داستانهای پیامبر اکرم (ص): مردی که کمک می خواست
شنبه 10 مهر 1395 14:37
به گذشته ی پرمشقت خویش می اندیشید، به یادش می افتاد که چه روزهای تلخ و پرمرارتی را پشت سر گذاشته، روزهایی که حتی قادر نبود قوت روزانه ی زن و کودکان معصومش را فراهم نماید. با خود فکر می کرد که چگونه یک جمله ی کوتاه- فقط یک جمله- که در سه نوبت پرده ی گوشش را نواخت، به روحش نیرو داد و مسیر زندگانی اش را عوض کرد و او و...
-
داستانهای پیامبر اکرم (ص): فرار از بستر
شنبه 10 مهر 1395 14:37
پیغمبر اکرم پنجاه و پنج سال از عمرش می گذشت که با دختری به نام «عایشه» ازدواج کرد. ازدواج اول پیغمبر با خدیجه بود که قبل از او دو شوهر کرده بود و بعلاوه پانزده سال از خودش بزرگتر بود. ازدواج با خدیجه در سن بیست و پنج سالگی پیغمبر و چهل سالگی خدیجه صورت گرفت و خدیجه بیست و پنج سال به عنوان زن منحصر به فرد پیغمبر در...
-
داستانهای پیامبر اکرم (ص): محضر عالم
شنبه 10 مهر 1395 14:37
مردی از انصار نزد رسول اکرم آمد و سؤال کرد: «یا رسول اللّه! اگر جنازه ی شخصی در میان است و باید تشییع و سپس دفن شود و مجلسی علمی هم هست که از شرکت در آن بهره مند می شویم، وقت و فرصت هم نیست که در هر دو جا شرکت کنیم، در هر کدام از این دو کار شرکت کنیم از دیگری محروم می مانیم، تو کدامیک از ایندو را دوست می داری تا من در...
-
داستانهای پیامبر اکرم (ص): حتی برده فروش
شنبه 10 مهر 1395 14:36
ماجرای علاقه مندی و عشق سوزان مردی که کارش فروختن روغن زیتون بود نسبت به رسول اکرم، معروف خاص و عام بود. همه می دانستند که او صادقانه رسول خدا را دوست می دارد و اگر یک روز آن حضرت را نبیند بیتاب می شود. او به دنبال هر کاری که بیرون می رفت، اول راه خود را به طرف مسجد (یا خانه ی رسول خدا یا هر نقطه ی دیگری که پیغمبر در...
-
داستانهای پیامبر اکرم (ص): گواهی ام اعلاء
شنبه 10 مهر 1395 14:36
مسلمانان در مدینه مجموعا دو گروه بودند: گروه ساکنین اصلی، و گروه کسانی که به مناسبت هجرت رسول اکرم به مدینه، از خارج به مدینه آمده بودند. آنها که از خارج آمده بودند «مهاجرین» ، و ساکنین اصلی «انصار» خوانده می شدند. مهاجرین چون از وطن و خانه و مال و ثروت و احیانا از زن و فرزند دست شسته و عاشقانی پاکباخته بودند،...
-
داستانهای پیامبر اکرم (ص): شتر دوانی
شنبه 10 مهر 1395 14:36
مسلمانان به مسابقات اسب دوانی و شتردوانی و تیراندازی و امثال اینها خیلی علاقه نشان می دادند، زیرا اسلام تمرین کارهایی را که دانستن و مهارت در آنها برای سربازان ضرورت دارد سنت کرده است. بعلاوه خود رسول اکرم که رهبر جامعه ی اسلامی بود، عملا دراین گونه مسابقات شرکت می کرد و این بهترین تشویق مسلمانان خصوصا جوانان برای...
-
داستانهای پیامبر اکرم (ص): مستمند و ثروتمند
شنبه 10 مهر 1395 14:36
رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله طبق معمول در مجلس خود نشسته بود. یاران گرداگرد حضرتش حلقه زده او را مانند نگین انگشتر در میان گرفته بودند. در این بین یکی از مسلمانان- که مرد فقیر ژنده پوشی بود- از در رسید و طبق سنت اسلامی- که هرکس در هر مقامی هست، همینکه وارد مجلسی می شود باید ببیند هر کجا جای خالی هست همان جا بنشیند و...