دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

داستانهایی از امام علی علیه السلام: خاموشی چراغ و شنیدن خواسته

حارث همدانى یکى از اصحاب و دوستان حضرت امیرالمؤمنین علىّ بن ابى طالب علیه السلام است حکایت کند: 
شبى به منزل امیرالمؤمنین ، امام علىّ علیه السلام وارد شدم و ضمن صحبت هائى به آن حضرت عرض کردم: یا امیرالمؤمنین! از شما خواسته اى دارم؟ 
حضرت فرمود: اى حارث! آیا مرا سزاوار و شایسته شنیدن خواسته ات مى دانى؟ 
گفتم : بلى، یا امیرالمؤ منین! شما از هر کسى والاتر و شایسته تر هستى. 
حضرت فرمود: ان شاءاللّه که خداوند به وسیله من جزاى خیرى به تو دهد؛ و سپس از جاى خود برخاست و چراغ را خاموش نمود و اظهار داشت : علّت این که چراغ را خاموش کردم ، چون دوست نداشتم ذلّت پیشنهاد و خواسته ات را در چهره ات بنگرم ؛ و بتوانى به آسودگى و بدون هیچ واهمه اى خواسته هایت را بیان کنى . 
بعد از آن ، افزود: از حضرت رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله شنیدم که فرمود:
حوایج و خواسته هاى انسان به عنوان امانت خداوندى است ، که باید در درون او مخفى بماند؛ و براى کسى غیر از خداى سبحان بازگو نکند.
 پس از آن فرمود:
هرکه حاجت و خواسته برادرش را بشنود بایستى او را کمک نماید و خواسته اش را برآورده کند البته تا جائى که مقدور باشد نباید او را ناامید و مأ یوس گرداند -.(1)

پی نوشت:

1-فروع کافى : ج 4، ص 24، ح 4.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی

داستانهایی از امام علی علیه السلام: روش رفتن به میهمانی

حضرت علىّ بن موسى الرّضا به فرموده پدران بزرگوار خویش صلوات اللّه علیهم ، حکایت نماید:
روزى از روزها یکى از دوستان امیرالمؤمنین، امام علىّ علیه السلام حضرت را جهت میهمانى به منزل خود دعوت کرد.
حضرت امیر علیه السلام فرمود: من با سه شرط دعوت تو را مى پذیرم، میزبان گفت : آن سه شرط چیست ؟ امام علىّ علیه السلام اظهار نمود:
اوّل : آن که چیزى از بیرون منزل تهیّه نکنى؛ و براى پذیرائى خود و خانواده خویش را به زحمت و مشقّت نیندازى ؛ و به آنچه که در منزل موجود است اکتفاء نمائى .
دوّم : آنچه در منزل ذخیره و آماده دارى، تمام آن ها را مصرف نکنى؛ بلکه با برنامه صحیح و در نظر گرفتن نفرات ، مقدار لازم غذا تهیّه گردد.
شرط سوّم : خانواده و اهل منزل در زحمت فوق العادّه اى قرار نگیرد؛ و مبادا که احساس نارضایتى در ایشان پیش آید.
میزبانى که حضرت را دعوت کرده بود عرضه داشت : یا امیرالمؤمنین ! آنچه فرمودى ، مورد پذیرش و قبول است ؛ و قول مى دهم غیر از آنچه فرمودى برنامه اى نداشته باشیم .
و امام علىّ علیه السلام دعوت او را قبول نمود؛ و به همراه یکدیگر راهى منزل شدند.(1)

پی نوشت:

1-بحارالا نوار: ج 27، ص 255، به نقل از عیون اخبار الرّضا علیه السلام .

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی

داستانهایی از امام علی علیه السلام: اهمیت یک ضربت شمشیر یا عبادت جن و انس

زمانى که تمام گروه هاى منحرف و احزاب کفر و نفاق بر علیه انقلاب اسلامى پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و آله شوریدند؛ و جنگى را به عنوان ((جنگ احزاب )) برپا کردند؛ که معروف به جنگ خندق مى باشد. 
یکى از جنگ آوران دلیر در سپاه دشمن به نام عمرو بن عبدود به میدان آمد و با صداى بلند نعره کشید؛ و با نداى ((هل من مبارز))،براى خود، هم رزم طلبید. 
و چون او به عنوان قهرمان و دلیر قریش معروف بود، کسى یاراى رزم و مقابله با او را نداشت ، از این جهت بسیار فخر مى کرد و به خود مى بالید. 
هنگامى که او در وسط میدان رزم قرار گرفت و براى خود هم رزم طلبید، تمام افراد در لشکر اسلام سکوت کردند. 
حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله فرمود: هر که با او مبارزه کند من برایش بهشت را تضمین مى کنم؛ و چون هیچکس جوابى نداد؛ و از ترس سرهاى خویش را به زیر افکنده بودند، علىّ بن ابى طالب علیه السلام که نو جوانى بیش نبود، از جاى بر خاست و اظهار داشت : یا رسول اللّه ! من آماده ام تا با او مبارزه کنم . 
و حضرت رسول صلوات اللّه علیه او را سر جاى خود نشانید و فرمود: یا علىّ! بنشین ، تو هنوز جوانى ، صبر کن تا بزرگ ترها حرکت کنند و پیش قدم شوند. 
و چون تا سه مرتبه این کار تکرار شد؛ اجازه نبرد داد و بر تن او زره پوشانید و شمشیر ذوالفقار را به دستش داد و سپس عمامه خود را بر سر او نهاد و آن گاه وى را راهى میدان نمود. 
و هنگامى که علىّ علیه السلام براى قتال و مبارزه با عمرو بن عبدود حرکت کرد، رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله لب به سخن گشود و فرمود: ((بَرَزَ الایمانُ کُلُّهُ اِلى الشِّرْکِ کُلِهِ)). یعنى : تمامى ایمان در مقابل تمامى شرک قرار گرفت . 
پس از آن که امام علىّ علیه السلام وارد میدان نبرد شد و سخنانى بین آن حضرت و عمرو بن عبدود ردّ و بدل گردید، حضرت عمرو را مخاطب قرار داد و فرمود: قبل از هر حرکتى سه شرط را پیشنهاد مى کنم ، که یکى از این سه شرط را انتخاب نمائى و بپذیرى : 
اوّل آن که اسلام آورى ؛ و شهادتین : ((لا إ له إ لاّ اللّه ، محمّد رسول اللّه )) را بگوئى ؟ 
عمرو گفت : نمى پذیرم . 
حضرت فرمود: دوّم آن که برگردى و لشکر مسلمانان را به حال خود رها کنى ؟ 
عمرو گفت : اگر چنین پیشهادى قبول نمایم و برگردم ، زنان قریش بر من خواهند خندید؛ و در چنین موقعیّتى بین همگان رسوا و ذلیل خواهم شد. 
بعد از آن فرمود: پس شرط سوّم را پذیرا باش ؛ و آن این که از اسب پیاده شوى تا با یکدیگر رزم و پیکار کنیم ؟ 
عمرو آنرا پذیرفت و از اسبش پیاده شد؛ و آن دلیر حقّ و باطل با یکدیگر مقاتله و مبارزه عظیمى کردند. 
پس از گذشت لحظاتى حضرت امیر علیه السلام با آن سنین جوانیش ، عمرو را با آن هیکل قوى و تنومندى که داشت بر زمین زد؛ و بر سینه اش نشست و سرش را از بدن جدا کرد(1) وخدمت پیامبراسلام صلّى اللّه علیه و آله آورد که خود این جریان مفصّل و آموزنده است .(2)

پی نوشت ها:

1-قبل از جدا کردن سر، عمرو بن عبدود جسارتى به حضرت کرد وطبق آنچه آورده اند: حضرت از روى سینه او بر خاست و پس از لحظاتى آمد و سر او را از بدن جدا نمود. 

2- بحار الا نوار: ج 20، ص 202 239.
یاد آور مى شوم بر این که داستان بسیار مفصّل و مورد اختلاف تاریخ نویسان مى باشد، لذا علاقمندان به کتاب هاى مربوطه مراجعه نمایند، ضمنا این داستان در بسیارى از کتابهاى تاریخى شیعه و سنّى به طور مشروح آمده است .
منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی

داستانهایی از امام علی علیه السلام: هماهنگی رهبر مسلمین با زیردستان

دو برادر به نام هاى زیاد حارثى و عبداللّه حارثى فرزندان شدّاد پیرامون چگونه زیستن و پوشیدن فرم لباس اختلاف داشتند؛ و براى حلّ اختلاف نزد امیرالمؤ منین امام علىّ علیه السلام حضور یافتند. 
زیاد گفت : یا امیرالمؤ منین ! برادرم عبداللّه غرق در عبادت شده ، از من دورى مى جوید؛ و به منزل ما نمى آید و لباس هاى ژنده و کهنه مى پوشد؛ سپس عبداللّه گفت : اى امیرالمؤ منین ! من همانند شما زندگى مى کنم ، لباس مى پوشم و عبادت مى کنم و آنچه را شما مى پوشید، من نیز پوشیده ام . 
در این هنگام حضرت امیر علیه السلام اظهار داشت :
رهبر مسلمین باید همانند ضعیف ترین قشر جامعه زندگى نماید تا تهى دستان از او الگو گرفته؛ و سختى و تلخى بیچارگى را تحمّل نمایند. 
ولى شما باید بهترین زندگى شرافتمندانه را در بین خویشان خود داشته باشید و شکرگذار نعمت هاى پروردگار باشید؛ و با یکدیگر رفت و آمد کنید و صله رحم و دید و بازدید نمائید.(1)

پی نوشت:

1-کتاب سلونى قبل أن تفقدونى : ج 2، ص 94.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی

داستانهایی از امام علی علیه السلام: حال دوزندگان، در قیامت

بعضى از محدّثین و مورّخین آورده اند:
روزى امیرالمؤ منین علىّ بن ابى طالب صلوات اللّه و سلامه علیه ، در بازار شهر کوفه ، عبورش به یک مغازه خیّاطى افتاد.
حضرت علىّ سلام اللّه علیه جلوى مغازه خیّاط آمد و ضمن فرمایشاتى ، خیّاط را به سفارشاتى چند توصیه نمود:
سعى در دوختن لباس ها از نخ محکم و سالم استفاده کنى ، درز پارچه ها و لباس ها را دقیق و کامل بدوز؛ و کوک ها و بخیه ها نیز نزدیک یکدیگر و ریز باشد.
سپس حضرت در ادامه فرمایشات خود چنین اظهار داشت :روزى در محضر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله بودم ، از آن حضرت شنیدم که فرمود: 

دوزندگانى که در کار خود دقّت کافى نداشته باشند؛ و به امانات و پارچه هاى مردم خیانت کنند، روز قیامت در حالى محشور مى شوند که نوعى از همان پارچه هائى را که دوخته و در آن خیانت کرده اند، خواهند پوشید و مورد عذاب و عقاب الهى قرار مى گردند.

بعد از آن حضرت امیر علیه السلام به خیّاط فرمود:

سعى کن پارچه ها را کمتر تکّه تکّه کنى ، و حتّى الا مکان تمام آن پارچه مورد استفاده قرار گیرد، و چنانچه تکّه هائى از پارچه اضافه ماند و مورد استفاده قرار نگرفت ، هر چند ناچیز و بى ارزش باشد دور ریخته نشود؛ بلکه به صاحبش تحویل داده شود.(1)


پی نوشت ها:

1-تنبیه الخواطر ونزهة النّواظر: ج 1، ص 50.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی

داستانهایی از امام علی علیه السلام: قضاوت یا علم آشکار

عبداللّه بن عبّاس حکایت نموده است: 
روزى عمر بن خطّاب به امام علىّ بن ابى طالب علیه السلام گفت : یا ابا الحسن ! تو در حکم و قضاوت بین افراد، بسیار عجول هستى و بدون آن که قدرى تامّل کنى ، قضاوت مى نمائى ؟! 
امام علىّ علیه السلام به عنوان پاسخ ، کف دست خود را جلوى عمر باز کرد و فرمود: انگشتان دست من چند عدد است ؟ عمر پاسخ داد: پنج عدد مى باشد. 
امام فرمود: چرا در پاسخ عجله کردى و بدون آن که بیندیشى جواب مرا فورى دادى ؟ 
عمر گفت : موضوعى نبود که پنهان باشد بلکه آشکار و ساده بود؛ و نیازى به تاءمّل نداشت . 
امام علىّ بن ابى طالب علیه السلام فرمود:
مسائل و قضایائى که من پاسخ مى دهم و قضاوت مى کنم براى من آشکار و ساده است و نیازى به فکر و اندیشه ندارد. و چیزى از اسرار عالم بر من پنهان و مخفى نیست همان طورى که تعداد انگشتان دست من بر تو ساده و آشکار بود.(1)

پی نوشت:

1-کتاب سلونى قبل اءن تفقدونى : ج 2، ص 130.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی

داستانهایی از امام علی علیه السلام: تهیه گلابی و سیب از سنگ

بسیارى از تاریخ نویسان آورده اند: 
امام حسن عسگرى علیه السلام به نقل از پدران بزرگوارش ، از حضرت علىّ بن موسى الرضا علیهم السلام حکایت فرموده است :
روزى صعصعة بن صوحان عبدى یکى از یاران امام علىّ علیه السلام مریض و در بستر بیمارى قرار گرفته بود، امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام به همراه عدّه اى از دوستان و اصحاب خود جهت دیدار صعصعه رهسپار منزل او گشتند. پس از آن که وارد منزل شدند و نشستند، از مریض احوالپرسى و دلجوئى کردند، صعصعه بسیار خوشحال و شادمان شد. امام علىّ علیه السلام به او فرمود: اى صعصه ! مبادا از این که من و یارانم به دیدار تو آمده ایم ، بر دوستانت فخر و مباهات کنى . 
بعد از آن ، به یکى از همراهان خود دستور داد تا سنگى را که در کنار اتاق بود، خدمت حضرت بیاورد. 
وقتى امام علیه السلام سنگ را به دست مبارک خود گرفت ، آن را در دست خود چرخانید؛ ناگهان تبدیل به گلابى گشت ، سپس آن را به یکى از افراد مجلس داد و فرمود: این گلابى را به تعداد افراد، قطعه قطعه کن و به هر یک قطعه اى بده تا تناول نمایند. 
و خود حضرت علىّ علیه السلام نیز قطعه اى از آن گلابى را برداشت و در دست مبارک خود چرخانید تا تبدیل به سیب کاملى شد، آن گاه سیب را تحویل همان شخص قبلى داد و فرمود: آن را نیز به تعداد افراد تقسیم کن و سهم هر یک را تحویلش بده تا تناول کند و قطعه اى از آن سیب را نیز خود امام علىّ علیه السلام گرفت . 
هر کدام سهمیّه سیب و گلابى خود را خوردند مگر حضرت که آن قطعه سیب را در دست مبارک خود گرداند تا به صورت اوّلیّه همان سنگ در آمد و آن را سر جایش نهادند. 
امام رضا علیه السلام افزود: هنگامى که صعصعه آن دو قطعه گلابى و سیب را تناول کرد، مرض و ناراحتى او بر طرف گشت و کاملاً بهبودى برایش حاصل شد و بعد از آن از جاى خود برخاست و نشست و اظهار نمود: 
اى امیرالمؤ منین ! تو مرا شفا دادى و بر ایمان و اعتقاد من و دوستانم افزودى ، پس درود و صلوات خداوند بر تو باد.(1)

پی نوشت:

1-عیون المعجزات : ص 51، نوادر المعجزات : ص 57، ح 22، مدینة المعاجز: ج 1، ص 432، ح 293.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی

داستانهایی از امام علی علیه السلام: خفه کردن هفتاد نفر هندى

عدّه اى از محدّثین و مورّخین از حضرت صادق آل محمّد؛ و نیز از باقرالعلوم علیهما السلام نقل کرده اند:
پس از آن که امام امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام از جنگ جمل با ناکثین و اهل بصره رهائى یافت و پیروزمندانه بازگشت ، هفتاد نفر مرد از اهالى هندوستان به حضور آن حضرت آمدند و پس از آن که اسلام را پذیرفتند و مسلمان شدند، حضرت با زبان هندى با آنان سخن مى گفت و پاسخ سئوالات آن ها را به زبان خودشان مطرح مى فرمود.
و چون کراماتى از آن حضرت مشاهده کردند، مدّعى شدند که علىّ بن ابى طالب علیه السلام خدا است .
امام علىّ علیه السلام اظهار نمود: اى جماعت ! آنچه را که شما درباره من گمان کرده اید، درست نیست ؛ بلکه من نیز همانند شما بنده اى از بندگان خداوند متعال مى باشم .
امّا آن ها فرمایشات حضرت را نپذیرفتند و بر گفته خویش اصرار ورزیدند که تو همان خدا هستى ، چون همه چیز را مى دانى .
حضرت از این حرکت خشمگین شد و فرمود: واللّه ! اگر از عقیده و حرف خود برنگردید و توبه نکنید، شما را خواهم کشت .
ولیکن آن ها بر عقیده و حرف خود پافشارى کردند.
به ناچار حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام دستور داد تا چند حلقه قنات حفر نموده و آن ها را از زیر زمین به یکدیگر متّصل نمایند؛ سپس تمامى آن هفتاد نفر را که منکر آفریدگار جهان شده بودند داخل قنات ها انداختند؛ و سر قنات ها را نیز پوشانند.
پس از آن یکى از قنات ها را که خالى بود، پر از هیزم نموده و آتش زدند، و چون دود آتش به تمامى قنات ها جریان پیدا کرد، تمامى آن هفتاد نفر خفه گشتند و به هلاکت رسیدند.(1)
و در حکایتى دیگر چنین آمده است :
امام محمّد باقر علیه السلام فرمود: عبداللّه بن سبا، یکى از کسانى بود که ادّعاى پیغمبرى مى کرد و معتقد بود که علىّبن ابى طالب علیه السلام خداست ؛ و من پیغمبر او مى باشم .
هنگامى که امام علىّ علیه السلام از عقیده باطل عبداللّه بن سبا با خبر شد، او را احضار نمود و از او درباره چنین اعتقادى سؤ ال نمود.
عبداللّه بن سبا در جواب حضرت ، با صراحت کامل اظهار داشت : تو خدا هستى و من از طرف تو پیامبر هستم ؛ و سپس افزود: مدّتى است که این موضوع به طور وحى و الهام ، بر من ثابت شده است .
امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام به او خطاب کرد و فرمود: واى بر تو! مواظب گفتار خود باش ، شیطان تو را به تسخیر خود در آورده است ، مادرت به عزایت بنشیند! آیا متّوجه موقعیّت خود نیستى ، باید از افکار و گفتار کفرآمیز خود توبه کنى تا بخشیده گردى .
ولیکن عبداللّه بن سبا در مقابل فرمایشات و پیشنهادات امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام بى تفاوت بود و همچنان بر حرف و عقیده باطل خود پافشارى مى کرد.
لذا حضرت به ناچار دستور داد تا او را به مدّت سه روز باز داشت نمایند؛ و در طول این مدّت مرتّب او را توبه مى دادند، امّا او زیر بار نمى رفت و پیشنهاد حضرت را نمى پذیرفت .
بنابر این روز سوّم به دستور آن حضرت او را از زندان بیرون آورده و اعدام کردند و سپس جسد او را در آتش سوزاندند.(2)


پی نوشت ها:

1-رجال کشّى : ص 109، ح 174، وسائل الشّیعة : ج 28، ص 335، ح 2، کافى : ج 7، ص 257، ح 8 و 23.
2- رجال کشّى : ص 106، ح 170، وسائل الشّیعة : ج 28، ص 336، ح 4.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی

داستانهایی از امام علی علیه السلام: بنای مسجدی بر روی قبر

امام جعفر صادق صلوات الله علیه حکایت فرماید: 
در زمان حکومت ابوبکر، عدّه اى در ساحل دریاى عدن تصمیم گرفتند تا مسجدى بسازند؛ و چون مشغول شدند، هرچه دیوار آن را مى چیدند، فرو مى ریخت و تخریب مى گشت . 
نزد ابوبکر آمدند و علّت آن را جویا شدند؛ و چون جواب آن را نمى دانست در جمع مردم سخنرانى کرد و از آنها تقاضاى کمک نمود. 
امیرالمؤ منین امام علىّ بن ابى طالب علیه السلام که در آن جمع حضور داشت ، فرمود: سمت راست و سمت چپ مسجد را حفر کنید، دو قبر آشکار خواهد شد که بر روى آن ها نوشته شده است : من رضوى و خواهرم حبا هستیم ، که با ایمان به خدا مرده ایم . 
سپس افزود: آن دو جنازه برهنه و عریان هستند، آن ها را از قبر خارج کنید، غسل دهید و کفن کنید و بر آن ها نماز بخوانید و دفنشان کنید، آن گاه مسجد را شروع نمائید که پس از آن خراب نخواهد شد. 
امام صادق علیه السلام فرمود: به پیشنهاد و دستور حضرت امیر صلوات اللّه علیه عمل کردند و سپس دیوارهاى مسجد را بالا بردند و هیچ آسیبى به آن وارد نشد.(1)

پی نوشت:

1-سلونى قبل أ ن تفقدونى : ج 2، ص 203.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی

داستانهایی از امام علی علیه السلام: پنج نان و سومین نفر

در روایات متعدّدى وارد شده است:
روزى دو نفر مسافر جهت خوردن غذا و استراحت در محلّى فرود آمدند، یکى از آن دو نفر سه قرص نان و دیگرى پنج قرص نان همراه خود داشت.
در این بین شخص ثالثى نیز از راه رسید؛ و پس از سلام و احوالپرسى ، کنار آن ها نشست و هر سه نفر مشغول خوردن غذا شدند و آن هشت نان را، بطور مساوى خوردند تا سیر گشتند.
شخص ثالث موقع خداحافظى مقدار هشت درهم در مقابل آنچه خورده بود، به آن ها داد و رفت .
و بین آن دو نفر صاحب نان ها نزاع در گرفت ؛ و صاحب پنج قرص نان گفت : از این مقدار پول ، پنج درهم آن براى من است و سه درهم باقى مانده براى تو مى باشد که سه نان داشته اى ، ولى او نپذیرفت ؛ و چون به توافق نرسیدند، جهت حلّ اختلاف محضر مبارک امام علىّ علیه السلام شرفیاب شدند.
وقتى موضوع را مطرح کردند، حضرت به صاحب سه نان فرمود: اى مرد! رفیق تو انصاف را رعایت کرده است و بهتر است که به همان مقدار راضى باشى .
او در پاسخ گفت : قبول ندارم مگر آن که پول ها به عدالت در بین ما تقسیم شود.
امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام اظهار نمود: من اگر بخواهم پول ها را به عدالت تقسیم کنم به ضرر تو مى باشد، چون حقیقت عدالت ، آن است که یک درهم حقّ و سهم تو خواهد بود؛ و هفت درهم دیگر سهم صاحب پنج نان مى باشد.
آن شخص اعتراض کرد و گفت : یا امیرالمؤ منین ! او حاضر بود که سه درهم به من بدهد، ولى من نپذیرفتم ، اکنون شما مى فرمائید که تنها یک درهم سهم من مى باشد؟!
سپس افزود: یا امیرالمؤ منین ! تقاضا دارم برایم توضیح دهید.
امام علیه السلام فرمود: شما روى هم ، هشت عدد نان داشته اید، که سه نفر با هم خورده اید؛ و مجموع سهام ، 24 سهم مى شود که 15 سهم حقّ صاحب پنج نان است ؛ و 9 سهم حقّ تو خواهد شد.
و صاحب پنج نان 13 از پانزده سهم خود را خورده است ، بنابر این هفت سهم یعنى 7 درهم طلب دارد؛ و تو هم 13 یعنى 8 سهم از 9 سهم خود را خورده اى و یک درهم طلب دارى .
او هم راضى شد و قبول کرد، که یک درهم حقّ اوست .(1)


پی نوشت:

1-اعیان الشّیعة : ج 1، ص 343.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی