با ملاک و معیاری که امیرالمومنین (علیه السلام) ارائه کرده است، ایمان خیلی از ما مردمان، زیر سوال می رود!
بر اساس اسلام غدیری، بسیاری از مردمان مسلمان نیستند با آنکه مسلمانانند! با معیار اسلام سقیفه، بسیار راحت است و مسلمانانش پرشمارند. اما اسلام غدیر غربال کننده است.
اسلام سقیفه، اهل تسامح و تولرانس کلّی است و به صرف ادعا و حرکت زبان، آدمیان را مسلمان تام و تمام می شمرد. اما اسلام غدیر، چنین نیست.
اسلام علی، اسلام غدیر است و اسلام غدیر، اسلامِ قرآن. اسلام قرآنی و ایمان قرآنی، اگر از زبان به قلب و جوارح نینجامد، عقیم است و مرده. اسلام قرآن، اسلام صراحت است و حقیقت:
ای کسانی که ایمان آورده اید، ایمان بیاورید[1].
با معیار اسلام سقیفه، این آیه، جز تناقض و پارادوکس نیست. اگر مومن است که ایمان آوردنش چیست؟ و اگر ایمان نیاورده که اصلا مومن نیست!
اسلام غدیر، ژرفنای معنای این آیه را برایمان می گشاید. اسلام و ایمان حقیقی، زبان و صدا نیست، قلب است و عمل. اسلام غدیر، اسلام قرآن است:
«عربان می گویند: ایمان آوردیم؛ بگو: نیاوردید؛ بگویید اسلام آوردیم، و هنوز ایمان وارد قلبهایتان نشده است[2].»
شریعتی که از جانب رسول اکرم (صلی الله علیه و آله و سلم) بر مردمان ارائه و تعلیم شد، حقیقت و هویتی واحد بود که اسلام نام داشت و معنایش خلوص بود و تسلیم. خلوص همان اندیشه توحید است و تسلیم همان توحید در عبودیت، توحید در ربوبیت، توحید در رسالت و توحید در امامت است.
می دانم و می دانید که این کاروان در ادامه مسیر، به دست سالوسان و طرّاران به بیراهه کشانده شد. غبار و ابهام فراوان شد و اسلام تنوع و تلوّن یافت و از اسلام، صورتکها و بَزَک های بسیاری تکثیر شد.
تاریخ گواه است که چه خون ها در این غبارها به زمین ریخت و چه رقص ها که با این صورتک ها انجام شد و چه بَزَک های طلایی و فریبایی از اسلام مطّلا و مترسکی ارائه شد.
پس از درگذشت رسولِ این اسلام، نرم نرمک، دو نوع از اسلام در جامعه و میان مسلمانان پدیدار شد: اسلام غدیر و اسلام سقیفه. این ها دو اسم نبودند، دو مُسَمّی بودند. دو نشان و اِلِمان بودند که تعریف، تحدید، متد و مقصد متفاوت و حتی متخالفی را ناشی می شدند.
اسلام سقیفه فقط درون را ملاک قرار داد و از بیرون صرف نظر کرد. اسلام سقیفه همه ی سلایق، علایق، سوائق، مطامع و دسائس را با شکیبایی و لبخند تمام برمی تابد و همه را در آغوش می کشد. اسلام سقیفه، اسلام صراط های مستقیم است. همه خوبند، همه به سوی خدا می روند و رنگ ها و ننگ ها و نیرنگ ها، همه محترمند و راجع الی الله!
در اسلام سقیفه، هم قاتل و هم مقتول، هر دو «رضی الله عنه» هستند و بهشتی.
اسلام سقیفه، حامیان و کفیلانِ فرزندِ بیشه یِ مرجئه اند که با سزارین در کلینیکِ بنی امیه، ابابیلانه بر جان و روی مردمان هبوط کردند.
با عنوان مرجئه، می توان هرچه کرد و هرچه خورد و هرچه گفت و هر تردامنی و محراب سوزی و حجت کشی راه انداخت، اما در عین حال هم مسلمان بود و هم مومن.
در اسلام سقیفه، با لابیِ مرجئه گری، می توان فاسق بود، شراب خورد، بر صورت حجت خدا خیزران کوفت، و در عین حال خلیفة الرسول هم بود و واص الی الله و فانی فی الله.
باری، اسلام سقیفه، «اسلام انباری» است و اسلام غدیر، «اسلام غربالی».
آن هنگام که اهل مدینه با امام (علیه السلام) بیعت کردند، ایشان در نخستین سخنرانی و میتینگ سیاسی خویش، به جای نشان دادن در باغ های سبز و زردی و درخشش طلا و نقره، از دیگ ها و جوشِش دیگ ها سخن می گوید:
آگاه باشید! تیره روزی ها درست همانند زمان بعثت پیامبر، دیگر بار به شما روی آورده است. سوگند به خدایی که رسول را مبعوث کرد، به سختی مورد آزمایش قرار می گیرید و غربال می شوید و چونان دیگ جوشنده، زیر و رو خواهید شد، آنچنان که بالا، پایین می آید و پایین، بالا می رود[3].
اسلام غدیر، تفصیلِ اجمال قرآن است. در سوره ی مبارکه الحاقة، آیاتی به گزارش جهنمیان و وصف آنان می پردازد:
«جهنمیان، به خدای بزرگ ایمان ندارند» و «ولایحضّ علی طعام المسکین». ترجمه ی ظاهری و سطحی این است که: «آنان بر گرسنگی مسکین بی تفاوت بودند». اما سخن از بی تفاوت بودن نیست که آنان را جهنمی کرده است: سخن از نداشتن تحضیض بر گرسنگی مسکین است.
تحضیض[4]، یعنی تشویق کردن و ترغیب کردن دیگران و شوراندن و برانگیختنشان بر انجام کاری. یعنی آنان در جامعه به نفع گرسنگی مسکین تلاش نمی کردند و مردمان را بر رسیدگی به حال مساکین نمی شوراندند!
می دانیم که آیات قرآن بر اساس اجمال نازل شده است، اما با وجود این، درباره ی اطعام مسکین و تحضیض بر آن، سه ایه مستقل در قرآن تکرار شده است[5].
در منشور اخلاق مسلمان که با مبنای اخلاق رفتاری غدیر سامان یافته است، رسیدگی ثروتمندان به فقراء تنها یک عمل عملی اخلاقی مستحب و خوب نیست، یک فریضه است. سخن از استحباب نیست، بحث بر واجبات است که ترکش به حرام می کشاند.
امام (علیه السلام) فرمود:
خداوند در ثروت و مال سرمایه داران، روزی فقیران را واجب کرده و قرار داده است. هیچ فقیری به گرسنگی نرسید مگر هنگامی که ثروتمند حق او را ربود. به خدا قسم که خداوند ثروتمندان را در این باب بازخواست می کند[6].
امامِ غدیر به ما می آموزد که ذهنیت خود را درباره ی سوالات شب اول قبر، از پرسشنامه ای شناسنامه ای به پرسش های رفتاری تغییر بدهید. از ثروتمندان، در باب فقیران هم می پرسند.
امام غدیر به ما می آموزد که در میان سرمایه و اموال سرمایه داران، اموالی هست که از آنشان نیست؛ اگر ندهند غاصبند و حرام خوار.
امام غدیر به ما می آموزد که تمام ثروت ثروتمند، مال او نیست، باید اموال فقیران را از اموال خود جدا کند و حقشان را بدهد.
امام غدیر به ما می آموزد که سارقان فقط آنانی نیستند که از خانه ی شما یا جیب شما، مالتان را می ربایند؛ سارقانی هم هستند که در عینِ توانگری، از اموال فقیران می دزدند و بر دوش فقیران رفعت می گیرند.
سارقان ثروتمندانی هستند که لقمه از دهان فقیر بر می چینند و بر لقمه های خویش می افزایند.
پی نوشت ها:
[1] «یا ایها الذین آمَنوا آمِنوا»
[2] «قالَتِ الْأَعْرابُ آمَنَّا قُلْ لَمْ تُؤْمِنُوا وَ لکِنْ قُولُوا أَسْلَمْنا وَ لَمَّا یَدْخُلِ الْإِیمانُ فِی قُلُوبِکُم...»؛ سوره حجرات، آیه 14.
[3] « أَلَا وَ إِنَ بَلِیَّتَکُمْ قَدْ عَادَتْ کَهَیْئَتِهَا یَوْمَ بَعَثَ اللَّهُ نَبِیَّهُ ص وَ الَّذِی بَعَثَهُ بِالْحَقِّ لَتُبَلْبَلُنَّ بَلْبَلَةً وَ لَتُغَرْبَلُنَّ غَرْبَلَةً وَ لَتُسَاطُنَّ سَوْطَةَ الْقِدْرِ حَتَّى یَعُودَ أَسْفَلُکُمْ أَعْلَاکُمْ وَ أَعْلَاکُمْ أَسْفَلَکُم... »؛ نهج البلاغه، ص58، خ 16.
[4] (حَضَّهُ) علی الامر: حَثَّهُ علیه بقوة. (حاضّ) فلان فلاناً: حثَّ کلّ واحد منهما الاخر. (تحاضّوا): حثّ بعضهم بعضاً. (التحضیض): التحریض علی عمل الشیء باستعمال حرف من حروف التحضیض، و هی: هلّا والّا، واَلَا. قاموس المحیط، ج1، ص867؛ معجم الوسیط، ص181، (حضض)
[5] الف: «وَ لا یَحُضُ عَلى طَعامِ الْمِسْکِین»؛ سوره الحاقة، آیه 34.
ب: « وَ لا تحاضون عَلى طَعامِ الْمِسْکِین »؛ سوره فجر، آیه 18
ج: « وَ لا یَحُضُ عَلى طَعامِ الْمِسْکِین »؛ سوره ماعون، آیه 3
[6] « إِنَّ اللَّهَ سُبْحَانَهُ فَرَضَ فِی أَمْوَالِ الْأَغْنِیَاءِ أَقْوَاتَ الْفُقَرَاءِ فَمَا جَاعَ فَقِیرٌ إِلَّا بِمَا مَنَعَ بِهِ غَنِیٌّ وَ اللَّهُ سَائِلُهُمْ عَنْ ذَلِک»؛ نهج البلاغه، ص890، ق 328 – وسائل الشیعه، ج9، ص29.
منبع: بُعد انسانی اجتماعی غدیر، علیرضا هزار، قم، دلیل ما، 1387، چاپ اول، صص 101 - 106
مؤلف محترم حضرت آیت الله میلانی (دام ظله) با توجه به آیه 55 سوره مائده، به شأن نزول این آیه و توضیح ولایت پرداختهاند و در ادامه به شبهههایی که درباره آیه ولایت مطرح شده، جوابهای مبسوطی را دادهاند.
کتاب رهنما با عنوان غدیر در شعاع خورشید














سقیفه در لغت عرب به معنی سایبانی است که شیوخ عرب را مهمان خانه ای بوده است که افراد قبیله نیز در آن جمع می شدند و در باره همه امور قبیله گفت وگو می کردند انصار پیامبر اکرم (ص) از دو قبیله اوس وخزرج بودند که هر دو قبیله در اصل از اهل یمن بودند واجداد ایشان برای درک حضور پیامبر خاتم(ص) ویاری حضرتش به مدینه آمده بودند. سقیفه مشهور در تاریخ، محل اجتماع قبیله خزرج از انصار در مدینه بوده است ورئیس ایشان سعد بن عُباده بوده که برای بیعت بااو پس از وفات پیامبر در ان محل اجتماع کرده بودند؛در حالی که جسد مبارک پیامبر (ص) بین خاندانش بود ومشغول غسل دادن جسد مطهر آن حضرت بودند چون خبر اجتماع سقیفه به گروه پیرو ابوبکر وعمر رسید ایشان نیز باسرعت به اجتماع سقیفه ملحق شدند.
در اثر اجتماع در آن سقیفه شریعت اسلام پس از پیامبر اکرم (ص) دگرگون شد!.
در اثر سقیفه تاریخ اسلام دگرگون شد.
در اثر سقیفه به در خانه فاطمه زهرا(س) آتش بردند وشد آنچه شد.
در اثر سقیفه شمشیر ابن ملجم بر فرق امیر المؤمین علی (ع) فرود آمد.
در اثر سقیفه امام حسن (ع) با زهر شهید شد.
در اثر سقیفه حضرت امام حسین (ع) شهید شد! وزینب (س) ودیگر دختران پیامبر(ص) اسیر شدند!
در اثر آن سقیفه مسیر تاریخ بشریت دگرگون شد.
آثر سقیفه از آن روز تا کنون وتاظهور حضرت مهدی موعود (عج) ادامه دارد!!.
مقدمه کتاب سقیفه سید مرتضی العسکری, ذی قعده 1421 هـ
برای بررسی نحوه پی ریزی سقیفه در زمان حیات پیامبر(ص) باید آیات زیر را مورد بررسی قرار دهیم. خداوند متعال در آیات اولیه سوره تحریم می فرماید:
[یا أَیهَا النَّبِیُّ لِمَ تُحَرِّمُ مَا أَحَلَّ اللَّهُ لَک تَبْتَغِی مَرْضَاه أَزْوَاجِک وَاللَّهُ غَفُورٌ رَحِیمٌ قَدْ فَرَضَ اللَّهُ لَکمْ تَحِلَّه أَیمَانِکمْ وَاللَّهُ مَوْلَاکمْ وَهُوَ الْعَلِیمُ الْحَکیمُ وَإِذْ أَسَرَّ النَّبِیُّ إِلَی بَعْضِ أَزْوَاجِهِ حَدِیثاً فَلَمَّا نَبَّأَتْ بِهِ وَأَظْهَرَهُ اللَّهُ عَلَیهِ عَرَّفَ بَعْضَهُ وَأَعْرَضَ عَنْ بَعْضٍ فَلَمَّا نَبَّأَهَا بِهِ قَالَتْ مَنْ أَنْبَأَک هَذَا قَالَ نَبَّأَنِی الْعَلِیمُ الْخَبِیرُ إِنْ تَتُوبَا إِلَی اللَّهِ فَقَدْ صَغَتْ قُلُوبُکمَا وَإِنْ تَظَاهَرَا عَلَیهِ فَإِنَّ اللَّهَ هُوَ مَوْلَاهُ وَجِبْرِیلُ وَصَالِحُ الْمُؤْمِنِینَ وَالْمَلَائِکه بَعْدَ ذَلِک ظَهِیرٌ]
ای پیامبر، برای چه بر خود حرام کردی آنچه را که خداوند بر تو حلال کرده بود؟ برای جلب رضایت همسرانت؟ و خداوند آمرزنده و رحیم است. خداوند راه گشودن سوگندهایتان را معین ساخت؛ و خداوند مولای شماست و او دانا و حکیم است آنگاه که پیامبر رازی را با بعضی از زنان خویش در میان نهاد، آن زن آن راز را به دیگری باز گفت. پس خداوند، پیامبر را از این امر آگاه ساخت. پیامبر نیز بخشی از آن (راز) را بیان کرد و بخشی را بیان نکرد. آن زن به پیامبر گفت: چه کسی تو را از این آگاه ساخت؟ فرمود: خداوند دانا مرا خبر کرد. ای دو زن، به سوی خدا توبه کنید که دل شما از حق برگشته است و اگر علیه پیامبر پشت به پشت هم دهید، همانا خداوند مولای اوست و جبرئیل و دیگر فرشتگان و مرد صالح از مؤمنان، پشتیبان اویند.
در این آیات سه امر بیان شده است:
الف: تحریم پیامبر اکرم (ص) بر خود آنچه را که خدا بر او حلال فرموده بود برای رضای همسرانش، و این که خداوند راه گشودن سوگندها را بیان فرموده است.
ب: خبر دادن پیامبر (ص) رازی را به یکی از همسرانش و خبر دادن آن زن، آن راز را به دیگری و آگاه نمودن باری تعالی، پیامبر (ص) را از افشای راز.
ج: تهدید باری تعالی آن دو همسر پیامبر (ص) را،... تا آخر سوره.
در این آیات بیان نشده که پیامبر (ص)، برای رضای همسرش، چه حلالی را بر خود حرام کرده و چه رازی را آن همسر پیامبر (ص) افشا نموده و پس از آن چه شده است که خداوند چنان عبارات تهدید آمیزی می فرماید.
شایسته است یادآور شویم که باری تعالی می فرماید: [وَاَنْزَلْنا اِلَیک الذِّکرَ لِتُبَینَ لِلنَّاسِ ما نُزِّلَ اِلَیهِم] النحل 44: ما قرآن را بر تو نازل کردیم تا شما برای مردم بیان کنی آنچه را که برای ایشان نازل شده است.
قرآن با دو گونه وحی بر پیامبر نازل می شده است
1) وحی قرآنی، که همان نصّ قرآن است، که از زمان پیامبر(ص) تا به امروز در دسترس همه است.
2) وحی بیانی، که با آن تفسیر قرآن بیان می شده است.
در بیان آیه اول در روایت آمده است که پیامبر(ص) در روز نوبت حفصه، با کنیز خود ماریه هم بستر شد و آنگاه که حفصه از آن داستان آگاه گردید، پیامبر(ص)، برای دلجویی حفصه، ماریه را بر خود حرام فرمود[1] .
در آیه دوم، خداوند این تحریم را رفع می کند.
در آیه سوم بیان شده که پیامبر(ص) مطلبی را به عنوان راز به همسرش - حفصه - می فرماید، او آن راز را فاش می کند. خداوند، پیامبرش را از کار وی آگاه می سازد و آن حضرت(ص)، حفصه را از فاش کردن آن راز آگاه می سازد. حفصه از پیامبر(ص) می پرسد که چه کسی شما را از این کار آگاه ساخت؟ پیامبر(ص) می فرماید: خداوند عِالِم آگاه مرا با خبر ساخت[2] .
در آیه چهارم لحن آیه تغییر می کند و خطاب به آن دو زن می فرماید: (اگر شما از کار خود توبه کنید (به نفع شماست) زیرا دل هایتان از حق منحرف گشته است، و چنان که بر ضدّ پیامبر(ص) پشت به پشت هم دهید، خداوند مولای اوست و جبرئیل و فرشتگان و مرد صالح از مؤمنان (= علی) پشتیبان اویند[3] .
آیا در خانه پیامبر چه پیش آمده بود که برای رفع آن نیاز به تهدیدی چنین سخت بوده است، تا آن حدّ که می فرماید: پیامبر تنها نیست، خدا و جبرئیل و ملائکه و صالح المؤمنین(علی) پشتیبان و حافظ اویند؟ آیا چه بوده که در آیات بعدی، خداوند، در مقام تهدید، می فرماید:
امید است که اگر او شما را طلاق دهد، پروردگارش، به جای شما، همسرانی بهتر از شما برای او قرار دهد؛ همسرانی مسلمان، مؤمن، متواضع، توبه کار، عابد، مهاجر، زنانی باکره و بیوه!!
ای کسانی که ایمان آورده اید، خود و خانواده خویش را از آتشی که هیزم آن انسانها و سنگ هاست محافظت کنید؛ آتشی که فرشتگانی بر آن گمارده شده که خشن و سختگیرند و هرگز فرمان خدا را مخالفت نمی ورزند و آنچه را فرمان داده شده اند (به طور کامل) اجرا می کنند.
ای کسانی که کافر شده اید، امروز عذرخواهی نکنید، چرا که تنها به اعمالتان جزا داده می شوید.
ای کسانی که ایمان آورده اید، به سوی خدا توبه کنید، توبه ای خالص؛ امید است (با این کار) پروردگارتان گناهانتان را ببخشد و شما را در باغ هایی از بهشت که نهرها از زیر درختانش جاری است وارد کند. در آن روزی که خداوند، پیامبر و کسانی را که با او ایمان آورده اند خوار نمی کند، و این در حالی است که نورشان پیشاپیش آنان و از سوی راستشان در حرکت است و می گویند: پروردگارا، نور ما را کامل کن و ما را ببخش که تو بر هر چیزی توانایی. ای پیامبر، با کفّار و منافقان پیکار کن و بر آنان سخت بگیر، جایگاهشان جهنّم است و بد فرجامی است.
خداوند برای کسانی که کافر شده اند به همسر نوح و همسر لوط مثال زده است. آن دو تحت سرپرستی دو بنده از بندگان صالح ما بودند ولی به آن دو خیانت کردند و (ارتباط با آن دو پیامبر) سودی به حالشان (در برابر عذاب الهی) نداشت، و به آنها گفته شد: وارد آتش شوید با کسانی که وارد می شوند).
آیا در خانه پیامبر(ص) و گرد آن حضرت چه فتنه هایی به پا شده بود که پیامبر(ص) بعضی از آنها را بیان فرمود و بعضی را بیان نفرمود؟ آن دو همسر پیامبر و همکارانشان چه نقشه هایی داشته اند که برای هشدار دادن به ایشان نیازمند آن همه تهدید و بیان عاقبت کار دو زن مشترک دو پیامبر (نوح و لوط) بوده است، با تصریح به این که آن دو زن به آن دو پیامبر نفاق و خیانت ورزیدند و در نتیجه به آن زن امر شد که به دوزخ بروند؟
نتجه آنچه را که در این باره در کتاب های مکتب خلفا یافته ایم چنین است:
پیامبر(ص) به حفصه دختر عمر فرموده بود که پدر تو با پدر عایشه (ابوبکر) برای گرفتن حکومت پس از من قیام خواهند کرد. این سخن را پیامبر(ص) به عنوان رازی بیان داشته بودند، لکن این راز را حفصه با عایشه در میان گذارد. عایشه هم آن را به پدرش باز گفت. ابوبکر هم آن را با عمر در میان گذاشت. عمر از حفصه سئوال کرد داستان چیست؟ بگو (تا آماده شویم.) او هم راز پیامبر(ص) را برای پدرش فاش کرد.
پیامبر(ص) بخشی از جریان را، یعنی این که آن دو زن راز او را افشا کرده بودند، بیان نمود و از بازگویی بخشی دیگر اعراض کرد. آیا راز جزء آمادگی پدران آن دو برای گرفتن حکومت پس از پیامبر(ص) چه می توانست باشد؟
ابن عبّاس، برای آن که از زبان خلیفه دوم شأن نزول سوره را روایت کند، با زیرکی به او گفت: من یک سال است می خواهم از شما سئوالی کنم، هیبت شما مرا مانع است. عمر گفت: چیست؟ گفت: سؤال از آیه قرآن است. خلیفه گفت: ابن عباس، تو می دانی علمی از قرآن نزد من است و از من سؤال نمی کنی؟ در اینجا ابن عباس از او پرسید: سوره تحریم درباره چه کسی نازل شده است؟ عمر گفت: درباره عایشه و حفصه[4] .
در کتاب الدُّرّ المنثور سیوطی، جلد 6 صفحه 241، چنین آمده است:
و اِذْ اَسَرُّ النُّبِیُّ اِلی بعَضِ اَزواجِهِ حدَیثاً. حَفْصَه بِنْتِ عُمَرَ اَنَّ الخلَیفَه مِنْ بَعْدِهِ اَبُوبکرٍ وَ مِنْ بعَدِ أبی بکرٍ عُمَرُ.
از این داستان می توان دریافت که ابوبکر و عمر برای رسیدن به حکومت نقشه می کشیدند، نقشه ای برای زمان حیات پیامبر(ص)[5] و نقشه ای برای بعد از آن حضرت. آنچه که فعلاً مربوط به بحث ماست نقشه آن دو برای بعد از حیات پیامبر(ص) است که خود زیر بنای سقیفه شد. آن نقشه چنان بود که ابوبکر، عمر، ابو عُبیده جرّاح، سالِم مولای ابی حُذَیفِه و عثمان، برای رسیدن به حکومت بعد از پیامبر(ص) هم سوگند شدند و این قرار را در نامه ای نوشتند و آن را به امانت نزد ابو عبیده جرّاح گذاشتند[6] .
به این سبب بود که عمر می گفت: ابوعبیده امین این امّت است. [7] و به سبب این قرار داد بود که خلیفه دوم بارها می گفت: اگر ابوعبیده یا سالم مولای ابی حذیفه زنده بودند خلافت را به ایشان واگذار می کردم [8] .
در واقعه تعیین خلیفه دوم هم این جریان آشکار می شود:
ابوبکر، در مرض وفاتش، عثمان را طلبید و گفت بنویس:
بسم الله الرّحمن الرّحیم،
این آن چیزی است که ابوبکر بن ابی قحافه به مسلمانان وصیت می کند. امّا بعد... در اینجا ابوبکر بیهوش شد. عثمان نوشت: امّا بعد، من بر شما عمر ابن الخطاب را خلیفه قرار دادم و از خیرخواهی شما کوتاهی نکردم. چون ابوبکر به هوش آمد گفت: بخوان. عثمان نوشته را خواند. ابوبکر گفت: الله اکبر، ترسیدی مسلمان ها بعد از من گرفتار اختلاف شوند؛ بله، همین را می خواستم بگویم[9] .
عثمان از کجا خبر داشت که ابوبکر چه کسی را می خواهد بعد از خود برای خلافت تعیین کند؟ معلوم می شود که قرار دادی در کار آنها بوده که به ترتیب ابوبکر، عمر، سالم، ابوعبیده و عثمان، یکی بعد از دیگری، خلیفه شوند. این امر نیز از دو کار خلیفه دوم، عمر، معلوم می شود:
1) وقتی عمر به دست ابولؤلؤه مضروب شد، چون سالم و ابوعبیده در آن زمان از دنیا رفته بودند[10] و عمر شورای خلافت را طوری ترتیب داد که عثمان برای خلیفه شدن رأی بیاورد[11] .
2) از واقعه زیر نیز روشن می گردد که در زمان حیات عمر، خلیفه سوم تعیین شده بود: ابن سعد (صاحب طبقات) از سعید بن عاص اموی نقل می کند که وی از خلیفه دوم زمینی را در کنار خانه خود می خواست تا خانه اش را وسعت دهد؛ چون عمر در مورد بعضی ها از این بخشش ها می کرد. خلیفه به او گفت: بعد از نماز صبح بیا تا کارت را انجام دهم. سعید، به دستور خلیفه، پس از نماز صبح به نزد او رفت و با او به محل زمین مطلوب رفتند. خلیفه عمر، با پای خود، روی زمین خطّی کشید و گفت: این هم مال تو. سعید بن عاص می گوید: گفتم یا امیرالمؤمنین، من عیالوارم، قدری بیشتر بده.
عمر گفت: اینک این زمین تو را بس است. ولی رازی به تو می گویم، پیش خود نگهدار. بعد از من کسی روی کار می آید که با تو صله رحم می کند و حاجتت را برآورَده می سازد. سعید می گوید: در طول خلافت عمر بن خطاب صبر کردم تا عثمان به حکومت رسید و او، همچنان که عمر گفته بود، با من صله رحم کرد و خواسته ام را برآورد[12] .
از این روایت روشن می شود که خلیفه دوم، با نقشه ای که برای زمان بعد از خود کشیده بود می دانست که خویشاوند سعید اموی، یعنی عثمان، به خلافت خواهد رسید.
اضافه بر این، از جریانات زیر معلوم می شود که خلیفه دوم در نظر داشت بعد از عثمان، عبدالرّحمن بن عوف و پس از او معاویه به حکومت برسند. دلیل این مطلب آن است که در سال عام الرُّعاف عثمان به بیماری خون دماغ مبتلا گردید و مشرف به مرگ شد. پنهانی، در نامه ای، عبدالرُّحمن بن عوف را برای خلافت پس از خود تعیین کرد. عبدالرُّحمن بسیار ناراحت شد و گفت: من او را آشکارا خلیفه کردم ولی او پنهانی خلافت مرا می نویسد. بدین سبب بین آن دو دشمنی شدید ایجاد شد[13] و نفرین حضرت امیر(ع) درباره آنها مستجاب گردید که فرموده بود: خداوند بین شما اختلاف بیندازد[14] .
عثمان از آن بیماری شفا یافت وعبدالرّحمن در زمان خلافت عثمان وفات کرد[15] . وامیرالمؤمنین(ع)، نیز در همان روز که عبدالرّحمن بن عوف با عثمان بیعت کرد و موجب خلافت او شد، به او فرموده بود: وَاللهِ مَا وَ لَّیت عُثْمانَ اِلاّ لِیرُدَّ اَلامْرَالیک. یعنی به خدا قسم، تو عثمان را به خلافت نرساندی مگر که (روزی) او نیز خلافت را به تو باز سپارد. [16] .
و امّا میل عمر به خلافت معاویه را، پس از این، در بخش مربوط به معاویه در زمان عمر مورد بحث قرار خواهیم داد و در اینجا به ذکر این نکته اکتفا می کنیم که اصولاً عمر می خواست خلافت در قریش باشد ولی به بنی هاشم نرسد و او و یارانش، نه تنها در زمان خودشان، بلکه برای بعد از خودشان نیز نمی خواستند که بنی هاشم به حکومت برسند[17] .
[1] تفسیر طبری 28: 101. و نزدیک به همین معنا نقل شده است در طبقات ابن سعد، 8: 135، چ اروپا.
[2] تفسیر طبری، 28: 101.
[3] الدّرّ المنثور سیوطی، 6: 244.
[4]
تفسیر طبری 28: 104- 105 و صحیح بخاری، 3: 137 و 138 و 4: 22 و صحیح مسلم،
کتاب الطّلاق، حدیث 31 و 32 و 33 و 34 و مسند احمد حنبل، 1: 48، و مسند
طیالسی، حدیث 23.در کتب مکتب خلفا، این پیشگویی پیامبر در باب خلافت ابوبکر
و عمر، تأویل به بشارت آن حضرت به حکومت آن دو تن شده است! که نارواست.
زیرا علاوه بر نصّ آیات یاد شده، که دلالت بر انذار و سرزنش و تهدید دارد و
تصریح بخیانت دو تن از زنان پیامبر است که همردیف زنان نوح و لوط شمرده
شده اند و چنین امری با افشای بشارت مباینت تامّ دارد، پیامبر اکرم (ص)
پیشگویی هایی از این دست، که دلالت بر وقوع مصیبت یا شرّ و ظلمی در آینده
می کنند، بسیار داشته اند؛ مانند: انذار زنان خود از بانگ سگان حوأب (تاریخ
ابن کثیر 6: 212 و خصائص سیوطی 2: 136و المستدرک 3: 119 و الاجابه ص 62 و
العقد الفرید 3: 108 و السّیره الحلبیه 3: 320 - 321) که نهایتاً در جنگ
جمل، درباره امّ المؤمنین عایشه مصداق یافت (طبری 7: 475 و در چاپ اروپا 1:
3108 و مسند احمد6: 98 و ابن کثیر 7: 230 و المستدرک 3: 120)، به نحوی که
عایشه به شدّت پریشان شد و گفت:ردّونی ردّونی، هذا الماءُ الّذی قال لی
رسولُ اللّه: لا تکونی الّتی تنبحک کلاب الحوأب.یعنی: مرا برگردانید، مرا
برگردانید؛ این همان آبی است که پیامبر خدا به من فرمود: مبادا تو آن زنی
باشی که سگان حوأب بر او بانگ خواهند زد. (تاریخ یعقوبی 2: 157 وکنزالعمال
6: 83 - 84) لکن زبیر آمد و گفت: دروغ گفت کسی که به تو خبر داد که اینجا
حوأب است. (ابن کثیر 7: 230 و ابوالفداء، ص 173) ابن زبیر و طلحه نیز حرف
عبداللّه بن زبیر را تأکید کردند و پنجاه مرد دیگر هم از اعراب صحرانشین آن
سرزمین آوردند و شهادت دروغ دادند که اینجا حوأب نیست. (مروج الذّهب
مسعودی 7-6: 2) و پیشگویی پیامبر (ص) درباره شهادت اباعبداللّه الحسین (ع)
که فرمود:اخبرنی جبرئیل انّ هذا [= حسیناً] یقتل بارض العراق: جبرئیل مرا
خبر داد که همانا این [حسین] در زمین عراق کشته می شود. (مستدرک الصّحیحین،
4: 398 و المعجم الکبیر طبرانی، حدیث 55 و تاریخ ابن عساکر، حدیث 629 -
621 و ترجمه الحسین در طبقات ابن سعد، حدیث 267 و تاریخ الاسلام ذهبی، 3:
11 و ذخائر العقبی، 148- 149 و ابن کثیر، 6: 230 و کنزالعمال 16: 266) و
باز فرمود:اشتدّ عضب اللّه علی من یقتله. یعنی خشم خداوند نسبت به کشنده
حسین بسیار شدید است. (تاریخ ابن عساکر، ح 623 و تهذیب تاریخ ابن عساکر، 4:
325 و کنزالعمّال، 23: 112 و الرّوض النّضیر، 1: 93) که اینها، هیچ کدام،
بشارت نیست بلکه بیان مصیبت و ظلمی است که پس از پیامبر واقع خواهد شد.
[5]
نقشه ای که برای زمان حیات پیامبر(ص) می کشیدند می تواند رم دادن شتر
پیامبر به هنگام بازگشت آن حضرت از غزوه تبوک تا حضرت (ص) به درّه بیفتد و
شهید شود، که البتّه به فضل الهی موفّق نشدند. بنا به نقل ابن حزم اندلسی -
از بزرگان علمای مکتب خلفا - در کتاب ارزشمند المحلّی، 11: 224، از جمله
کسانی که در این ماجرا شرکت داشتند و شتر پیامبر را رم دادند، ابوبکر و عمر
و عثمان بودند، نصّ عبارت او چنین است:انّ ابابکر و عمر و عثمان و طلحه و
سعد بن ابی وقاص، رضی اللّه عنهم، اراد و قتل النّبی صلّی اللّه علیه و
سلّم و القاءه من العقبه فی تبوک.البته ابن حزم این روایت را، به دلیل آن
که راوی آن ولید بن عبداللّه بن جمیع الزّهری است، ناموثّق و از درجه
اعتبار دانسته است. لکن این رأی او غیر علمی و نارواست، زیرا مسلم و بخاری،
هر دو، این راوی را موثّق دانسته اند، چنان که بخاری در کتاب الادب المفرد
خویش و ابن حجر در کتاب التّهذیب خویش، ترجمه ولید بن عبداللّه بن جمیع را
آورده و در آنجا تصریح کرده که بخاری و مسلم از او روایت نقل کرده اند و
بنابراین حدیث او صحیح است.
[6] بحارالانوار، 2: 296، روایت 5.
[7] العقد الفرید، 4: 274.
[8] العقد الفرید، ابن عبدربّه، 4: 274.
[9] تاریخ طبری، 1: 2138 چاپ اروپا و چاب مصر3: 52.
[10]
سالم مولای ابی حذیفه، در جنگ با مُسَیلمه کذّاب، در سال دوم خلافت
ابوبکر، کشته شد و ابو عبیده نیز در سال 18 هجری، در حالی که امیر لشکرِ
مسلمانان در جنگ با روم بود، در طرفِ شام که در آن هنگام روم شرقی نامیده
می شد، به طاعونِ عَمَواس وفات کرد، العقد الفرید، 4 : 274 - 275.
[11] انساب الاشراف بلاذری، 5: 15 - 19 و طبقات ابن سعد، 3: ق 1: 43 و تاریخ یعقوبی، 2: 160.
[12] طبقات ابن سعد، 5: 20 - 22، چاپ اروپا.
[13] سِیرُ اعلام النبلاء و تاریخ ابن عساکر، ذیل ترجمه عبدالرّحمن بن عوف.
[14]
قال علی (ع):دَقَّ اللّهُ بینَکما عِطرَ مِنَشَّم. - نهج البلاغه، ابن ابی
الحدید، خطبه 3، 1: 188 و خطبه 139، 9: 55. این جمله مثلی بود که در زمان
جاهلیت هنگامی قبائل عرب می خواستند با یکدیگر بجنگند عطر زنی را بنام
(منشم) استعمال می کردند وبه جنگ می پرداخند تا جائیکه این امر ضرب المثلی
شد برای وسیله جنگ افروزی بی قبائل عرب.
[15] برای آشنایی بیشتر با
دامنه خصومت میان عثمان و عبدالرّحمن بن عوف بنگرید به: انساب الاشراف
بلاذری، ق 4: 1: 546 - 547، چاپ بیروت، 1400 ه.
[16] تاریخ طبری، 3: 297در ذکر حوادث سال 23 ه. و ابن اثیر، 3: 37.
[17]
تفصیل این بحث را در همین کتاب، تحت عنوان حکومت در زمان عمر و گفت و گوی
ابن عباس و عمر، ملاحظه کنید. نیز بنگرید به: الاستیعاب، 1: 253 و الاصابه،
3: 413 و ابن کثیر، 8: 120 و مروج الذّهب، 2: 321 - 322 و مسند احمد، 1:
177 و طبری5: 2768 و 2770 - 2771 و 2787 و ابن ابی الحدید، 6: 12 - 13.
کتاب سقیفه علامه عسکری
در دهه آخر صفر سال 11 هجری پیامبر(ص) بیمار شد. در حال بیماری، اُسامَه فرزند زید - آزاد شده پیامبر - را، که در آن زمان هجده ساله بود، به امیری لشکری گماشت که برود به سمت شام و با نصارای روم شرقی بجنگد. [1] دستور فرمود که در آن لشکر، ابوبکر و عمر و ابوعبیده جرّاح سَعد بن عُباده و دیگر سران صحابه از مهاجر و انصار شرکت کنند، و تأکید فرمود که کسی از ایشان، از رفتن با آن لشکر، تخلّف نکند[2] .و فرمود:
لَعَنَ الله مَنْ تَخَلَّفَ عَنْ جَیش اُسامَه. یعنی خدای لعنت کند هرکس را که از لشکر اسامه تخلف کند (و با آن لشکر نرود)[3] .
پس از آن، حال پیامبر(ص)، در اثر آن بیماری، سنگین شد. به لشکر اسامه، که در بیرون مدینه بود، خبر دادند که پیامبر(ص) در حال احتضار است. آنها که می خواستند در امر خلافت دخالت کنند به مدینه بازگشتند و صبح روز دوشنبه دور پیامبر جمع شدند. پیامبر(ص) فرمود: تونی بِدَواه وقرطاس أَکتُبْ لَکمُ کتاباً لَن تَضِلُّوا بَعَدهٌ اَبَداً.یعنی: قلم و کاغذ بیاورید تا (وصیت) نامه ای برای شما بنویسم که بعد از من هرگز گمراه نشوید. عمر گفت: انَّ النیی غَلبَهُ الوَجَعُ و عنِدَکم کتابُ اللهِ؛ حَسْبُنا کتابُ الله[4] عنی بیماری بر پیامبر غلبه کرده است - کنایه از این که نمی داند چه می گوید - و نزد شما کتاب خداست و کتاب خدا ما را بس است. دسته ای گفتند: دستور پیامبر را انجام دهید. آن دسته ای که می خواستند دستور پیامبر(ص) را انجام دهند غالب شدند[5] .
در روایت دیگر، در طبقات ابن سعد، آمده است که، در آن حال، یک نفر از حاضران گفت: انَّ نَبیَّ اللهِ لَیهْجُر.[6] یعنی همانا پیامبر خدا هذیان می گوید.
آسمان خون گریه کن! یک صحابی، در روی پیامبر و در محضر دیگر صحابه، به پیامبر خاتم (ص) چنین ناروا گفت. گر چه در این روایت گوینده را تعیین نکرده اند، لیکن، با توجه به روایت صحیح بخاری، که پیش از این نقل کردیم، جز عمر از چه کسی چنین جسارتی بر می آمد؟ آری، گوینده همان کس بود که گفت حَسْبُنا کتابُ الله[7] بار الها، چه مصیبتی از این بزرگتر!
پس از این گفت و گو و مجادله، بعضی از حاضرین خواستند که قلم وکاغذ بیاورند، امّا پیامبر(ص) فرمود اوَبَعْدَمَاذا؟![8] یعنی آیا پس از چه؟! بعد از این سخن، اگر قلم و کاغذ می آوردند و پیامبر(ص) وصیت نامه ای می نوشت که در آن اسم علی(ع) بود، مخالفان می توانستند چند نفر را بیاورند و شهادت دهند که پیامبر(ص) آن وصیت نامه را در حال هذیان نوشته است.
پس از این ناسزا گویی پیامبر فرمود: قُوُموا عَنّی لا ینبَغی عِندَ نَبّی تَنازُعُّ. یعنی از نزد من برخیزید، که در محضر پیامبر، نزاع کردن شایسته نیست[9] .
بلال، هرگاه که اذان نماز می گفت، می آمد به در خانه پیامبر(ص) و می گفت: الصَّلاه الصَّلاه یا رسولَ اللّه در سحر روز دوشنبه، [10] در وقت اذانِ صبح، بلال به در خانه پیامبر آمد و ندای همیشگی را سر داد. پیامبر(ص)، در حجره عایشه و در حال بیهوشی بود و سرش بر زانوی علی(ع) قرار داشت. عایشه به پشت در آمد و به بلال گفت: به پدرم بگو بیاید و نماز جماعت را اقامه کند. ابوبکر آمد و ایستاد به امامت نماز صبح، پیامبر(ص) به هوش آمد و متوجّه شد که در مسجد نماز جماعت بر پاست در حالی که علی بر بالین او نشسته است. پیامبر(ص) با آن حال بیماری برخاست و وضو گرفت و بر بازوان فضل بن عباّس و حضرت علی(ع) تکیه کرد. پیامبر(ص) را در حالی به مسجد آوردند که از شدّت بیماری پاهایش روی زمین کشیده می شد. ابوبکر ایستاده بود به نماز. پیامبر(ص) به جلو ابوبکر آمد و نماز او را شکست و به طور نشسته نماز خواند و صحابه به پیامبر(ص) اقتدا کردند و نماز صبح را به جای آوردند. بقیه[11] وقایع در همان روز دوشنبه رخ داد و در همان روز، پیامبر(ص) رحلت فرمود.
کسانی که پیکر پاک و مقدّس رسول خدا(ص) را غسل دادند و در مراسم خاکسپاری آن حضرت نیز شرکت داشتند عبارت بودند از: علی بن ابی طالب(ع)، عبّاس عموی پیامبر، فضل بن عبّاس، صالح (آزاد کرده پیامبر). بدین ترتیب، اصحاب رسول خدا(ص) جنازه آن حضرت را در میان افراد خانواده او رها کردند و تنها همین چند نفر عهده دار تجهیز پیکر رسول خدا شدند[12] .
بنا به روایتی دیگر، علی(ع) همراه با فضل و قُثَم، فرزندان عباس و شُقْران (آزاد کرده پیامبر) و بنا به قولی اسامهبن زید، تمام مراسم تجهیز رسول خدا(ص) را بر عهده داشتند[13] و ابوبکر و عمر در این مراسم حضور نداشتند[14] .
در این وقت، عبّاس عموی پیامبر(ص) به حضرت علی(ع) گفت: یا ابنَ أخی هَلُمَّ لاِ بایعَک فَلا یختَلِفُ عَلیک اِثنان.[15] ای پسر برادر، بیا تا با تو بیعت کنم، که پس از آن، کسی با تو مخالفت نخواهد کرد.
علی(ع) فرمود: لَنا بِجِهازِ رَسُولِ الله شُغلٌ.[16] اکنون کار ما تجهیز پیکر پیامبر است.
در آن حال، انصار در سقیفه بنی ساعده، برای تعیین رهبری از انصار گرد آمدند[17] .این خبر به گروهی از مهاجران: ابوبکر و عمر و ابوعبیده و همراهانشان رسید. اینان با سرعت به انصار در سقیفه ملحق شدند[18] .
بدین سان، بجز خویشاوندان پیامبر، کسی پیرامون پیکر آن حضرت باقی نماند. وآنان عبارت بودند از: علی بن ابی طالب(ع)، عباس بن عبدالمطّلب (عموی پیامبر)، فضل بن عباس (پسر عموی پیامبر)، قُثَم بن عبّاس (پسر عموی پیامبر)، اسامه بن زید (آزاد کرده پیامبر)، صالح (آزاده کرده پیامبر) و أَوس بن خَوْلی (از انصار). و تنها همین افراد بودند که غسل و دفن پیکر پیامبر را بر عهده گرفتند[19] .
اقامه نماز بر جنازه پیامبر بر همه مسلمانان حاضر در مدینه واجب عینی بود، یعنی بر یک یک مسلمانان واجب بود. نماز بخوانند[20] بر پیامبر(ص) ومانند نماز بر جنازه دیگران نبود و امام جماعت لازم نداشت؛ چنان که امام علی(ع) می فرمود: امام همه، خود پیامبر(ص) است. لذإ؛گ غ مسلمانان پنج نفر، شش نفر می آمدند و حضرت امیر(ع) ذکر نماز را بلند می خواند آنها تکرار می کردند. در ابتدا مردان نماز گزاردند و بعد زنان مسلمان و سپس فرزندانی که به بلوغ نرسیده بودند. این کار از روز دوشنبه شروع و در عصر سه شنبه تمام شد. پیکر پیامبر(ص) در شب چهارشنبه[21] ، در حضور چند نفر، در همان اتاقی که وفات یافته بود، دفن شد. [22] بجز نزدیکان رسول خدا(ص) کسی در به خاک سپردن پیکر آن حضرت شرکت نداشت و هنگامی طایفه بنی غُنْم صدای بیل ها را شنیدند که در خانه های خود آرمیده بودند. [23] .عایشه می گوید: ما از به خاک سپردن پیکر پیامبر(ص) خبر نداشتیم تا آن گاه که در دل شب چهارشنبه صدای بیل ها به گوشمان رسید.[24] .
در صحیح بخاری، از عمر داستان سقیفه را چنین روایت کرده است:
وقتی که پیامبر(ص) از دنیا رفت، خبر به ما رسید، که انصار در سقیفهّ بنی ساعده اجتماع کرده اند. من هم به ابوبکر پیشنهاد کردم که بیا تا ما هم به برادران انصار خود به پیوندیم. و ما خود را به سقیفه رساندیم. علی و زبیر و همراهان ایشان با ما نبودند هنگامی که به سقیفه رسیدیم متوجه شدیم که طایفه انصار مردی را که در گلیمی پیچیده بودند و می گفتند سعَد بن عُباده است و تب دارد، با خود به آنجا آورده بودند. ما در کنار ایشان نشستیم و سخنران آنها برخاست و، پس از حمد و سپاس خدا، گفت: نَحْنُ اَنْصارُ اللّه ما یاران خداییم و نیروی رزمنده و به هم فشرده اسلام؛ شما گروه مهاجران، مردمی به شماره ای اندک هستید و....من (عمر) خواستم در پاسخ او چیزی بگویم که ابوبکر آستینم را کشید و گفت: خونسرد باش. پس خودش از جای برخاست و به سخن پرداخت. به خدا قسم که او در سخن خویش هیچ نکته ای را که من می خواستم بر زبان بیاورم فرو گذار نکرد؛ یا همان را گفت، یا بهتر از آن را به زبان آورد. او گفت: ای گروه انصار، آنچه را از خوبی و امتیازات خود برشمردید، بی گمان، اهل و برازنده آن هستید. اما خلافت و فرمانروایی، تنها در خور قبلیه قریش است، زیرا که آنها از لحاظ شرافت و حَسَب و نَسَب مشهورند و در میان قبایل عرب ممتاز. این است که من، به شما، یکی از دو تن را پیشنهاد می کنم تا هر یک را که بخواهید به خلافت انتخاب و با او بیعت کنید. این بگفت و دست من و ابوعبیده را گرفت و به آنان معرفی می کرد. تنها این سخن آخر او بود که از آن خوشم نیامد. در این هنگام، یکی از انصار برخاست و گفت: أَنا جُذَیلُها الُمحَکک وَ عُذیقْهَا المُرَحَّب... یعنی من به منزله آن چوبی هستم که شتران پشت خود را با آن می خارانند و درختی که به زیر سایه اش پناه می بردند[1] .شما مهاجران برای خود فرمانروایی برگزینید و ما هم برای خود زمامداری انتخاب می کنیم.در پی این سخن، بگو مگو و سر و صدا از هر طرف برخاست و چند دستگی و اختلاف به شدّت ظاهر گردید - من از این موقعیت استفاده کردم و - به ابوبکر گفتم که دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنم. او هم دستش را پیش آورد و من با او بیعت کردم. پس از این که از کار بیعت با ابوبکر فراغت یافتم، به سوی سعد بن عباده هجوم بردیم.... اگر کسی، بدون کسب نظر و مشورت با مسلمانان، با مردی به خلافت بیعت کند، نه از او پیروی کنید و نه از بیعت گیرنده؛ که هر دو مستحقّ کشته شدن اند[2] .
[1] این جمله ضرب المثل است در زبان عرب؛ مثال های هر زبانی چون به زبان دیگری ترجمه شوند زیبائی ندارد.
[2] صحیح بخاری، کتاب الحدود، باب رَجم الحُبلی،4: 119- 120 و سیره ابن هشام4: 336- 338 و کنزالعمّال 3: 139، حدیث 2326.
منبع: کتاب سقیفه علامه عسکری
طایفه انصار پیکر رسول خدا(ص) را در میان خانواده اش رها کردند تا آنان به تجهیز و دفنش بپردازند و خود در سقیفه بنی ساعده گرد آمدند و گفتند: ما پس از محمّد(ص)، سعد بن عباده را به حکومت بر خود بر می گزینیم. آنان سعد را، که مریض بود، با خود به آنجا آورده بودند....سعد خدای را ستایش کرد، سابقه انصار را در دین و برتری شان را در اسلام یادآور شد و کمک هائیکه که آنان به پیامبر خدا(ص) و اصحابش داشتند و جنگ هایی را که با دشمنان کردند یاد آور شد و تأکید کرد که پیامبر خدا(ص) در حالی از دنیا رفت که از آنان راضی و خشنود بود؛ و سرانجام گفت: اینک شما گروه انصار، زمام حکومت را خود به دست گیرید و آن را به دیگری وامگذارید.
در پاسخ سعد همه انصار بانگ برآوردند که: رأی و اندیشه ات کاملاً درست و سخنانت راست و متین است و ما هرگز بر خلاف تو کاری انجام نخواهیم داد و تو را به حکومت و زمامداری انتخاب می کنیم.
پس از این موافقت قطعی، مطالبی دیگر به میان آمد و سخنانی رد و بدل شد تا سرانجام گفتند: اگر مهاجرانِ قریش زیر بار این تصمیم ما نروند و آنرا نپذیرند و بگویند که ما مهاجران و نخستین یاران پیامبر و از خویشاوندان او هستیم و شما حق ندارید که در حکومت و زمامداری پیامبر با ما از در مخالفت درآیید، چه جواب بدهیم؟ گروهی از آنان گفتند: در آن صورت، ما به ایشان می گوئیم برای خود امیری انتخاب می کنیم شما هم برای خود زمامداری انتخاب کنید.
سعد ابن عباده، گفت: و این خود اولین شکست و عقب نشینی است. [1] .
چون خبر این اجتماع به گوش ابوبکر و عمر رسید، به همراه ابوعبیده جرّاح، شتابان، رو به سقیفه نهادند. اُسَید بن حُضَیر[2] و عُوَیم بن ساعَده[3] و عَاصِم بن عَدِیّ[4] از بنی عَجلان نیز که از روی حسادت، نمی خواستند سعد خلیفه شود، به ایشان پیوستند. همچنین، مُغِیره بن شُعبه و عبدالرّحمن بن عوف در آنجا به صف نشستند.
ابوبکر، پس از این که از سخن گفتن عمر در آن جمع جلوگیری کرد، خود برخاست و حمد و سپاس خدا را به جای آورد و سپس از سابقه مهاجران و این که آنان، در میان همه مردم عرب، در تصدیق رسالت پیامبر(ص) پیشگام بوده اند یاد کرد و گفت:مهاجران، نخستین کسانی بودند که روی زمین به عبادت خدا پرداختند و به پیامبرش ایمان آوردند. آنان دوستان نزدیک و از بستگان پیامبرند و به همین دلیل، در گرفتن زمام حکومت، بعد از حضرتش، از دیگران سزاوارترند و در این امر، جز ستمکاران، کسی با فرمانروایی ایشان به مخالفت و ستیزه برنمی خیزد.
ابوبکر، پس از این سخنان، از فضیلت انصار سخن راند و چنین ادامه داد:البته، پس از مهاجران و سبقت گیرندگان در اسلام، کسی مقام و منزلت شما انصار را نزد ما نخواهد داشت. فرمان و حکومت از آنِ ما، و مقام و منزلت وزارت از آن شما باشد.
آن گاه، حُباب بن مُنذر از جای برخاست و خطاب به انصار گفت:ای گروه انصار، زمام امور حکومت را خود به دست بگیرید که این مهاجران در شهر شما و زیر سایه شما زندگی می کنند و هیچ گردنکشی را زهره آن نیست که سر از فرمان شما بتابد. پس، از دو دستگی و اختلاف به پرهیزید که، اختلاف، کارتان را به تباهی و فساد خواهد کشید و شکست خواهید خورد و ریاست و حکومت از چنگتان به در خواهد شد. اگر اینان زیر بار نرفتند و بجز آنچه که از ایشان شنیدید چیزی دیگر نگفتند، در آن صورت، ما از میان خودمان فرمانروایی برمی گزینیم و آنها هم را برای خودشان امیری انتخاب کنند.
در اینجا عمر از جای برخاست و گفت:هرگز چنین کاری نمی شود و دو شمشیر در یک غلاف نگنجد. به خدا سوگند که عرب به حکومت و فرمانروایی شما سر فرود نخواهد آورد، در حالی که پیامبرشان از غیر شماست. امّا عرب با حکومت و زمامداری کسی که از خاندان نبوّت و پیامبری باشد مخالفت نخواهد کرد. ما، در برابر کسی که به مخالفت ما برخیزد، دلیل و برهانی قاطع داریم و آن این که چه کسی حکومت و فرمانروایی محمّد را از چنگ ما بیرون می کند و با ما سر آن به ستیزه و مخالفت بر می خیزد، در صورتی که ما از بستگان و خاندان او هستیم؟ مگر آن کس که به گمراهی افتاده، یا به گناه آلوده شده، یا به گرداب هلاکت افتاده باشد؟[5] .
حباب، بار دیگر، برخاست و گفت:ای گروه انصار، دست به دست هم بدهید و به سخن این مرد و یارانش گوش ندهید که حق خود را در حکومت و زمامداری از دست خواهید داد. اگر اینان زیر بار خواسته شما نرفتند، ایشان را از سرزمین خود بیرون کنید و حرف خود را به کرسی بنشانید و زمام امور را به دست بگیرید که، به خدا قسم، شما از آنان به فرمانروایی سزاوارترید؛ چه، کافران به ضرب شمشیر شما سر فرود آوردند و به این آیین گرویدند.من، در میان شما، به منزله چوبی هستم که شتران پشت خود را با آن می خارانند[6] کنایه از این که در مواقع سختی و گرفتاری به رأی من پناه می برند و همانند درخت تناوری ام که جان پناهی برای ناتوانان است. به خدا قسم چنانچه بخواهید جنگ و خونریزی را از سر می گیریم[7] .
عمر گفت: در آنگاه خدا تو را می کشد[8] .حُباب پاسخ داد: خدا تو را می کشد.
ابوعبیده، چون چنان دید، خطاب به انصار گفت:ای گروه انصار، شما نخستین کسانی بودید که به یاری رسول خدا(ص) و دفاع از دین برخاستید. اکنون در تبدیل و تغییر دین و اساس وحدت مسلمانان، نخستین کس نباشید!
پس از سخنان زیرکانه ابوعبیده، بشیر بن سَعدِ خَزرجی[9] از جای برخاست و گفت:ای گروه انصار، به خدا قسم که ما در جهاد با مشرکان و پیشگامی در پذیرش اسلام دارای موقعیت مقامی والا شده ایم و در این امر، بجز خشنودی خدا و فرمانبرداری از پیامبر و بردباری و خود سازی نفسمان، چیزی نخواسته ایم. پس شایسته نیست که ما، با داشتن آن همه فضایل بر مردم، گردنکشی کنیم و بر آنان منّت بگذاریم و آن را وسیله کسب مال و منال دنیای خود سازیم. خداوند ولی نعمت ماست، او در این مورد بر ما منّت نهاده است. ای مردم، بدانید که محّمد(ص) از قریش است و افراد قبیله اش به او نزدیک ترند و در به دست گرفتن ریاست و حکومتش از دیگران سزاوارتر؛ و من از خدا می خواهم که هرگز مرا نبیند که امر حکومت با آنان به نزاع برخاسته باشم. پس، شما هم از خدا بترسید و با آنان مخالفت نکنید و در امر حکومت با ایشان به ستیزه بر نخیزید و دشمنی نکنید.
چون بشیر سخن به پایان برد، ابوبکر برخاست و گفت:این عمر و این هم ابوعبیده؛ هر کدام را که می خواهید انتخاب و با او بیعت کنید.عمر و ابوعبیده، یک صدا، گفتند: با وجود تو به خدا قسم هرگز ماجرأت نداشته که در أمر خلافت برتو پیش دستی کنیم[10] در حالی که یار غار پیامبر هستی
عبدالرّحمن بن عوف هم از جا برخاست و، ضمن سخنانی، گفت: ای گروه انصار، اگر چه شما را مقامی والا و شامخ است، اما در میان شما کسانی مانند ابوبکر و عمر یافت نمی شود.
مُنِذربن أبی الاَرْقَم نیز برخاست و روی به عبدالرّحمن کرد و گفت:ما برتری کسانی که نام بردی منکر نیستیم، به ویژه که در میان ایشان مردی است که اگر برای به دست گرفتن زمام امور حکومت پیشقدم می شد، کسی با او به مخالفت برنمی خاست[11] [منظور مُنذِر، علی ابن ابی طالب(ع) بود.].
آن گاه برخی از انصار بانگ برداشتند که: ما فقط با علی بیعت می کنیم.
عمر، خود می گوید:سر و صدا و همهمه حاضران از هر طرف برخاست و سخنان نامفهوم از هر گوشه شنیده می شد، تا آنجا که ترسیدم اختلاف، موجب از هم گسیختگی شیرازه کار ما بشود. این بود که به ابوبکر گفتم: دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنم[12] .اما پیش از آن که دست عمر در دست ابوبکر قرار بگیرد، بشیربن سعد پیش دستی کرده و دست به دست ابوبکر زد و با او بیعت کرد[13] .
حباب بن مُنذر، که شاهد ماجرا بود، بر سر بشیر فریاد کشید: ای بشیر، ای نفرین شده خانواده! قطع رحِم کردی و از این که پسر عمویت به حکومت برسد حسادت ورزیدی؟ بشیر گفت: نه به خدا قسم، ولی نمی خواستم دست به حق کسانی دراز کرده باشم که خداوند آن را به ایشان روا داشته است.چون قبیله اوس دیدند که بشیربن سعد چه کرد و قریش چه ادعایی دارد، و از طرفی، قبیله خزرج از به حکومت رسانیدن سعد بن عباده چه منظوری در سر دارد، بعضی از آنان، کسانی دیگر از افراد قبیله خود را که اُسَید بن حُضَیر (یکی از نقبا) نیز در میانشان بود - مورد خطاب قرار دادند و گفتند: به خدا قسم، اگر قبیله خزرج خلافت را به دست بگیرد، برای همیشه این افتخار نصیب آنها خواهد شد و بر شما فخر و مباهات خواهند فروخت و هرگز شما را در حکومتشان شریک نخواهند کرد. پس، برخیزید و با ابوبکر بیعت کنید.
آن گاه همگی برخاستند و با ابوبکر بیعت کردند و با این کار خود، اقدام سعد بن عباده و افراد قبیله خزرج در به دست گرفتن زمام امور حکومت نقش بر آب شد. مردم، از هر سو، برای بیعت با ابوبکر هجوم آوردند و چیزی نمانده بود که در این گیر و دار سعد بن عباده بیمار، در زیر دست و پای آنها، لگد مال شود که یکی از بستگان وی فریاد زد: مردم، مواظب باشید که سعد را لگ نکنید. عمر، در پاسخ او، بانگ زد: بک شیدش که خدایش بکشد! سپس، مردم را عقب زد و خود را بر بالایِ سرِ سَعد رساند و گفت: می خواستم چنان لگد مالت کنم که عضوی از اندامت سالم نماند! قیس بن سعد، که بر بالای سر پدرش ایستاده بود، برخاست و ریش عمر را به چنگ گرفت و گفت: به خدا قسم اگر تار مویی از سر او کم کنی، با یک دندان سالم برنمی گردی! ابوبکر نیز به عمر گفت: آرام باش عمر! در چنین موقعیتی مدارا و نرمی به کار می آید نه خشونت و تندی. عمر، با شنیدن سخن ابوبکر، پشت به قیس کرد و از او دور شد. امّا سعد خطاب به عمر گفت: به خدا سوگند، اگر بیمار نبودم و آن قدر توانایی داشتم که از جای برخیزم، در گذرگاه ها و کوچه های مدینه چنان غرّشی از من می شنیدی که خود و یارانت، از ترس، در بیغوله ها پنهان می شدید؛ و در آن حال، به خدا سوگند تو را نزد کسانی می فرستادم که، تا همین دیروز، زیر دست و فرمانبردارشان بودی نه آقا و بالا سرشان! آن گاه خطاب به یاران خود گفت: مرا از اینجا ببرید و آنان سعد را به خانه اش بردند.
عمر، در روز سقیفه بنی ساعده، همان روزی که با ابوبکر بیعت کرد، کمر خود را بسته بود و پیشاپیش ابوبکر می دوید و فریاد می زد: توجه! توجه! مردم با ابوبکر بیعت کردند[14] .به این ترتیب، آن دسته ای که از سقیفه همراه ابوبکر بودند، به هر کس که می رسیدند او را می کشیدند و می آوردند و بیعت می گرفتند.
در تاریخ طبری، در ادامه، آمده است: افراد قبیله اَسْلَم، در روز سقیفه بنی ساعده، همگی برای خرید خواربار به مدینه آمده بودند. ازدحام ایشان در شهر به حدّی بود که عبور و مرور در کوچه های آن به سختی صورت می گرفت.عمر در این باره چنین گفت: مَا اَیقنَتُ بِالنَّصرِ حَتّی جاءَتْ اَسْلَمُ فَمَلاَتْ سِکک المدَینَه.یعنی: من به پیروزی یقین نداشتم تا قبیله اسلم آمدند و کوچه های مدینه را پر کردند[15] .