دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

نقش قبیله اسلم در بیعت مردم با ابوبکر

این داستان را شیخ مفید در کتاب جَمَل چنین آورده است:

در آن زمان، صحرانشینانِ عرب برای خرید خوار وبار، به صورت قبیله ای، به شهر می آمدند؛ چون صحرا ناامن بود و اگر تعداد کمی از آنان می آمدند، بارشان را می گرفتند و خودشان را می کشتند. لذا افراد قبیله، همه با هم، برای خرید خواروبار حرکت می کردند. مردان قبیله اسلم از صحرا به مدینه آمده بودند تا آذوقه تهیه کنند. در آن زمان که وارد مدینه شدند، بیعت با ابوبکر در سقیفه انجام شده بود. عمر و بقیه به آنان گفتند: بیایید کمک کنید برای خلیفه پیامبر بیعت بگیریم، آن وقت ما هم خوار وبار رایگان به شما می دهیم. آنها خوشحال شدند. اول خودشان ریختند و بیعت کردند، و بعد دار و دسته ابوبکر شدند؛ دامن های عربی خود را به کمر زدند و کوچه های مدینه را پُر کردند. به هر جا می رسیدند، در بازار، کوچه، و...، هرکس را که می دیدند برای بیعت با ابوبکر می آوردند. بدین ترتیب، ابوبکر به کمک قبیله اسلم خلیفه شد[1] .

آنچه در مورد سقیفه باید بدانید

دلیل انتخاب ابوبکر به خلافت

یاران ابوبکر دلیل انتخاب ابوبکر را، برای انصار، این چنین بیان کردند:

چون پیامبر از قریش است، جانشین او هم باید از قریش باشد[1] (قانون عرب چنین بود). دلیل دیگر این که ابوبکر صحابی پیامبر و از سابقین در اسلام بوده است[2] .حضرت امیر(ع) در اینجا فرمایشی دارد؛ می فرماید: اِحْتَجُّوا بِالشَّجَرهِ وَاضاعُوا الثَّمَرَه یعنی به درخت نبوّت (که از قریش بوده) احتجاج کردند[3] و میوه آن را (که پسر عمو و داماد پیامبر است) نادیده گرفتند. آنان حجّت آوردند که از شجره پیامبرند؛ در حالی که میوه این شجره را، که بنی هاشم هستند، نادیده گرفتند. ارزش درخت خرما یا انگور، به شاخ و برگش نیست، به میوه آن است.و نیز حضرت امیر(ع) درباره این که گفتند ابوبکر صحابی پیامبر است، فرمود: اینها می گویند که ابوبکر باید جانشین پیامبر بشود چون صحابی اوست. اگر خلافت به صحابه بودن است، چگونه است آنجا که صحبت و قرابت با هم جمع شده است نمی شود؟! (یعنی درباره علی بن ابی طالب، که هم صحابی پیامبر بوده و هم پسر عموی آن حضرت.) همه می دانیم که علی(ع) کودکی خردسال بود که پیامبر(ص) او را از خانه پدرش ابوطالب به خانه خود آورد. حضرت علی(ع)، خود، در این باره می فرماید: پیامبر غذا را می جوید و نرم می کرد و در دهانم می گذاشت؛ بوی خوش بدنش را به مشامم می رساند؛ در غار حراء آنگاه که اولین وحی بر پیامبر(ص) نازل شد با پیامبر(ص) بودم[4] .علی(ع)، تا وقت وفاتِ پیامبر(ص) همیشه و همه جا، با آن حضرت بود. سرِ پیامبر(ص) بر سینه علی(ع) بود که از دنیا رفت. حضرت علی(ع) هم صحابی پیامبر بود و هم از ذَوی القُربای آن حضرت و همیشه، چون سایه، به دنبال پیامبر بود.

آنچه در مورد سقیفه باید بدانید

بیعت مردم با ابوبکر پس از سقیفه

پس از بیعت با ابوبکر در سقیفه، کسانی که با او بیعت کرده بودند وی را، چون دامادی که به حجله می برند، شادی کنان به مسجد پیامبر بردند. چون ابوبکر و پیروانش وارد مسجد شدند کار خلافت تثبیت شد[1] .مسجد پیامبر دارالحکومه بود؛ محل بستنِ عَلَم، اعزام لشکر، دیدارهای رسمی پیامبر و رسیدگی به اختلافات مسلمانان بود. در واقع همه کارهای جامعه مسلمانان آن روز در مسجد النّبی انجام می شد. منبر پیامبر نیز حکم رادیو و تلویزیون امروز را داشت. کودتا گران، در آغاز هر انقلاب، کوشش می کنند که رادیو و تلویزیون و دارالحکومه را تصرّف کنند. این سه را تصرف کنند دولت را تصرف کرده اند.

در روز سه شنبه، فردای روزی که در سقیفه بنی ساعده با ابوبکر بیعت به عمل آمد، کودتاچیان ابوبکر را آوردند وتا بر منبر رسول خدا(ص) نشست. عمر، پیش از آن که او سخنی بگوید، برخاست و پس از حمد خداوند گفت: که سخن دیروزش انکار وفات رسول خدا(ص) - نه برا اساس کتاب خدا و نه دستوری از پیامبر(ص) بوده است؛ بلکه او چنان می پنداشته که پیامبر شخصاًبه تدبیر کارها خواهد پرداخت و حضرتش آخرین کسی است که از جهان می رود![2] و در پایان سخن گفت: خداوند کتاب خود را، که دستمایه هدایت و راهنمایی پیامبرش نیز بوده، در میان شما نهاده است. اگر به آن چنگ بزنید، خداوند شما را هم به همان راه که پیامبرش را هدایت فرمود راهنمایی خواهد کرد. اکنون، خداوند شما را بر زمامداریِ بهترینتان، که یار و همدمِ غار رسول خدا(ص) بود، همرأی و هماهنگ کرده است. پس برخیزید و با او بیعت کنید[3] .

بدین ترتیب، عمومِ مردم، پس از بیعت بعضی از افراد در سقیفه، با ابوبکر بیعت کردند.در صحیح بخاری آمده است:

پس از آن که گروهی در سقیفه بنی ساعده با ابوبکر بیعت کردند، بیعت عمومی با او، بر فراز منبر پیامبر خدا، به عمل آمد[4] . انس بن مالک می گوید: من در آن روز به گوش خود شنیدم که عمر، پی درپی به ابوبکر می کفت که بر منبر بالا رود، تا این که سرانجام ابوبکر بر فراز منبر نشست و حاضران همه با او بیعت کردند.آن گاه ابوبکر خطبه ای خواند و گفت:ای مردم، من از شما بهتر نیستم و زمام حکومت بر شما را به دست گرفتم. پس، اگر رفتارم را خوب و کارم را شایسته یافتید مرا یاری دهید و اگر بدی کردم و دچار لغزش و خطا شدم، مرا به راه آورید...اینک برخیزید و نمازتان را بخوانید که خدایتان رحمت کند[5] .

پس از آن، به امامت او، نماز جماعت گزاردند و سپس به خانه های خویش بازگشتند. (مردم مدینه از روز دوشنبه تا شامگاه روز سه شنبه، از کفن و دفن پیامبر خود بی خبر بودند!) در این مدّت، نخست به سخنرانی های ایراد شده در سقیفه بنی ساعده و بعد بیعت گرفتن برای ابوبکر در کوچه های مدینه و سپس بیعت عمومی با او در مسجد النّبی و آن گاه به سخنان عمر بن خطّاب و ابوبکر سرگرم بودند، تا که سرانجام ابوبکر به امامت نماز جماعت با ایشان برخاست.

آنچه در مورد سقیفه باید بدانید
منبع: سقیفه، علامه عسکری (ره)

[1] طبقات ابن سعد،2: 263؛ کنزالعمّال،2: 262 - 263 و7: 178 - 179؛ وَقْعَه صِفّین، نصر بن مزاحم، تحقیق و شرح عبد السَّلام محمّد هارون، ص 224، چاپ دوم، قم.
[2] عبداللّه بن سبا،1: 121، به نقل از طبری و بسیاری مدارک دیگر.
[3] همان منبع.
[4] صحیح بخاری، کتاب البیعه، 4: 165.
[5] ظاهراً نماز ظهر بوده است. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، 1: 134 و صفوه الصفوه، 1: 98.


منبع: کتاب سقیفه علامه عسکری 

نظر و داوری صحابه پیامبر درباره بیعت با ابوبکر

فضل بن عباس

بنی هاشم مشغول تجهیز پیکر پیامبر(ص) بودند که خبر بیعت با ابوبکر به آنان رسید. فضل بن عبّاس از خانه بیرون آمد و گفت: ای گروه قریش، با اغفال و پرده پوشی، خلافت از آن شما نمی شود. سزاوار خلافت ماییم نه شما؛ ما و صاحب ما علی(ع) به خلافت سزاوارتر است از شما.

عتبه بن ابی لهب

وی نیز، چون جریان بیعت با ابوبکر را شنید، این اشعار را سرود:

ما  کنْتُ  اَحْسَبُ  هذَا  الاَمرَ  مُنْصَرِفاً

عَنْ  هاشمٍ  ثُمَّ  مِنها  عَن  اَبی  الحَسَن

عَن  اوَّلِ  النّاسِ  ایماناً  و  سابِقَه

وَ  اَعْلَمِ  النّاسِ  بِالقُرآنِ  وِ  السُّنَن

وَ  آخِرِ  النّاسِ  عَهداً  بِالنَّبی  وَ  مَنْ

جِبریلُ  عَونٌ  لَهُ  فی  الغُسلِ  وَالکفَن

مَنْ  فیه  ما  فیهِم  لا  یمْترُونَ  بِهِ

وَ  لَیس  فِی  القَومِ  ما  فیهِ  مِنَ  الحَسَنِ

من هرگز گمان نمی کردم که کار خلافت از خاندان هاشم و خصوصاً از ابوالحسن [علی علیه السّلام] باز گرفته شود. زیرا ابوالحسن(ع) همان است که پیش از همه ایمان آورد و حُسن سابقه او را در اسلام کسی شک ندارد. از همه مردم به علوم قرآن و سنّت پیامبر(ص) داناتر است، و تنها کسی است که تا لحظات آخر عمرِ پیامبر(ص)، همچنان، ملازم خدمتش بود، تا آنجا که کار غسل و کفن رسول خدا(ص) را نیز به یاری جبرئیل انجام داد. صفات حمیده و فضائل معنوی دیگران را به تنهایی داراست، ولی دیگران از کمالات معنوی و مزایای اخلاقی او بی بهره اند[1] .

سلمان

ابوبکر جوهری روایت کرده است:

سلمان و زبیر و انصار مایل بودند که با علی(ع) بیعت کنند. پس، چون با ابوبکر بیعت شد، سلمان فارسی گفت: به خیر کمی رسیدید و خلافت را گرفتید، ولی معدن خیر را از دست دادید. مرد سالمند را برگزیدید و خاندان پیامبر خود را رها کردید. اگر خلافت را در خاندان پیامبر می گذاشتید، حتی دو نفر با هم اختلاف پیدا نمی کردند و از میوه این درخت، هر چه بیشتر و گواراتر، سود می بردید[2] .

گفتار دیگر سلمان این بود که کردید و نکردید. یعنی اگر نمی کردید بهتر بود و کار صحیحی نبود که انجام دادید. اگر مسلمانان با علی(ع) بیعت می کردند، رحمت و برکات الهی، از هر سو، به آنان روی میآورد و سعادت و سیادت همه جانبه را به دست می آوردند[3] .

ابوذر

در آن هنگام که رسول خدا(ص) از دنیا رفت، ابوذر در مدینه نبود. وقتی رسید که ابوبکر زمام امور را به دست گرفته بود. وی در این باره گفت:

به چیز کمی رسیدید و به همان قناعت کردید و خاندان پیامبر(ص) را از دست دادید. چنانچه این کار را به اهل بیت پیامبرتان می سپردید، حتّی دو نفر به زیان شما با شما مخالفت نمی کردند[4] .

مقداد بن عمرو

راوی می گوید: روزی گذرم به مسجد رسول خدا(ص) افتاد. دیدم مردی بر دو زانو نشسته است و چنان دردمندانه و به حسرت آه می کشد که گویی تمام دنیا مال او بوده و از دست داده است، و در آن حال می گفت: کردار قریش چه شگفت آور است که کار را از دست اهل بیت پیامبرشان دور ساختند، در حالی که اول کسی که ایمان آورد در میان ایشان است[5] .

نعمان بن عجلان

نعمان بن عجلان، در جواب ابیات عمر و بن العاص، داستان سقیفه، قصیده ای سروده که چند بیت از آن نقل می شود: [6]

وَ  قُلتُم  حَرامٌ  نَصْبُ  سَعـدٍ  وَ  نَصْبُکم

عَتیـقَ  بنَ  عُثمـانَ  حَلالٌ  اَبابَکــرٍ

وَ  کانَ  هَوانــاً  فی  عَلِــی  وَ  اِنَّهُ

لاَ  هلٌ  لَهایا  عَمـرْو  مِنْ  حَیث  لا  تَدری

وَصِیِّ  النَّبی  المُصطفــی  وابْن  عَمّهِ

و  قاتِلِ  فُرْســانِ  الضَّلالَه  و  الکفْـرِ

فَلَوْلا  اتقـاءُ  اللهِ  لَمْ  تَذْهَبُوا  بِهــا

وِلکـنَّ  هذَا  الخَیـْرَ  أَجْمَـعُ  لِلصَّـبر[7]  .

شما گفتید که نصب سعد (بن عُباده) به خلافت حرام است و نصب ابوبکر صحیح و حلال است. خواسته ما علی(ع) بود. علی سزاوار این کار بود، زیرا وصّی پیامبر(ص) و پسر عَمّ او بود؛ هم او که دلاوران گمراهی و کفر را کشته بود. پس، اگر ترس از خدا نبود، هرگز صاحب این امر نمی شدید، لیکن این خیر (= اسلام) با صبر مناسب تر آمد.

ام مسطح بن اثاثه

وی، در کنار قبر پیامبر(ص)، این اشعار را خواند:

قَدْ  کانَ  بَعْدَک  أَنباءٌ  و  هَنْبثـَه

لَو  کنتَ  شاهِدَها  لَمْ  تَکثُر  الخُطبُ

اِنّا  فَقَدْناک  فَقْدَالأَرضِ  و  ابِلَها

فَاْختَلَّ  قَوْمُک  فَاشْهَدْهُمْ  وَلا  تَغِب[8]  .

پس از تو، ای پیامبر، گفت وگوها و حوادثی مهم روی داد که، اگر تو زنده می بودی، هرگز این همه گرفتاری پیدا نمی شد. همچون زمینی که باران به آن نرسد و طراوت و حیات خود را از دست بدهد، تو از میان ما رفتی و مردم فاسد و تباه شدند. ای پیامبر، ایشان را بنگر و شاهد باش.

زنی از بنی نجار

چون کار بیعت با ابوبکر استوار شد، وی، از محلّ بیت المال، سهمی برای زنان مهاجر و انصار فرستاد. سهم زنی از بَنی عَدیّ بن النَجّار را به زید بن ثابت سپرد که به وی برساند. زید به نزد آن زن آمد و سهم او را تقدیم کرد. زن پرسید: این چیست؟ زید گفت: از سهامی است که ابوبکر برای زنان معین کرده است. وی گفت: می خواهید دین مرا به وسیله رشوه از من بستانید؟ به خدا سوگند، از او چیزی نخواهم پذیرفت. سپس آن سهمیه را به ابوبکر باز گردانید[9] .

ابوسفیان

پیامبر(ص)، ابو سفیان را برای انجام کاری به بیرون از مدینه فرستاد بود، لذا به هنگام وفات آن حضرت در مدینه نبود. هنگامی که باز می گشت، در راه، به کسی از مدینه می آمد برخورد. پرسید: آیا محمّد مُرد؟[10] .آن مرد پاسخ داد: آری. پرسید: جانشین او که شد؟ گفت: ابوبکر. ابو سفیان پرسید: فَماذا فَعَلَ المسُْتضَْعفَانِ عَلیُّ وَ العبّاسٌ؟ یعنی: پس، علی و عبّاس، آن دو مستضعف، چه واکنشی از خود نشان دادند؟ آن مرد گفت: خانه نشین هستند. ابوسفیان گفت: به خدا، سوگند، اگر برای ایشان زنده بمانم، پایشان را بر فراز بلندی رسانم لا رْفَعَنَّ مِنْ اَعْقابِهِما. و اضافه کرد: اِنّی اَری غُبْرَه لا یطْفیها اِلاّ دَمٌ. یعنی: من گرد و غباری می بینم که، جز بارش خون، چیزی آن را فرو ننشاند.پس چون وارد مدینه شد در کوچه های مدینه می گشت و این اشعار را می خواند:

بَنی  هاشمٍ  لا  تُطمِعُوا  النّاسَ  فیکم

وَلا  سِیماتَیم  بْن  مُرَّه  اَوْ  عَـدِی

فَمَا  الاَمْرُ  اِلاّ  فیکمُ  وَ  اِلیکـمُ

وَ  لَیسَ  لَها  اِلاّ  اَبُو  حَسَنٍ  عَلیٍّ[11]  .

ای بنی هاشم، راه طمع حکومت کردن را بر مردم ببندید، به ویژه بر دو قبیله تَیم وعَدیّ (قبیله های ابوبکر و عمر). این حکومت از آن شماست، از آن شما بوده، باز هم باید به شما باز گردد. کسی لیاقت زمامداری را به جز ابوالحسن علی(ع) ندارد.

یعقوبی پس از این دو بیت، دو بیت زیر را هم روایت کرده است:

اَبا  حَسَنٍ  فَاشْدُدْ  بِها  کفَّ  حازم

فَاِنَّک  بِالاَْمـرِ  الَّذی  یرتَجـی  مَلِیُّ

وَ  اِنَّ  امْرِءاً  یرْمی  قُصَـیُّ  وَراءهُ

عَزیزُ  الْحِمی  والنّاسُ  مِنْ  غالِبٍ  قُصی[12]  .

ای ابوالحسن، با دستی کاردان و نیرومند، حکومت را قبضه کن؛ چه، تو بر آنچه امید می رود نیرومند و توانایی. و البتّه مردی که قصیّ[13] پشتیبانِ اوست، حقِّ او پامال نشدنی نیست و تنها (اَخلافِ) قُصَیّ، مردمی از نسلِ غالب اند.

به روایت طبری، ابو سفیان پیش آمد در حالی که می گفت[14] :... ای فرزندان عبد مناف، ابوبکر را به کارهای شما چه کار؟! علی و عباس، آن دو ستمدیده و خوار گشته، کجایند؟ سپس، به نزد حضرت علی(ع) آمد[15] و گفت: ای ابوالحسن، دستت را به گشا تا با تو بیعت کنم. علی(ع) خودداری نمود و قبول نکرد و فرمود: اگر چهل نفر مردان با عزم [یعنی کسانی که ایمان به وصایت او داشته باشند] داشتم، مقابله می کردم، ولی یاور ندارم[16] .

خالد بن سعید (از بنی امیه)

خالد بن سعید بن عاص از آنان بود که در مسلمان شدن پیشی گرفته بود. از گروه مهاجران به حبشه بود. پس از آن که اسلام قوّت گرفت[17] ، پیامبر(ص) او را، با دو برادرش (آبان و عمرو)، مأمور وصول زکات قبیله مَذْحَج فرمود. پس از آن، مأمور آن حضرت(ص) در صنعای یمن شدند. آنها در زمان وفات پیامبر(ص) در مدینه نبودند. بعد از آن که به مدینه بازگشتند به ابوبکر گفتند: ما فرزندان اُحَیحَه، پس از رسول خدا(ص)، کارگزار دیگران نخواهیم شد و خالد به نزد امیرالمومنین(ع) آمد[18] و گفت: یا علی(ع) دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنم که، به خدا قسم، در میان مردم سزاوارتر از تو به مقام محّمد(ص) نیست[19] .هنگامی که بنی هاشم با ابوبکر بیعت کردند، خالد نیز با ابوبکر بیعت کرد[20] .

عمر بن الخطاب

عمر، در سال آخر زندگی، به هنگامی که در حجّ بود، شنید که عمّار گفته است: بیعت ابوبکر لغزشی بود که در آخر پایدار شد. اگر عمر از دنیا برود، ما با علی(ع) بیعت خواهیم کرد. این گفتار به عمر رسید پریشان شد[21] و گفت: آنگاه که به مدینه برسم... و وقتی به مدینه رسید، همان جمعه اوّل، در مسجد پیامبر(ص) بر بالای منبر رفت و گفت: بیعت با ابوبکر لغزش و اشتباهی بود، که انجام گرفت و گذشت، آری، چنین بود، ولی خداوند مردم را از شرّ آن لغزش حفظ فرمود[22] .

معاویه

معاویه، در نامه ای به محّمد بن ابوبکر، چنین نوشت:

ما و پدرت (ابوبکر)، فضل و برتری فرزند ابوطالب را می دانستیم و حق او را بر خود لازم می شمردیم، پس، چون خداوند برای پیامبرش، که درود خداد بر او باد آنچه را که نزد خود بود اختیار کرد و وعده ای را که به وی داده بود وفا کرد و دعوتش را آشکار نمود و حجّتش را روشن ساخت: روح او را به سوی خود برد، پدر تو و فاروقش عمر، اولین کسانی بودند که حقّ علی را غصب کردند و با وی مخالفت نمودند. این دو، دست اتفاق به یکدیگر دادند؛ سپس علی را به بیعت خود خواندند. چون علی خودداری کرد و استنکاف ورزید، تصمیم هایی ناروا گرفتند (می خواستند علی را بکشند) و اندیشه هایی خطرناک درباره او نمودند تا در نتیجه علی با آنان بیعت کرد و تسلیمشان گردید[23] .

سعد بن عباده

سعد را، پس از ماجرای سقیفه، چند روزی به حال خود گذاشتند و سپس در پی او فرستادند که بیا و بیعت کن، که همه مردم و بستگانت با ابوبکر بیعت کرده اند. سعد پاسخ داد: به خدا قسم، تا تمام تیرهای ترکشم را به سوی شما پرتاب نکنم و سِنان نیزه ام را با خون شما رنگین نسازم، با شما بیعت نخواهم کرد. چه تصور کرده اید؟ تا زمانی که دستم قبضه شمشیر را در اختیار دارد، آن را بر فرق شما می کوبم و به یاری خانواده و هوادارانم، تا آنجا که در توان داشته باشم، با شما می جنگم و دست بیعت در دست شما نمی گذارم. به خدا قسم، اگر همه جِنّ و اِنْس در حکومت و زمامداری شما همداستان شوند، من سر فرود نمی آورم و شما را به رسمّیت نمی شناسم و بیعت نمی کنم تا هنگامی که در دادگاه عدل الهی به حسابم رسیدگی شود. چون سخنان سعد به گوش ابوبکر رسید، عمر به او گفت: سعد را رها مکن تا با تو بیعت کند. امّا بشیر بن سعد گفت: او لج کرده است و با شما بیعت نمی کند، اگر چه جانش را بر سر این کار بگذارد. کشتن او به این سادگی نیست؛ چه، او وقتی کشته می شود که تمامی خانواده و فرزندان و گروهی از بستگانش با او کشته شوند.

او را به حال خودش بگذارید که رها کردنش شما را زیانی نمی رساند، زیرا که او یک تن بیش نیست که بیعت نمی کند.آنها راهنمایی بیشتر را پذیرفتند و دست از سعد برداشتند و او را به حال خود گذاشتند. سعد در هیچ یک از اجتماعاتشان شرکت نمی کرد و در نماز جمعه و جماعت ایشان حاضر نمی شد و در ادای مناسک حج به همراهی آنها و در کنارشان دیده نمی شد! این حال، همچنان ادامه داشت تا که زمان ابوبکر به سر آمد و نوبت خلافت به عمر رسید.

آنچه در مورد سقیفه باید بدانید
منبع: سقیفه، علامه عسکری (ره)

[1] تاریخ یعقوبی، 2: 103 و ابن ابی الحدید، 1: 287 و الموفقیات، زبیر بن بکار، 580 - 607، چاپ بغداد. گفتنی است که در این هنگام، امیرالمؤمنین (ع) شخصی را به نزد فضل بن عبّاس فرستاد و او را نهی فرمود از ادامه اشعار و فرمود:اِنَّ سَلامَه الدّینِ اَحَبُّ اِلَینا مِنْ غَیرهِ(ابن ابی الحدید2: 8، چاپ مصر). ابن حجر عسقلانی در کتاب الاصابه،2: 263 و نیز ابوالفداء در کتاب تاریخ خود،1: 164، این اشعار را به فضل بن عبّاس بن عُتبه بن ابی لهب هاشمی نسبت داده اند که ما آن را صحیح نمی دانیم.

[2] ابن ابی الحدید، 2: 131 - 132 و 6: 17 به نقل از سقیفه ابوبکر جوهری.
[3] اَنساب الاشراف، بلاذری، 591: 1 و جاحظ در عثمانیه. اصل سخن سلمان این است:کرْ داذ و ناکرْ داذ.(اَیْ عَمِلْتُمُ) لَوْ بایعُوا عَلِیاً لاَ کلُوا مِنْ فَوقِهِم وَ مِنْ تَحتِ اَرْ جُلِهِم.

[4] ابن ابی الحدید، 6: 5، به نقل از سقیفه جوهری، چاپ مصر.

[5] تاریخ یعقوبی، 2: 114، چاپ سوریه.

[6] ابن ابی الحدید، به تحقیق محمّد ابوالفضل ابراهیم، 6: 31، به نقل از موفقیاتِ زبیر بن بکار.
[7] به دلیل اهمیتِ بحث، مناسب آمد که ابیات نعمان بن عَجلان رابه نحوِ کاملتر نقل کنیم:
وَ قُلتُم حَرامٌ نَصبُ سَعدِ و نَصْبُکم
عَتیقَ بنَ عُثمانَ حَلالٌ اَبابَکرِ
وَ اَهْلٌ اَبُوبکرِ لَها خَیرُ فائمِ
وَ اِنَّ علیاً کانَ اَخْلقَ بِالْاَمرِ
وَکانَ هَواناً فی علیّ وَاِنَّه
لَاَ هْلٌ لَهایا عَمرْو مِن حیثُ لاتَدری
فَذاک بِعَونِ اللّهِ یدعُواِلیَ الهُدی
وَینْهی عَن الفحشاءِ و البَغیِ وَالنُّکرِ
وَصِیِّ النَّبیِّ المُصطَفی وَ ابْنِ عَمِّهِ
وَقاتِلِ فُرْسانِ الضَّلالَه وَ الکفْرِ
وِهذا بِحَمْدِ اللّهِ یهدی مِنَ العَمی
وَ یفْتَحُ آذاناً ثَقُلْنَ مِنَ الوَقْرِ
نَجِیُّ رَسولِ اللّهِ فِی الغارِ وَحْدَهُ
وَ صاحِبُهُ الصِّدّیقُ فی سالِفِ الدَّهْرِ
فَلَولا اِتّقاءُ اللّهِ لَمْ تَذْهَبُوا بِها
وَ لکنَّ هَذَا الخَیرَ اَجْمَعُ لِلصَّبرِ

[8] ابن ابی الحدید، 2: 131 - 132 و6: 17.

[9] ابن ابی الحدید،2: 133، به نقل از سقیفه جوهری، چاپ مصر؛ طبقات ابن سعد،2 ق: 2: 129.

[10] از این تعبیر می فهمیم که او عقیده به پیامبریِ پیامبر نداشته است، زیرا نگفت رسولُ اللّه.
[11] العقد الفرید، 3: 62 و ابن ابی الحدید،3: 120، به نقل از سقیفه جوهری.
[12] تاریخ یعقوبی،2: 105. در روایت موفقیات، جریان را مفصّل تر از این نقل می کند. ر.ک: به شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،6: 7.
[13] بنی هاشم و بنی امیه، فرزندان عبد مَناف و او فرزند قصیّ بود. و در این دو بیت ابوسفیان بحضرت علی می گوید: قبیله قصّی پشتی بان شمایند.
[14] طبری،2: 449 و1: 1827 - 1828، چاپ اروپا.
[15] ابوسفیان، پیامبر و رسالت او را قبول نداشت و فقط، از روی تعصّب قبیله ای، می گفت: ریاسّت از آنِ قبیله ماست.
[16] تاریخ الطبری ط.اوربا 1 : 1827، ولسان المیزان 4 : 386، تفصیل این داستان در کتاب عبداللّه بن سبأ 1 : 146 - 156 آمده است.
شاید این سؤال در ذهن بعضی خطور کند که چرا علی (ع) پیشنهادِ بیعتِ ابوسفیان را نپذیرفت؟ پاسخِ مفصّلِ این سؤال در کتاب عبداللّه بن سبا، 1: 146 - 156، داده شده است؛ لکن اختصاراً بیان می داریم که پس از وفات رسول خدا (ص)، تعصّب خانوادگی و قبیلگی دوباره زنده شد. گرد آمدن انصار در سقیفه کوشش در بیعت کردن با سعد بن عُباده، فقط بر پایه این تعصّبات بود و گرنه خود می دانستند که، در میان مهاجران، حضرت علی (ع) شایسته گی جانشینی پیامبر (ص) دارد همچنین بیعتِ اوْس با ابوبکر نیز، جز تعصّب قبیلگی، پایه و اساسی نداشت. ایشان می خواستند بدین وسیله نگذارند ریاست به دستِ طایفه خَزرَج بیفتد. از سخنرانیِ عمر در سقیفه (صحیح بخاری، 120: 4) نیز پیداست که دسته او نیز تا چه اندازه، در کار بیعت با ابوبکر، تحت تأثیر احساسات قبیله ای قرار گرفته بودند.
ابوسفیان نیز، مانند دیگران، تعصّب قبیله ای داشت و تنها، برای آن که ریاست در افراد قبیله اش بنی عبدِ مَناف باقی بماند، خواستار بیعت با امیرالمؤمنین (ع) شد. در این میان، تنها امیرالمؤمنین (ع) بود که افق فکرش بالاتر و والاتر از این بود که زمام امر را با نیروی تعصّب به دست گیرد. اگر علی (ع) حقِ حاکمیت را برای خود مطالبه می کرد، به این سبب بود که حکومتی بر قرار سازد که پایه اش جز بر حکم قرآن و دین نباشد. حضرت (ع) می خواست یارانی مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار از او حمایت کنند، مردانی که هیچ عامل و محرّکی برای یاری آنان جز مبدأ و عقیده الهی نباشد؛ نه چون ابوسفیان که جز اندیشه دنیا و تعصّب خانوادگی محرّک دیگری نداشت. لذا، اگر امیرالمؤمنین (ع) پیشنهادِ بیعتِ ابوسفیان را می پذیرفت، عملاً همه زحمات پیامبر(ص) و نیز خود آن حضرت (ع)، در پیروی از رسول خدا(ص) در طیّ 23 سال برای باز گرداندن جامعه به فطرت الهی و نابود کردن تعصّبات جاهلی، بر باد می رفت. در خور ذکر است که ابوسفیان، چون از علی (ع) مأیوس شد، با قبول رشوه حاکمان، راضی شد و با ابوبکر بیعت کرد و انگیزه های مادی و دنیوی خویش را کاملاً آشکار ساخت. ابوبکر، بنا به پیشنهاد عمر، آنچه از زکاتِ بیت المال که در دست ابوسفیان بود به خودش واگذار کرد (العقد الفرید،3: 62). همچنین، فرزندِ ابوسفیان، یزید را به عنوان امیر لشکری که به سوی شام می رفت، منصوب کرد (طبری، 1: 1827، چاپ اروپا).

[17] به نوشته ابن قتیبه در کتاب المعارف، ص 128، او پیش از ابوبکر اسلام آورده بود.

[18] الاستیعاب،1: 398 - 400 و الاصابه، 1: 406و اُسْدُالغابه، 2: 82 و ابن ابی الحدید، 6: 13 و 16.
[19] یعقوبی،2: 105.
[20] اُسدُالغابه،2: 82و ابن ابی الحدید،1: 135، به نقل از سقیفه جوهری.

[21] ابن ابی الحدید،2: 123.
[22] ابن ابی الحدید،2: 22 - 23 و6: 47 و11: 13 و12: 47 و تاریخ یعقوبی،2: 160 و انساب الاشراف،5: 15 و سیره ابن هشام،4: 336 - 338 و صحیح بخاری، کتاب الحدود، بابُ رجم الحُبلی من الزّنا، 4: 119 و 120 و کنز العمّال، 3: 139، حدیث 2326.
در خور توجّه است که ابوبکر، خود نیز درباره خلافت خویش همین عبارت را گفته بود: اِنَّ بَیعَتی کانَتْ فَلْتَه وَ قَی اللّهُ شَرَّها.، ابن ابی الحدید، 6: 47 و 50.

[23] مروج الذّهب مسعودی، 2: 60 و وقعه صفّین نصر بن مزاحم، ص 135، چاپ قاهره و ابن ابی الحدید، 2: 65 و1: 284.

 

منبع: کتاب سقیفه علامه عسکری 

نحوه برخورد دستگاه خلافت با مخالفان داخل مدینه

کشتن سعد بن عباده

عمر پس از اینکه به خلافت رسید، روزی سعد بن عباده را در یکی از کوچه های مدینه دید؛ رو به او کرد و گفت: هان ای سعد! سعد هم بلافاصله پاسخ داد: هان ای عمر! خلیفه پرسید: تو نبودی که چنین می گفتی؟ سعد گفت: آری، من گفتم و حالا این حکومت به تو رسید. به خدا قسم که رفیقت را بیشتر از تو دوست می داشتم. به خدا که از همسایگی تو بیزارم. عمر گفت: هر کس که از همسایه اش خوشش نیاید، جا عوض می کند! سعد گفت: از این امر غافل نیستم؛به همسایگی کسی می روم که از تو بهتر باشد.دیری نگذشت که سعد، در همان اوایل خلافت عمر، راهی دیار شام شد که قبایل یمانی ها در آنجا بودند[1] .

بلاذُری در کتاب انساب الاشراف خود می نویسد:

سعد بن عباده با ابوبکر بیعت نکرد و به شام رفت. عمر مردی را در پی سعد به شام فرستاد و به او گفت: سعد را به بیعت وادار کن و هر ترفند و حیله ای که می توانی به کار گیر، اما اگر کارگر نیفتاد و سعد زیر بار بیعت نرفت، با یاری خدا او را بکش!آن مرد رو به شام نهاد و سعد را در حوارین[2] دیدار کرد و بی درنگ، موضوع بیعت را مطرح نمود و از او خواست که بیعت کند. سعد در پاسخ فرستاده عمر گفت: با مردی از قریش بیعت نمی کنم. فرستاده، او را به مرگ تهدید کرد و گفت: اگر بیعت نکنی تو را میکشم. سعد جواب داد: حتی اگر قصد جانم را بکنی! فرستاده، چون پافشاری او را دید گفت: مگر تو از هماهنگی با این امّت بیرونی؟ سعد گفت:در موضوع بیعت آری؛ حساب من از دیگران جداست! فرستاده عمر، با شنیدن پاسخ قطعی سعد، تیری به قلب سعد زد که رگ حیاتش را از هم گسیخت[3] .

در کتاب تبصره العَوام آمده است:

آنها محمّد بن مَسلْمه انصاری را به این کار مأمور کرده بودند. محمّد نیز به شام رفت و سعد بن عباده را با تیری از پای درآورد. نیز گفته اند که خالد بن ولید، در همآن هنگام، در شام بود و محمّد بن مسلمه را، در کشتن سعد، یاری داد[4] .

مسعودی در مروج الذّهب می گوید:

سعد بن عباده بیعت نکرد. از مدینه بیرون شد و رو به شام نهاد و در آنجا، به سال پانزدهم هجری، کشته شد[5] .

همچنین ابن عبد ربه می گوید:

سعد بن عباده را، در حالی یافتند که تیری در قلبش نشسته و از دنیا رفته بود. و شایع کردند که سعد ایستاده بول کرد، جنّیان دو تیر به قلبش زدند و این شعر را خواندند: قَد قَتَلنا سَیدّ الخَزْرَجِ سَعْدَ بنَ عُبادَه وَ رَمَیناهُ بِسهْمَینِ فَلَمْ نُخْطِی ء فُؤادَه[6] .سید خزرج، سعد بن عباده، را کشتیم؛ دو تیر به او زدیم که قلبش نشست. و یکی از انصار، در پاسخ این یاوه گویی، دو بیت زیر را سرود:

یقُولُونَ  سَعداً  شَقَّتِ  الجِنُّ  بَطنَهُ  اَلا  رُبَّما  حَقَّقتَ  فِعلَک  بِالغَدْرِ

وَ  ما  ذَنبُ  سَعدٍ  اَنَّهُ  بالَ  قائِماً  وَلکنَّ  سَعداً  لَمْ  یبایعْ  اَبابَکرٍ[7]  .

می گویند که جنیان شکم سعد را پاره کردند. آگاه باش که، چه بسا، کار خود را با نیرنگ انجام داده باشی. گناه سعد این نبود که ایستاده بول کرد؛ گناهش این بود که با ابوبکر بیعت نکرد.

به این ترتیب، دفتر زندگی سعد بن عباده بسته شد. ولی، از آنجا که کشته شدن چنین شخصیت یکدنده و مخالف بی باکی از سوی حکومت و زمامداران وقت سؤال برانگیز و از حوادثی بود که مورّخان نوشتن و بازگویی ماجرای آن را خوش نداشته اند، جمعی از آنان از کنار این حادثه بزرگ با بی اعتنایی گذشته اند و آن را نادیده گرفته اند[8] .گروهی نیز - چنان که گذشت، چگونگی کشته شدن او را با اموری خرافی درهم آمیخته اند و آن را به جنّیان نسبت داده اند[9] .اما این مورّخان، باطرح چنین مسأله ای خرافی، نگفته اند که علّت کینه شدید و دشمنی جنّیان با سعد چه بوده است و چرا در میان آن همه اصحاب، از مهاجر و انصار، تیرهای جانکاه آنان تنها قلب سعد را نشانه گرفته است!

تطمیع عباس، عموی پیامبر

ابوبکر شورایی متشکل از عمر بن الخَطّاب و ابوعبیده بن جرّاح و مُغیره بن شُعبه تشکیل داد تا تصمیم بگیرند که با کسانی که بیعت نکرده اند چه بکنند. شورا نظر داد که: بهترین راه این است که عبّاس را ببینیم و سهمی برای او و فرزندانش از حکومت قرار دهیم؛ بدین ترتیب، علی شکست می خورد و گرایش عبّاس به شما، حجّتی به زیان علی در دست شما خواهد بود[10] .ابوبکر، به اتفاق اعضای شورای مذکور، شبانه. به خانه عبّاس رفتند[11] .ابوبکر، حمد و ثنای خدا را به جای آورد و گفت:

خدا پیامبر را فرستاد که نبیّ و ولیّ مؤمنان بود، و در میانشان بود تا که خدا آخرت را را برای او پسندید؛ او هم، پس از خود، کسی را تعیین نکرد کارها را به خود مردم واگذار کرد. آنها هم مرا برگزیدند؛ ومن از کسی جز خدا نمی ترسم که سستی در کار داشته باشم[12] . آنها که با من بیعت نکرده اند با عموم مسلمانان مخالفت می کنند و به شما پناه می بردند. شما، یا با همه مردم همراه شوید و بیعت کنید، یا اگر همراه نمی شوید کاری کنید که آنها با ما نجنگند.[این سخن ابوبکر، خود دلیل آن است که همه اصحاب پیامبر بیعت نکرده بودند.] می خواهیم از کار حکومت، سهمی هم به شما بدهیم که بعد از شما برای بازماندگانت نیز باشد، زیرا تو عموی پیامبر(ص) هستی. مردم، گر چه، منزلت شما را دیدند - که عموی پیامبری - و منزلت علی را هم دیدند، ولی این امر را از شما گرداندند. [شما را نخواستند.] با این حال، ما به شما نصیب می دهیم. بنی هاشم! آرام باشید، که رسول خدا (ص) از ما و شماست. [ما از قریشیم و رسول خدا(ص) هم از قریش است.] سپس عمر، با لحنی تهدید آمیز چنین گفت: ما بدین خاطر به نزد شما نیامدیم که نیازمند شما بودیم؛ آمدیم چون خوش نداشتیم، در کاری که مسلمانان بر آن اتفاق کرده اند، طعن و مخالفتی از طرف شما بشود و در نتیجه زیان و گرفتاری به شما و آنان برسد. پس مواظب رفتار خود باشید.

آن گاه، عبّاس حمد و ثنای خدا را به جای آورد و گفت:

چنان که گفتی، خداوند، محمّد(ص) را برانگیخت تا پیامبر باشد و برای مؤمنان یار و یاور. و خداوند، به برکت وجود پیامبر(ص)، براین امّت منّت گذارد تا آن که وی را به نزد خود خواند و برای او آنچه در نزد خویش داشت برگزید؛ و کار مسلمانان را به خودشان واگذاشت تا حقّ را بیابند و برای خود برگزینند، نه آن که، با گمراهی ناشی از هوای نفس، از حقّ جدا شوند و به جانب دیگر روند[13] . اگر تو این امر (حکومت) را به نام پیامبر(ص) گرفته ای، پس در واقع حقّ ما را گرفته ای - زیرا که خویشاوند پیامبریم و نسبت به او اولی از توییم - و اگر آن را به این سبب گرفته ای که از جمله مؤمنان به پیامبری، ما هم از جمله مؤمنان بودیم. با این حال، در کاری که تو در آن پیشقدم شدی، ما قدم نگذاردیم و در آن مداخله نکردیم و پیوسته به کار تو معترضیم. و اگر به واسطه بیعت مؤمنان حکومت برای تو واجب شده و سزاوار آن گردیده ای، از آنجا که ما هم از مؤمنانیم و بدین کار رضایت نداده ایم و از آن کراهت داریم، این حقّ برای تو واجب و ثابت نشده است. این دو سخن تو، چه قدر از هم دورند: از یک طرف می گویی که مردم با شما مخالفت کرده اند و در امر حکومت بر شما طعن زده اند و از طرف دیگر می گویی که مردم تو را برای حکومت انتخاب کرده اند. و چه دور است این نامی که به خودت داده ای خلیفه رسولِ اللّه! [یعنی کسی که پیامبر او را به عنوان جانشین خود معین کرده است] از این مطلب که می گویی پیامبر کار مردم را به خودشان واگذار کرد تا هر که را که می خواهند برگزینند و آنها هم تو را برگزیده اند. [چون، به این ترتیب، تو خلیفه پیامبر؛ منتخب مردمی نه منتخب پیامبر(ص).]

امّا درباره این که گفتی (اگر با تو بیعت کنم) سهمی به من وامی گذاری: اگر آنچه را که می دهی مال مؤمنان است و حق ایشان است، تو چنین حقّی نداری. زیرا که تو نمی توانی حق دیگران را، از پیش خود، بذل و بخشش کنی و اگر حقّ ماست، باید تمام آن را بدهی، جزئی از حق خود را نمی خواهیم که بخشی را بدهی و بخشی را ندهی. و امّا این که گفتی پیامبر از ما و شماست؛ همانا پیامبر(ص) از درختی است که ما شاخه های آن هستیم و شما همسایه آن هستید[14] .و امّا سخن تو ای عمر، که گفتی از مخالفت مردم با ما می ترسی؛ پس، این (مخالفت) امری است که اوّل بار از جانب شما نسبت به ما سر زده است.پس از این سخنان، ایشان برخاستند و از منزل عبّاس بیرون رفتند[15] .

آنچه در مورد سقیفه باید بدانید
منبع: سقیفه، علامه عسکری (ره)

[1] طبقات ابن سعد، 3 ق: 145: 2 و ابن عساکر، 90: 6 و کنزالعمّال، 134: 3، حدیث 2296 و سیره حلبیه، 397: 3.انصار نیز در اصل از قبیله یمانی ها بودند که ایشان را سبائیه نیز می نامند. آنان در یمن ساکن بودند و پس از خراب شدن سدّ مأرب یمن، به مرزهای عراق و شام و مدینه متفرّق شدند.
[2] از دهات معروفِ حلب است.
[3] انساب الاشراف، 1: 589 و العقد الفرید، 3: 64 - 65 با کمی اختلاف نسبت به روایتِ بلاذری.
[4] تبصره العوام، ص 32، چاپ مجلس، طهران.
[5] مروج الذّهب، 1: 414 و 2: 194.
[6] عقدالفرید، 3: 64 - 65.
[7] معجم رجال الحدیث، مرحوم آیهاللّه العظمی خوئی، ج 8، ص 73.
[8] مانند: طبری و ابن اثیر و ابن کثیر در تاریخهای خود.
[9] مانند محبّ الدین طبری در الرّیاض النضره، و ابن عبدالبرّ در الاستیعاب.
[10] عمر، برای شکستن علی (ع)، ابن عباس را بزرگ می کرد. این یک سیاست بود که ابن عباس حدیث روایت کند و تفسیر بگوید. وگاهی ابن عباس آن چه را که مخالف سیاست حکومت بود بیان می کرد. (برای نمونه، بنگرید به: عبدالله بن سبا، 1: 140 - 142، گفت و گوی میان ابن عباس و عمر، به نقل از طبری، 2: 289 در ذکر سیره عمر).
[11] بنا به نقل ابن ابی الحدید از سقیفه جوهری، این ملاقات در شب دوم از وفات پیامبراکرم (ص) بوده است.
[12] همه انبیا برای خود وصی تعیین می کردند. پیامبر (ص) هم، مانند همه انبیاء وصی تعیین کرده بود. برای آشنایی با بحث تفصیلیوصایت، نگاه کنید به: معالم المدرستین، مؤلف،1: 289 - 345. چاپ پنجم، 1413 هـ و عقائدالاسلام من القرآن الکریم، مؤلف،2: 264- 285، چاپ دوم، 1418 هـ.
[13] در مقام احتجاج گاه استدلال می کنند به دلیلی که مورد قبول طرف مقابل است لکن خود احتجاج کننده آن را قبول ندارد. ظاهراً، گفتار عباس در اینجا از همین نوع است.
[14] در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، به نقل از سقیفه جوهری و نیز در الامامه و السیاسه ابن قتیبه دینوری، این جمله را در اینجا اضافه دارد: و اگر حقّ خود توست، ما را بدان نیازی نیست..
[15] تاریخ یعقوبی، 2: 103 و ابن ابی الحدید، 2: 13 و 74، به نقل از سقیفه جوهری. و 1: 220 - 221 و، با لفظی نزدیک به نقل ابن ابی الحدید، در الامامه و السیاسه،1: 14.


منبع: کتاب سقیفه علامه عسکری

برخورد با علی(ع) پس از سقیفه

ابوبکر جوهری نقل کرده است :

علی(ع)، در آن هنگام که ناخواسته به مسجد برده می شد تا ابوبکر بیعت کند می فرمود:اَنَا عَبْدُاللهِ وَ اَخُو رَسُولِ الله(ص)[1] یعنی: من بنده خدا و برادر پیامبرم. سرانجام آن حضرت را به نزد ابوبکر بردند و به او پیشنهاد کردند که با وی بیعت کند. آن حضرت در پاسخشان فرمود:من به حکومت و فرمانروایی از شما سزاوارترم. پس، با شما بیعت نمی کنم؛ این شمایید که باید با من بیعت کنید. شما این حکومت را، به استناد خویشاوندیتان با پیامبر، از انصار گرفتید؛ آنان هم زمام حکومت را، به آن دلیل، در اختیار شما نهادند. من نیز همان دلیل شما در برابر انصار را برای خودتان می آورم. پس، اگر از هوای نفستان پیروی نمی کنید و از خدا می ترسید، درباره ما [اهل بیت] به انصاف رفتار کنید و حقّ ما را در حکومت و زمامداری همان طور که انصار به شما حق دادند به رسمیت بشناسید؛ و اگر نه، و بال این ستم، که دانسته بر ما روا داشته اید، گریبانگیرتان خواهد شد.عمر گفت: آزاد نمی شوی مگر این که بیعت کنی. علی(ع) پاسخ داد: ای عمر، شیری را می دوشی که نیمی از آن سهم تو خواهد بود. اساس حکومت او [= ابوبکر] را امروز محکم گردان تا فردابه تو بسپارد. به خدا قسم، نه سخن تو را می پذیرم نه از او پیروی می کنم.

ابوبکر نیز گفت: اگر با من بیعت نکنی، تو را به آن مجبور نمی کنم.

ابوعبیده جرّاح نیز چنین ادامه داد: ای ابوالحسن، تو جوانی و اینان پیرمردانی از خویشاوندان قریشی تو! تو، نه تجربه ایشان را داری و نه آشنایی و تسلّط آنان را بر امور. من ابوبکر را، برای به عهده گرفتن امری چنین مهمّ، از تو تواناتر و بردبارتر و واردتر می بینم. پس، تو هم با او موافقت کن و کار حکومت را به او واگذار، که اگر بمانی و عمری دراز یابی، برای احراز این مقام، هم از نظر فضل و هم از لحاظ خویشاوندیت با رسول خدا(ص) و هم از جهت پیشقدمی ات در اسلام و کوشش هایت در راه استواری دین، از همگان شایسته تر خواهی بود.

علی(ع) گفت:

ای گروه مهاجران، خدای را در نظر گیرید و حکومت و فرمانروایی را از خانه محمّد(ص) به خانه ها و قبیله های خود مَبرید و خانواده اش را از مقام و منزلتی که در میان مردم دارند بر کنار مدارید و حقّش را پایمال می کنید. به خدا سوگند ای مهاجران، ما اهل بیت پیامبر(ص) - مادام که در میان ما خواننده قرآن و دانا به امور دین و آشنا به سِنّت پیامبر و آگاه به امور رعیت وجود داشته باشد - برای به دست گرفتن زمام امور این امّت از شما سزاوارتریم. به خدا سوگند که همه این نشانه ها در ما جمع است. پس، از هوای نفستان پیروی می کنید که قدم به قدم از مسیر حق دورتر خواهید شد.

بشیر بن سعد، با شنیدن سخنان امام(ع)، رو به آن حضرت کرد و گفت:

اگر انصار، پیش از آنکه با ابوبکر بیعت کنند، این سخنان را از تو شنیده بودند، در پذیرش حکومت و فرمانروایی تو، حتی دو نفرشان هم با یکدیگر اختلاف نمی کردند؛ اما چه می توان کرد که آنان با ابوبکر بیعت کرده اند و کار از کار گذشته است!

باری، علی(ع) در آن وقت بیعت نکرد و به خانه خود بازگشت[2] .

همچنین ابوبکر جوهری نقل کرده است:

چون فاطمه(س) دید که با علی(ع) و زبیر چه کردند، بر درِ حجره خود ایستاد[3] و رو به ابوبکر کرد و گفت: ای ابوبکر، چه زود در مقام نیرنگ با خانواده پیامبر خدا(ص) برآمدید! به خدا قسم که تا زنده ام با عُمَر سخن نخواهم گفت.

در روایت دیگر آمده است:

فاطمه(س)، در حالی که به شّدت می گریست، از خانه بیرون آمده، مردم را پس می زد و از خانه دورشان می کرد[4] .

یعقوبی نیز، در تاریخ خود، می نویسد:

فاطمه(س) از خانه اش بیرون آمد و، خطاب به مهاجمانی که آن را اشغال کرده بودند، گفت: از خانه ام بیرون می روید، یا که، به خدا قسم، سرم را برهنه می کنم و به خدا شکایت می برم. با شنیدن این تهدید، مهاجمان و دیگرانی که در خانه بودند بیرون رفتند و آنجا را ترک کردند[5] .

مسعودی نیز، در تاریخ خود می نویسد:

چون کار بیعت با ابوبکر در سقیفه به پایان رسید و روز سه شنبه، در مسجد، با وی تجدید بیعت شد، علی(ع) از خانه بیرون آمد و رو به ابوبکر کرد و گفت: کارهای ما مسلمانان را تباه کردی و هیچ مشورتی نکردی و حقّ ما را نادیده گرفتی. ابوبکر پاسخ داد: آری، درست است، اما من از بروز فتنه و آشوب می ترسیدم[6] .

آنچه در مورد سقیفه باید بدانید

در شب و روز غدیر چه اعمالی انجام دهیم

 در روز عید غدیر باید چهره زندگى عوض شود، همه بکوشند برنامه عادى زندگى را با رفتارهاى سخاوتمندانه بیارایند. تا همگان طعم شیرین عید را بچشند.
خبرگزاری «حوزه»؛ به مناسبت فرارسیدن عید غدیر خم، اعمال سفارش شده این روز عظیم در آیینه روایات را به قلم حجت الاسلام محمود اکبری منتشر می کند.
امام صادق علیه السلام می فرماید: أَنَّ الْعَمَلَ فِی یَوْمِ الْغَدِیرِ ثَامِنَ عَشَرَ ذِی الْحِجَّةِ یَعْدِلُ الْعَمَلَ فِی ثَمَانِینَ شَهْرا
عمل کردن در روز غدیر هجدهم ذى الحجه، با عمل  ٨٠  ماه برابرى مى‌ کند. (إقبال الأعمال (ط - القدیمة)، ج‏1، ص: 465).                       
عید غدیر آداب و مستحبات بسیارى دارد در اینجا به بخشى از آنها اشاره مى ‏شود:

غسل کردن

غسل کردن در روز عید غدیر مستحب مؤکّد است. و بهتر است در اول روز انجام گیرد.
«عَنْ أَبِی عَبْدِ اللَّهِ جَعْفَرِ بْنِ مُحَمَّدٍ (ع‏):... فَإِذَا کَانَ صَبِیحَةُ ذَلِکَ الْیَوْمِ وَجَبَ الْغُسْلُ فِی صَدْرِ نَهَارِهِ» (1)، (2)
 

 پوشیدن لباس پاکیزه و نو

امام صادق علیه السلام فرمود:
:... وَ أَنْ یَلْبَسَ الْمُؤْمِنُ أَنْظَفَ ثِیَابِهِ» (3)
 مستحب است در این روز، مؤمن لباس نظیف بپوشد.
 

 تبریک و تهنیت گفتن به یکدیگر

امام رضا علیه السلام فرمود: 

«وَ هُوَ یَوْمُ التَّهْنِیَةِ یُهَنِّی بَعْضُکُمْ بَعْضاً»(4)
روز غدیر، روز تبریک و تهنیت گفتن به یکدیگر است.
 

 تبسم کردن

امام رضا علیه السلام فرمود:

:وَ هُوَ یَوْمُ التَّبَسُّمِ فِی وُجُوهِ النَّاسِ مِنْ أَهْلِ الْإِیمَانِ فَمَنْ تَبَسَّمَ فِی وَجْهِ أَخِیهِ یَوْمَ الْغَدِیرِ نَظَرَ اللَّهُ إِلَیْهِ یَوْمَ الْقِیَامَةِ بِالرَّحْمَةِ وَ قَضَى لَهُ أَلْفَ حَاجَةٍ وَ بَنَى لَهُ قَصْراً فِی الْجَنَّةِ مِنْ دُرَّةٍ بَیْضَاءَ وَ نَضَّرَ وَجْهَهُ. (5)
روز غدیر روز تبسم به روى مؤمنین است کسى که در این روز به روى برادر مؤمن تبسم کند خداوند در روز قیامت نظر رحمت به او مى ‏افکند. هزار حاجتش را برآورده ساخته و قصری از دُرّ سفید برایش بنا می کند و صورتش را زیبا می سازد.
 

 صلوات فرستادن

امام رضا علیه السلام فرمود:
«وَ یَوْمُ إِکْثَارِ الصَّلَاةِ عَلَى مُحَمَّدٍ وَ آلِ مُحَمَّدٍ» (6)
صلوات فرستادن بر محمد و آل محمد مستحب است.
 

رفتارهاى سخاوتمندانه

در روز عید غدیر باید چهره زندگى عوض شود همه باید بکوشند برنامه عادى زندگى را با رفتارهاى سخاوتمندانه بیارایند. تا همگان طعم شیرین عید را بچشند. (7)
 

عقد برادرى

عقد برادری یکى از آداب غدیر است. (8)
 

 دید و بازدید

امام صادق علیه السلام فرمود:
«... وَ صِلَةِ الْإِخْوَانِ» (9)
روز عید غدیر روز دیدار برادران دینی است.
 

 زیارت حضرت على علیه السلام

 

 روزه گرفتن

روزه گرفتن در روز غدیر بسیار مستحب است. (10)
امام صادق علیه السلام فرمود: «... وَ إِنَّهُ لَیَوْمُ صِیَامٍ»
 

 شادى کردن

امام صادق علیه السلام فرمودند: روز غدیر روز خوشحالى و شادى است. (11)
 

عطر زدن. (12)

 

 طعام دادن

امام رضا علیه السلام فرمود

«وَ مَنْ أَطْعَمَ مُؤْمِناً کَانَ کَمَنْ أَطْعَمَ جَمِیعَ الْأَنْبِیَاءِ وَ الصِّدِّیقِینَ».
 کسی که مؤمنی را اطعام کند مثل این است که جمیع انبیاء و صدیقین را اطعام کرده است. (13)
 

صدقه دادن

صدقه دادن در روز غدیر یکى از مستحبات مؤکد است. على علیه السلام فرمود: فضیلت یک درهم که در روز غدیر داده شود برتر است از دویست هزار درهم در زمان دیگر. (14)
 

 زینت کردن

امام رضا علیه السلام فرمود:

«وَ هُوَ یَوْمُ الزِّینَةِ فَمَنْ تَزَیَّنَ لِیَوْمِ الْغَدِیرِ غَفَرَ اللَّهُ لَهُ کُلَّ خَطِیئَةٍ عَمِلَهَا صَغِیرَةً أَوْ کَبِیرَةً»
روز غدیر روز زینت است کسى که براى روز غدیر زینت کند خداوند هم گناهان کوچک و بزرگش را مى ‏آمرزد. (15)
 

 چشم پوشى از گناه برادران

چشم پوشى از گناه برادران و برقرارى ارتباط دوستانه از دیگر مستحبات روز غدیر شمرده شده است. (16)
 

 برآوردن حوائج مؤمنان

امام صادق علیه السلام فرمود: در عید غدیر حاجت هاى برادرانت را برآور. (17)
 

 مهربانى و عطوفت کردن

امام على علیه السلام فرمود: عطوفت و مهربانى کردن در روز غدیر موجب رحمت و عطوفت خداى متعال خواهد شد. (18)
 

ملاقات، مصافحه و سلام کردن

على علیه السلام می فرماید: در روز غدیر یکدیگر را ملاقات کنید به هم دست بدهید و سلام کنید. (19)

پاورقی:
(1). إقبال الأعمال (ط - القدیمة)، ج‏1، ص: 474
(2). تحریر الوسیله، ج 1، ص 98.
(3). همان، ص 260.
(4). إقبال الأعمال (ط - القدیمة)، ج‏1، ص: 464.
(5). همان.
(6). همان.
(7). المراقبات، ص 254.
(8). مفاتیح الجنان در آداب روز غدیر؛ مستدرک، ج 1، ص 456.
(9). إقبال الأعمال (ط - القدیمة)، ج‏1، ص: 466.
(10). همان.
(11). الغدیر، ج 1، ص 284.
(12). مراقبات، ص 258.
(13). إقبال الأعمال (ط - القدیمة)، ج‏1، ص: 465.
(14). المراقبات، ص 255.
(15). إقبال الأعمال (ط - القدیمة)، ج‏1، ص: 464.
(16). المراقبات، ص 256.
(17). المراقبات، ص 256.
(18). الغدیر، ج 1، ص 287.
(19). المراقبات، ص 256؛ ماهنامه کوثر ویژه ‏نامه غدیر، ص 14.
 
منبع: حوزه 

کتاب ایوان نجف

زبان:

این کتاب ویژه جشن ولایت علوی اکمال دین نبوی منتشر شده است 

شیوه نظارت حکومتی امام علی علیه السلام

در اسلام غدیر، حکومت ملکِ طلقِ حاکم نیست. اصلا ملک او نیست، عاریت است و امانت. تمام کسانی که در این حکومت، پست و مقام دارند، امانت دارانند. در فرهنگ علوی، پست و منصب، صراط است؛ نه نردبان ترقی و ثروت. اسلام علی، امانت را ضدّ خیانت می داند و «خیانت را در آتش[1]».

علی (علیه السلام)  علاوه بر اینکه خودش به طور مستقیم بر کارگزاران و عاملانش آگاهی و اشراف دارد، جاسوسان و مخبرانی هم برمی گزیند تا به شکل نامرئی و پنهانی، عاملان و پست دارانِ حکومتی و رفتارشان را رصد کنند و به امام گزارش کنند.

در اسلام غدیر، حکومت ملکِ طلقِ حاکم نیست. اصلا ملک او نیست، عاریت است و امانت. تمام کسانی که در این حکومت، پست و مقام دارند، امانت دارانند. در فرهنگ علوی، پست و منصب، صراط است؛ نه نردبان ترقی و ثروت. اسلام علی، امانت را ضدّ خیانت می داند و «خیانت را در آتش»

در فرهنگ غدیر، بر مردم و رفتار مردمان، جاسوس نمی نهند، بلکه بر کارگزاران و حاکمان جاسوس می گزارند.

شبکه بازرسی مخفی و علنی حکومت علی، بر مردم نبود، بلکه بر خود حکومت و حاکمان بود.

در چند جای نهج البلاغه و دیگر کتب، نامه هایی می بینیم که امام (علیه السلام)  برای عاملانش در شهرها و کشورهای مختلف می نویسد و از واژه «عین: جاسوس» یا «عیون: جاسوسان» استفاده می کند. جاسوسانم برایم خبر آورده اندکه تو (ای والی و ای حاکم) چنین و چنان کرده ای[2]!

در عهدنامه اش، به مالک اشتر فرمان می دهد که به عنوان یک تدبیر مدیریتی، جاسوسانی امین برگزیند. چنان که پیشتر گفتیم، امام (علیه السلام)  جاسوس را بر کارگزاران و کارمندان می گمارد، نه رعیّت و مردمان.

جاسوسانِ علی، بر حکومتند برای مردم، نه بر مردم برای حکومت.

با فرستادن جاسوسان و نیروهای مخفی راستگو و باوفا، کارهای کارمندان و کارگزارانت را زیر نظر بگیر. بازرسی مداوم پنهانی، سبب می شود که آنان به امانت داری و مدارا کردن به زیردستان تشویق شوند. اعوان و انصار خویش را سخت زیر نظر بگیر، اگر یکی از آنها دست به خیانت زد و ماموران سرّی تو، متّفقا چنین گزارشی دادند، به همین مقدار از شهادت اکتفا کن و او را تازیانه بزن و به مقدار خیانتی که کرده کیفر کن[3].

امام (علیه السلام) نامه ی دیگری برای عثمان بن حنیف، استاندار بصره می نویسد و او را بسیار عتاب می کند:

ای پسر حنیف! برایم خبر آورده اند که ثروتمندی از اهل بصره تو را مهمان کرده است، تو نیز شتابان پذیرفتی. سفره ای رنگین و پربار. افسوس، گمان نمی کردم  که تو کسی باشی که بر سفره ای حاضر شوی که جای فقیران بر سر آن خالیست و توانگران اطرافش را گرفته اند و پر کرده اند[4].

شلاق انتقاد علی بر مردم نیست، بر نیروها و کارگزارانی است که خودش انتخابشان کرده است. و طرفه آنکه، او را عتاب می کند که بر سفره ای نشسته ای که فقیران اطرافت نبوده اند! مشکل علی با سفره نیست، مشکلش با سفره نشینان است.

شگفتی در شگفتی!

به علی (علیه السلام)  خبر می دهند، ابن هرمة، متصدی امور اقتصادی منطقه اهواز، رشوه گرفته و در بیت المال خیانت کرده است.

امام (علیه السلام)  فورا به رفاعه، فرماندار ناحیه ی اهواز نامه ای می نویسد و دستور حکومتی صادر می کند. این دستور بسیار شگفت و طاقت سوز است. آن امامی که در برابر فقیران و یتیمان اشک می ریزد و فروتنی می کند، در قبال کسی که به مال یتیم دست درازی کرده باشد، با قاطعیت و اقتدار تمام برخورد می کند. قسمتی از نامه این چنین است:

ای رفاعه! زمانی که نامه ام را خواندی، درباره ی ابن هرمة مسوول بازار اهواز چنین کن:

بلافاصله عزلش کن، مسامحه و مماشات نکن، و او را چنانکه هست، بی کم و بیش به مردم معرفی کن. او را حبس کن، و اگر در مجازات او کوتاهی کنی خودت را عزل می کنم، این حکم خداست و باید اجرایش کنی.

او را در نماز جمعه پیش چشم مردم شلاق بزن تا مردم ببینند. او را در کوچه ها و بازار اهواز بگردان تا همه ببینند و هرکس طلبی و مدرکی دارد، طلبش را از او بستاند.

پایش را در زنجیر کن و به جز وقت نماز، زنجیرش را باز نکن. در زندان ملاقاتی نداشته باشد تا راه پاسخگویی به دادگاه را به او نیاموزند و او را به آزادی امیدوار نکنند.

شبانگاهان وقتی زندانیان را برای هواخوری بیرون می بری او را نبر، مگر بترسی که بمیرد. اگر بدنش کشش داشت یک ماه بعد، یک نوبت دیگر هم 35 ضربه شلاق به او بزن.

گزارش عملکردت را در این باره برایم مکتوب بفرست و بگو که بعد این خائن چه کسی را انتخاب کرده ای[5].

حساسیت امیرالمومنین (علیه السلام)  درباره اموال عمومی، بسیار عجیب است. عقول در برابر این نامه امام مبهوت می ماند.

دقت کنید! امام نه تنها به فرماندار بصره دستور مخفی کردن و پوشاندن مساله را نمی دهد بلکه فرمان می دهد او را رسوا کند تا همه بدانند و بشناسند. او خیانت کرده و آبروی حکومت دینی و خدا را ریخته است، پس تو هم آبروی او را بریز.

دو نظریه اینجا هست. عده ای می گویند اگر متهمان مفاسد اجتماعی را معرفی کنید و صدایش را دربیاورید، آبروی حکومت دینی می رود و مردم بدبین می شوند.

اما نظر علی این است که اگر معرفی نکنید و صدایش را درنیاورید، آبروی حکومت دینی می رود و مردم بدبین می شوند!

در قسمتی از عهدنامه مالک، به او می آموزد:

 اگر کسی از کارگزارانت و یا نزدیکانت خیانتی کرد و به اموال مردم و بیت المال مسلمانان دست درازی کرد، او را به خواری و مذلت بکش، و نشان خیانت را بر او ببند و گردن بند ننگ و تهمت را بر گردنش بیفکن[6].

یعنی او را به جامعه و رعیت معرفی کن، تا بشناسندش و آبرویش را بریز تا مایه عبرت دیگران شود.

شاید در نگاه اولیه، تناقض و پارادوکسی به ذهن برسد. در متون دینی بر حفظ آبروی مسلمان تاکید فراوان شده، و آبروی او را آبروی خدا دانسته اند[7].

خود امیرالمومنین (علیه السلام)  در نهج البلاغه در باب حفظ آبروی مومن می گوید:

 هرکس از شما بتواند خدا را در حالی ملاقات کند که دستش از خون و اموال مسلمانان پاک باشد و زبانش از عرض و آبروی مسلمانان سالم بماند، باید چنین کند[8].

اگر آبروی مسلمان محترم است و باید محافظت شود، چگونه است که در اینجا، آبروی کارگزار مسلمان حکومت علی محترم نیست و باید ریخته شود؟

به مثال و حکایت زیر توجه کنید. کلید راهگشای بسیاری از پرسش هاست. ابوالعلاء معرّی، دانشمندی نامسلمان بود. وی هم عصر سید مرتضی بود. روزی برای سید نامه ای اعتراضین نوشت و گفت: فقه دینِ شما دارای تناقض است. این چگونه دینی است که احکامش با هم تناقض دارند؟!

 در جایی از فقه می گویید، اگر کسی در سانحه یا تصادفی موجب قطع دست کسی شد، باید پانصد سکه طلا بپردازد. یعنی در فقه شما، دیه ی یک دست، 500 سکه ی طلاست.

اما در جای دیگری از فقه شما آمده که اگر انسانی دزدی کرد و حتی  دینار دزدید، (اگر شروط خاص شرکت را داشت)، باید دستش را قطع کرد.

این تناقض است. اگر دیه یک دست، معادل 500 سکه طلاست، اینجا هم باید بگویید اگر کسی 500 سکه دزدید دستش را قطع می کنیم، نه   سکه.

ابوالعلاء این اشکال خود را در قالب یک شعر برای سید مرتضی نوشت:

ید بخمس‏ مئین عسجد ودیت‏                                     ما بالها قطعت فی ربع دینار

سید مرتضی هم در جوابش شعری نوشت:

عزّ الامانة أغلاها و أرخصها                                       ذلّ الخیانة فانظر حکمة البارى‏

سید به او گفت: نه اشتباه نکن، تناقض نیست. اینجا ما درباره یک دست صحبت نمی کنیم، بلکه سخن یر سر دو دست متفاوت است. یک جا دست انسانی امین است که مظلوم واقع شده و در سانحه ای قطع شده و آسیب دیده است. ولی در جای دیگر دست یک انسان خیانتکار است که سرقت کرده است. دو دست است، یکی دست صالح و دیگری دست ناصالح. و در نگاه شارع، ارزش دست سارق با دست صالح یکی نیست و متفاوت است.

در بحث ما هم ماجرا از همین قرار است. با دو انسان روبرو هستیم. امیرالمومنین (علیه السلام) به ما می آموزد مسلمانی که بر امور مسلمانان و ارزاق و اموال آنان رهبری، مدیریت و تصدی می کند، اگر خیانت کرد، ریختن آبروی او فریضه است نه حفظ و استتار او.

ترحم بر پلنگ تیزدندان            ستم کاری بود بر گوسفندان

چنین است که عدلِ غدیری، در اینجا هم صیقل خوردگی و درخشندگی خود را برمی نُماید و خِرد را خیره و مدهوش می کند. البته در همان فرمان های سخت گیرانه و طاقت سوز حضرت، باز هم انصاف و عدالت در اوج و شکوه خود قرار دارد. جملاتی مانند: «او را مواخذه کن بی کم و بیش» و یا «او را برای هواخوری به بیرون زندان مبر، مگر وقتی که ترس از مردنش داشته باشی».

اینها همان انصاف در تنبیه است. تنبیه کردن علی (علیه السلام) هم برای بیدار کردن است و هوشیاری؛ کینه ورزی و حقد و عقده های فروخفته نیست. علی (علیه السلام)  هنگامی که امر به چوب زدن و تازیانه هم می دهد، بدان فخر و مباهات نمی کند و فرحناک نیست. در فرمانش به مالک اشتر می گوید:  

«از مواخذه کردن و عقاب کردن گناهکاران، سرمست و شادان مشو[9]

عِقابش کن، چون مکلفی فرمان خداوندی را اجرا کنی، و از شلاق زدن و مواخذه کردنش در درونت شادمان مباش.

رفتار علی، عدل است و تعادل. عقاب بلابیان نمی کند و بدون مقدمات از مردمان و کارگزاران توقع نتایج ندارد. رفتار او که حجت خداست، برگرفته از رفتار خداست:

«خداوند جز متناسب با طاقت و توان آدمی، تکلیف نمی کند.[10]»

کارمندان و دولتمردان اگر به لحاظ مالی تامین نباشند، چشم به اموال مردم می دوزند. آنان اگر نیازمند باشند، به دور اشراف و ثروتمندان جمع می شوند و اغنیا را به خود نزدیک می کنند.

امیرالمومنین (علیه السلام)  در عهدنامه اش به مالک اشتر می فرماید:

به کارگزاران و کارمندانت حقوق کافی و فراوان بده؛ زیرا این کار آنها را در اصلاح خویش تقویت می کند و از خیانت در اموالی که زیردست آنهاست بی نیاز می سازد. و تو نیز در صورت نافرمانی از دستورهایت، بر آنها حجت داری و می توانی آنان را مواخذه کنی[11].

امام (علیه السلام)  در نامه ای به یکی از متصدیان خراج و گردآورنده ی مالیات چنین نوشته است:

بدان برای تو در این زکات، نصیب مشخص و حق معینی است... همان گونه که ما حق تو را چنان که باید و شاید می دهیم، تو هم باید به حقوق آنان وفادار باشی[12].

بازرسی کارگران و فرمانداران، از نظارت های همیشگی امام بود. حضرت بازرسانی خبره و متعهد از افرادی پاک و امین برگزیده بود که به صورت آشکار و پنهان بر کار فرمانداران و متولیان امور، نظارت داشتند و تمام اعمال آنان را روزانه به امام گزارش می دادند.

در نامه ای به مالک بن کعب[13]، یکی از فرمانداران خود، به وی دستور می دهد که شخصی را به جای خویش گذاشته، خود با شماری از یارانش، به شهرهای عراق برود و درباره ی کارگزاران حضرت، رفتار و عملکرد آنان در فاصله ی بین دجله و عذیب، تحقیق کند؛ سپس به محل حکومت خویش بازگردد و گزارش رفتار کارگزاران را به وی بدهد[14].

در عهدنامه ی مالک اشتر، ابتدا وی را به انتخاب افراد شایسته ماموریت می دهد، و پس از آن می فرماید:

پس در انتخاب آنان، هرگز به فراست و خوش بینی و خوش گمانی تکیه مکن، زیرا افراد زرنگ، راه جلب نظر و خوش بینی زمامداران را با ظاهر سازی و خوش خدمتی خوب می دانند؛ در حالی که ورای این ظاهر جالب، هیچ گونه امانتداری و خیرخواهی وجود ندارد[15].

سپس به وی دستور می دهد:

با فرستادن ماموران مخفی راستگو و باوفا، کارهای آنان را زیر نظر بگیرد؛ زیرا مراقبت و بازرسی مداوم و پنهانی، سبب می شود که آنان به امانتداری و مدارای با مردم وادار شوند. اعوان و انصار خویش را سخت زیر نظر بگیر. اگر یکی از آنان به خیانت دست زد و ماموران مخفی تو به اتفاق چنین گزارشی دادند، به همین مقدار از شهادت بسنده کنو او را زیر تازیانه ی کیفر بگیر و به مقدار خیانتی که انجام داده، او را مجازات کن؛ سپس وی را در مقام خواری و مذلّت بنشان و نشانه ی خیانت را بر او بنه و گردنبند ننگ و بدنامی را به گردنش بیفکن، تا عبرت دیگران شود[16].

آن حضرت در نامه ای به یکی از کارگزارانش نوشته است:

به من درباره ی تو گزارشی رسیده است که اگر انجام داده باشی، پروردگارت را به خشم آورده ای. امامت را عصیان کرده ای و امانتی را که به تو داده شده، به رسوایی کشیده ای[17]!

در نامه ای به منذر بن جارود، فرماندار خود در اصطخر نوشته است: به من گزارش داده اند که کارهای حکومتی را رها کرده، به لهو و لعب و صید و شکار می پردازی و به تفریح و گردش می روی و در اموال عمومی و خداوند دست خیانت دراز کرده، به خویشاوندانت داده ای؛ گویی که میراث پدر و مادر تو است. به خدا سوگند! اگر این گزارش درست باشد، شتر خویشاوندانت و بند کفشت از تو بهتر خواهند بود و بدان که لهو و لعب مورد رضای خداوند نیست و خیانت به مسلمانان است[18].

سپس او را برکنار و مجازات کرد. در موارد دیگری نیز حضرت به کارگزارانش نامه هایی نوشته که نشان می دهد به شدت مراقب آنها بوده و بر آنها ماموران مخفی گمارده است که گزارش هایی را درباره ی رفتارشان به امام می داده اند[19].

تشویق و تنبیه کارگزاران نیز از دیگر راه های مراقبت از آنها بود که علی (علیه السلام)  به آن حساسیت نشان می داد و کارگزارانی که در حوزه ی فرمانداری خویش به درستی رفتار می کردند، تشویق می کرد و آنان را که خیانت می ورزیدند، سخت کیفر می داد و تنبیه و برکنار می کرد.

امام در دستوری به مالک اشتر، در مورد تشویق و تنبیه کارگزاران می فرماید: هرگز نباید نیکوکار و بدکار نزد تو یکسان باشند که میل نیکوکار را در نیکی گم می کند و بدکردار را به بدی وامیدارد. هریک از آنها را مطابق کاری که انجام داده اند، پاداش و جزا بده[20].

از نظر امام، تشویق بجا، و تنبیه مناسب، نیکان را به تلاش و درست کاری بیشتر تشویق می سازد و بدان را از کارهای ناشایست باز می دارد و متنبه می سازد.

از نظر علی (علیه السلام)  تشویق و تنبیه و پاداش و مجازات، باید درست و به اندازه و متناسب با کارشان انجام شود؛وگرنه نتیجه ی آن عکس خواهد بود و موجب گمراهی آنان می شود. امام درباره ی مجازات و تنبیه بیش از حد می فرماید:

افراط در سرزنش، لجاجت را افزون تر می سازد[21].

نقل است که امیرمومنان (علیه السلام)  به قنبر فرمان داد تا مردی را حدّ بزند. قنبر چند تازیانه بیش تر از حدّ تعیین شده بود بر محکوم زد. حضرت چون دید قنبر از حدّ تعیین شده فراتر رفته، وی را سرزنش کرد و آن چند تازیانه را بر خود قنبر زد[22].

البته یک نکته در اینجا قابل تامل است. در فرهنگ علوی، گناهان و گناهکاران به دو دسته تقسیم می شوند. گناهان و گناهکاران فردی، «حق الله»؛ و گناهان و گناهکاران اجتماعی، «حق الناس».

در میان گناهان و گناهکاران اجتماعی،شاخه ای وجود دارد به نام گناهان و گناهکاران حکومتی- دولتی.رویکرد امام با این گروه ها، گناهشان و عقاب کردنشان بسیار متفاوت است.

حکایت نقل شده از قنبر، عقاب کردن انسانی بود با گناهی از نوع اول. ولی بحث ما در این قسمت، از گناهان دسته ی دوم . گناهکاران ویژه دسته ی دوم است، یعنی حکومتی- دولتی.

حضرت وقتی می دید موانع بازدارنده ای که بر سر راه کارگزاران قرار داده تا آن ها ستم و فساد و خیانت نکنند، تاثیری نداشته، با گزارش هایی که از طرف ماموران مخفی می رسید، خیانتکاران را متناسب با آن مجازات می کرد. برخی را فقط با نوشتن نامه ی سرزنش آمیز تنبیه می کرد؛ مانند: عثمان بن حنیف، فرماندار خویش در بصره که مرتکب اشتباه شد و به مهمانی ثروتمندان رفته، بر سر سفره ی رنگارنگ نشسته و رعایای فقیر و گرسنه را از یاد برده بود[23].

آن گاه که شنید منذر بن جارود عبدی خیانت کرده است، او را سخت توبیخ و بلافاصله از کار برکنار کرد[24]. همچنین وقتی سوده ی همدانی نزد حضرت آمد و از عامل و کارگزار وی شکایت کرد و گزارشی از رفتار وی را به امام داد، حضرت نامه ای نوشت و به سوده ی همدانی داد که در آن، کارگزار خویش را سرزنش و از کار برکنار کرده بود[25].

این نشان می دهد که فقط ماموران مخفی نبودند که رفتار کارگزاران را زیر نظر داشتند و به علی (علیه السلام)  گزارش می دادند؛ بلکه افراد عادی نیز بر اثر اعتماد و اطمینان به عدالت علی (علیه السلام)  به این کار دست می زدند و اگر حضرت به درستی گزارش آنان اطمینان می یافت، بی معطلی و تاخیر، کارگزارانش را از کار برکنار می کرد[26].

با همه ی این ها حضرت امیر (علیه السلام) به صورتی دقیق و سختگیرانه، به حسابرسی کارگزاران خویش می پرداخت و در نامه هایی که به آنان می نوشت، جمله ی «إرْفَعْ إلَیَّ حِسابَک؛ گزارش حساب ها و عملکرد {بیلان کارت} را برایم بفرست[27]»، را فراوان به کار می برد.

زیاد، کارگزار حضرت در فارس بود. حضرت برای آگاهی از اوضاع و احوال وی، ماموری را فرستاد و به او دستور داد پس از حسابرسی کامل، آن چه را زیاد گرد آورده است نزد من بیاور. زیاد، گزارش نادرستی به مامور داد. امام از طریق دیگر ماموران خویش دانست که زیاد گزارشی نادرست به مامور وی داده است؛ از این رو نامه ای به وی نوشت و فرمود:

ای زیاد! به خدا سوگند! تو دروغ گفته ای و اگر خراج و مالیاتی را که از مردم گرفته ای، کامل نزد ما نفرستی، بر تو بسیار سخت خواهیم گرفت و مجازات سختی خواهی دید؛ مگر این که آن چه گزارش داده ای، محتمل باشد[28].

پی نوشت ها:


[1] قال امیرالمومنین (علیه السلام): «... الخیانة فی النّار»؛ کافی، ج 2، ص338.

[2] نگر: نهج البلاغه، نامه 33: « فَإِنَ‏ عَیْنِی‏ بِالْمَغْرِبِ کَتَبَ إِلَی‏... »؛ بحارالانوار، ج 33، ص141: «فَقَدْ أَنْبَأَتْنِی‏ عُیُونِی وَ أَتَتْنِی الْکُتُب‏...».

[3] «وَ ابْعَثِ‏ الْعُیُونَ‏ مِنْ‏ أَهْلِ‏ الصِّدْقِ‏ وَ الْوَفَاءِ عَلَیْهِمْ فَإِنَّ تَعَاهُدَکَ فِی السِّرِّ لِأُمُورِهِمْ حَدْوَةٌ لَهُمْ عَلَى اسْتِعْمَالِ الْأَمَانَةِ وَ الرِّفْقِ بِالرَّعِیَّةِ وَ تَحَفَّظْ مِنَ الْأَعْوَانِ فَإِنْ أَحَدٌ مِنْهُمْ بَسَطَ یَدَهُ إِلَى خِیَانَةٍ اجْتَمَعَتْ بِهَا عَلَیْهِ عِنْدَکَ أَخْبَارُ عُیُونِکَ اکْتَفَیْتَ بِذَلِکَ شَاهِداً فَبَسَطْتَ عَلَیْهِ الْعُقُوبَةَ فِی بَدَنِهِ وَ أَخَذْتَهُ بِمَا أَصَابَ مِنْ عَمَل»؛ نهج البلاغه، (صلی الله علیه و آله و سلم)  430، ک 53.

[4] «أمَّا بَعدُ، یابنَ‏ حُنَیفٍ‏، فَقَدْ بلَغَنِی أنَّ رَجُلًا من فِتیَةِ أهْلِ البَصْرَةِ دَعاکَ إلى مأْدُبَة، فأسْرَعْتَ إلیْها، تُسْتَطَابُ لکَ الألوَانُ، وتُنْقَلُ إلیْکَ الجِفْانُ، وما ظَنَنْتُ أنَّک تُجِیبُ إلى طَعامِ قَوْمٍ عائِلُهم مَجْفُوٌ، وغَنِیُّهُم مَدْعُو»؛ نهج البلاغه، (صلی الله علیه و آله و سلم)  416، ک 45.

[5] «وَ عَنْ عَلِیٍّ ع: أَنَّهُ اسْتَدْرَکَ عَلَى ابْنِ هَرْمَةَ خِیَانَةً وَ کَانَ‏ عَلَى‏ سُوقِ‏ الْأَهْوَازِ فَکَتَبَ‏ إِلَى‏ رِفَاعَةَ فَإِذَا قَرَأْتَ کِتَابِی هَذَا فَنَحِّ ابْنَ هَرْمَةَ عَنِ السُّوقِ وَ أَوْقِفْهُ لِلنَّاسِ وَ اسْجُنْهُ وَ نَادِ عَلَیْهِ وَ اکْتُبْ إِلَى أَهْلِ عَمَلِکَ لِتُعْلِمَهُمْ رَأْیِی فِیهِ وَ لَا تَأْخُذْکَ فِیهِ غَفْلَةٌ وَ لَا تَفْرِیطٌ فَتَهْلِکَ عِنْدَ اللَّهِ عَزَّ وَ جَلَّ مِنْ ذَلِکَ وَ أَعْزِلُکَ أَخْبَثَ عُزْلَةٍ وَ أُعِیذُکَ بِاللَّهِ مِنْ ذَلِکَ فَإِذَا کَانَ‏

یَوْمَ الْجُمُعَةِ فَأَخْرِجْهُ مِنَ السِّجْنِ وَ اضْرِبْهُ خَمْسَةً وَ ثَلَاثِینَ سَوْطاً وَ طُفْ بِهِ فِی الْأَسْوَاقِ فَمَنْ أَتَى عَلَیْهِ بِشَاهِدٍ فَحَلِّفْهُ مَعَ شَاهَدِهِ وَ ادْفَعْ إِلَیْهِ مِنْ مَکْسَبِهِ مَا شُهِدَ بِهِ عَلَیْهِ وَ مُرْ بِهِ إِلَى السِّجْنِ مِهَانًا مَقْبُوضاً وَ احْزِمْ رِجْلَیْهِ بِحِزَامٍ وَ أَخْرِجْهُ وَقْتَ‏ « (1)» الصَّلَاةِ وَ لَا تَحُلْ بَیْنَهُ وَ بَیْنَ مَنْ یَأْتِیهِ بِمَطْعَمٍ أَوْ مَشْرَبٍ أَوْ مَلْبَسٍ أَوْ مَفْرَشٍ وَ لَا تَدَعْ أَحَداً یَدْخُلُ إِلَیْهِ مِمَّنْ یُلَقِّنُهُ اللُّدَدَ « (2)» وَ یُرَجِّیهِ الْخَلَاصَ فَإِنْ صَحَّ عِنْدَکَ أَنَّ أَحَداً لَقَّنَهُ مَا یَضُرُّ بِهِ مُسْلِماً فَاضْرِبْهُ بِالدِّرَّةِ وَ احْبِسْهُ حَتَّى یَتُوبَ وَ مُرْ بِإِخْرَاجِ أَهْلِ السِّجْنِ إِلَى صَحْنِ السِّجْنِ فِی اللَّیْلِ لِیَتَفَرَّجُوا غَیْرَ ابْنِ هَرْمَةَ إِلَّا أَنْ تَخَافَ مَوْتَهُ فَتُخْرِجُهُ مَعَ أَهْلِ السِّجْنِ إِلَى الصَّحْنِ فَإِنْ رَأَیْتَ لَهُ طَاقَةً أَوِ اسْتَطَاعَةً فَاضْرِبْهُ بَعْدَ ثَلَاثِینَ یَوْماً خَمْسَةً وَ ثَلَاثِینَ سَوْطاً بَعْدَ الْخَمْسَةِ وَ ثَلَاثِینَ سَوْطاً الْأُولَى وَ اکْتُبْ إِلَیَّ بِمَا فَعَلْتَ فِی السُّوقِ وَ مَنِ اخْتَرْتَ بَعْدَ الْخَائِنِ وَ اقْطَعْ عَنِ الْخَائِنِ رِزْقَه‏»؛ دعائم الاسلام، ج 2، ص 532 – مستدرک الوسائل، ج 17، ص403.

[6] «...وَ تَحَفَّظْ مِنَ‏ الْأَعْوَانِ‏ فَإِنْ أَحَدٌ مِنْهُمْ بَسَطَ یَدَهُ إِلَى خِیَانَةٍ اجْتَمَعَتْ بِهَا عَلَیْهِ عِنْدَکَ أَخْبَارُ عُیُونِکَ اکْتَفَیْتَ بِذَلِکَ شَاهِداً فَبَسَطْتَ عَلَیْهِ الْعُقُوبَةَ فِی بَدَنِهِ وَ أَخَذْتَهُ بِمَا أَصَابَ مِنْ عَمَلِهِ ثُمَّ نَصَبْتَهُ بِمَقَامِ الْمَذَلَّةِ وَ وَسَمْتَهُ بِالْخِیَانَةِ وَ قَلَّدْتَهُ عَارَ التُّهَمَة...»؛ نهج البلاغه، ص462، ک 53.

[7] ن . ک : امالی مفید، ج 2، ص338 – اعلام الدین، ص303 – وسائل الشیعه، ج 8 ، ص606.

[8] «فَمَنِ‏ اسْتَطَاعَ‏ مِنْکُمْ‏ أَنْ‏ یَلْقَى اللَّهَ تَعَالَى وَ هُوَ نَقِیُّ الرَّاحَةِ مِنْ دِمَاءِ الْمُسْلِمِینَ وَ أَمْوَالِهِمْ سَلِیمُ اللِّسَانِ مِنْ أَعْرَاضِهِمْ فَلْیَفْعَل‏»؛ نهج البلاغه، ص297، خ 176.

[9] «وَ لَا تَبْجَحَنَ‏ بِعُقُوبَة»؛ نهج البلاغه، ص426، ک 53.

[10] «لَایُکَلّفُ‏ اللَّهُ‏ نَفْسًا إِلَّا وُسْعَهَا»؛ سوره بقره، آیه 286.

[11] «ثُمَ‏ أَسْبِغْ‏ عَلَیْهِمُ‏ الْأَرْزَاقَ‏ فَإِنَّ ذَلِکَ قُوَّةٌ لَهُمْ عَلَى اسْتِصْلَاحِ أَنْفُسِهِمْ وَ غِنًى لَهُمْ عَنْ تَنَاوُلِ مَا تَحْتَ أَیْدِیهِمْ وَ حُجَّةٌ عَلَیْهِمْ إِنْ خَالَفُوا أَمْرَک‏ »؛ نهج البلاغه، ص430، ک 53.

[12] «إِنَ‏ لَکَ‏ فِی‏ هَذِهِ‏ الصَّدَقَةِ نَصِیباً مَفْرُوضاً وَ حَقّاً مَعْلُوماً شُرَکَاءَ أَهْلَ مَسْکَنَةٍ وَ ضُعَفَاءَ ذَوِی فَاقَةٍ وَ إِنَّا مُوَفُّوکَ حَقَّکَ فَوَفِّهِمْ حُقُوقَهُم‏»؛ نهج البلاغه، ص311، ک 26.

[13] در بعضی منابع تاریخی، به اشتباه کعب بن مالک ثبت شده است.

[14] تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص204.

[15] نهج البلاغه، ص426، ک 53

[16] همان.

[17] نهج البلاغه، ص380، ک 40.

[18] انساب الاشراف، بلاذری، ج 2، ص391.

[19] ر. ک : نهج البلاغه، نامه های 70، 45، 44، 34، 20، 18، 3- انساب الاشراف بلاذری، بلاذری، ج 2، ص390، 398، 397- تاریخ الیعقوبی، ج 2، ص204 – ربیع الابرار، زمخشری، ج 2، ص719.

[20] نهج البلاغه، ص490، ک 53.

[21] غررالحکم، ص16، ح 441.

[22] کافی، ج 7، ص260.

[23] نهج البلاغه، ص396، ک 45.

[24] نهج البلاغه، ص482، ک 71

[25] همان.

[26] العقد الفرید، ج 1، ص336.

[27] انساب الاشراف، ج 2، ص397 – نهج البلاغه، ص460 ، ک 40.

[28] انساب الاشراف، ج 2، ص390 – تاریخ الیعقوبی، ج2، ص204.

منبع: هزار، علیرضا، بُعد انسانی - اجتماعی غدیر، قم، انتشارات دلیل ما، 1387، چاپ اول، صص 115 - 129

کرامت انسانی در اسلام غدیر

انسان در دیدگاه اسلام غدیر، موجودی است با تاج «کرمّنا»[1].

خداوند کریم است و کریمانه، انسان را کرامت بخشیده است. انسان در تصور اسلام غدیر، جانشین خداست، در زمین و خداوند متعال به او کرامت ارزانی داشته و او را مکرّم کرده است.

آشکار است که این کرامت، مخصوص یک تن یا یک گروه نیست، بلکه همه فرزندان آدم و حوا را شامل می شود. مقتضای کرامتندی انسان این است که همه مردمان، در بهره مندی از موهبت های آفریده ی خدا، یکسان باشند.

این حالت، همان است که نمونه ی عالی و فراگیر آن، در عصر حکومت قرآنیِ مهدوی تجسم پیدا خواهد کرد. زیرا در آن عصر، استضعاف عملا از میان می رود و مستضعفان واقعا پیشوایان و فرمانروایان خواهند بود.

و واضح است که استکبار و استضعافِ اقتصادی از بزرگترین علتهای نابودی و سلب کرامت انسانی است.

چنانکه گفتیم، خاستگاه کرامت انسان، همان انسانیّت اوست و نه رنگ و نژاد و جنس. کرامت یا همان شخصیت انسانی، مهمترین سرمایه، آدمی است. اگر کسی کرامتش را از کف داد، دست به هرکاری خواهد زد و آدمی از شرّ انسان بی کرامت در امان نخواهد بود. آنکه کرامت دارد و کرامتش را پاس می دارد، حریم نگاه می دارد.

امیرالمومنین علیه السلام فرمود:

آنکه کرامت نفس دارد، آسیب زنی و مخالفتش اندک می شود[2].  

و همو فرمود:

هرکه برای خودش ارزش و کرامت قائل باشد، آن را با معصیت، بی ارزش نمی سازد[3].  

حیاء و کرامت انسانی

از مهمترین عناصری که در تربیت و تعالی آدمی نقش داشته و در آموزه های دینی هم به فراوانی آمده است، عنصر حیا است. حیا، ترس نیست، آزرم است. حیا هم عامل بازدارنده است و هم وادارنده.

حیاء خصلتی است که انسان را بر انجام دادن کار نیک و ترک کار زشت، برمی انگیزد.

دو سخن زیر از امیرالمومنین علیه السلام درباره حیاء نقل شده است:

حیاء از کار بد بازمی دارد[4].

حیاء سبب همه ی زیبایی هاست[5].

مسأله حضور و نظارت، از مهمترین مفاهیم حیاست. هنگامی که آدمی، در کنار خود، حضور کسی را که برایش محترم و ارزشمند است احساس می کند، حیایش برانگیخته می شود.

احساس حضور و نظارت و محترم بودن آن ناظر و حضور، شرط اساسی در حیاست.

یکی از مهمترین سوالاتی که اسلام غدیر بدان پاسخ گفته است و در حقیقت کشفی سترگ در تربیت محسوب می شود، این است که آدمی، بیش از هرکس از چه کسی باید حیا کند؟ از خدا، رسول، امام یا مردم؟

به فرمایش آسمانی امیرالمومنین علیه السلام در این باب توجه کنید که چه پاسخی به این سوال اساسی می دهد:

بهترین حیا، حیای تو از خودت است[6].

نهایت حیا، این است که انسان از خودش شرم کند[7].

حیای انسان از خودش، میوه ایمان است[8].

طبیعی است که هرکس برای خودش کرامت و ارزشی قائل باشد، از خودش حیا می کند. آنکه کرامت، شخصیت و ارزش خویش را از کف داده باشد و یا خوارش کرده باشد، حیایی هم نمی کند.

امام علی علیه السلام فرمود:

کسی که از مردم حیاء می کند، ولی از خودش حیا نکند، برای خودش ارزش قائل نیست[9].

در متون روایی، از دسته افراد با این تعبیر یاد شده است: «لایبالی ما قال و لا ما قیل فیه؛ بی اعتنا است به آنچه می گوید و به آنچه درباره اش می گویند[10]

این افراد، قهرا حیایی نمی کنند، نه از خود، نه خدا و نه دیگران.

امیرمومنان علیه السلام فرمود:

انسان فرومایه، حیا نمی کند[11].

بر این اساس، می توان گفت که آنکه حیا می کند، کرامت دارد و آنکه کرامت خود را پاس می دارد، انسانِ الاهی است، چرا که کرامت نعمت خداست به آدمی[12].

کرامت بلورین

ما در زندگی اجتماعی، سراسر به مبادله و معامله مشغول هستیم. از یکدیگر طلب می کنیم و از ما طلب می کنند. امام علی علیه السلام، بارها تاکید می کرد آن هنگام که خواهش ها و حاجت های خود را از یکدیگر درخواست می کنید، مراقب کرامت و عزّت نفس خود باشید. نکند در حاجت خواهی، عزّت نفس شما مشکل پیدا کند.

حاجت هایتان را، با عزّت نفس بخواهید[13].

تو خوش و خوبی و کانِ هرخوشی                تو چرا خود منت باده کشی

تاج کرّمناست بر فرق سرت                      طوق اعطیناک، آویز بَرَت

از یک سو به آدمیان می آموزد که تا آنجا که می توانید استغنا پیشه کنید و از دیگران چیز نخواهید و مسألت مدارید. 

اما از دیگر سو، می آموزد که هرگاه کسی از تو چیزی خواست و سوالی کرد، با توجه و عنایت تمام، حاجت او را برآور و مراقب کرامتِ بلورینش باش.

کسی به نزد امیرالمومنین علیه السلام آمدو عرض کرد: ای امیرمومنان! مشکل و حاجتی دارم و می خواهم به شما بگویم. امام علیه السلام در چهره آن مرد شرمساری را و یا حتی در صدایش لرزشی احساس کرد و به او فرمود: خواسته ات را روی زمین بنویس و به زبان نیاور.

آن مرد با انگشتش روی زمین نوشت: من فقیر و نیازمندم.

امیرالمومنین علیه السلام هم به او کمک کرد[14].

حارث همدانی می گوید: شبی نزد امیرالمومنین علیه السلام بودم و با ایشان سخن می گفتم، در حین صحبت به امام عرض کردم: یا امیرالمومنین! من مشکلی پیدا کرده ام. فرمود: «و فکر می کنی که من بتوانم مشکلت را رفع کنم؟»

گفتم: آری.

فرمود: خدا خیرت دهد!

سپس بلند شد و به سمت چراغ رفت و آن را خاموش کرد و اتاق تاریک شد. سپس فرمود: «چراغ را خاموش کردم تا چهره ات را نبینم، حالا بگو!»

حفظ کرامت، مهمترین دقتی است که انسان مسلمان در ارتباطش با دیگران، حتی غیرمسلمانان باید رعایت کند. کسی که حتی اندیشه و عقیده اش را قبول نداریم، همچنان انسان است، و کرامت دارد و باید حفظ شود.

امام صادق علیه السلام روایت کرده است که امیرمومنان علیه السلام هنگام خلافت خویش، با مردی از اهل کتاب برخورد کرد.

آن مرد که امام را نمی شناخت، از وی پرسید: مقصدت کجاست؟

حضرت فرمود: عازم کوفه هستم.

آن دو مقداری از راه را با هم رفتند و وقتی بر سر دو راهی رسیدند که مسیر هر یک از آن ها از یکدیگر جدا می شد، امام علی علیه السلام از راه کوفه نرفت؛ بلکه همراه آن مرد در مسیر دیگر راه را ادامه داد/

آن مرد با شگفتی پرسید: مگر نگفت عازم کوفه هستی؟

مرد پرسید: پس چرا با من همراه شدی و از راه خود به کوفه نرفتی؟

امام فرمود: می خواهم قدری تو را همراهی کنم تا حق رفاقت را به جا آورده باشم؛ زیرا پیامبر ما دستور داده است: هرگاه دو نفر در راهی همسفر شدند، بر گردن یکدیگر حق می یابند و لازم است شخص، رفیق راهش را هنگام جدایی، چند گام بدرقه کند.

آن مرد گفت: بی گمان هرکه پیامبر را پیروی کرده، به دلیل همین کردارهای بزرگوارانه و پسندیده ی او بوده است. من تو را گواه می گیرم که از این پس، پیرو و آیین شما شدم.

او با حضرت به کوفه رفت و چون فهمید که وی خلیفه ی مسلمین است، مسلمان شد[15].

پی نوشت ها:  

[1] «ولقد کرّمنا بنی آدم»؛ سوره إسرا، آیه 70.

[2] «من کرمت نفسه قلّ شقاقه و خلافه»؛ غررالحکم، ص231، ح 4612.

[3] «من کرمت علیه نفسه لم یهنها بالمعصیة»؛ مستدرک الوسائل، ج11، ص329.

[4] «الحیاء یصدّ عن فعل القبیح»؛ غررالحکم، ص811، ح1393.

[5] «الحیاء سبب إلی کل جمیل»؛ تحف العقول، ص84.

[6] «احسن الحیاء استحیاؤک من نفسک»؛ غررالحکم، ص1802، ح3114.

[7] «غایة الحیاء ان یستحیی المرء من نفسه»؛ غررالحکم، ص2178، ح6369

[8] «حیاء الرجل من نفسه ثمرة الایمان»؛ غررالحکم، ص1997، ح4944

[9] «من استحیی من الناس و لم یستحیی من نفسه، فلیس لنفسه عند نفسه قدر»؛ شرح نهج البلاغه، ج20، ص338.

[10] نگر: کافی، ج2، ص323، تحف العقول، ص44.

[11] «اللئیم لایستحیی»؛ غررالحکم، ص945، ح1053.

[12] برای مطالعه و دریافت بیشتر از حیاء و کرامت انسانی و ارتباط میان آن دو با هم، مراجعه کنید به کتاب ارزشمند: «پژوهشی در فرهنگ حیاء»، پسندیده، عباس، انتشارات دارالحدیث، قم.

[13] «اطلبوا الحاجات بعزة الانفس»؛ شرح نهج البلاغه، ج20، ص317.

[14] «یُرْوَى أَنَ‏ رَجُلًا جَاءَ إِلَى‏ عَلِیِ‏ بْنِ‏ أَبِی طَالِبٍ ع فَقَالَ لَهُ یَا أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ إِنَّ لِی إِلَیْکَ حَاجَةً فَقَالَ اکْتُبْهَا فِی الْأَرْضِ فَإِنِّی أَرَى الضُّرَّ فِیکَ بَیِّناً فَکَتَبَ فِی الْأَرْضِ أَنَا فَقِیرٌ مُحْتَاجٌ فَقَالَ عَلِیٌّ ع یَا قَنْبَرُ اکْسُهُ حُلَّتَیْن‏»؛ امالی صدوق، ص243.

[15] «أَنَّ أَمِیرَ الْمُؤْمِنِینَ ع صَاحَبَ‏ رَجُلًا ذِمِّیّاً فَقَالَ لَهُ الذِّمِّیُّ أَیْنَ تُرِیدُ یَا عَبْدَ اللَّهِ فَقَالَ أُرِیدُ الْکُوفَةَ فَلَمَّا عَدَلَ الطَّرِیقُ بِالذِّمِّیِّ عَدَلَ مَعَهُ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع فَقَالَ لَهُ الذِّمِّیُّ أَ لَسْتَ زَعَمْتَ أَنَّکَ تُرِیدُ الْکُوفَةَ فَقَالَ لَهُ بَلَى فَقَالَ لَهُ الذِّمِّیُّ فَقَدْ تَرَکْتَ الطَّرِیقَ فَقَالَ لَهُ قَدْ عَلِمْتُ قَالَ فَلِمَ عَدَلْتَ مَعِی وَ قَدْ عَلِمْتَ ذَلِکَ فَقَالَ لَهُ أَمِیرُ الْمُؤْمِنِینَ ع هَذَا مِنْ تَمَامِ حُسْنِ الصُّحْبَةِ أَنْ یُشَیِّعَ الرَّجُلُ صَاحِبَهُ هُنَیْئَةً إِذَا فَارَقَهُ وَ کَذَلِکَ أَمَرَنَا نَبِیُّنَا ص فَقَالَ لَهُ الذِّمِّیُّ هَکَذَا قَالَ قَالَ نَعَمْ قَالَ الذِّمِّیُّ لَا جَرَمَ أَنَّمَا تَبِعَهُ مَنْ تَبِعَهُ لِأَفْعَالِهِ الْکَرِیمَةِ فَأَنَا أُشْهِدُکَ أَنِّی عَلَى دِینِکَ وَ رَجَعَ الذِّمِّیُّ مَعَ أَمِیرِ الْمُؤْمِنِینَ ع فَلَمَّا عَرَفَهُ أَسْلَمَ.»؛ کافی، ج2، ص670.

منبع: بُعد انسانی اجتماعی غدیر، علیرضا هزار، قم، دلیل ما، 1387، چاپ اول، صص27 -33