پی نوشت:
1-فروع کافى : ج 4، ص 24، ح 4.
پی نوشت:
1-بحارالا نوار: ج 27، ص 255، به نقل از عیون اخبار الرّضا علیه السلام .
پی نوشت ها:
1-قبل از جدا کردن سر، عمرو بن عبدود جسارتى به حضرت کرد وطبق آنچه آورده اند: حضرت از روى سینه او بر خاست و پس از لحظاتى آمد و سر او را از بدن جدا نمود.
پی نوشت:
1-کتاب سلونى قبل أن تفقدونى : ج 2، ص 94.
بعضى از محدّثین و مورّخین آورده اند:
روزى امیرالمؤ منین علىّ بن ابى طالب صلوات اللّه و سلامه علیه ، در بازار شهر کوفه ، عبورش به یک مغازه خیّاطى افتاد.
حضرت علىّ سلام اللّه علیه جلوى مغازه خیّاط آمد و ضمن فرمایشاتى ، خیّاط را به سفارشاتى چند توصیه نمود:
سعى
در دوختن لباس ها از نخ محکم و سالم استفاده کنى ، درز پارچه ها و لباس ها
را دقیق و کامل بدوز؛ و کوک ها و بخیه ها نیز نزدیک یکدیگر و ریز باشد.
سپس حضرت در ادامه فرمایشات خود چنین اظهار داشت :روزى در محضر رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله بودم ، از آن حضرت شنیدم که فرمود:
دوزندگانى که در کار خود دقّت کافى نداشته باشند؛ و به امانات و پارچه هاى مردم خیانت کنند، روز قیامت در حالى محشور مى شوند که نوعى از همان پارچه هائى را که دوخته و در آن خیانت کرده اند، خواهند پوشید و مورد عذاب و عقاب الهى قرار مى گردند.
بعد از آن حضرت امیر علیه السلام به خیّاط فرمود:
سعى کن پارچه ها را کمتر تکّه تکّه کنى ، و حتّى الا مکان تمام آن پارچه مورد استفاده قرار گیرد، و چنانچه تکّه هائى از پارچه اضافه ماند و مورد استفاده قرار نگرفت ، هر چند ناچیز و بى ارزش باشد دور ریخته نشود؛ بلکه به صاحبش تحویل داده شود.(1)
پی نوشت ها:
1-تنبیه الخواطر ونزهة النّواظر: ج 1، ص 50.
پی نوشت:
1-کتاب سلونى قبل اءن تفقدونى : ج 2، ص 130.
پی نوشت:
1-عیون المعجزات : ص 51، نوادر المعجزات : ص 57، ح 22، مدینة المعاجز: ج 1، ص 432، ح 293.
عدّه اى از محدّثین و مورّخین از حضرت صادق آل محمّد؛ و نیز از باقرالعلوم علیهما السلام نقل کرده اند:
پس
از آن که امام امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام از جنگ جمل با ناکثین و اهل
بصره رهائى یافت و پیروزمندانه بازگشت ، هفتاد نفر مرد از اهالى هندوستان
به حضور آن حضرت آمدند و پس از آن که اسلام را پذیرفتند و مسلمان شدند،
حضرت با زبان هندى با آنان سخن مى گفت و پاسخ سئوالات آن ها را به زبان
خودشان مطرح مى فرمود.
و چون کراماتى از آن حضرت مشاهده کردند، مدّعى شدند که علىّ بن ابى طالب علیه السلام خدا است .
امام علىّ علیه السلام اظهار نمود: اى جماعت ! آنچه را که شما درباره من گمان کرده اید، درست نیست ؛ بلکه من نیز همانند شما بنده اى از بندگان خداوند متعال مى باشم .
امّا آن ها فرمایشات حضرت را نپذیرفتند و بر گفته خویش اصرار ورزیدند که تو همان خدا هستى ، چون همه چیز را مى دانى .
حضرت از این حرکت خشمگین شد و فرمود: واللّه ! اگر از عقیده و حرف خود برنگردید و توبه نکنید، شما را خواهم کشت .
ولیکن آن ها بر عقیده و حرف خود پافشارى کردند.
به
ناچار حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام دستور داد تا چند حلقه قنات حفر
نموده و آن ها را از زیر زمین به یکدیگر متّصل نمایند؛ سپس تمامى آن هفتاد
نفر را که منکر آفریدگار جهان شده بودند داخل قنات ها انداختند؛ و سر قنات
ها را نیز پوشانند.
پس از آن یکى از قنات ها را که خالى بود،
پر از هیزم نموده و آتش زدند، و چون دود آتش به تمامى قنات ها جریان پیدا
کرد، تمامى آن هفتاد نفر خفه گشتند و به هلاکت رسیدند.(1)
و در حکایتى دیگر چنین آمده است :
امام محمّد باقر علیه السلام فرمود: عبداللّه
بن سبا، یکى از کسانى بود که ادّعاى پیغمبرى مى کرد و معتقد بود که علىّبن
ابى طالب علیه السلام خداست ؛ و من پیغمبر او مى باشم .
هنگامى
که امام علىّ علیه السلام از عقیده باطل عبداللّه بن سبا با خبر شد، او را
احضار نمود و از او درباره چنین اعتقادى سؤ ال نمود.
عبداللّه بن سبا در
جواب حضرت ، با صراحت کامل اظهار داشت : تو خدا هستى و من از طرف تو
پیامبر هستم ؛ و سپس افزود: مدّتى است که این موضوع به طور وحى و الهام ،
بر من ثابت شده است .
امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام به او خطاب کرد و فرمود: واى
بر تو! مواظب گفتار خود باش ، شیطان تو را به تسخیر خود در آورده است ،
مادرت به عزایت بنشیند! آیا متّوجه موقعیّت خود نیستى ، باید از افکار و
گفتار کفرآمیز خود توبه کنى تا بخشیده گردى .
ولیکن عبداللّه بن
سبا در مقابل فرمایشات و پیشنهادات امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام بى
تفاوت بود و همچنان بر حرف و عقیده باطل خود پافشارى مى کرد.
لذا حضرت
به ناچار دستور داد تا او را به مدّت سه روز باز داشت نمایند؛ و در طول این
مدّت مرتّب او را توبه مى دادند، امّا او زیر بار نمى رفت و پیشنهاد حضرت
را نمى پذیرفت .
بنابر این روز سوّم به دستور آن حضرت او را از زندان بیرون آورده و اعدام کردند و سپس جسد او را در آتش سوزاندند.(2)
پی نوشت ها:
1-رجال کشّى : ص 109، ح 174، وسائل الشّیعة : ج 28، ص 335، ح 2، کافى : ج 7، ص 257، ح 8 و 23.
2- رجال کشّى : ص 106، ح 170، وسائل الشّیعة : ج 28، ص 336، ح 4.
پی نوشت:
1-سلونى قبل أ ن تفقدونى : ج 2، ص 203.
در روایات متعدّدى وارد شده است:
روزى دو نفر مسافر جهت خوردن غذا و استراحت در محلّى فرود آمدند، یکى از آن دو نفر سه قرص نان و دیگرى پنج قرص نان همراه خود داشت.
در
این بین شخص ثالثى نیز از راه رسید؛ و پس از سلام و احوالپرسى ، کنار آن
ها نشست و هر سه نفر مشغول خوردن غذا شدند و آن هشت نان را، بطور مساوى
خوردند تا سیر گشتند.
شخص ثالث موقع خداحافظى مقدار هشت درهم در مقابل آنچه خورده بود، به آن ها داد و رفت .
و
بین آن دو نفر صاحب نان ها نزاع در گرفت ؛ و صاحب پنج قرص نان گفت : از
این مقدار پول ، پنج درهم آن براى من است و سه درهم باقى مانده براى تو مى
باشد که سه نان داشته اى ، ولى او نپذیرفت ؛ و چون به توافق نرسیدند، جهت
حلّ اختلاف محضر مبارک امام علىّ علیه السلام شرفیاب شدند.
وقتى موضوع را مطرح کردند، حضرت به صاحب سه نان فرمود: اى مرد! رفیق تو انصاف را رعایت کرده است و بهتر است که به همان مقدار راضى باشى .
او در پاسخ گفت : قبول ندارم مگر آن که پول ها به عدالت در بین ما تقسیم شود.
امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام اظهار نمود:
من اگر بخواهم پول ها را به عدالت تقسیم کنم به ضرر تو مى باشد، چون حقیقت
عدالت ، آن است که یک درهم حقّ و سهم تو خواهد بود؛ و هفت درهم دیگر سهم
صاحب پنج نان مى باشد.
آن شخص اعتراض کرد و گفت : یا
امیرالمؤ منین ! او حاضر بود که سه درهم به من بدهد، ولى من نپذیرفتم ،
اکنون شما مى فرمائید که تنها یک درهم سهم من مى باشد؟!
سپس افزود: یا امیرالمؤ منین ! تقاضا دارم برایم توضیح دهید.
امام علیه السلام فرمود: شما
روى هم ، هشت عدد نان داشته اید، که سه نفر با هم خورده اید؛ و مجموع سهام
، 24 سهم مى شود که 15 سهم حقّ صاحب پنج نان است ؛ و 9 سهم حقّ تو خواهد
شد.
و صاحب پنج نان 13 از پانزده
سهم خود را خورده است ، بنابر این هفت سهم یعنى 7 درهم طلب دارد؛ و تو هم
13 یعنى 8 سهم از 9 سهم خود را خورده اى و یک درهم طلب دارى .
او هم راضى شد و قبول کرد، که یک درهم حقّ اوست .(1)
پی نوشت:
1-اعیان الشّیعة : ج 1، ص 343.