1-کتاب سلونى : ج 2، ص 253، فضائل قمّى : ص 95،إ رشاد مفید:110، س 5.
روزى حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله، پس از اقامه نماز صبح
خطاب به مامومین خود کرد و فرمود: اى جماعت! سه نفر به لات و عزّى سوگند
یاد کرده اند و هم قسم شده اند که مرا به قتل رسانند، البتّه توان چنین کارى را ندارند؛ مى خواهم بدانم که چه کسى مى تواند شرّ آن ها را دفع نماید؟
سکوت ، تمام فضاى مسجد را گرفته بود و هیچکس جواب حضرت را نداد؛ و چون آن بزرگوار سخن خود را تکرار نمود، علىّ بن ابى طالب علیه السلام از جاى برخواست و اظهار داشت :
یا رسول اللّه ! من به تنهائى مى روم و پاسخ گوى آن ها خواهم بود، فقط اجازه فرما تا لباس رزم بپوشم و براى نبرد مجهّز گردم .
حضرت
رسول فرمود: این لباس و زره و شمشیر مرا بگیر؛ و سپس علىّ علیه السلام را
لباس رزم پوشاند و عمّامه اى بر سرش پیچید و او را سوار اسب خود کرد و
روانه میدان نبردش نمود.
پس امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام به سمت آن
سه نفر حرکت کرد و تا مدّت سه روز مراجعت ننمود؛ و کسى از او خبرى نداشت ،
تا آن که حضرت فاطمه زهراء به همراه حسن و حسین علیهم السلام آمد و إ ظهار
داشت : یا رسول اللّه ! گمان مى کنم که این دو کودکم یتیم شوند، چون که از شوهرم خبرى نیست .
اشک ، چشمان حضرت رسول را فرا گرفت و فرمود: هرکس خبرى از پسر عمویم ، علىّ آورد؛ همانا او را به بهشت بشارت مى دهم .
پس
همه افراد جهت کسب اطّلاع پراکنده شدند؛ و در بین آنان شخصى به نام عام بن
قتاده ، خبر سلامتى علىّ علیه السلام را براى رسول خدا آورد.
و سپس حضرت امیر علیه السلام به همراه سرهاى بریده آن سه نفر و نیز دو اسیر دیگر وارد شد.
پیامبر خدا اظهار داشت : اى ابوالحسن ! آیا مى خواهى تو را به آنچه انجام داده اى و آنچه بر تو گذشته است ، خبر دهم .
ناگهان عدّه اى از منافقین به طعنه گفتند: علىّ دنبال زایمان بوده است و هم اکنون پیغمبر خدا مى خواهد با او حدیث گوید.
پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله ، چون چنین سخن زشتى را از آن منافقین شنید، خطاب به علىّ علیه السلام کرد و فرمود: یا اباالحسن ! خودت کارهائى را که انجام داده اى ، گزارش ده تا آن که گواه و حجّتى بر حاضرین باشد.
لذا
امام علىّ علیه السلام اظهار داشت : چون به بیابانى که محل تجمّع آن ها
بود رسیدم ، همگى آن ها را سوار شترهایشان دیدم ؛ و وقتى مرا دیدند سؤ ال
کردند: تو کیستى ؟
گفتم : من علىّ بن ابى طالب ، پسر عموى رسول خدا هستم .
پسر عموى رسول خدا هستم .
آنان گفتند: ما کسى را به عنوان رسول خدا نمى شناسیم ؛ و آن گاه مرا در محاصره خود قرار داده و جنگ را شروع کردند.
سپس علىّ علیه السلام اشاره به یکى از سرها نمود و فرمود:
صاحب این سر، بر من سخت بتازید و جنگ سختى بین من و او رخ داد و در همین
لحظه ، باد سرخى به وزیدن گرفت و سپس باد سیاهى وزید؛ و در نهایت من او را
به هلاکت رساندم .
و چون جنگ پایان یافت این دو نفرى که به عنوان
اسیر آورده ام ، گفتند: ما شنیده ایم که محمّد صلّى اللّه علیه و آله شخصى
دلسوز و مهربان است ، به ما آسیبى نرسان و ما را نزد او بِبَر تا هر
تصمیمى که خواست درباره ما عملى کند.در این هنگام پیامبر خدا فرمود: یکى از
آن دو اسیر را نزد من بیاور؛ و چون امام علىّ علیه السلام یکى از آن دو
نفر را آورد، پیامبر خدا، به او پیشنهاد داد که بگو: ((لا اله الاّ اللّه
)) ، و بر نبوّت و رسالت من از سوى خداوند شهادت بده تا تو را آزاد گردانم .
آن اسیر گفت : بلند کردن کوه ابو قبیس نزد من آسان تر و محبوب تر از آن است تا این کلمات را بر زبان جارى کنم .
رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود: یا ابالحسن ! او را از این جا ببر و سرش را از بدن جدا کن .
وقتى
حضرت علىّ علیه السلام او را به هلاکت رساند و دوّمین اسیر را آورد، به او
پیشنهاد شهادتین داده شد؛ ولى او نپذیرفت و گفت : مرا به دوستم ملحق کنید.
پس همین که حضرت امیر علیه السلام خواست او را گردن بزند، جبرئیل نازل شد و گفت : یا محمّد! خدایت تو را سلام مى رساند و مى فرماید: او را نکشید؛ چون که او نسبت به خویشاوندان و اطرافیانش خوش اخلاق و سخاوتمند بوده است.
و
چون اسیر از چنین خبرى آگاه شد، گفت : به خدا سوگند! من درهمى نداشتم مگر
آن که آن را بین فقراء انفاق کرده ام ؛ و هیچ گاه با کسى به تندى و خشونت
سخن نگفته ام ؛ و اکنون نیز با مشاهده این حقیقت ، شهادت به یگانگى خداوند؛
و رسالت محمّد مى دهم .
و چون آن اسیر اسلام آورد، آزاد شد و سپس پیغمبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله درباره اش فرمود: سخاوت و اخلاق خوب او موجب آزادى و سعادتش گردید.(1)
پی نوشت:
1-خصال مرحوم صدوق : ج 1، ص 94، ح 41.
مرحوم شیخ طوسى به نقل از امام جعفر صادق صلوات اللّه علیه حکایت فرماید:
روزى
به حضرت امیرالمؤ منین امام علىّ بن ابى طالب علیه السلام خبر رسید: عدّه
اى از مسلمانانى که در همسایگى مسجد زندگى مى کنند، به نماز جماعت در مسجد
حاضر نمى شوند.
پس آن گاه امام ، امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام در جمع نمازگذاران حضور یافت و بعد از اقامه نماز، ضمن ایراد خطبه اى اظهار داشت :
سپس آن حضرت افزود:
امام جعفر صادق علیه السلام در ادامه افزود: مؤ منین به وظیفه خود که امیرالمؤ منین علىّ صلوات اللّه علیه مشخّص نموده بود عمل کردند و با افراد متخلّف ترک معاشرت و معامله نمودند، تا آن که بالا خره ، آن ها از عمل خود پشیمان شده ؛ و همراه دیگر نمازگذاران در مساجد؛ و نماز جماعت شرکت کردند.(1)
پی نوشت:
1-امالى شیخ طوسى : ج 2، ص 308.
نوف بکائى که یکى از اصحاب و علاقه مندان حضرت امیرالمؤ منین علىّ صلوات اللّه علیه است، حکایت کند:
پی نوشت:
1-الکنى و الا لقاب : ج 2، ص 89 .
حارث همدان ، که یکى ازاصحاب باوفاى امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام است ، گوید:
روزى
به همراه آن حضرت در بیرون یکى از محلّه هاى شهر کوفه قدم مى زدیم که
ناگهان شیرى درّنده از دور نمایان شد و جلو آمد، پس ما راه را براى حرکت
آن شیر باز کردیم .
وقتى آن شیر نزدیک ما رسید، خود را در مقابل حضرت
امیر علیه السلام خاضعانه روى زمین انداخت ، در این هنگام حضرت علىّ علیه
السلام خطاب به شیر کرد و فرمود: برگرد، حقّ
ورود به شهر کوفه را ندارى ، همچنین پیام مرا به دیگر حیوانات درّنده نیز
مى رسانى که آنان هم حقّ ورود به این شهر را ندارند؛ و چنانچه بر خلاف
دستور من عمل نمائید، خودم در بین شما حکم خواهم کرد.
حارث همدانى گوید: تا زمانى که امام علىّ بن ابى طالب علیه السلام زنده بود، هیچ درّنده اى نزدیک شهر کوفه نمى آمد.
موقعى
که حضرت به شهادت رسید، زیاد بن اءبیه ، استاندار کوفه شد؛ و در آن موقع
درّندگان از هر سو وارد کوفه و باغستان هاى آن شهر مى شدند و ضمن این که
خسارت وارد مى کردند، به مردم هم ، نیز حمله مى کردند.(1))
پی نوشت:
1-شجره طوبى : ص 33، مجلس 12، هدایة الکبرى : ص 152، ص 2.
پی نوشت :
1-وسائل الشّیعة : ج 28، ص 292، تهذیب الا حکام : ج 10، ص 151، ح 606.
مرحوم شیخ طوسى در کتاب خود آورده است :
حضرت صادق آل محمّد به نقل از پدر بزرگوارش امام محمّد باقر صلوات اللّه علیهم حکایت کند:
در
زمان حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله قضیّه اى مهمّ اتّفاق افتاد؛ و آن
این بود که گاو نرى ، یک الاغ را کشت ؛ صاحبان آن دو حیوان جهت تعیین خسارت
به حضور پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله آمدند در موقعى که آن حضرت در جمع گروهى از اصحاب و انصار نشسته بود.
پس
از عرض سلام ، اجازه سخن خواستند و چون آن بزرگوار اجازه فرمود، شاکى و
متشاکى ، ادّعا و شکایت خود را مطرح کردند؛ و حضرت رسول پس از شنیدن سخنان
آن دو نفر، خطاب به ابوبکر نمود و فرمود: بین ایشان قضاوت و تعیین خسارت کن
.
ابوبکر عرض کرد: یا رسول اللّه ! حیوانى ، حیوان دیگرى را کشته است ، خسارتى ندارد.
پس از آن قضاوت را به عمر پیشنهاد نمود و او نیز مانند ابوبکر پاسخ داد.
آن گاه خطاب به علىّ بن ابى طالب نمود و فرمود: یا علىّ! تو بین آن ها قضاوت نما.
لذا امیرالمؤ منین علىّ صلوات اللّه علیه اظهار داشت : مانعى ندارد و افزود: چنانچه گاو نر در طویله یا چراگاه الاغ وارد شده و آن را کشته است ؛ پس صاحب گاو ضامن است و باید خسارت الاغ را بپردازد.
ولى چنانچه الاغ در طویله یا چراگاه گاو، وارد گردیده است و توسّط گاو کشته شده ، هیچ ضمانتى بر کسى نیست .
در این هنگام ، حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله دست هاى مبارک خود را به آسمان بلند نمود و چنین اظهار داشت :
حمد
و ستایش بى حدّ، خداوندى را که بعد از من شخصى را جهت امامت و خلافت
برگزید، که همانند پیغمبران علیهم السلام حکم و قضاوت مى نماید.(1)
پی نوشت:
1-تهذیب الا حکام : ج 10، ص 229، ح 34.
محدّثین و مورّخین در کتاب هاى مختلفى آورده اند:
پس
از رحلت حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، یاران حضرت امیرالمؤ منین علىّ
علیه السلام نزد زید بن ارقم که یکى از اصحاب رسول خدا صلوات اللّه علیه
بود و در جریان غدیر خم نیز حضور داشت آمدند و از او گواهى خواستند؛ ولى
چون او از طرف حکومت براى خود احتمال خطر مى داد از بیان حقیقت و جریان
غدیر خوددارى کرد.
بعد از گذشت مدّتى ، همین شخص مریض شد و در بستر
بیمارى افتاد، وقتى امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام شنید که زید بن اءرقم
مریض حال است به عیادت و دیدار او آمد.
همین که زید بن ارقم چشمش به
جمال نورانى حضرت افتاد، گفت : مرحبا به امیر مؤ منان ، که از من عیادت مى
نماید، با این که وى ما را قبول ندارد و از ما دلگیر و آزرده خاطر مى باشد.
امام علىّ علیه السلام فرمود:اى
زید! آن ناراحتى که براى ما به وجود آوردى هرگز مانع آن نمى شود که ما شرط
انسانیّت و حقّ دوستى را فراموش نموده ؛ و تو را در حال بیمارى عیادت
نکنیم .
و پس از آن افزود:
هرکس مریضى را براى رضاى خداوند عیادت کند، تا هنگامى که در کنار مریض نشسته باشد، در سایه رحمت و لطف الهى خداوند قرار خواهد داشت .و چون بخواهد برخیزد که از نزد مریض بیرون رود، خداوند متعال هفتاد هزار ملک را ماءمور مى نماید تا براى او درود و تحیّت فرستند؛ و مشمول رحمت الهى قرار مى گیرد.
سپس افزود:اى زید! من دوست داشتم که چنین فضیلتى شامل حالم گردد؛ و به همین جهت از تو عیادت کردم .(1)
پی نوشت:
1-مستدرک الوسائل : ج 2، ح 3، دعائم الا سلام : ج 1، ص 218، بحار الا نوار: ج 81، ص 228، ح 41.
پی نوشت:
1-اصول کافى : ج 1، ص 396، ح 6 ،هدایة الکبرى : ص 147، س 3.
چون آخرین روزهاى عمر پر برکت امیرالمؤ منین علىّ بن ابى طالب علیه
السلام فرارسید، وصایا و کُتُب امامت را تحویل فرزندش امام حسن مجتبى علیه
السلام داد و او را به عنوان وصىّ و جانشین خود معرّفى نمود.
و دیگر فرزندش حسین علیه السلام با محمّد حنفیّه و سایر فرزندان و دوستان و سران شیعه را بر این وصیّت شاهد گرفت .
و هنگامى که آن حضرت خواست کُتُب و سِلاح و دیگر وصایاى امامت را به امام حسن مجتبى علیه السلام تحویل دهد، فرمود:
اى فرزندم ! رسول خدا مرا دستور داده است تا وصایا و آنچه را که تحویل من داده بود، نزد تو قرار دهم .
و همچنین حضرت رسول صلوات اللّه علیه فرمود: به تو بگویم که تو نیز در آخرین لحظات عمرت ، باید این وصایاى امامت را، به برادرت حسین واگذار نمائى .
پس از آن امام علىّ صلوات اللّه علیه فرزندش حسین علیه السلام را مورد خطاب قرار داد و فرمود: رسول
خدا صلّى اللّه علیه و آله فرموده است که تو نیز بایستى در آخرین لحظات
عمرت آن ها را به فرزندت امام سجّاد علیه السلام تحویل دهى .
و سپس دست علىّ بن الحسین زین العابدین علیه السلام را که کودکى خردسال بود گرفت ؛ و فرمود: جدّت
رسول اللّه امر فرموده است که تو هم این وصایا را به فرزندت ، محمّد بن
علىّ باقرالعلوم بسپارى ، و سلام رسول خدا و همچنین سلام مرا به او برسان .
و آن گاه پس از این سخنان ، دو مرتبه امام حسن مجتبى علیه السلام را مورد خطاب قرار داد؛ و فرمود:
پی نوشت:
1-اصول کافى : ج 1، ص 297، ح 1 و 5 و 7، بحار الا نوار: ج 34، ص 322، به نقل از سلیم بن قیس ، با تفاوتى جزئى .