وجوب یافت از آن کعبه را طواف و نماز
که وجه رب به حرم کرد زندگی آغاز
نماز برد فلک پیش سرو قامت او
بسود چون به در بی نیاز روی نیاز
به رب کعبه گر آن مه جمال ننماید
به سنگ و خاک طواف و نماز نیست مجاز
اگر نه قصد حق جلوه جمال علی است
چرا به نام خوشش کعبه را نوشت جواز
فلق دمید و سپاه شب از حرم بگریخت
به روی خلق جهان باب مرحمت شد باز
چو پا نهاد به معراج عشق یافت کمال
نماز بین نماز آفرین و روح نماز
میان سدره و محراب کرد طی طریق
مراد خویش همی جست از این نشیب و فراز
رسد ز ماذنه تا روز حشر بانگ اذان
دهد نوین جنان خلق را به صوت حجاز
شکافت فرق علی را چو تیغ دشمن گفت
«برب کعبه: که گشتم به عافیت دمساز»
چو بحر گشته مصلی زون و کشته عشق
به سجده بر در پروردگار بنده نواز
خضاب گشته زخون سرش محاسن او
بود به ذکر خدا با نوای روح نواز
کند سفارش ایتام و بینوایان را
غذای خویش به قاتل دهد زهی اعزاز
ندای «قد قتل« از عرش می رسد بر گوش
شوند عترت طاها به درد و غم انباز
چراغ مسجد و محراب می شود خاموش
چو مرغ روح علی می کند ز تن پرواز
ز خون پاک علی تا بود شفق رنگین
ز بام عشق برآید زکشتگان آواز
به کعبه زاد و به مسجد بقرب حق پیوست
که بود در حرم کردگار محرم راز
علی است کشته قسط و نماز و عدل و شرف
علی است صاحب فضل و کرامت و اعجاز
علی است مجری قرآن علی است منجی دین
علی است در صف اسلام برترین سرباز
علی است مظهر والای عشق،نردانی
گرت هوای وصالش بود بسوز و بساز
شاعر:محمدعلی مردانی
منبع:مجموعه اشعار فروغ ایمان،محمدعلی مردانی،تهران،انتشارات امیرکبیر،1376،صص193-195
باد بهار پرده ز روى چمن گرفت
سرمایه شباب، جهان کهن گرفت
بستان پرند سبز بهارى به بر کشید
صحرا قباى زرد خزانى ز بر گرفت
بلبل به روش شاخه گل آشیان نهاد
قُمرى سراغ سرو و گل و یاسمن گرفت
نرگس گرفت جام مُل از شاخ ارغوان
نسرین به بوسه کامِ دل از نسترن گرفت
دیگر مزن ز مشک ختن دم که صبحدم
بوى گل بنفشه ز چین تاختن گرفت
بستان ز سبزه رونق باغ بهشت یافت
صحرا ز لاله رنگ عقیق یمن گرفت
برچید آشیان ز چمن زاغ تیره بخت
بلبل به باغ آمد و جاى زغن گرفت
تا مشک تر ز باغ برد ارمغان، نسیم
سنبل گره ز زلف شکن در شکن گرفت
پوشید سبزه دامن صحرا و باغ و راغ
گلهاى سرخ ساحت دشت و دمن گرفت
دوزنده بهار ز دیبا و پرنیان
اندازه بهر قامت گل پیرهن گرفت
باغ از شکوفههاى درختان چو آسمان
آرایش از کواکب و عِقْد پَرن گرفت
باغ این همه طراوت و این لطف و خرّمى
از مقدم ولىّ خدا (بو الحسن) گرفت
در سیزده چو ماه شب چارده دمید
چون قرص آفتاب زمین و زمن گرفت
روشن شد از جمال على خانه خدا
گیتى به نور چهره پرتو فکن گرفت
تا برگرفت پرده ز رخ ماه انجمن
پرتو ز آفتاب رخش انجمن گرفت
گلهاى بوستان على رنگ سرخ و سبز
از صلح و کارزار حسین و حسن گرفت
شاهى که بهر راحتى بندگان حق
خواب و خوراک و راحتى از خویشتن گرفت
تا مژده عنایت او گوش جان شنید
دل در پناهِ شاه ولایت وطن گرفت
جانها فداى خاک حریمش که از صفا
فردوس او سَبَق ز بهشت عَدَن گرفت
هر خسته دل که جبهه بر آن خاک پاک سود
از دل غبار حسرت و رنج و محن گرفت
تعلیم زهد و بندگى از مکتب على
سلمان پارسى و اویس قرن گرفت
دست خدا گرفت جهان را چو در غدیر
بازوى مرتضى، نبىّ مؤتمَن گرفت
گوهر فشاند جاى سخن خامه چون (رسا)
بهر ثناى خسرو شیرین سخن گرفت
شاعر:قاسم رسا
منبع:دیوان دکتر قاسم رسا، ملک الشعراى آستان قدس، کتابفروشى باستان، مشهد.
مناقب علوى در شعر فارسى، احمد احمدى بیرجندى،آستان قدس رضوى:مشهد،1379 ،صص112-113.
مسلم اوّل شه مردان على
عشق را سرمایه ى ایمان على
از ولاى دودمانش زنده ام
در جهان مثل گهر تابنده ام
نرگسم وارفته ى نظّاره ام
در خیابانش چو بو آواره ام
زمزم ار جوشد ز خاک من ازوست
مى اگر ریزد ز تاک من ازوست
خاکم و از مهر او آیینه ام
مى توان دیدن نوا در سینه ام
از رخ او فال پیغمبر گرفت
ملّت حق از شکوهش فر گرفت
قوّت دین مبین فرموده اش
کاینات آیین پذیر از دوده اش
مرسل حق کرد نامش بو تراب
حق ید اللّه خواند در ام الکتاب
هر که داناى رموز زندگیست
سرّ اسماى على داند که چیست
خاک تاریکى که نام او تن است
عقل از بیداد او در شیون است
فکر گردون رس زمین پیما ازو
چشم کور و گوش ناشنوا از او،
از هوس تیغ دو رو دارد به دست
رهروان را دل برین رهزن شکست
شیر حق این خاک را تسخیر کرد
این گل تاریک را اکسیر کرد
مرتضى کز تیغ او حق روشن است
و تراب از فتح اقلیم تن است
مرد کشور گیر از کرّارى است
گوهرش را آبرو خوددارى است
هر که در آفاق گردد بو تراب
باز گرداند ز مغرب آفتاب
هر که زین بر مرکب تن تنگ بست
چون نگین بر خاتم دولت نشست
زیر پاش اینجا شکوه خیبر است
دست او آنجا قسیم کوثر است
از خود آگاهى ید اللهى کند
از ید اللهى شهنشاهى کند
ذات او دروازهى شهر علوم
زیر فرمانش حجاز و چین و روم-
حکمران باید شدن بر خاک خویش
تا مى روشن خورى از تاک خویش
خاک گشتن مذهب پروانگی ست
خاک را اب شو که این مردانگی ست
خیز و خلاق جهان تازه شو
شعله در بر کن خلیل آوازه شو
در جهان نتوان اگر مردانه زیست
همچو مردان جان سپردن زندگی ست
عشق با دشوار ورزیدن خوش است
چون خلیل از شعله گل چیدن خوش ست
شاعر: مولانا اقبال لاهوری
منبع:کلیّات اشعار فارسى مولانا اقبال لاهورى، به اهتمام احمد سروش، انتشارات کتابخانه سنائى، تهران 1343 ش
مناقب علوى در شعر فارسى، احمد احمدى بیرجندى،آستان قدس رضوى:مشهد،1379 ،صص94-95.
عید مولود امیر المؤمنین شد
عالم بالا و پائین عنبرین شد
از براى مژده این عید حیدر
جبرئیل از آسمان اندر زمین شد
پنج عنصر حیدر کرّار دارد
قدرت حق ز انکه با خاکش عجین شد
ذو الفقار کج چنین گوید به عالم
راست از دست خدا شرع مبین شد
ناظم خرگاه، اسرافیل باشد
حاجب درگاه، جبریل امین شد
دست حق از پرده گردید آشکارا
تا على دستش برون از آستین شد
تا عجایبها کند ظاهر ز باطن
در نظر، گاهى چنان گاهى چنین شد
تا قدم زد در جهان آفرینش
آفرین بر جانش از جان آفرین شد
عقد آب و خاک را بر بست محکم
خرگه افلاک را حبل المتین شد
آفتاب از طلعت او شد منوّر
آسمان از خرمن وى خوشهچین شد
هم به صورت قبله ارباب معنى
هم به معنى کعبه اهل یقین شد
هم ملایک را به هرجا کرد یارى
هم خلایق را به هر حالت مُعین شد
هم عدویش وارد قعر جهنم
هم محبّش داخل خُلد برین شد
بر خلیل از مهر آن خورشید رحمت
آتش نمرود باغ یاسمین شد
در شب معراج ذات عرش سیرش
با احد بود و به احمد همنشین شد
کس على را جز خدا نشناخت، آرى
قابل این نکته خیر المرسلین شد
کى تواند عقل بشناسد کسى را
کز طفیلش خلقت آن ماء وطین شد
پیش بود از اول و آخر از آن رو
پیشواى اولین و آخرین شد
تا فروغى رکن دین گردید برپا
ظل یزدان ناصر ارکان دین شد
شاعر: فروغى بسطامى
منبع: دیوان کامل فروغى بسطامى، به اهتمام م- درویش، انتشارات جاویدان، تهران 1342 ه. ش.)
مناقب علوى در شعر فارسى، احمد احمدى بیرجندى،آستان قدس رضوى:مشهد،1379 ،صص73-74
تا ز نور روى او گشته منوّر آفتاب
نور چشم عالم است و خوب و درخور آفتاب
وصف او گوید به جان، شاهِ فلک در نیمروز
مدح او خواند روان در ملک خاور آفتاب
تا برآرد از دیار دشمنان او دمار
مى کشد هر صبحدم مردانه خنجر آفتاب
صورتش ماه است و معنى آفتاب و چشمِ ما
شب جمال ماه بیند روز درخور آفتاب
پادشاه هفت اقلیم است و سلطان دو کَوْن
تا شده از جان غلام او چو قنبر آفتاب
هر که از سرّ على نور ولایت دید، گفت:
دیگران چون سایه اند و نور حیدر آفتاب
آفتاب از جسم و جانِ پاک او تا نور یافت
پادشاهى مى کند در بحر و در بر آفتاب
گر نبودى نور معناى ولایت را ظهور
کى نمودى در نظر ما را مصوّر آفتاب
یوسف گل پیرهن برقع گشود و رو نمود
چشم مردم نور دید و شد منوّر آفتاب
تا نهاده روى خود بر خاک پاى دُلدلش
یافته شاهى عالم تاج بر سر آفتاب
مى زند خورشید تیغ قهر بر اغیار او
مى فشاند بر سر یاران او زر آفتاب
راى او خورشید تابان خصم او خاشاک ره
کى شود از مشت خاشاکى مکدّر آفتاب؟
با وجود خوان انعام علىّ مرتضى
قرص مه یک گرده و جامى محقّر آفتاب
سایه لطف خدا و عالمى در سایه اش
نور رویش کرده روشن ماه انور آفتاب
سنبل زلف سیادت مى نهد بر روى گل
خود که دیده در جهان زلف معنبر آفتاب
عین او از فیض اقدس فیض او روح القدس
عقل کل فرمان برومه بنده، چاکر آفتاب
آستان بارگاه کبریایش بوسه داد
در همه دور فلک گردیده سرور آفتاب
تا گرفتم مهر او چون جان شیرین در کنار
گیردم روزى به صد تعظیم در بر آفتاب
نعمة اللهم ز آل مصطفى دارم نسب
ذرّهاى از نور او مىبین و بنگر آفتا
شاعر: نعمت الله ولی
منبع: دیوان کامل شاه نعمت اللّه ولى، به اهتمام محمد عباسى، از انتشارات کتابفروشى فخر رازى، تهران 1360 ش.
مناقب علوى در شعر فارسى، احمد احمدى بیرجندى،آستان قدس رضوى:مشهد،1379 ،صص36-37
پس از حمد یزدان سلام و درود
به پیغمبر آن خداى ودود
مقدّر بود آنچه بر آدمى
چو باران بریزد نباشد غمى
رسد سهم هر کس چه کم یا زیاد
کسى بى تنعم ز نعمت میاد
اگر شد کسى را زیادت ز مال
فزونى شد او را ز اهل و عیال
نباید که آید حسادت پدید
نباید رهى سوى فتنه کشید
که مرد مسلمان چو ناید بدست
نشانى که آن دم نگردیده پست
رذالت نگردد از او آشکار
بود همچنان شأن او برقرار
به هر جا بود قابل احترام
به راه شرافت ورا باد گام
رذایل هم او را بدارند دوست
که خلقى بدینسان روا و نکوست
بود او همانند مال باخته
که مرکب به قصدى چنین تاخته
به زودى ورا سودى عاید شود
به فورى چنین حاصلى بدرود
مسلمان کند از خیانت حذر
بدینسان نیفتد براه خطر
ورا انتظارى بود این چنین
که با فتح و پیروزى آید قرین
ز سوى خدا باشدش این امید
دو پیروزى آید همو را پدید
یکى مرگ باشد به امر خداى
بفرمان آن حىّ پاکیزه راى
بدینسان شود سهم وى با دوام
ز سوى خدا مىشود مستدام
دگر این که رزقاش بیاید بدست
در این ره نبیند نشان از شکست
شود دین وى حفظ و شأنش بجا
بماند نپوید رهى پر خطا
بود مال و اولاد هر آدمى
متاعى به عالم که باشد دمى
متاعى به عقبا بود کار نیک
پسندیده رفتار و کردار نیک
بود ممکن این دو خداى بزرگ
خداوند روزى رسان و سترگ
به یکجا به عالم به فردى دهد
ورا از غم و غصهها وارهد
ز فرمان یزدان نپیچد سر
که باشد یقینا پى آن خطر
بترسید از او چون که عذر شما
نگردد پذیرفته پیش خدا
به دور از ریا کار خود کن تمام
که باشد خدا را بدینسان مرام
نه خود واگذارد هر آن کس که هست
به سوى ریا پاى وى یا که دست
کند یا که او را به آن واگذار
که از بهر داده انجام کار
مقام شهیدان و شأن رسول
طلب مىکنیم شاید آید قبول
کسى را بود گر چه مال و منال
نباید که آسوده دارد خیال
به خویشان خود باشد او را نیاز
بباید کند دست خود را دراز
بگیرد کمک او پى دفع شر
چو پیش آید او را به وقت خطر
که خویشان وى بهترین دستهاند
به راهى بدینگونه دل بستهاند
به بیمارى او را مددها کنند
همى درد وى را مداوا کنند
بود نام نیکو چنان ثروتى
که ارزنده نبود چو آن نعمتى
از آن ثروتى کو بماند بجاى
بماند بدانگونه اندر سراى
ز خویشان نباید که دورى کنند
در این ره نباید قصورى کنید
خصوصا که باشد ندار و فقیر
نباشد خدا را چنین دلپذیر
ز راه کمک یا که انفاق خویش
گرفته ره و رسم احسان به پیش
کسى کو نباشد بدینسان به راه
به کوتاهى دستش آید گواه
ز خود مىزند دست دیگر کنار
حمایت نیاید دگر زو به کار
کسى کو که خویشان وى خوشزبان
همى خوش روال و همى خوش بیان
بباشند و این گونه باشد روش
تداوم بیابد بدینسان منش
منبع: نهج البلاغه منظوم،محمد حسین سلطانی،موسسه انتشارات به آفرین:1379،صص66-68.
اى سواد عنبرین فامت سوید اى زمین
مغز خاک از نکهت مشکین لبانت نافه چین
موجهاى از ریگ صحرایت صراط المستقیم
رشته اى از تار و پود جامهات حبل المتین
در بیابان طلب یک العطش گوى تو خضر
در حریم قدس یک پروانهات روح الامین
مصرع برجسته دیوان موجودات را
از حجر اینک نشان انتخابت بر جبین
میهماندارى به الوانهاى رحمت خلق را
چون خلیل اللّه دارى هر طرف صد خوشه چین
از ثبات مقدم خود عذرخواهى مى کنى
پاى عصیان هر که را لغزید از اهل زمین
گرد فانوس تو گشتن کار هر پروانه نیست
نقش دیوار است اینجا شهپر روح الامین
تا ز دامن گیریت کوته نماند هیچ دست
مىکشى چون پرتو خورشید دامن بر زمین
هر گنهکارى که زد بر دامن پاک تو دست
گرد عصیان پاک کردى از رخش با آستین
ساغر لبریز رحمت را تو زمزم کردهاى
چون به رحمت ننگرى در سینه هاى آتشین؟
انبیا چندین چه مى کوشند در تعمیر تو
گنج رحمت نیست گر در زیر دیوارت دفین
هست اسمعیل یک قربانى لاغر ترا
کز نم خونش نکردى لاله گون روى زمین
گر زبان ناودانت چون قلم مى داشت شق
پاک مى شد از غبار معصیت روى زمین
ایمنند از آتش دوزخ پرستاران تو
حق گزارى شیوه تست اى بهشت راستین
غفلت و نسیان ندارد بر مقیمان تو دست
برنچیند دانه بى ذکر مرغى از زمین
هیچکس ناخوانده نتواند به بزمت آمدن
چون در رحمت ندارى گر چه دربان در کمین
هیچ تعریفىتر از این به نمىدانم که شد
در تو پیدا گوهر پاک امیر المؤمنین
بهترینِ خلق بعد از بهترینِ انبیا
ابن عمّ مصطفى داماد خیر المرسلین
تا نگرداند نظر حیدر نگردد آسمان
تا نگوید یا على گردون نخیزد از زمین
نقطه بسم الهى دیوان موجودات را
در سواد تست علم اوّلین و آخرین
شهپر رفعت بود هر حرفى از دیوان تو
این دو شهپر برد عیسى را به چرخ چارمین
سرفراز از اوّل نام تو عرش ذو الجلال
روشن از خورشید رویت نرگس عین الیقین
چون لباس کعبه بر اندام بت زیبنده نیست
جز تو بر شخص دگر نام امیر المؤمنین
شاعر:صائب تبریزی
منابع: کلیّات صائب تبریزى، مقدّمه و شرح حال به قلم شادروان امیرى فیروزکوهى، انتشارات کتابفروشى خیام، تهران 1333 ش.
مناقب علوى در شعر فارسى، احمد احمدى بیرجندى،آستان قدس رضوى: مشهد،1379.صص52-53
پی نوشت:
1-از شاعر محترم آقاى ذاکر.
منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی