دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

داستانهایی از امام علی علیه السلام: قضاوت با اره

محدّثین و مورّخین حکایت کرده اند: 
در زمان حکومت عمر بن خطّاب ، دو نفر زن بر سر کودک شیرخواره اى نزاع واختلاف کردند؛ و هر یک مدّعى بود که کودک فرزند او است ، بدون آن که دلیلى بر ادّعاى خود داشته باشند. 
عمر در قضاوت این مساءله و بیان حکم فرو ماند، که آیا کودک را به کدام یک از آن دو زن بدهد. 
به همین جهت از امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام در خواست کرد تا چاره اى بیندیشد و براى رفع مشکل اقدامى نماید. 
حضرت امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام هر دو زن را دعوت به صبر و سکوت نمود؛ و با موعظه از ایشان خواست تا حقیقت امر را بازگو نمایند، لیکن آن ها قانع نشدند و هر کدام بر ادّعاى خود پافشارى نموده و متقاضى دریافت کودک بودند. 
حضرت با توجّه به اهمیّت قصّه ، دستور داد تا ارّه اى بیاورند، زن ها تا چشمشان به ارّه افتاد اظهار داشتند: یا علىّ! مى خواهى چه کنى ؟ 
امام علىّ علیه السلام فرمود: مى خواهم کودک را با ارّه از وسط جدا نمایم و سهم هر یک را بدهم . 
هنگامى که کودک را آوردند، یکى از آن دو زن ساکت و آرام ماند و دیگرى گفت : خدایا! به تو پناه مى برم ، یا علىّ! من از حقّ خود گذشتم و کودکم را به آن زن بخشیدم . 
در همین لحظه ، حضرت امیر علیه السلام اظهارنمود: ((اللّه اکبر!))؛ و خطاب به آن زن کرد و فرمود: این کودک براى تو و فرزند تو است . 
و سپس افزود: چنانچه این بچّه مال آن دیگرى مى بود، مى بایست دلش به حال کودک خود مى سوخت و اظهار ناراحتى مى کرد. 
در این هنگام زنى که آرام و ساکت بود، به دروغ و بى محتوائى ادّعاى خود اعتراف کرد؛ و گفت : که من حقّى در این کودک ندارم . 
و در نهایت عمر از حضرت امیرالمؤ منین علیه السلام به جهت حلّ این مشکل مهمّ، تشکّر و قدردانى کرد.(1)

1-کتاب سلونى : ج 2، ص 253، فضائل قمّى : ص 95،إ رشاد مفید:110، س 5.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی

داستانهایی از امام علی علیه السلام: شجاعت و مردانگى یا دفاع از ولایت

روزى حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله، پس از اقامه نماز صبح خطاب به مامومین خود کرد و فرمود: اى جماعت! سه نفر به لات و عزّى سوگند یاد کرده اند و هم قسم شده اند که مرا به قتل رسانند، البتّه توان چنین کارى را ندارند؛ مى خواهم بدانم که چه کسى مى تواند شرّ آن ها را دفع نماید؟
سکوت ، تمام فضاى مسجد را گرفته بود و هیچکس جواب حضرت را نداد؛ و چون آن بزرگوار سخن خود را تکرار نمود، علىّ بن ابى طالب علیه السلام از جاى برخواست و اظهار داشت :
یا رسول اللّه ! من به تنهائى مى روم و پاسخ گوى آن ها خواهم بود، فقط اجازه فرما تا لباس رزم بپوشم و براى نبرد مجهّز گردم .
حضرت رسول فرمود: این لباس و زره و شمشیر مرا بگیر؛ و سپس علىّ علیه السلام را لباس رزم پوشاند و عمّامه اى بر سرش پیچید و او را سوار اسب خود کرد و روانه میدان نبردش نمود.
پس امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام به سمت آن سه نفر حرکت کرد و تا مدّت سه روز مراجعت ننمود؛ و کسى از او خبرى نداشت ، تا آن که حضرت فاطمه زهراء به همراه حسن و حسین علیهم السلام آمد و إ ظهار داشت : یا رسول اللّه ! گمان مى کنم که این دو کودکم یتیم شوند، چون که از شوهرم خبرى نیست .
اشک ، چشمان حضرت رسول را فرا گرفت و فرمود: هرکس خبرى از پسر عمویم ، علىّ آورد؛ همانا او را به بهشت بشارت مى دهم .
پس همه افراد جهت کسب اطّلاع پراکنده شدند؛ و در بین آنان شخصى به نام عام بن قتاده ، خبر سلامتى علىّ علیه السلام را براى رسول خدا آورد.
و سپس حضرت امیر علیه السلام به همراه سرهاى بریده آن سه نفر و نیز دو اسیر دیگر وارد شد.
پیامبر خدا اظهار داشت : اى ابوالحسن ! آیا مى خواهى تو را به آنچه انجام داده اى و آنچه بر تو گذشته است ، خبر دهم .
ناگهان عدّه اى از منافقین به طعنه گفتند: علىّ دنبال زایمان بوده است و هم اکنون پیغمبر خدا مى خواهد با او حدیث گوید.
پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله ، چون چنین سخن زشتى را از آن منافقین شنید، خطاب به علىّ علیه السلام کرد و فرمود: یا اباالحسن ! خودت کارهائى را که انجام داده اى ، گزارش ده تا آن که گواه و حجّتى بر حاضرین باشد.
لذا امام علىّ علیه السلام اظهار داشت : چون به بیابانى که محل تجمّع آن ها بود رسیدم ، همگى آن ها را سوار شترهایشان دیدم ؛ و وقتى مرا دیدند سؤ ال کردند: تو کیستى ؟
گفتم : من علىّ بن ابى طالب ، پسر عموى رسول خدا هستم .
پسر عموى رسول خدا هستم .
آنان گفتند: ما کسى را به عنوان رسول خدا نمى شناسیم ؛ و آن گاه مرا در محاصره خود قرار داده و جنگ را شروع کردند.
سپس علىّ علیه السلام اشاره به یکى از سرها نمود و فرمود: صاحب این سر، بر من سخت بتازید و جنگ سختى بین من و او رخ داد و در همین لحظه ، باد سرخى به وزیدن گرفت و سپس باد سیاهى وزید؛ و در نهایت من او را به هلاکت رساندم .
و چون جنگ پایان یافت این دو نفرى که به عنوان اسیر آورده ام ، گفتند: ما شنیده ایم که محمّد صلّى اللّه علیه و آله شخصى دلسوز و مهربان است ، به ما آسیبى نرسان و ما را نزد او بِبَر تا هر تصمیمى که خواست درباره ما عملى کند.در این هنگام پیامبر خدا فرمود: یکى از آن دو اسیر را نزد من بیاور؛ و چون امام علىّ علیه السلام یکى از آن دو نفر را آورد، پیامبر خدا، به او پیشنهاد داد که بگو: ((لا اله الاّ اللّه )) ، و بر نبوّت و رسالت من از سوى خداوند شهادت بده تا تو را آزاد گردانم .
آن اسیر گفت : بلند کردن کوه ابو قبیس نزد من آسان تر و محبوب تر از آن است تا این کلمات را بر زبان جارى کنم .
رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود: یا ابالحسن ! او را از این جا ببر و سرش را از بدن جدا کن .
وقتى حضرت علىّ علیه السلام او را به هلاکت رساند و دوّمین اسیر را آورد، به او پیشنهاد شهادتین داده شد؛ ولى او نپذیرفت و گفت : مرا به دوستم ملحق کنید.
پس همین که حضرت امیر علیه السلام خواست او را گردن بزند، جبرئیل نازل شد و گفت : یا محمّد! خدایت تو را سلام مى رساند و مى فرماید: او را نکشید؛ چون که او نسبت به خویشاوندان و اطرافیانش خوش اخلاق و سخاوتمند بوده است.
و چون اسیر از چنین خبرى آگاه شد، گفت : به خدا سوگند! من درهمى نداشتم مگر آن که آن را بین فقراء انفاق کرده ام ؛ و هیچ گاه با کسى به تندى و خشونت سخن نگفته ام ؛ و اکنون نیز با مشاهده این حقیقت ، شهادت به یگانگى خداوند؛ و رسالت محمّد مى دهم .
و چون آن اسیر اسلام آورد، آزاد شد و سپس پیغمبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله درباره اش فرمود: سخاوت و اخلاق خوب او موجب آزادى و سعادتش گردید.(1)


پی نوشت:

1-خصال مرحوم صدوق : ج 1، ص 94، ح 41.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی

داستانهایی از امام علی علیه السلام: نماز جماعت یا تخریب خانه

مرحوم شیخ طوسى به نقل از امام جعفر صادق صلوات اللّه علیه حکایت فرماید:
روزى به حضرت امیرالمؤ منین امام علىّ بن ابى طالب علیه السلام خبر رسید: عدّه اى از مسلمانانى که در همسایگى مسجد زندگى مى کنند، به نماز جماعت در مسجد حاضر نمى شوند.
پس آن گاه امام ، امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام در جمع نمازگذاران حضور یافت و بعد از اقامه نماز، ضمن ایراد خطبه اى اظهار داشت :

  • شنیده ام عدّه اى از افراد، در مساجد ما و در صفوف مؤ منین مشارکت ندارند و با ما به نماز جماعت حاضر نمى شوند.
  • از این به بعد، کسى حقّ ندارد با آن ها هم غذا و همنشین و هم سخن گردد.
  • و همچنین کسى حقّ ندارد با ایشان پیمان زناشوئى ببندد و یا به ایشان کمک نماید، تا مادامى که آنان نیز همانند دیگران در جمع مسلمین حضور یابند و در نماز جماعت شرکت کنند.

سپس آن حضرت افزود:

  • چه بسا ممکن است دستور دهم که خانه هاى چنین افرادى را بر سرشان تخریب کرده و آتش زنند و بسوزانند، مگر آن که از این عملشان دست بردارند و به درگاه الهى توبه نمایند.

امام جعفر صادق علیه السلام در ادامه افزود: مؤ منین به وظیفه خود که امیرالمؤ منین علىّ صلوات اللّه علیه مشخّص نموده بود عمل کردند و با افراد متخلّف ترک معاشرت و معامله نمودند، تا آن که بالا خره ، آن ها از عمل خود پشیمان شده ؛ و همراه دیگر نمازگذاران در مساجد؛ و نماز جماعت شرکت کردند.(1)


پی نوشت:

1-امالى شیخ طوسى : ج 2، ص 308.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی

داستانهایی از امام علی علیه السلام: بهترین خواسته، بهترین پند

نوف بکائى که یکى از اصحاب و علاقه مندان حضرت امیرالمؤ منین علىّ صلوات اللّه علیه است، حکایت کند: 

در آن هنگامى که حضرت علىّ علیه السلام در حوالى کوفه در محلّى به نام رَحبه اقامت داشت ، به دیدارش رفتم و پس از احوالپرسى ؛ به ایشان گفتم : مرا پندى ده . 
مولاى متّقیان ، علىّ علیه السلام فرمود: اى نوف ! به هم نوعان و دوستان خود محبّت و مهر ورزى کن ، تا آنان نیز به تو مهر ورزند.
به حضرتش گفتم :اى سرورم ! بر نصایح خود بیفزاى . 
فرمود: به همگان نیکى و احسان کن ، تا احسان ببینى . 
گفتم : باز هم پندى دیگر بیفزاى تا بیشتر بهرمند گردم ؟ 
حضرت فرمود: از مذمّت و بدگوئى نسبت به دیگران دورى کن وگرنه طُعمه سگ هاى دوزخ خواهى گشت . 
سپس اظهار داشت :
  • اى نوف ! هر که دشمن من و دشمن امام بعد از من باشد، اگر بگوید: حلال زاده ام دروغ گفته است . 
  • نیز هرکه زنا و فحشاء را دوست دارد و بگوید: حلال زاده ام ، باز دروغ گفته است . 
  • همچنین کسى که نسبت به گناه بى باک و بى اهمّیت باشد، اگر ادّعاى ایمان و خداشناسى کند، بدان که او هم دروغ گفته است . 
  • اى نوف ! رفت و آمد و دیدار با خویشان خود را قطع مکن تا خداوند بر عمرت بیفزاید. 
  • خوش اخلاق و نیک خوى باش ، تا خداوند محاسبه ات را ساده و سبک گرداند. 
  • اى نوف ! چنانچه بخواهى که در روز قیامت همراه و هم نشین من باشى ، هیچ گاه یار و پشتیبان ستمگران مباش . 
  • و بدان که هر که ما را در گفتار و عمل دوست بدارد، روز قیامت با ما اهل بیت عصمت و طهارت علیهم السلام محشور خواهد شد، چه این که در روز قیامت ، خداوند هر کسى را با دوست مورد علاقه اش محشور مى نماید. 
  • اى نوف ! مبادا خود را براى مردم بیارائى ؛ و با معصیت و گناه ، با خداوند مبارزه کنى ، چون روز قیامت شرمسار و رسوا خواهى شد. 
  • سپس در پایان فرمود: اى نوف ! به آنچه برایت گفتم اهمیّت ده و عمل نما، که سبب سعادت و خیر تو در دنیا و آخرت خواهد بود.(1)

پی نوشت:

1-الکنى و الا لقاب : ج 2، ص 89 .

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی

داستانهایی از امام علی علیه السلام: برخورد امام علیه السلام با شیر

حارث همدان ، که یکى ازاصحاب باوفاى امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام است ، گوید:
روزى به همراه آن حضرت در بیرون یکى از محلّه هاى شهر کوفه قدم مى زدیم که ناگهان شیرى درّنده از دور نمایان شد و جلو آمد، پس ‍ ما راه را براى حرکت آن شیر باز کردیم .
وقتى آن شیر نزدیک ما رسید، خود را در مقابل حضرت امیر علیه السلام خاضعانه روى زمین انداخت ، در این هنگام حضرت علىّ علیه السلام خطاب به شیر کرد و فرمود: برگرد، حقّ ورود به شهر کوفه را ندارى ، همچنین پیام مرا به دیگر حیوانات درّنده نیز مى رسانى که آنان هم حقّ ورود به این شهر را ندارند؛ و چنانچه بر خلاف دستور من عمل نمائید، خودم در بین شما حکم خواهم کرد.
حارث همدانى گوید: تا زمانى که امام علىّ بن ابى طالب علیه السلام زنده بود، هیچ درّنده اى نزدیک شهر کوفه نمى آمد.
موقعى که حضرت به شهادت رسید، زیاد بن اءبیه ، استاندار کوفه شد؛ و در آن موقع درّندگان از هر سو وارد کوفه و باغستان هاى آن شهر مى شدند و ضمن این که خسارت وارد مى کردند، به مردم هم ، نیز حمله مى کردند.(1))


پی نوشت:

1-شجره طوبى : ص 33، مجلس 12، هدایة الکبرى : ص 152، ص 2.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی

داستانهایی از امام علی علیه السلام: گردنبد دختر سلطان و اهمیت محاسبه

علىّ بن ابى رافع غلام حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله حکایت کند: 
روزى من و کاتب امام امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام مشغول محاسبه اموال بیت المال بودیم ، در آن میان گردنبند مرواریدى وجود داشت که از غنائم جنگ بصره به دست آمده بود. 
دختر حضرت امیر علیه السلام پیامى را توسّط شخصى به این مضمون فرستاد که شنیده ام گردنبندى با این خصوصیّات ، مربوط به بیت المال در اختیار شما است ، دوست دارم آن را چند روزى به من عاریه دهید تا در عید قربان خود را به وسیله آن زینت بخشم . 
امام علىّ علیه السلام به ابو رافع گوید: آن گردنبند را به عنوان عاریه ضمانتى برایش فرستادم که سه روزه آن را برگرداند، او هم پذیرفت و تحویل گرفت . 
چون امیرالمؤ منین علیه السلام چشمش بر آن گردنبند افتاد، آن را شناخت ، و به دختر خود خطاب کرد و فرمود: آن را از کجا آورده اى ؟ 
گفت : به عنوان عاریه مضمونه ، سه روزه از حسابدار بیت المال پسر ابو رافع گرفته ام تا آن که روز عید قربان خود را به وسیله آن زینت نمایم و پس از آن سالم تحویل دهم . 
در این هنگام ، حضرت امیر علیه السلام شخصى را به دنبال حسابدار فرستاد، و چون پسر ابو رافع نزد حضرت وارد شد، به او فرمود: جرا به اموال مسلمین خیانت مى کنى ؟! 
ابو رافع پاسخ داد: به خدا پناه مى برم از این که نسبت به کسى یا چیزى قصد خیانتى داشته باشم . 
حضرت اظهار نمود: پس چرا آن گردنبند مروارید را بدون اجازه من و بدون رضایت مسلمانانى که در آن حقّ دارند و سهیم هستند، به دخترم داده اى ؟! 
پاسخ داد: دختر شما از من تقاضا کرد و من هم با ضمانت به مدّت سه روز، به عنوان عاریه به او دادم . 
حضرت فرمود: همین الا ن آن را پس بگیر و به بیت المال بازگردان ، و مواظب باش که دیگر چنین حرکتى از تو سر نزند؛ وگرنه سخت محاکمه و مجازات خواهى شد. 
سپس حضرت افزود : اگر دخترم گردنبند را به عنوان عاریه مضمونه نگرفته بود اوّلین زن هاشمیّه اى مى بود که مورد مجازات قرار مى گرفت .(1)
 

پی نوشت :

1-وسائل الشّیعة : ج 28، ص 292، تهذیب الا حکام : ج 10، ص 151، ح 606.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی

داستانهایی از امام علی علیه السلام: قضاوت در ضمانت الاغ یا گاو نر

مرحوم شیخ طوسى در کتاب خود آورده است :
حضرت صادق آل محمّد به نقل از پدر بزرگوارش امام محمّد باقر صلوات اللّه علیهم حکایت کند:
در زمان حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله قضیّه اى مهمّ اتّفاق افتاد؛ و آن این بود که گاو نرى ، یک الاغ را کشت ؛ صاحبان آن دو حیوان جهت تعیین خسارت به حضور پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله آمدند در موقعى که آن حضرت در جمع گروهى از اصحاب و انصار نشسته بود.
پس از عرض سلام ، اجازه سخن خواستند و چون آن بزرگوار اجازه فرمود، شاکى و متشاکى ، ادّعا و شکایت خود را مطرح کردند؛ و حضرت رسول پس از شنیدن سخنان آن دو نفر، خطاب به ابوبکر نمود و فرمود: بین ایشان قضاوت و تعیین خسارت کن .
ابوبکر عرض کرد: یا رسول اللّه ! حیوانى ، حیوان دیگرى را کشته است ، خسارتى ندارد.
پس از آن قضاوت را به عمر پیشنهاد نمود و او نیز مانند ابوبکر پاسخ داد.
آن گاه خطاب به علىّ بن ابى طالب نمود و فرمود: یا علىّ! تو بین آن ها قضاوت نما.
لذا امیرالمؤ منین علىّ صلوات اللّه علیه اظهار داشت : مانعى ندارد و افزود: چنانچه گاو نر در طویله یا چراگاه الاغ وارد شده و آن را کشته است ؛ پس صاحب گاو ضامن است و باید خسارت الاغ را بپردازد.
ولى چنانچه الاغ در طویله یا چراگاه گاو، وارد گردیده است و توسّط گاو کشته شده ، هیچ ضمانتى بر کسى نیست .
در این هنگام ، حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله دست هاى مبارک خود را به آسمان بلند نمود و چنین اظهار داشت :
حمد و ستایش بى حدّ، خداوندى را که بعد از من شخصى را جهت امامت و خلافت برگزید، که همانند پیغمبران علیهم السلام حکم و قضاوت مى نماید.(1)


پی نوشت:

1-تهذیب الا حکام : ج 10، ص 229، ح 34.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی

داستانهایی از امام علی علیه السلام: اهمیت عیادت از مریض مخالف

محدّثین و مورّخین در کتاب هاى مختلفى آورده اند:
پس از رحلت حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، یاران حضرت امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام نزد زید بن ارقم که یکى از اصحاب رسول خدا صلوات اللّه علیه بود و در جریان غدیر خم نیز حضور داشت آمدند و از او گواهى خواستند؛ ولى چون او از طرف حکومت براى خود احتمال خطر مى داد از بیان حقیقت و جریان غدیر خوددارى کرد.
بعد از گذشت مدّتى ، همین شخص مریض شد و در بستر بیمارى افتاد، وقتى امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام شنید که زید بن اءرقم مریض حال است به عیادت و دیدار او آمد.
همین که زید بن ارقم چشمش به جمال نورانى حضرت افتاد، گفت : مرحبا به امیر مؤ منان ، که از من عیادت مى نماید، با این که وى ما را قبول ندارد و از ما دلگیر و آزرده خاطر مى باشد.
امام علىّ علیه السلام فرمود:اى زید! آن ناراحتى که براى ما به وجود آوردى هرگز مانع آن نمى شود که ما شرط انسانیّت و حقّ دوستى را فراموش نموده ؛ و تو را در حال بیمارى عیادت نکنیم .
و پس از آن افزود:

هرکس مریضى را براى رضاى خداوند عیادت کند، تا هنگامى که در کنار مریض نشسته باشد، در سایه رحمت و لطف الهى خداوند قرار خواهد داشت .و چون بخواهد برخیزد که از نزد مریض بیرون رود، خداوند متعال هفتاد هزار ملک را ماءمور مى نماید تا براى او درود و تحیّت فرستند؛ و مشمول رحمت الهى قرار مى گیرد.

سپس افزود:اى زید! من دوست داشتم که چنین فضیلتى شامل حالم گردد؛ و به همین جهت از تو عیادت کردم .(1)


پی نوشت:

1-مستدرک الوسائل : ج 2، ح 3، دعائم الا سلام : ج 1، ص 218، بحار الا نوار: ج 81، ص 228، ح 41.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی
 

داستانهایی از امام علی علیه السلام: نماینده امام علیه السلام در بین جنیان

جابر بن یزید جعفى به نقل از حضرت باقرالعلوم صلوات اللّه علیه حکایت نماید: 
روزى حضرت امیرالمؤ منین امام علىّ علیه السلام ، بر منبر مسجد کوفه مشغول سخنرانى و موعظه مردم بود؛ و جمعیّت بسیارى نیز در آن مجلس حضور داشت که ناگهان موجودى به صورت افعىِ بزرگى وارد مسجد شد و مردم حمله بردند تا آن را از بین ببرند. 
در این هنگام امام علىّ بن ابى طالب علیه السلام خطاب به مردم کرد و فرمود: اى جماعت ! آن را به حال خود رها کنید و مانع حرکتش نشوید. 
مردم افعى را آزاد گذاشتند؛ و در کمال حیرت مشاهده مى کردند که آهسته به سمت منبر حضرت حرکت کرد، هنگامى که نزدیک منبر رسید سر خود را بلند کرد و به حضرت امیر علیه السلام سلام داد. 
حضرت ضمن جواب سلام ، فرمود: آرام باش تا من سخنرانى خود را تمام کنم . 
وقتى امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام سخنرانى خود را به پایان رسانید خطاب به آن موجود نمود و فرمود: تو کیستى ؟ پاسخ داد: من عمرو بن عثمان هستم و پدرم نماینده و خلیفه شما در بین جنّیان بود؛ و او اکنون مرده است و مرا وصیّت کرده تا به محضر شما شرفیاب گردم و نظر شما را درباره خود و دیگر جنّیان جویا شوم ؟ 
حضرت فرمود: من تو را به رعایت تقواى الهى توصیه مى نمایم ، تو از طرف من جانشین پدرت و نماینده من در بین تمام جنّیان خواهى بود. 
امام باقر علیه السلام افزود: پس عمرو در بین جنّیان به نمایندگى از طرف آن حضرت برگزیده شد؛ و سپس با امام علىّ علیه السلام خداحافظى کرد و رفت . 
جابر گوید: به امام باقر علیه السلام عرض کردم : آیا او نزد شما هم مى آید و از شما نیز کسب تکلیف مى کند؟ فرمود: بلى .(1)

پی نوشت:

1-اصول کافى : ج 1، ص 396، ح 6 ،هدایة الکبرى : ص 147، س 3.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی

امام علی (ع) و تحویل وصایاى نبوت و امامت به امام حسن (ع)

چون آخرین روزهاى عمر پر برکت امیرالمؤ منین علىّ بن ابى طالب علیه السلام فرارسید، وصایا و کُتُب امامت را تحویل فرزندش امام حسن مجتبى علیه السلام داد و او را به عنوان وصىّ و جانشین خود معرّفى نمود.
و دیگر فرزندش حسین علیه السلام با محمّد حنفیّه و سایر فرزندان و دوستان و سران شیعه را بر این وصیّت شاهد گرفت .
و هنگامى که آن حضرت خواست کُتُب و سِلاح و دیگر وصایاى امامت را به امام حسن مجتبى علیه السلام تحویل دهد، فرمود:
اى فرزندم ! رسول خدا مرا دستور داده است تا وصایا و آنچه را که تحویل من داده بود، نزد تو قرار دهم .
و همچنین حضرت رسول صلوات اللّه علیه فرمود: به تو بگویم که تو نیز در آخرین لحظات عمرت ، باید این وصایاى امامت را، به برادرت حسین واگذار نمائى .
پس از آن امام علىّ صلوات اللّه علیه فرزندش حسین علیه السلام را مورد خطاب قرار داد و فرمود: رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرموده است که تو نیز بایستى در آخرین لحظات عمرت آن ها را به فرزندت امام سجّاد علیه السلام تحویل دهى .
و سپس دست علىّ بن الحسین زین العابدین علیه السلام را که کودکى خردسال بود گرفت ؛ و فرمود: جدّت رسول اللّه امر فرموده است که تو هم این وصایا را به فرزندت ، محمّد بن علىّ باقرالعلوم بسپارى ، و سلام رسول خدا و همچنین سلام مرا به او برسان .
و آن گاه پس از این سخنان ، دو مرتبه امام حسن مجتبى علیه السلام را مورد خطاب قرار داد؛ و فرمود:

  • و تو اى حسن ! ولىّ امر مسلمین بعد از من مى باشى ، و نیز ولىّ خون من خواهى بود.
  • لذا اگر خواسته باشى ، مى توانى قاتل مرا عفو نمائى
  • و یا این که او را قصاص کنى ، لیکن اگر خوستى قصاص نمائى متوجّه باش که تنها یک ضربت شمشیر، به جاى آن یک ضربتى که بر من وارد ساخت ، بر او وارد کنى .
  • و هنگامى که او ابن ملجم را کشتى ، جسدش را در کناسه کوفه که یکى از وادى هاى دوزخ مى باشد زیر خاک پنهانش کن .(1)

پی نوشت:

1-اصول کافى : ج 1، ص 297، ح 1 و 5 و 7، بحار الا نوار: ج 34، ص 322، به نقل از سلیم بن قیس ، با تفاوتى جزئى .

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی