وجوب یافت از آن کعبه را طواف و نماز
که وجه رب به حرم کرد زندگی آغاز
نماز برد فلک پیش سرو قامت او
بسود چون به در بی نیاز روی نیاز
به رب کعبه گر آن مه جمال ننماید
به سنگ و خاک طواف و نماز نیست مجاز
اگر نه قصد حق جلوه جمال علی است
چرا به نام خوشش کعبه را نوشت جواز
فلق دمید و سپاه شب از حرم بگریخت
به روی خلق جهان باب مرحمت شد باز
چو پا نهاد به معراج عشق یافت کمال
نماز بین نماز آفرین و روح نماز
میان سدره و محراب کرد طی طریق
مراد خویش همی جست از این نشیب و فراز
رسد ز ماذنه تا روز حشر بانگ اذان
دهد نوین جنان خلق را به صوت حجاز
شکافت فرق علی را چو تیغ دشمن گفت
«برب کعبه: که گشتم به عافیت دمساز»
چو بحر گشته مصلی زون و کشته عشق
به سجده بر در پروردگار بنده نواز
خضاب گشته زخون سرش محاسن او
بود به ذکر خدا با نوای روح نواز
کند سفارش ایتام و بینوایان را
غذای خویش به قاتل دهد زهی اعزاز
ندای «قد قتل« از عرش می رسد بر گوش
شوند عترت طاها به درد و غم انباز
چراغ مسجد و محراب می شود خاموش
چو مرغ روح علی می کند ز تن پرواز
ز خون پاک علی تا بود شفق رنگین
ز بام عشق برآید زکشتگان آواز
به کعبه زاد و به مسجد بقرب حق پیوست
که بود در حرم کردگار محرم راز
علی است کشته قسط و نماز و عدل و شرف
علی است صاحب فضل و کرامت و اعجاز
علی است مجری قرآن علی است منجی دین
علی است در صف اسلام برترین سرباز
علی است مظهر والای عشق،نردانی
گرت هوای وصالش بود بسوز و بساز
شاعر:محمدعلی مردانی




منبع: تاریخ منظوم چهارده معصوم،مجتبی رضا نژاد،صبای اهل بیت،تهران،1381،صص335-339.
مرحوم حجه الاسلام ثقفی تهرانی (پدر خانم حضرت امام (ره)) قصیدیه ای دارند با نام قصیده غدیریه که به همراه چند قصیده دیگر در پایان تفسیر گرانقدر روان جاوید آورده اند. به مناسبت ایام روز غدیر شایسته دیدیم این قصیده را برای استفاده عموم منتشر نماییم. خداوند با امیر المومنین علیه السلام محشورشان فرماید. روحشان شاد
قصیده غدیریه مشتمل بر عمده فضائل و مناقب مولاى متقیان از آن بحر بى پایان
اگر ترا است بسر شور عشق حى قدیر
بنوش جام مى معرفت ز خم غدیر
ز غیر دوست نگردد دل تو پاک مگر
به آب مهر ولى خدا شود تطهیر
على عالى اعلى که نام او مشتق
ز نام حق شد و بر ساق عرش شد تحریر
ز نور حق چو تجلّى نمود گشت بحق
ولى امر قضا و قدر گه تقدیر
خدا چو خواست کند آشکار شأنش را
حبیب خود را فرمود این چنین تحذیر
که کن مقام على را عیان و گر نه بدان
نموده اى تو در امر رسالتت تقصیر
ز خلق بیم مکن چونکه حافظ تو منم
بامر من رود از مکر ماکران تأثیر
چو شد نبى مکرم بامر حق ملزم
روا ندید در ابلاغ آن دگر تأخیر
گرفت بازوى آن شاه را و کرد بلند
بروى دست خود آنگه براى خلق کثیر
ز بعد حمد خدا و گرفتن اقرار
بر اولویت خود، کرد اینچنین تقریر
که من به هر که بُدم صاحب اختیار و ولى
پس این على است بر او صاحب اختیار و امیر
دعا نمود از آن پس بدوستانش و کرد
بدشمنانش نفرین که بد بشیر و نذیر
عدوش بخ بخ گفتا و رخ ز حکم بتافت
که بد بظاهر تعظیم و باطنش تحقیر
بمرّ حق چو على حکم کرد تلخ آمد
بکام خلق ولایش خصوص نفس شریر
ولى مطلق حق آن بود که در همه عمر
نکرد سجده مگر بهر کردگار قدیر
نه آنکه سجده به بت کرد و از جهاد فرار
نبود فکرش جز مکر و حیله و تزویر
ولى حق بود آنکس که شد سلونى گوى
نه آنکه جهلش شد عذر او ز هر تقصیر
چو باب علم نبى بود غیر او نگشود
بروى خلق در دانش از یسیر و عسیر
کسیکه لایق یک سوره خواندن از قرآن
نبود کى بود او قابل مقام خطیر
و لیک دست ز حقش کشید تا که کند
قلوب قاسیه را در حصار دین پا گیر
کسى نبود در ایّام چون على مظلوم
اگر چه گشته سلیلش بدین خصیصه شهیر
حدیث دار و ضیافت چو بنگرى دانى
که منصبش شده تقریر از زمانى دیر
بقول اقضا کم پیغمبرش چو وصف نمود
براى منکر فضلش نماند جاى نکیر
حدیث طائر مشوى و منزلت مشهور
شد و نداشت در آنقوم بد سیر
تأثیر بیان شان على از نبى مکرر شد
ولى رسید بحد کمال روز غدیر
بلى بوقت وفات عزم بر کتابت داشت
اگر نمیکرد آن رذل منعش از تحریر
نصوص بالغه اتمام حجّت است بخلق
دگر چگونه پذیرد خداى عذر عذیر
على است مظهر اسماء حق بعین ظهور
على است مخزن اسرار حق به سر ستیر
على است اسعد و اتقى ز هر سعید و تقى
على است اعلم و اشجع ز هر علیم و دلیر
ز زهد او نتوان دم زدن که دنیا را
طلاق داد و برون کرد یاد آن ز ضمیر
على نکرد بتن جز قمیصى از کرباس
على نخورد مگر قرصهاى ز نان شعیر
على ولى و على والى و على مولى
على است ساقى کوثر قسیم خلد و سعیر
على وصى رسول و على است زوج بتول
ابو الائمه و بر مؤمنان یگانه امیر
بوقت مهر على مهربان و حاتم بخش
بگاه قهر على قهرمان و افسر گیر
فزود رونق اسلام چون گرفت علم
زدود کفر ز گیتى کشید چون شمشیر
گشود باب معارف چو رفت بر منبر
ببست راه مظالم نشست چون بسریر
على است مالک ملک وجود و منبع جود
براى طاعت او گشته مهر و مه تسخیر
ببین بوقت نمازش نمود شمس رجوع
بدان گرفته ز حق اختیار هر تدبیر
ز معجزات پیاپى که شد از او ظاهر
شدند قومى بر قول ناروا تعزیر
خداش خواند غالى بعذر آنکه ندید
براى او بخلائق شبیه و مثل و نظیر
خداش مى نتوان خواند و از خداش جدا
ندان که قابل بخشش نباشد این تقصیر
ببین که در شب معراج وقت گفت و شنید
شود بصوت على از مراد حق تعبیر
على است نقطه اولى ز فوق ایدیهم
که باء بسمله آرد که نزول بزیر
نکرده احصا فضلش مگر خدا در ذکر
از آن شده است امام مبین بدو تفسیر
اگر چه قرآن در مدح او است یکسره لیک
بما عطا نشود از کثیر غیر یسیر
ز حق کسى ننموده است چون على تقدیس
چو حق کسى ننموده است از على تقدیر
على ز بعد نبى اشرف است از همه خلق
اطاعتش شده مفروض بر صغیر و کبیر
بنص انفسنا شد ز انبیا افضل
ز عیب و نقص مبرى بآیه تطهیر
بافضلیتش از انبیا مشو قانع
که شد سلیمان سلمان او پس از تصغیر
کسیکه گوید او افضل است از اصحاب
نموده سوء ادب گشته مورد تعییر
اگر صفات خدائى براى او اثبات
کنند، بشنو و بر عارفان تو خورده مگیر
که او است واسطه فیض بىنهایت حق
از او رسیده بخلق و بسوى او است مصیر
قبول حق نشود بىولایتش اعمال
ثواب کى برد آنکو است مستحق سعیر
حجر قبول ولایت چو کرد گشت عقیق
مدر نکرد و شد آویزه گلوى حمیر
شجر ز یمن ولایت فواکه آرد بار
و گر نه شد بطعام اثیم از آن تعبیر
على معین همه انبیا بدى در سرّ
چنانچه بهر محمّد شد آشکار نصیر
على ز روز ازل بود با نبى توام
شدند خلق ز یک نور پادشاه و وزیر
نبى براى على بد مربى و استاد
على براى نبى بود پشتبان و ظهیر
نبى بنص نبى منذر است و او هادى
مزیتى نبود بیش از این بنزد بصیر
على است آنکه کند حل مشکلات بدست
على است کاشف هر معضلى بقلب منیر
بحب او شده تعیین شخص پاک نژاد
ز بغض او شده تشخیص هر پلید سریر
شبى بجاى نبى خفت و حیرت آور گشت
چو شد بچشم ملایک مصور آن تصویر
بروز خندق زد ضربتى بعمرو که شد
فزون ز طاعت جن و بشر بنص شهیر
على بود اسد اللّه و حیدر کرار
نمود حمله بدشمن چو شیر بر نخجیر
سه روز از خود و اهلش طعام باز گرفت
از آن نمود یتیم و اسیر و مسکین سیر
غذا نخورد و غزى کرد و از قضا گردید
حبیب خاص خدا و امیر خیبر گیر
چو پا نهاد بدوش رسول در کعبه
نمود مولد خود را از لوث بت تطهیر
ببام رفت و اذان گفت و شد منزه از آن
حرم ز هر چه در آن بود از صفیر و نفیر
ثناى او شده واجب بهر وضیع و شریف
عطاء او شده و اصل بهر غنى و فقیر
اگر چه نیست در انظار دوستان ظاهر
بشو باو متوسل که حاضر است و خبیر
بخاک درگه او نه جبین و دل خوش دار
که بهتر است از آب حیات در تأثیر
مس وجود خود از آن طلا نما و بدان
که جز مودت او نیست در جهان اکسیر
بگیر از در فضلش سعادت دو سراى
که هست در بر افضال او متاع حقیر
مرا امید شفاعت از او است در محشر
که خاک من شده با آب مهر او تخمیر
مدیح من نرسد گر بپایه فضلش
نخواهم عذر که پیدا و او است عذر پذیر
من آنکسم که جوان بودم و ثنا گویش
چگونه دم نزنم حالیا که گشتم پیر
ولى ز مدحش یک از هزار گفته نشد
که بود فضلش بىانتهاء و عمر قصیر
محمّد است که دست نیاز کرده دراز
بدامنش که امانش بود ز یوم عسیر
مرا چه باک ز اهداء شعر ناقابل
که نیست هدیه مور ضعیف غیر شعیر
و لیک دلخوشم از آنکه مدح او مشک است
که مى برند از آن ارمغان بنزد امیر
منبع: تفسیر روان جاوید، ثقفی تهرانی، انتشارات برهان، جلد 5، صص461-467
منبع: پیمانه ای از غدیر،علیرضا مهروپرور،صص75-79.
طلعت جان آفرین پرده ز رخ برگرفت معنى «اللَّه نور» صورت دیگر گرفت
جلوه وجه خدا جهان سراسر گرفت خانه حق همچو جان، حق را در بر گرفت
مژده که صاحب حرم شد ز حرم آشکار
فتاده بیرون مگر ز پرده غیب راز که چشم لاهوتیان هست به ناسوت باز
مَلَک نهاد از فلک به کعبه روى نیاز خوشا به حال حرم که یافت این امتیاز
خوشا به حال زمین که یافت این افتخار
وجه خداى قدیم چو در حرم دیده شد روشن از جلوهاش مردمک دیده شد
بساط اهریمنى ز دهر برچیده شد بهر طواف عباد، کعبه پسندیده شد
پاى چو در آن نهاد مظهر پروردگار
امین وحى اله پیک خدا جبرئیل آمد و پیغام داد به امر ربّ جلیل
که خانهاى بهر حق بنا نماید خلیل خلیل آن خانه را ساخت براى خلیل
کیست مگر آن خلیل؟ حیدر والا تبار
شد چو به دست خلیل خانه حق ساخته صاحب آن خانه را خانه چو نشناخته
مىزد هر صبح و شام کوکو چون فاخته بنا و بانى ز شوق همچو دو دلباخته
در ره معشوق خود هر دو در انتظار
مژده که این انتظار دگر به پایان رسید خانه حق آنچه را خواسته بود آن رسید
یعنى صاحب حرم ز لطف یزدان رسید براى صاحبدلان نوید جانان رسید
که همچو روزى عیان شده است بىپرده یار
خانه به روى على (ع) دَرِ حرم را گشود کعبه ببرد از نیاز به خاک پایش سجود
عاشق و معشوق را جذبه الفت ربود فاطمه شد واسطه میان غیب و شهود
که غیب مطلق بماند به پرده استتار
درون کعبه چو شد مادر شاه نجف صوت «انا اللّه» شنید ز قائل «لا تخف»
گوهر بحر وجود بیرون شد از صدف گوهر یکدانه را بگرفت آن گه به کف
بعد سه روز از حرم به خانه شد رهسپار
آمد و آورد و داد به مصطفى (ص) آن گهر نبى على را گرفت چو جان شیرین به بر
کرد به رخسار او به چشم حق بین نظر چو دید نور خدا ز روى او جلوهگر
زبان به تکبیر حق گشود آن شهریار
حبیب، محبوب را چو دید چون گل شکفت دُرّ سخن را سپس آن دُر ناسفته سُفت
غنچه لب را على ز شوق بگشود و گفت براى ختم رسل ز رازهاى نهفت
سرّ نهان را عیان کرد بَرِ رازدار
چند زنى اى حکیم دم از حدوث و قِدَم وجه خداى قدیم جلوه نمود از حرم
زد به کتاب وجود کلک مشیّت رقَم که شد عیان در جهان وجود بخش عدم
به چشم حق بین ببین صورت صورت نگار
بیرون شد کاف و نون از لب گویاى او نُه فلک افراشته دست تواناى او
نیست کسى در جهان همسر و همتاى او ما به وجود آمدیم بهر تماشاى او
از پى زلف و رخش گردد لیل و نهار
چو شد صداى على (ع) بلند روز الست بهر ولایش خداى با همه میثاق بست
سعید شد هرکه او به عهد شد پاى بست گشت شقى آن که او رشته پیمان گسست
قسمت این شد بهشت، نصیب آن گشت نار
على (ع) خدا را بود مظهر ذات و صفات هم او بود دست حق، هم او بود عین ذات
بسته به زلفش بود سلسله کائنات هستى از او یافته تمامى ممکنات
بوده و باشد على (ع) چرخ جهان را مدار
قلزم هستى نمى از نم اعطاى اوست فروغ روى وجود ز نور سیماى اوست
چه پرسى از جاى او، در همه جا، جاى اوست سرمه چشم مَلَک خاک کف پاى اوست
کرده ز جان اولیا به بندگیش افتخار
در صدف «کُنْتُ کَنْز» گوهر رخشنده بود در فلک «لَوْ کُشِف» اختر تابنده بود
خواهى اگر وصف او، خداى را بنده بود بندگى حق نمود تا به جهان زنده بود
ز بندگى عاقبت گشت خداوندگار
بر همه اهل جهان سیّد و سرور على (ع) است در ره دین خدا هادى و رهبر على (ع) است
دشمن بیداد و جور فاتح خیبر على (ع) است یار ستمدیده و خصم ستمگر على (ع) است
نبود او را به دهر غیر عدالت شعار
سرور اهل سما رهبر اهل زمین اختر برج حیا گوهر دُرج یقین
لنگر فُلک بقا معنى ماء مَعین داور روز جزا مهیمن یوم دین
قسیم خلد و جحیم، شفیع روز شمار
روز ازل دست او نقشه هستى کشید ز خامه قدرتش چه نقشها شد پدید
مرا به لطف على (ع) است قدسى چشم امید که «یفعل ما یشاء و یحکُمُ ما یُرید»
مشیّت او بود مشیّت کردگار
شاعر:غلامرضا،قدسی
منبع :مناقب علوى در شعر فارسى، احمد احمدى بیرجندى،آستان قدس رضوى:مشهد،1379 ،صص118-120
پی نوشت:
1-از شاعر محترم : آقاى شمس تبریزى
سال دوم هجرت بود. در این هنگام على (علیه السلام) بیست و پنج سال داشت ،
و حضرت زهرا (سلام الله علیها) نه سال داشت . على (علیه السلام) شخصا به
حضور پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم ) آمد و از فاطمه (سلام الله علیها)
خواستگارى کرد.
پیامبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم ) به على (علیه
السلام) فرمود: قبل از تو مردانى از فاطمه (سلام الله علیها) خواستگارى
کرده اند و من خواستگارى آنها را به فاطمه (سلام الله علیها) گفته ام ، ولى
از چهره اش دریافتم که آنها را نمى پسندد، اکنون پیام تو را نیز به او
مى رسانم و بعد نزد تو آمده و نتیجه را مى گویم .
پیامبر(صلى الله علیه و
آله و سلم ) وارد خانه شد و جریان خواستگارى على (علیه السلام) را به سمع
فاطمه (سلام الله علیها) رسانید و فرمود: نظر تو چیست ؟
فاطمه (سلام الله علیها) سکوت کرد، و چهره اش تغییر ننمود و پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم ) از چهره او نشانه نارضایتى نیافت ،
پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم ) برخاست و در حالى که مى گفت :
الله اکبر سکوتها اقرارها؛ خدایا از همه چیز بزرگتر است ، سکوت او نشانه اقرار او است(1)
پیامبر(صلى الله علیه و آله و سلم ) به حضور على (علیه السلام) آمد، و بشارت رضایت فاطمه (سلام الله علیها) را به على (علیه السلام) داد(2)
(1)وسائل الشیعه ، ج 14، ص 207.
(2)داستان دوستان ، ج 4، ص 274.
منبع: ۳۶۰ داستان از فضایل مصائب و کرامات فاطمه زهرا (س)،عباس عزیزى
امام على علیه السلام
ارزش هر کس به کارهاى نیکى است که انجام مى دهد. (1)
امام على علیه السلام به سمت کوفه حرکت مى کرد که با یک کافر ذمى همراه شد. آن مرد به امام على علیه السلام عرض کرد به کجا مى روى ؟
حضرت علیه السلام فرمود: به کوفه مى روم .
وقتى بر سر دو راهى رسیدند و خواستند از یکدیگر جدا شوند امام علیه السلام از مسیر خود خارج شد و در مسیر او حرکت کرد.
مرد ذمى گفت : مگر به کوفه نمى روى ؟
امام علیه السلام : بله به کوفه مى روم .
مرد ذمى : چرا راه کوفه را رها کردى ؟
امام
علیه السلام : این کمال حسن همراهى است که مرد رفیق راهش را در هنگام
جدائى چند قدمى بدرقه کند و این دستورى است که پیامبر صلى اللّه علیه و آله
به ما داده است .
مرد ذمى : پیامبر شما چنین دستورى داده است ؟
امام علیه السلام : آرى .
مرد
ذمى : پس هر کس از او پیروى کرده است بخاطر همین رفتارهاى بزرگوارانه بوده
است و من تو را گواه مى گیرم که پیرو دین تو باشم . آنگاه همراه امام علیه
السلام به کوفه رفت و چون او را شناخت اسلام آورد. (2)
ابوسعید خدرى گوید: نزد رسول خدا صلى اللّه علیه و آله بودیم و جنازه اى
را آوردند تا پیامبر صلى اللّه علیه و آله بر آن نماز گذارد وقتى جنازه را
بر زمین گذاردند حضرت سوال کردآیا این جنازه بدهکارى دارد؟
اصحاب جواب دادند: آرى دو درهم بدهکار است .
حضرت فرمود: شما بر آن نماز گذارید.
امیر المؤ منین علیه السلام عرض کرد: اى رسول خدا من بدهى او را ادا مى کنم .
آنگاه
رسول خدا صلى اللّه علیه و آله بر او نماز گذارد و سپس نزد امیر المؤ منین
علیه السلام آمد و گفت : خداوند به تو جزاى خیر دهد و دین تو را ادا کند
همان گونه که دین برادرت را ادا کردى . (3)
حارث اعور که از دوستداران امام على علیه السلام بود به خدمت آن حضرت
رسید و عرض کرد: یا امیر المؤ منین ! دوست دارم مرا مورد اکرام و عنایت خود
قرار دهى و در منزل من میهمان شوى و غذا بخورى .
امام علیه السلام فرمود: مى آیم بشرط آنکه خود را به تکلف و زحمت نیندازى .
حارث شرط امام علیه السلام را پذیرفت و آن حضرت به منزل او رفت .
میزبان که قول داده بود خود را به زحمت نیندازد مقدارى نان که در منزل داشت براى حضرت آورد و امام شروع به خوردن کرد.
حارث با نشان دادن چند در همى که با خود داشت عرض کرد: اگر به من اجازه دهى چیزى غیر از نان هم براى شما خریدارى مى کنم .
امام
علیه السلام فرمود: این نان چیزى است که در خانه تو بود و براى آوردن آن
به زحمت نیفتادى . (و من با تو شرط کردم که براى خود را به زحمت و تکلف
نیندازى ). (4)
امام على علیه السلام از بازار خرما فروشان مى گذشت که دید کنیزى گریه مى کند. از او پرسید چرا گریه مى کنى ؟
عرض
کرد: مولاى من یک در هم به من داد و مرا فرستاد تا از این فروشنده خرما
بخرم . وقتى خرما را خریدم و به نزد او بردم آنها را نپسندید و گفت :
خرماها را برگردان و پول را از فروشنده بازگیرد، حال که آمده ام خرماها را
پس دهم فروشنده نمى پذیرد از این رو نگرانم .
امام على علیه السلام به
فروشنده فرمود: اى بنده خدا این خریدار یک کنیز است و اختیار ندارد درهم او
را برگردان و خرماها را از او بازگیرد .
خرما فروش مه امام علیه السلام را نمى شناخت برخاست و با اعتراض به او مشتى به آن حضرت زد .
مردم گفتند: این امیرالمومنین است .
فروشنده متاثرشد و رنگ از چهره اش پرید و خرماها را گرفت و در هم را به کنیز برگرداند.
آنگاه کفت : یاامیرالمومنین از من راضى شو.
حضرت فرمود: راضى نمى شوم مگر اینکه خود را اصلاح کنى و حقوق مردم را بپردازى . (5)
وقتى امیر المومنین علیه السلام عازم بصره گردید تا بیعت شکنان جنگ جمل
را سرکوب کند در بین راه در ربذه فرود آمد در این هنگام آخرین گروه حج در
زبده اجتماع کردند تا سخنان امام علیه السلام را استماع کنند.
ابن عباس گوید: من به خدمت امام علیه السلام رسیدم و دیدم کفش خود را وصله مى کند.
عرض کردم : رد دلال حاضر ما به اصلاح خود نیازمندتر از اصلاح این کفش هستیم .
اما
حضرت جوابى نداد تا از و صله کردن خود فارغ گردید. سپس هر دو لنگه کفش را
کنار یکدیگر قرار داد و فرمود: اینها را قیمت کن عرض کردم : اینها ارزشى
ندارد.
فرمود: هر چه مى ارزند.
عرض کردم : کمتر از یک درهم ارزش دارند.
فرمود:
واللّه لهما احب الى من امرکم هذا الا ان اقیم حقا او ادفع باطلا به خدا
سوگند این دو لنگه کفش را زیارت بر شما بیشتر دوست دارم مگر اینکه حقى را
به پا دارم یاطلبى را دور سازم . (6)
روزى عقیل به محضر برادرش امیر المومنین علیه السلام حاضر شد و به امام حسن علیه السلام عرض کردم : عمویت را بپوشان .
امام حسن علیه السلام پیراهن و عبائى را که داشت به او داد. وقتى شب شد و شام شام آوردند، غذاى حاضر در سفره نان و نمک بود.
فقیل گفت : غیر از آنچه مى بینم نیست ؟
امام علیه السلام فرمود: مگر اینها نعمتهاى الهى نیست و شکر فراوان براى خداست .
عقیل
که براى دریافت کمکهاى مالى به خدمت برادر رسیده بود عرض کردم : پولى به
من ده تا قرضم را ادا کنم و زود مرخص و آزاد کن تا از نزد تو بروم .
امام علیه السلام فرمود: قرض تو چه اندازه است ؟
عقیل : صدهزار درهم .
امام
علیه السلام : نه واللّه من این اندازه ندارم که قرض تو را ادا کنم اما
صبر کن تا حقوق (ماهیانه ام ) پرداخت پرداخت شد بیشتر آن را به تو خواهم
داد و اگر مخارج خانواده به عهده ام نبود همه را به تو مى دادم .
عقیل
گفت : بیت المال در دست توست و به من وعده مى دهى که در آینده حقوق خود را
به من خواهى داد؟ و مگر حقوق تو چه اندازه است ؟ اگر همه آن را هم به من
دهى چیزى نخواهد بود.
امام علیه السلام : من و تو جز به عنوان یک مسلمان
نخواهیم بود حضرت و برادرش عقیل بر بالاى قصر حکومتى که مشرف بر گاو
صندوقهاى بازاریان بود صحبت مى کردند که امام علیه السلام به او فرمود: اگر
حرف مرا نمى پذیرى و بر موضع خود را دارى برو و قفل بعضى از این گاو
صندوقها را بشکن و آنچه مى خواهى بردار.
عقیل : چه چیزى در این گاو صندوقهاست ؟
امام علیه السلام : اموال تجار.
عقیل
: بروم قفل صندوقهاى کسانى که را اموال خود را در آن گذارند و توکل بر خدا
کرده اند را بشکنم ؟ امام علیه السلام : تو به من دستور مى دهى بیت المال
مسلمین را باز کنم و اموال آنها را به تو بدهم ؟
مسلمانانى که تو با توکل بر خدا اموال خود را در آن گذارند و بر آن قفل زدند؟
اگر مى خواهى شمشیرهایمان را برداریم و به حیره برویم در آنجا تجار پولدارى هستند به سراغ آنها برویم و مالشان را بگیریم .
عقیل : دزدى کنیم ؟
امام علیه السلام : از یک نفر بدزدى بهتر از این است که از همه مسلمانان بدزدى ! (7)
وقتى امیرالمومنین علیه السلام بسوى بصره حرکت مى کرد در میان راه در
ربذه فرود آمد. مردى از قبیله محارب به خدمت او به مشرف شد و عرض کرد:
یاامیرالمومنین ! من از قبیله خود غرامتى را به عهده گرفتم اما از عده اى
از آنها که تقاضاى کمک مى کنم از فقر و تنگدستى سخن مى گویند.
اى امیر مومنان ! به آنها امر فرما که کمک کنند آنها را وادار به یارى من نما.
حضرت فرمود: آنها کجا هستند؟
عرض
کرد: گروهى از آنها هستند که مشاهده مى کنى . حضرت مرکب خود را بسرعت بسوى
آنها رسید و سلام کرد، سپس پرسید چرا فامیل خود را یارى نمى کنید؟
آنها نیز او شکایت کردند.
علیه
السلام فرمود: هر کس باید با فامیل خود پیوند داشته باشد. اقوام به کمک و
یارى رساندن به یکدیگر سزاورترند تا اگر مشکلى براى هر یک از اقوام آنها
پیش آمد و وضع آنها ناگوار شد به یکدیگر یارى دهند که کمک کاران و کسانى که
پیوند فامیلى را حفظ مى کنند از اجر الهى برخوردارند و آنها که قطع رابطه
کرده به یکدیگر پشت مى کنند سنگین بارند. آنگاه مرکب خود را حرکت داد. (8)
انفاق
امام
على علیه السلام شبى تا صبح نخلستان شخصى را آبیارى کرد و در برابر،
مقدارى جو دریافت نمود. وقتى جوها را به منزل برد یک سوم آن را آرد کردند و
از آن غذائى تهیه نمودند. چون غذا پخته و آماده شد مسکینى آمد و در خواست
کمک کرد و آنها غذا را به او دادند.
دیگر جوها را آرد کردند و از آن
غذائى تهیه نمودند، در این هنگام نیز یتیمى آمد و از آنان کمک در خواست .
آنها هم غذاى تهیه شده را به او دادند و از یک سوم باقیمانده غذائى مهیا
کردند پس از آماده شدن غذا اسیرى آمد و در خواست کمک کرد و آنها نیز غذاى
خود را به او دادند و حضرت و همسر و فرزندانش گرسنه ماندند.
خداى تعالى
که ازنیت پاک آنان آگاه بود و مى دانست بخاطر خدا چنین انفاقى کرده اند و
به پاداش الهى امید دارند ضمن آیه اى از آنها تجلیل کرد و به آنها احسان
نمود و پاداش بزرگ آخرتى داد و درباره آنها فرمود:
و یطعمون الطعام على حبه مسکینا و یتیما و اسیرا
و براى محبت به خدا به مسکین و یتیم و اسیر غذا مى دهند. (9)
شخصى به امیر المؤ منین علیه السلام گفت : فلانى بسیار گناه مى کند اما در عین حال از شیعیان شماست .
امیر
المؤ منین علیه السلام فرمود: یک یا دو دروغ در نامه اعمال تو نوشته شد.
اگر بسیار گناه مى کند و ما در دوست دارد و دشمن دشمنان ماست یک دورغ گفتى
زیرا او دوستدار ما است نه شیعه ما. در حالى که تو گفتى او شیعه ماست .
(شیعه که اهل گناه نیست ). (10)
سعد بن قیس همدانى گوید: در زمان خلافت امیر المؤ منین علیه السلام روزى
او را در کنار دیوارى دیدم . عرض کردم : اى امیر مومنان چرا در این هنگام
(که هوا گرم و زمان استراحت است بیرون آمدى ؟
حضرت فرمود: بیرون نیامدم
مگر اینکه مظلومى را یارى دهم یا به فریاد داد خواهى رسیدگى کنم در این
هنگام بود که زنى به سوى او آمد که ترس و وحشت او راگرفته بود و نمى دانست
به کجا مراجعه کند. نزد امام علیه السلام ایستاد و گفت : اى امیر مؤ منان !
همسرم به من ستم و تعدى کرده و قسم یاد کرده است که مرا کتک زند. شما با
من بیا و ما را صلح ده .
حضرت سرش را پائین انداخت و پس از لحظه اى سر
بلند کرد و فرمود: نه و اللّه مى روم تا اینکه مظلوم حقش را با صراحت و
قاطعیت بگیرد. منزلت کجاست ؟
آن زن گفت : فلان جاست .
امام علیه السلام با او حرکت کرد تا به منزلش رسیدند. زن گفت : اینجا خانه ماست .
حضرت کنار درب منزل ایستاد و بر اهل خانه سلام کرد. در این هنگام جوانى که پیراهن بلند و رنگارنگ پوشیده بود از خانه بیرون آمد.
امام علیه السلام به او فرمود: از خدا بترس و تقوا پیشه کن ، تو همسر خودت را ترسانده اى ؟
جوان گفت : مسائل خانوادگى ما چه ربطى به شما دارد؟ به خدا سوگند او را بخاطر سخن تو به آتش مى کشم .
امام
علیه السلام همواره شمشیر خود را به همراه داشت . در این هنگام که جوان
گستاخى کرد ضربه شمشیر حضرت را احساس کرد. آنگاه به او فرمود:
من به تو امر به معروف نهى از منکر مى کنم و تو رد مى کنى ؟ همین آلان توبه کن و گرنه تو را خواهم کشت .
مردم به خدمت حضرت رسیدند و اطراف اوجمع شدند.
جوان
جسور که طرف خود را شناخته و وحشت زده شده بود عرض کرد: یا امیر المؤ منین
! مرا ببخش خداوند تو را مورد بخشش خود قرار دهد. به خدا سوگند فرش زمین
خواهم شد تا همسرم پا بر روى من گذارد.
در اینجا بود که امام علیه السلام به همسرش فرمود: به منزل وارد شود و شوهر دارى کند و با خود این آیه را تلاوت مى کرد:
لا خیر فى کثیر من نجویهم الا من امر بصدقه او معروف او اصلاح بین الناس .
خیر در سخنان آنان نیست مگر کسى که امر به صدقه یا کار خیرى کند یا بین مردم را اصلاح نماید.
حمد خدائى را که بوسیله من بین زن و مردى را اصلاح کرد. (11)
روزى امیر المؤ منین علیه السلام از کنار عده اى از قریش که نشسته بودند
مى گذشت . آنها از لباسهائى سفید و صورتهائى خوش رنگ برخوردار بودند و
بسیار مى خندیدند، و هر کسى از کنار آنها مى گذشت با انگشت به او اشاره مى
کردند وى را مورد تمسخر قرار مى دادند.
آنگاه به گروهى از اوس و خزرج
گذر کرد که آنها نیز نشسته بودند و از بدنى لاغر و ضعیف و رنگى زرد
برخوردار بودند و در سخن گفتن خود تواضع مى ورزیدند.
حضرت تعجب کرد و بر
پیامبر صلى اللّه علیه و آله وارد شد و عرض کرد: پدر و مادرم فدایت شوند،
من امروز به مردمى گذشتم و صفات آنها را ذکر کرد و ادامه داد به عده اى
دیگر از اوس و خزرج گذر کردم و آنها را نیز توصیف نمود و گفت : همه آنها
افرادى مومن هستند، حال صفات مومن را برایم بیان فرما.
رسول خدا صلى
اللّه علیه و آله سر به زیر انداخت و پس از لحظه اى سر بلند کرد و فرمود:
مومن بیست صفت دارد و اگر از این صفات بر خوردار نباشد ایمانش کامل نیست . و
آن ویژگیها عبارتند از:
حضور در نماز، دادن زکات ، اطعام مسکین ، دست
کشیدن بر سر یتیم ، پاکیزگى لباس ، کمر بستن به عبادت خدا و دیگر اینکه
وقتى سخن مى گویند راست مى گویند و هنگامى که وعده مى دهند خلاف وعده نمى
کنند، و اگر امین شمرده شوند خیانت نمى ورزند. زاهد شب و شیر روز هستند،
روزها روزه دار و شبها عبادت مى کنند، همسایه آزار نیستند و همسایه ها از
آنها در امانند، متواضعانه راه مى روند و در تشییع جنازه شرکت مى کنند.
خداوند ما و شما را از متقین قرار دهد. (12)
در جنگ جمل امیر المؤ منین علیه السلام فرزندش محمد حنفیه را خواست و نیزه اى به او داد و فرمود: با این نیزه به لشکر دشمن حمله کن .
محمد
حنفیه نیزه را گرفت و حمله کرد اما عده اى از دشمن جلوى او را گرفتند و در
نتیجه نتوانست پیشروى کند. وقتى به سوى پدر بازگشت امام حسن علیه السلام
نیزه را از او گرفت و بر دشمن حمله برد و او را طعمه نیزه خویش ساخت و
پیروزمندانه با نیزه خون آلود بسوى پدر بازگشت .
محمد حنفیه که این شجاعت را مشاهده کرد از شکست خود سرافکنده شد.
امام على علیه السلام به او فرمود: ناراحت نباشد او فرزند پیامبر و تو فرزند على .
1. اصول کافى ، باب حسن الصاحبه ، ح 3.
2. مستدرک الوسائل ، ج 13، ص 404.
3. بحارالانوار، ج 42، ص 160.
4. بحارالانوار، ج 41، ص 48.
5. بحار الانوار، ج 32، ص 113 و 114.
6. بحار الانوار، ج 41، ص 113، 114.
7. اصول کافى ، باب صله رحم .
8. حجة البیضاء، ج 4، ص 192.
9. بحارالانوار، ج 68، ص 155.
10. سفینة النوار، ج 2، ص 364.
11. محجة البیضاء، ج 4، 364.
12. بحار الانوار، ج 43، ص 345.
منبع: قصه های تربیتی چهارده معصوم(محمد رضا اکبری)
اکثر مُورّخین و محدّثین شیعه و سنّى در روایات و کتاب هاى خود آورده اند:
پی نوشت :
1-علل الشّرایع : ص 56، معانى الا خبار: ص 62، کشف الیقین : ص 31، أ مالى صدوق : ص 80.
پی نوشت:
1-ترجمه امام علىّ بن ابى طالب از ابن عساکر: ج 1، ص 60 و 64.