دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

داستانهای پیامبر اکرم (ص): گواهی ام اعلاء

مسلمانان در مدینه مجموعا دو گروه بودند: گروه ساکنین اصلی، و گروه کسانی که به مناسبت هجرت رسول اکرم به مدینه، از خارج به مدینه آمده بودند. آنها که از خارج آمده بودند «مهاجرین» ، و ساکنین اصلی «انصار» خوانده می شدند. مهاجرین چون از وطن و خانه و مال و ثروت و احیانا از زن و فرزند دست شسته و عاشقانی پاکباخته بودند، سروسامان و زندگی و خانمانی از خود نداشتند. از این رو انصار با نهایت جوانمردی، برادران دینی خود را در خانه های خود پذیرایی می کردند.
حساب مهمان و میزبان در کار نبود، حساب یگانگی و یکرنگی بود. آنها را شریک مال و زندگی خود محسوب می کردند و احیانا آنها را بر خویشتن مقدم می داشتند [1] عثمان بن مظعون یکی از مهاجرین بود که از مکه آمده بود و در خانه ی یکی از انصار می زیست. عثمان در آن خانه مریض شد. افراد خانه، مخصوصا «ام علاء انصاری» که از زنان باایمان بود و از کسانی بود که از ابتدا با رسول خدا بیعت کرده بود، صمیمانه از او پرستاری می کردند. اما بیماری اش روز به روز شدیدتر شد و عاقبت به همان بیماری از دنیا رفت.
افراد خانه کاملا به قدرت ایمان و پایه ی عمل عثمان بن مظعون پی برده و دانسته بودند که او به راستی یک مسلمان واقعی بود. میزان علاقه و محبت رسول اکرم را نسبت به او نیز به دست آورده بودند. برای هر فرد عادی کافی بود که به موجب این دو سند، شهادت بدهند که عثمان اهل بهشت است.
در حالی که مشغول تهیه ی مقدمات دفن بودند رسول اکرم وارد شد. ام علاء همان وقت رو کرد به جنازه ی عثمان و گفت:
«رحمت خدا شامل حال تو بادای عثمان! من اکنون شهادت می دهم که خداوند تو را به جوار رحمت خود برد».
تا این کلمه از دهان ام علاء خارج شد، رسول اکرم فرمود:
«تو از کجا فهمیدی که خداوند عثمان را در جوار رحمت خود برد؟!».
- یا رسول اللّه! من همین طوری گفتم وگرنه من چه می دانم.
- عثمان رفت به دنیایی که در آنجا همه ی پرده ها از جلو چشم برداشته می شود. و البته من درباره ی او امید خیر و سعادت دارم. اما به تو بگویم، من که پیغمبرم درباره ی خودم یا درباره ی یکی از شما اینچنین اظهارنظر قطعی نمی کنم.
ام علاء از آن پس درباره ی احدی اینچنین اظهارنظر نکرد. درباره ی هرکس که می مرد، اگر از او می پرسیدند، می گفت:
«فقط خداوند می داند که او فعلا در چه حالی است».
پس از مدتی که از مردن عثمان گذشت، ام علاء او را در خواب دید در حالی که نهری از آب جاری به او تعلق داشت. خواب خود را برای رسول اکرم نقل کرد.
رسول اکرم فرمود:«آن نهر، عمل اوست که همچنان جریان دارد». [2]

[1] . وَ یُؤْثِرُونَ عَلی أَنْفُسِهِمْ وَ لَوْ کانَ بِهِمْ خَصاصَةٌ: قرآن کریم، سوره ی حشر، آیه ی 9.
[2] . صحیح بخاری ، ج /9ص 48؛ و اسدالغابه ، ج /5ص 604.
منبع: داستن راستان،شهید مطهری،جلد دوم.

داستانهای پیامبر اکرم (ص): شتر دوانی

مسلمانان به مسابقات اسب دوانی و شتردوانی و تیراندازی و امثال اینها خیلی علاقه نشان می دادند، زیرا اسلام تمرین کارهایی را که دانستن و مهارت در آنها برای سربازان ضرورت دارد سنت کرده است. بعلاوه خود رسول اکرم که رهبر جامعه ی اسلامی بود، عملا دراین گونه مسابقات شرکت می کرد و این بهترین تشویق مسلمانان خصوصا جوانان برای یادگرفتن فنون سربازی بود. تا وقتی که این سنت معمول بود و پیشوایان اسلام عملا مسلمانان را در این امور تشویق می کردند، روح شهامت و شجاعت و سربازی در جامعه اسلام محفوظ بود. رسول اکرم گاهی اسب و گاهی شتر سوار می شد و شخصا با مسابقه دهندگان مسابقه می داد.
رسول اکرم شتری داشت که به دوندگی معروف بود، با هر شتری که مسابقه داده بود برنده شده بود. کم کم این فکر در برخی ساده لوحان پیدا شد که شاید این شتر از آن جهت که به رسول اکرم تعلق دارد از همه جلو می زند. بنابراین ممکن نیست در دنیا شتری پیدا شود که با این شتر برابری کند.
تا آنکه روزی یک اعرابی بادیه نشین با شترش به مدینه آمد و مدعی شد حاضرم با شتر پیغمبر مسابقه بدهم. اصحاب پیغمبر با اطمینان کامل برای تماشای این مسابقه ی جالب، مخصوصا از آن جهت که رسول اکرم شخصا متعهد سواری شتر خویش شد، ازشهر بیرون دویدند. رسول اکرم و اعرابی روانه شدند و از نقطه ای که قرار بود مسابقه از آنجا شروع شود شتران را به طرف تماشاچیان به حرکت درآوردند.
هیجان عجیبی در تماشاچیان پیدا شده بود. اما برخلاف انتظار مردم شتر اعرابی شتر پیغمبر را پشت سر گذاشت.
آن دسته از مسلمانان که درباره ی شتر پیغمبر عقاید خاصی پیدا کرده بودند، از این پیشامد بسیار ناراحت شدند؛ خیلی خلاف انتظارشان بود. قیافه هاشان درهم شد.
رسول اکرم به آنها فرمود: «اینکه ناراحتی ندارد، شتر من از همه ی شتران جلو می افتاد، به خود بالید و مغرور شد، پیش خود گفت من بالا دست ندارم. اما سنت الهی است که روی هر دستی دستی دیگر پیدا شود، و پس از هر فرازی نشیبی برسد، و هر غروری درهم شکسته شود».
به این ترتیب رسول اکرم، ضمن بیان حکمتی آموزنده، آنها را به اشتباهشان واقف ساخت [1]

[1] . وسائل ، ج /2ص 472.

منبع: داستان راستان،شهید مطهری،جلد دوم.

داستانهای پیامبر اکرم (ص): مستمند و ثروتمند

رسول اکرم صلی اللّه علیه و آله طبق معمول در مجلس خود نشسته بود. یاران گرداگرد حضرتش حلقه زده او را مانند نگین انگشتر در میان گرفته بودند. در این بین یکی از مسلمانان- که مرد فقیر ژنده پوشی بود- از در رسید و طبق سنت اسلامی- که هرکس در هر مقامی هست، همینکه وارد مجلسی می شود باید ببیند هر کجا جای خالی هست همان جا بنشیند و یک نقطه ی مخصوص را به عنوان اینکه شأن من چنین اقتضا می کند در نظر نگیرد- آن مرد به اطراف متوجه شد، در نقطه ای جایی خالی یافت، رفت و آنجا نشست. از قضا پهلوی مرد متعین و ثروتمندی قرار گرفت. مرد ثروتمند جامه های خود را جمع کرد و خودش را به کناری کشید. رسول اکرم که مراقب رفتار او بود به او رو کرد و گفت:

«ترسیدی که چیزی از فقر او به تو بچسبد؟!»
- نه یا رسول اللّه!.
- ترسیدی که چیزی از ثروت تو به او سرایت کند؟.
- نه یا رسول اللّه! .
- ترسیدی که جامه هایت کثیف و آلوده شود؟.
- نه یا رسول اللّه!
- پس چرا پهلو تهی کردی و خودت را به کناری کشیدی؟ .
- اعتراف می کنم که اشتباهی مرتکب شدم و خطا کردم. اکنون به جبران این خطا و به کفاره ی این گناه حاضرم نیمی از دارایی خودم را به این برادر مسلمان خود که درباره اش مرتکب اشتباهی شدم ببخشم.
مرد ژنده پوش: «ولی من حاضر نیستم بپذیرم».
جمعیت: چرا؟.
- چون می ترسم روزی مرا هم غرور بگیرد و با یک برادر مسلمان خود آنچنان رفتاری بکنم که امروز این شخص با من کرد [1]

[1] . اصول کافی ، جلد 2، باب فضل فقراء المسلمین، صفحه ی 260.

منبع: داستان راستان،شهید مطهری،جلد اول.

داستانهای پیامبر (ص): دعا و نفرین امام علی (ع)

امام زین العابدین (علیه السلام) فرمود: هنگامى که جنازه براء بن معرور را آوردند تا حضرت رسول (صلى الله علیه و آله و سلم) بر او نماز بخواند. فرمود على بن ابیطالب (علیه السلام) کجاست ؟ عرض کردند براى انجام درخواست یکى از مسلمین به قبا رفته ، فرمود: خداوند مرا امر کرده که نماز خواندن بر جنازه براء را تاخیر بیندازم تا على (علیه السلام) بیاید و از سخنى که براء در حضور پیغمبر خدا به او گفته در گذرد و او را ببخشد و مرگ با، سم را خداوند کفاره همان سخن قرار دهد.
عرض کردند براء مردى شوخ بود، آن سخن را از روى مزاح گفت نه جدا تا خداوند بر گفته اش او را مواخذه نماید.
فرمود اگر جدى گفته بود خداوند تمام اعمالش را تباه مى کرد اگر چه به مقدار فاصله بین زمین و عرش طلا و نقره صدقه داده باشد ولى چون مردى شوخ بود و آن سخن را به شوخى گفت من میل دارم همه بدانید که على (علیه السلام) از او در خشم نیست و در حضور شما دو مرتبه او را حلال نماید و از برایش طلب آمرزش کند تا باعث قرب و بلندى درجه او در نزد خدا گردد. (1)
چیزى نگذشت على (علیه السلام) حاضر شد. جنازه براء را در پیش ‍ گرفته گفت خدا رحمتت کند براء! مردى بسیار با نماز و پیوسته روزه بودى و در راه خدا از دنیا رفتى. پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود اگر شخصى از مرده گان شما از پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) بى نیاز باشد همانا آن مرد براء بن معرور است که به واسطه دعاى على (علیه السلام) از نماز پیغمبر بى نیاز است از جاى حرکت نموده بر او نماز خواند و دفنش کرد.
وقتى براى تعزیه نشست رو به بستگان براء نموده و فرمود: شما اى بستگان براء به تهنیت سزاوارترید تا تسلیت زیرا روح او که به آسمانها صعود کرد از آسمان اول تا هفتم و از حجب تا کرسى و عرش برایش ‍ قبه هائى افراشتند. آنگاه به سوى بهشت رفت ، تمام خزان بهشت او را استقبال نمودند و همه حوریه ها او را مشاهده کردند همگى گفتند طوباک طوباک یا روح البراء! انتظر علیک رسول الله علیا صلوات الله علیهما و آلهما الکرام حتى ترحم علیک و استغفرلک .
خوشا به حالت ، خوشا به حالت ، روح براء! پیغمبر انتظار کشید تا على (علیه السلام)  بیاید و برایت طلب آمرزش و رحمت کند. حاملین عرش ‍ پروردگار به ما از طرف خداوند خبر دادند که فرمود اى بنده اى که در راه من جان دادى هر آینه اگر گناهانت به اندازه ریگها و شنها و دانه هاى باران و برگ درختان و به عدد مویهاى حیوانات و چشم برهم زدن و نفسها و حرکات و سکنات آنها مى بود، به واسطه دعاى على بن ابیطالب (علیه السلام) بخشیده مى شد.
قال رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم) فتعرضوا عبادالله لدعاء على لکم و لا نتعرضوا لدعاء علیکم فان من دعا علیه اهلکه الله و لو کانت حسناته بعدد ما خلق الله کما ان من دعا له اسعده الله و لو کانت سیئاته بعدد ما خلق الله .
پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود:
بندگان خدا! خویشتن را در معرض دعاى على (علیه السلام) قرار دهید مباد مورد نفرین او واقع شوید زیرا، بر هر که نفرین کند خداوند او را هلاک خواهد نمود اگر چه کارهاى نیکش برابر با شماره تمام مخلوقات کند همانطور که براى هر کس دعا کند سعادتمند مى شود اگر چه گناهانش به اندازه تمام مخلوقات باشد. (2)

1- هنگامى که پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) از فتح خیبر بازگشت و وارد مدینه شد زنى یهودى ران مسمومى را بریان کرده به هدیه خدمت آنجناب آورد. حضرت فرمود نان بیاورید. هنوز آنجناب دست به غذا نبرده بود براء بن معرور شروع به خوردن کرد. على (علیه السلام) فرمود براء بر پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) سبقت مگیر. گفت مثل اینکه تو پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) را نسبت به بخل مى دهى. فرمود نه من از نظر احترام و عظمت پیغمبر مى گویم براى من و تو و احدى جایز نیست که در کار یا سخن یا خوراک یا آب بر پیغمبر پیشى بگیرد. براء گفت من که آنجناب را بخیل نمى دانم . على (علیه السلام) فرمود چون این غذا را زنى یهودى آورده وضعش معلوم نیست اگر به دستور پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) بخورى ترا آسیبى نمى رساند ولى بدون اجازه اگر خوردى چنانچه زیانى دیدى از جانب خودت مى باشد. براء این سخنان را مى شنید و لقمه را در دهان گذاشته مى خورد. به واسطه همان لقمه مسموم از دنیا رفت . این گفتگو همان مزاحى بود که حضرت اشاره فرمود. 

2- جزء 17 بحارالانوار چاپ آخوندى ، ص 310 و 320.
منبع: آگاه باشیم،حسن امیدوار،جلد اول.

داستانهای پیامبر اکرم (ص): جبهه جنگ یا خدمت به پدر و مادر

در امالى صدوق از جابر نقل مى کند که حضرت صادق فرمود:

مردى خدمت پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) آمد و عرض کرد یا رسول الله من خیلى مایل به جهاد هستم . فرمود

جهاد کن در راه خدا اگر کشته شوى زنده و جاوید خواهى بود در نزد خدا و توشه و بهره مردان زنده را مى گیرى و اگر بمیرى پاداش تو بر خداوند است و هرگاه زنده بازگردى به وطنت، گناهانت آمرزیده شده و پاک هستى همانند روزى که از مادر متولد شده اى.

عرض کرد یا رسول الله پدر و مادرم پیر شده اند و آنها مى گویند ما به تو انس داریم و رفتن مرا به جهاد دوست ندارند و فرمود

با پدر و مادرت باش؛ فو الذى نفسى بیده لانسهما بک یوما و لیلة خبر من جهاد سنة؛

سوگند به کسى که جانم به دست اوست یک شبانه روز انس آنها به تو بهتر از یک سال گذراندن در جبهه جنگ است.(1)


1- بحارالانوار، ج 16، ص 21.

منبع: آگاه شویم،حسن امیدوار،جلد دوم.

داستانهای پیامبر اکرم (ص): پیامبر چه کسانی را احترام می کند؟

پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم) خواهرى رضاعى داشت روزى همان خواهر بر ایشان وارد شد. همین که نظر پیغمبر بر او افتاد مسرور گردید و روانداز خود را براى او پهن کرد و او را بر روى آن نشانید با گشاده روئى و احترام بسویش توجه کرد و در صورت او مى خندید تا از خدمت حضرت مرخص شد و رفت . اتفاقا همان روز برادرش نیز آمد ولى حضرت (صلى الله علیه و آله و سلم) آن نحو رفتارى که با خواهرش نمودند با او انجام ندادند.
بعضى از صحابه عرض کردند یا رسول الله با خواهر سلوکى کردید که با برادر آن را بجا نیاوردید با آنکه او مرد بود؟ (یعنى سزاوارتر به آن محبت بود) فرمود:
علت زیادى احترام من این بود که آن دختر به پدر و مادر خویش بیشتر نیکى مى کند.(1)

1- منتهى الامال ، ج 2، ص 324 و ج 16 بحار.

داستانهای پیامبر اکرم (ص): مستمند و بینوا کیست؟

روزى رسول اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم) به اصحاب خود فرمودند فقیر و بینوا کیست؟ اصحاب جواب دادند کسى که درهم و دینارى نداشته و دستش از مال دنیا تهى باشد. فرمود:آنکه شما مى گوئید فقیر نیست بینوا کسى است که در عرصات قیامت بیاید و حق اشخاصى به گردن او باشد. به این طریق که یک نفر را زده و دیگرى را ناسزا گفته حق شخص ثانى را ضایع نموده و یا غصب کرده، اگر حسنات و کار خوبى داشته باشد در قبال حقوق مردم از او مى گیرند و مى دهند به صاحبان حقوق و چنانچه حسناتى نداشته باشد از گناهان کسانى که بر این شخص حقى دارند برداشته مى شود و آن گناهان را بر او بار مى کنند و بینوا چنین کس است. همین موضوع منظور خداوند تبارک و تعالى در این آیه شریفه است و لیحملن اثقالهم و اثقالا مع اثقالهم؛ بارهاى سنگین خود را برمى دارند و بارهاى سنگین دیگرى را بر دوش آنها مى گذارند.(1)


1- انوار نعمانیه ، ص 349.

منبع: اگاه شویم،حسن امیدوار،جلد چهارم.

داستانهای پیامبر اکرم (ص): مثالی برای روز قیامت

پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم) روزى به سلمان و اباذر هر کدام درهمى داد. سلمان درهم خود را انفاق کرد و به بینوائى بخشید ولى اباذر صرف در مخارج خانواده خود کرد. روز بعد حضرت دستور داد آتشى افروختند و سنگى را بر روى آن گذاردند. همین که سنگ گرم شد و حرارت شعله هاى آتش در دل آن اثر کرد سلمان و اباذر را پیش خواند و فرمود: هر کدام باید بالاى این سنگ بروید و حساب درهم دیروز را بدهید.
سلمان بدون درنگ و ترس پاى بر سنگ گذاشت و گفت ( انفقت فى سبیل الله) در راه خدا دادم .
وقتى که نوبت اباذر رسید ترس او را فرا گرفت. از اینکه پاى برهنه روى سنگ بگذارد و تفصیل مصرف یک درهم را بدهد از این رو در تحیر بود. پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود: از تو گذشتم زیرا تاب گرماى این سنگ را ندارى و حسابت به طول مى انجامد ولى بدان صحراى محشر از این سنگ گرمتر است و تابش آفتاب قیامت شعله هاى فروزان آتش سوزان تر سعى کن با حساب پاک و دامنى نیالوده به معصیت وارد محشر شوى.(1)
اى که ترا گشته جهل مشت و گریبان
چشم بپوشیده اى ز دین و ز ایمان
هیچ نیاندیشى از عذاب قیامت
هیچ نپرهیزى از شراره نیران
رفته بگوشت که کردگار کریمست
صاحب عفو است و لطف و رحمت و احسان
لیک ندانى که مى کشد سوى دوزخ
معصیت خالق و اطاعت شیطان
گرچه کند روز رستخیز شفاعت
آنکه رسول است و برگزیده یزدان
راه چنان رو که روز حشر ندارد
خجلت اگر خواست از براى تو غفران
راه ابوجهل کى ترا برساند
سوى مقامى که رفت بوذر و سلمان

1- خزینة الجواهر، ص 356.
منبع: آگاه شویم،حسن امیدوار،جلد چهارم.

داستانهای ائمه: امام صادق (ع): حقوق برادران دینی

در کافى ذکر شده که معلى بن خنیس گفت به حضرت صادق (علیه السلام) عرض کردم مسلمان چه حقى بر برادر مسلمان خود دارد. فرمود: براى هر مسلمانى بر برادر خود هفت حق واجب و لازم است که اگر یکى را ضایع نماید از ولایت خدا و طاعت او خارج مى شود. عرض کردم تفصیل آنها چیست ؟ فرمود: اى معلى تو مورد علاقه منى مى ترسم بگویم بعد از دانستن انجام ندهى . گفتم ( لا قوة الا بالله) از خداوند نیرو مى خواهم در انجام وظایف فرمود:
1. کوچک ترین آن حقوق این است که هر چه براى خود مى خواهى براى او نیز همان را بخواهى و آنچه براى خود دوست نمى دارى براى او هم دوست نداشته باشى .
2. اینکه باعث خشم و ناراحتى او نشوى و در پى جلب رضایت برادر ایمانى خود باشى و فرمانش را پیروى کنى .
3. به جان و زبان و دست و پاى خود، او را کمک نمائى .
4. راهنماى او باشى و چون آینه باعث برطرف کردن عیوب او گردى .
5. مبادا او به گرسنگى یا تشنگى و بى پوشاکى بگذراند در صورتى که شکم تو آکنده از غذا و بدنت پوشیده از لباس باشد.
6. اگر تو خدمتگذار و نوکر دارى و او کسى را ندارد براى شستن لباس و درست نمودن غذا و سایر کارهاى خانه ، خدمتگذار خود را بفرستى تا کارهاى او را انجام دهد.
7. سوگند او را بپذیرى و تصدیق کنى ، در هنگام مریضى به عیادتش ‍ بروى . بر جنازه اش نماز بگذارى . اگر فهمیدى احتیاجى دارد قبل از آنکه درخواست کند خواسته اش را برآورى . چنانچه به این دستورات عمل کنى دوستى و رابطه اى که لازم است بین دو مسلمان وجود داشته باشد برقرار کرده اى و پیوند ایمانى را رعایت نموده اى .(1) 
هزاران افسوس که مردم این زمان و دسته اى از مسلمین امروز دلخوش ‍ نموده اند که عصر تمدن موشکى است . اصول اخلاق را زیر پا گذارده همانطورى که در هر چیز پیرو دنیاى غربند، این حقایق زندگى جاوید را هم با اغراض مادى خود آلوده کرده اند. از اینرو حساب همه چیز را وابسته به شئونات مادى مى دانند، فقط آنچه مى تواند در آمیزش و حفظ مراسم دوستى یا خویشاوندى بر آنها حکومت کند پول است پول . آرى ثروت بى ارزش دنیا.
آه بر این مردم پست ، چه بزرگ جنایتى مى کنند که چون پرگار بر محور تعینات و تشخصات مادى مى گردند و این دستورات که جهانى آراسته و دلهائى پیوسته به یکدیگر بوجود مى آورند نابود کرده زحمات قرنها مربیان بزرگ را به بیهودگى ضایع نموده اند.
بخون دیده نوشتیم بر در و دیوار
که چشم لطف ز ابناى روزگار مدار
مگیر انس به کس در جهان به غیر خدا
بکن اگر بتوانى ز خویش نیز کنار
فریب نرمى ابناى روزگار مخور
که هست نرمى ایشان به رنگ نرمى مار
همیشه در پى خواب و خورند و منصب و جاه
کنند مثل عروسان حجله نقش و نگار
چو روز، ظاهرشان پر صفا و نورانى
درونشان چو شب تیره رنگ تیره و تار
همیشه در پى آزار یکدیگر باشند
حسد نموده شعار و نفاق کرده دثار
جمیع خسته و بیمار بهر سیم و زرند
دواى علتشان هست شربت دینار

1- 16 بحار، ص 66.

منبع: آگاه شویم، حسن امیدوار، جلد پنجم.

داستانهای پیامبر اکرم (ص): نهایت از خود گذشتگی

در جلد نهم بحارالانوار ص 514 از تفاسیر عامه نقل مى کند که: مردى پیش ‍ رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم) آمد و از گرسنگى شکایت کرد. آن جناب فرستاد به نزد زنهاى خود که اگر خوراکى پیش شما یافت مى شود براى این مرد بدهید. گفتند غیر آب چیزى اینجا پیدا نمى شود. پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود من لهذا الرجل اللیلة ؛ کیست امشب این مرد را خوراک دهد. على (علیه السلام ) عرض کرد من امشب او را مهمان مى کنم .
آنگاه امیر المؤ منین (علیه السلام) به خانه پیش فاطمه زهرا (علیها السلام) آمد. پرسید خوراکى یافت مى شود که این مرد را پذیرائى کنیم ؟ فاطمه (علیها السلام ) عرض کرد مختصرى که بچه ها را کفایت کند هست ولى مهمان را بر فرزندان خود مقدم مى دارم .
حضرت فرمود نومى الصبیة و اطفى ء السراج ؛ بچه ها را بخوابان و چراغ را خاموش کن . چراغ را خاموش کرد، ظرف غذا را که بر زمین گذاشت على (علیه السلام ) دهان خود را حرکت مى داد و چنان مى نمود که مشغول خوردن است تا میهمان با خاطرى آسوده غذا بخورد. همین که آن مرد به اندازه کافى غذا خورد دست کشید. کاسه را به فضل خداوند پر از غذا یافتند. صبحگاه امیر المؤ منین (علیه السلام) براى نماز به مسجد رفته بود بعد از انجام فریضه ، پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم) به على (علیه السلام) نگاهى کرد و قطرات اشک از دیده فرو ریخت . فرمود یا ابالحسن دیشب خداوند از عمل شما در شگفت شد و این آیه را فرستاد و یؤ ثرون على انفسهم و لوکان بهم خصاصة، دیگران را بر خویش مقدم مى دارند اگر چه خود تنگدست و گرسنه باشد. منظور على و فاطمه و حسن و حسین (علیهم السلام ) مى باشند.(1)

1- نهم بحار، ص 514.

منبع: آگاه شویم، حسن امیدوار،جلد هفتم