دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

داستانهایی از امام علی علیه السلام: اهمیت کمک به همسر

مرحوم محدّث نورى و علاّمه مجلسى و دیگر بزرگان به نقل از حضرت امیرالمؤ منین امام علىّ علیه السلام آورده اند: 
روزى حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه علیها مشغول پختن غذا بود، من نیز در تمیز کردن مقدارى عدس به او کمک مى کردم . در همین حال پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله وارد منزل شد؛ و پس از آن که فاطمه زهراء را کنار اجاق آتش مشغول پختن غذا دید؛ و نیز مرا در حال کمک به او مشاهده کرد، فرمود: 
اى ابوالحسن ! سخنم را گوش کن ؛ و توجّه داشته باش که من سخنى نمى گویم مگر آن که خداوند مرا به آن دستور داده باشد. 
سپس افزود:
  • هر مردى که همسرش را در اداره امور منزل ، یارى و کمک نماید، به تعداد هر موئى که در بدن دارد، ثواب یکسال عبادت نماز و روزه برایش ثبت مى گردد؛ و همچنین خداوند ثواب صابرین را به او عطا مى نماید. 
  • و هرکس همسر و عیال خود را در کارهاى مربوط به منزل کمک و مساعدت نماید و بر او منّت نگذارد، خداوند نام او را در لیست شهداء و صدّیقین ثبت مى نماید و ... . 
  • و سپس فرمود: بدان که یک ساعت خدمت در منزل ، بهتر از یک سال عبادت مستحبّى است . 
  • لذا هر مردى که بدون منّت به همسر خود خدمت کند، همانا او در سراى محشر بدون حساب داخل بهشت مى گردد. 
  • و خدمت به همسر، کفّاره گناهان کبیره مى باشد؛ و موجب خاموشى خشم و غضب خداوند و ازدیاد حسنات و ترفیع درجات خواهد بود. 
حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله ، در پایان فرمود:

اى ابوالحسن ! این را هم بدان که کسى به همسر و عائله خود کمک نمى کند مگر آن که نسبت به مبداء و معاد معتقد باشد و نیز هدفش ‍ جلب رضایت خداوند و سعادت دنیا و آخرت باشد.(1)


پی نوشت:

1-- مستدرک الوسائل : ج 13، ص 48، ح 2، جامع الا خبار ص 102، بحار الا نوار: ج 104، ص 132، ح 1؛ و حکایت بسیارى طولانى بود که به خلاصه نویسى ترجمه آن اکتفاء شد.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی

داستانهایی از امام علی علیه السلام: غم عیال و نجات آتش

روزى امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام از منزل خارج شد؛ و در بین راه به سلمان فارسى برخورد نمود، به او خطاب نمود و اظهار داشت : اى سلمان ! در چه وضعیّتى به سر مى برى ؟ 
سلمان فارسى در جواب چنین پاسخ داد: در غم چهار موضوع به سر مى برم ؛ حضرت فرمود: آن چهار موضوع اندوهناک چیست ؟ 
سلمان گفت :
اوّل : همسر و عائله ام ، که از من طعام و دیگر مایحتاج زندگى رامى خواهد. 
دوّم : پروردگار متعال ، که باید مطیع و فرمان بر او باشم . 
سوّم : شیطان رجیم (رانده شده )، که هر لحظه سعى دارد مرا از مسیر حقّ، منحرف و دچار معصیت کند. 
چهارم : عزرائیل و ملک الموت ، که در انتظار گرفتن جان من است . 
امام علىّ علیه السلام فرمود: اى سلمان ! تو را بشارت دهم به مقامات عالى و فضائل والائى که در بهشت خواهى داشت ؛ چه این که من نیز روزى به ملاقات حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله رفتم ، آن حضرت به من فرمود: یا علىّ! در چه وضعیّتى هستى ؟ 
گفتم : در وضعیّت سختى به سر مى برم ؛ و براى همسر و دو فرزندم حسن و حسین علیهم السلام ناراحت هستم ؛ چرا که غیر از آب آشامیدنى چیز دیگرى در منزل نداریم .
حضرت رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله فرمود: یا علىّ! 
  • غم و ناراحتى مرد در جهت رفع مشکلات خانواده ، سبب نجات او از آتش ‍ دوزخ مى باشد. 
  • و مطیع و فرمان بر خدا بودن ، نیز وسیله رهائى انسان از آتش قهر و غضب الهى است . 
  • همچنین صبر بر مشکلات زندگى ، چون جهاد در راه خدا و بلکه افضل از شصت سال عبادت مستحبّى است . 
  • و نیز هر لحظه به یاد مرگ بودن ، کفّاره گناهان خواهد بود. 
و در ادامه فرمود:
یا علىّ! رزق و روزى و نیاز بندگان ، را خداوند متعال برآورده مى نماید، و غم و اندوه در این جهت سود و زیانى ندارد مگر ثواب و پاداش در پیشگاه خداوند مهربان . 
و در پایان حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله افزود:
بدان که مهم ترین غم ها، غَمْ داشتن ، براى عائله و خانواده است .(1)
 

پی نوشت:

1-جامع الاخبار: ص 91.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی

داستانهایی از امام علی علیه السلام: مالیات از کشاورزان

مصعب بن یزید انصارى گوید: 
حضرت امیرالمؤمنین علىّ علیه السلام مرا بر چهار شهر از شهرهاى مدائن ، نیابت و وکالت داد تا به امور مربوط به جمع آورى عوارض و مالیات اموال اهالى آن چهار شهر بپردازم . 
و حضرت کیفیّت و کمیّت گرفتن مالیات را به شرح ذیل تنظیم نمود و سپس مرا به آن دیار فرستاد. 
آن دستورالعمل به این شرح مى باشد:
در صورتى که زمین کشاورزى از نهرهاى دجله ، ملک ، فرات و یا جوى ، بهره بردارى و آبیارى شود: 
  • مقدار مساحت هر جریب زمینى که کشت و برداشت آن خوب و مرغوب باشد، یک درهم و نیم مالیات خواهد بود. 
  • چنانچه کشت و برداشت از زمین متوسّط باشد، از هر جریب آن ، یک درهم مالیات باید گرفته شود. 
  • اگر کشت و برداشت از آن زمین کم و ناچیز بود، باید دو سوّم درهم مالیات دریافت گردد. 
  • مقدار مساحت هر جریب زمینى که باغستان مُوْ درخت انگور باشد، ده درهم مالیات بابت آن باید پرداخت شود. 
  • مقدار مساحت هر جریب زمینى که نخلستان درخت خرما باشد، نیز ده درهم مالیات آن خواهد بود. 
  • اگر مقدار مساحت هر جریب زمین باغ از درختان مختلف باشد، نیز ده درهم مالیات باید دریافت گردد. 
  • تبصرة : هر نوع درختى که در کنار معابر و جادّه ها و نهرها وجود دارد به آن ها مالیات تعلّق نمى گیرد. 
همچنین امام علىّ علیه السلام دستور فرمود: 
  • هر کشاورز و دهقانى که مَرکَب قاطر دارد و نیز انگشتر طلا به دست مى کند، از هر نفر بایستى چهل و هشت درهم مالیات و جریمه دریافت شود. 
  • و نیز حضرت دستور فرمود: هر کاسب و تاجرى که در آن دیار مشغول کسب و کار مى باشد و داراى درآمدى است ، باید هر نفر بیست و چهار درهم به عنوان مالیات پرداخت نماید. 
  • و افراد ضعیف و کم درآمد، هر نفر دوازده درهم باید سهم مالیات خود را بپردازند. 
مصعب گوید: مالیات سالیانه ، جمعا مبلغ هیجده میلیون درهم بود که تحویل امام علىّ بن ابى طالب علیه السلام مى دادم .(1)

پی نوشت:

1-تهذیب الا حکام : ج 4، ص 116، ح 343، استبصار : ج 2، ص 53 ح ، 178.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی

داستانهایی از امام علی علیه السلام: یک خلاف، پنج نوع مجازات

اصبغ بن نباته که یکى از اصحاب حضرت امیرالمؤ منین ، علىّ علیه السلام است حکایت کند: 
روزى عمر بن خطّاب نشسته بود که پرونده پنج نفر زِناکار را نزد او آوردند تا حکم مجازات هریک را صادر نماید. 
عمر دستور داد تا بر هریک ، حدّ زنا اجراء نمایند. 
امام علىّ علیه السلام که در آن مجلس حضور داشت ، خطاب به عمر کرد و فرمود: این حکم به طور مساوى براى چنین افرادى صحیح نیست و قابل اجراء نمى باشد. 
عمر گفت : پس خود شما هر حکمى را که صلاح مى دانى صادر و اجراء نما. 
امام علىّ علیه السلام اظهار داشت : باید اوّلین نفر اعدام و گردنش زده شود، دوّمین نفر سنگسار گردد، سوّمین نفر صد ضربه شلاّق بخورد، چهارمین نفر پنجاه ضربه شلاّق و پنجمین نفر را تعزیر یعنى ، مقدارى شکنجه نمایند. 
عمر و حاضرین در مجلس، از صدور چنین حکمى بسیار تعجّب کرده؛ و علّت اختلاف مجازات را براى یک معصیت جویا شدند؟ امیرالمؤ منین علىّ بن ابى طالب علیه السلام فرمود:
  • شخص اوّل مشرک بود و حکم مرد زناکار مشرک با زن مسلمان اعدام است . 
  • شخص دوّم مسلمان بود ولى چون همسر داشت ، زناى او محصنه بوده است و مى بایست سنگسار شود. 
  • شخص سوّم نیز مسلمان بود، و چون ازدواج نکرده بود، حدّ آن صد ضربه شلاّق است . 
  • شخص چهارم غلام و عبد بود و حدّ او نصف حدّ افراد آزاد مى باشد. 
  • و شخص پنجم دیوانه است و بر دیوانه حدّ جارى نمى گردد؛ بلکه باید او را تعزیر و شکنجه نمایند.(1)

پی نوشت:

1-وسائل الشّیعة : ج 28، ص 64، ح 16، تهذیب شیخ طوسى : ج 10، ص 50، ح 188.

منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی

پنج درس آموزنده از امام علی علیه السلام

1- مرحوم کفعمى روایت کرده است : 

روزى پیامبر خدا صلّى اللّه علیه و آله به حضرت علىّ علیه السلام فرمود: دیشب چه عملى انجام داده اى ؟ آن حضرت اظهار داشت : پیش از آن که بخوابم ، هزار رکعت نماز به جا آوردم ، حضرت رسول فرمود: چگونه ؟! پاسخ داد: از شما شنیدم که فرمودى : هرکس هنگام خوابیدن سه مرتبه بگوید: ((یَفْعَلُ اللّهُ ما یَشاءُ بِقُدْرَتِهِ، وَ یَحْکُمُ ما یُریدُ بِعِزَّتِهِ))، 
او همانند کسى باشد که هزار رکعت نماز خوانده است . 
حضرت رسول فرمود: راست گفتى ، چنین است .(1) 
*****************************************
2- یکى از شاعران زمان امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام به نام نجاشى در ماه مبارک رمضان ، آشکارا شراب خمر آشامید؛ پس او را نزد امام علىّ علیه السلام آوردند. 
حضرت دستور داد تا او را صد ضربه شلاّق زدند و سپس او را به حکم آن بزرگوار زندانى نمودند؛ و چون فرداى آن روز شد، وى را از زندان بیرون آوردند و هشتاد شلاّق دیگر بر او زدند. 
نجاشى اعتراض کرد : چرا زندان و هشتاد شلاق اضافى زدید؟ 
حضرت فرمود: چون حرمت ماه رمضان را شکستى و علنى با حرام روزه خوارى کردى .(2) 
****************************************
3- امام جعفر صادق صلوات اللّه علیه حکایت فرماید: 
روزى امیرالمؤ منین علىّ بن ابى طالب علیه السلام به غلام خود، قنبر دستور داد تا بر شخصى که محکوم به حدّ شلاّق بود، هشتاد ضربه شلاّق بزند. 
و چون قنبر ناراحت و عصّبانى بود؛ سه شلاّق ، بیشتر از هشتاد ضربه بر او وارد ساخت . 
حضرت امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام شلاّق را از دست قنبر گرفت و سه ضربه شلاّق بر او زد.(3) 
******************************************
4- عبداللّه بن عبّاس حکایت کند: 
شخصى به محضر امام علىّ صلوات اللّه علیه وارد شد و پیرامون انواع مخلوقات از آن حضرت سؤ ال کرد؟ امام علیه السلام در پاسخ چنین فرمود: خداوند یک هزار و دویست نوع مخلوق در عمق دریاها و اقیانوس ها؛ و به همان مقدار نیز انواع مختلفى از مخلوقات بر روى زمین آفریده است . 
سپس افزود : و تمامى انسان ها جز طائفه یاءجوج و ماءجوج همه از نسل حضرت آدم علیه السلام هستند، که البتّه به هفتاد شکل و رنگ آفریده شده اند.(4) 
********************************************
5- روزى حضرت امیرالمؤ منین امام علىّ صلوات اللّه علیه از جلوى مغازه قصّابى که داراى گوشت هاى خوبى بود عبور نمود، همین که چشم قصّاب به آن حضرت افتاد، عرضه داشت : یا امیرالمؤ منین ! گوشت خوب و مناسبى دارم ، مقدارى از آن را براى منزل خریدارى نمائید. 
امام علىّ علیه السلام فرمود: پول همراه خود ندارم ، قصّاب گفت : مشکلى نیست ، من بابت پول آن صبر مى کنم ؛ و هر موقع توانستى پولش را بیاور. 
حضرت فرمود: خیر، من نسبت به خرید گوشت صبر مى نمایم ؛ و نسیه نمى خرم ، و بدون آن که گوشت خریدارى نماید به حرکت خود ادامه داد و رفت .(5)

پی نوشت ها:

1-مستدرک الوسائل : ج 5، ص 49، ح 21. 

2- تهذیب الا حکام : ج 10، ص 94، ح 19. 
3- -تهذیب الا حکام : ج 10، ص 27، ح 11. 
4-کافى : ج 8، ص 185، ح 274. 
5-ارشاد القلوب دیلمى : ص 119.
منبع: چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی

داستانهای ائمه: امام علی (ع): در رکاب خلیفه

علی علیه السلام هنگامی که به سوی کوفه می آمد وارد شهر انبار شد که مردمش ایرانی بودند.
کدخدایان و کشاورزان ایرانی خرسند بودند که خلیفه ی محبوبشان از شهر آنها عبور می کند، به استقبالش شتافتند. هنگامی که مرکب علی به راه افتاد آنها در جلو مرکب علی علیه السلام شروع کردند به دویدن. علی آنها را طلبید و پرسید: «چرا می دوید، این چه کاری است که می کنید؟!»
- این یک نوعی احترام است که ما نسبت به امرا و افراد مورد احترام خود می کنیم. این، سنت و یک نوع ادبی است که در میان ما معمول بوده است.
- این کار شما را در دنیا به رنج می اندازد و در آخرت به شقاوت می کشاند.همیشه از این گونه کارها که شما را پست و خوار می کند خودداری کنید. بعلاوه این کارها چه فایده ای به حال آن افراد دارد [1]؟

[1] . نهج البلاغه ، کلمات قصار، شماره ی 37.
منبع: داستان راستان،شهید مطهری،جلد اول.

داستانهای ائمه: امام علی (ع): مسیحی و زره

در زمان خلافت علی علیه السلام در کوفه، زره آن حضرت گم شد. پس از چندی در نزد یک مرد مسیحی پیدا شد. علی او را به محضر قاضی برد و اقامه ی دعوی کرد که: «این زره از آن من است، نه آن را فروخته ام و نه به کسی بخشیده ام و اکنون آن را در نزد این مرد یافته ام». قاضی به مسیحی گفت: «خلیفه ادعای خود را اظهار کرد، تو چه می گویی؟ » او گفت: «این زره مال خود من است، و در عین حال گفته ی مقام خلافت را تکذیب نمی کنم (ممکن است خلیفه اشتباه کرده باشد)».
قاضی رو کرد به علی و گفت: «تو مدعی هستی و این شخص منکر است، علیهذا بر تو است که شاهد بر مدعای خود بیاوری».
علی خندید و فرمود: «قاضی راست می گوید، اکنون می بایست که من شاهد بیاورم، ولی من شاهد ندارم».
قاضی روی این اصل که مدعی شاهد ندارد، به نفع مسیحی حکم کرد و او هم زره را برداشت و روان شد.
ولی مرد مسیحی که خود بهتر می دانست که زره مال کیست، پس از آنکه چند گامی پیمود وجدانش مرتعش شد و برگشت، گفت:«این طرز حکومت و رفتار از نوع رفتارهای بشر عادی نیست، از نوع حکومت انبیاست» و اقرار کرد که زره از علی است.

طولی نکشید او را دیدند مسلمان شده و با شوق و ایمان در زیر پرچم علی در جنگ نهروان می جنگد [1]


[1] . الامام علی، صوت العدالة الانسانیة ، صفحه ی 63. نیز بحار ، جلد 9، چاپ تبریز، صفحه ی 598 (با اختلافی) .

منبع: داستان راستان،شهید مطهری،جلد اول.

داستانهای ائمه: امام علی (ع): عاصم

علی علیه السلام بعد از خاتمه ی جنگ جمل [1]وارد شهر بصره شد. در خلال ایامی که در بصره بود، روزی به عیادت یکی از یارانش به نام «علاء بن زیاد حارثی» رفت. این مرد خانه ی مجلل و وسیعی داشت. علی همینکه آن خانه را با آن عظمت و وسعت دید، به او گفت: «این خانه ی به این وسعت به چه کار تو در دنیا می خورد، در صورتی که به خانه ی وسیعی در آخرت محتاجتری؟ ! ولی اگر بخواهی می توانی که همین خانه ی وسیع دنیا را وسیله ای برای رسیدن به خانه ی وسیع آخرت قرار دهی؛ به اینکه در این خانه از مهمان پذیرایی کنی، صله ی رحم نمایی، حقوق مسلمانان را در این خانه ظاهر و آشکارا کنی، این خانه را وسیله ی زنده ساختن و آشکار نمودن حقوق قرار دهی و از انحصار مطامع شخصی و استفاده ی فردی خارج نمایی».علاء: «یا امیرَالمؤمنین! من از برادرم عاصم پیش تو شکایت دارم». [2] - چه شکایتی داری؟ - تارک دنیا شده، جامه ی کهنه پوشیده، گوشه گیر و منزوی شده، همه چیز و همه کس را رها کرده.- او را حاضر کنید! .

عاصم را احضار کردند و آوردند. علی علیه السلام به او رو کرد و فرمود: «ای دشمن جان خود، شیطان عقل تو را ربوده است، چرا به زن و فرزند خویش رحم نکردی؟ آیا تو خیال می کنی که خدایی که نعمتهای پاکیزه ی دنیا را برای تو حلال و روا ساخته ناراضی می شود از اینکه تو از آنها بهره ببری؟ تو در نزد خدا کوچکتر از این هستی».
عاصم: «یا امیرالمؤمنین، تو خودت هم که مثل من هستی، تو هم که به خود سختی می دهی و در زندگی بر خود سخت می گیری، تو هم که جامه ی نرم نمی پوشی و غذای لذیذ نمی خوری، بنابراین من همان کار را می کنم که تو می کنی و از همان راه می روم که تو می روی» .
« اشتباه می کنی. من با تو فرق دارم. من سمتی دارم که تو نداری. من در لباس پیشوایی و حکومتم. وظیفه ی حاکم و پیشوا وظیفه ی دیگری است. خداوند بر پیشوایان عادل فرض کرده که ضعیف ترین طبقات ملت خود را مقیاس زندگی شخصی خود قرار دهند و آن طوری زندگی کنند که تهیدست ترین مردم زندگی می کنند، تا سختی فقر و تهیدستی به آن طبقه اثر نکند. بنابراین من وظیفه ای دارم و تو وظیفه ای »[3]

[1] . جنگ جمل در نزدیکی بصره بین امیرالمؤمنین علی علیه السلام از یک طرف و عایشه و طلحه و زبیر از طرف دیگر واقع شد. به این مناسبت «جنگ جمل» نامیده شد که عایشه در حالی که سوار بر شتر بود سپاه را رهبری می کرد (جمل در عربی یعنی شتر) . این جنگ را عایشه و طلحه و زبیر بلافاصله بعد از استقرار خلافت بر علی علیه السلام و دیدن سیرت عادلانه ی آن حضرت که امتیازی برای طبقات اشراف قائل نمی شد بپا کردند، و پیروزی با سپاه علی علیه السلام شد.
[2] . این داستان را ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه ، جلد 3، صفحه ی 19 (چاپ بیروت) نقل می کند، ولی به نام ربیع بن زیاد نه علاء بن زیاد؛ و ربیع را معرفی می کند در مواطنی و بعد می گوید: «واماالعلاء بن زیاد الذی ذکره الرضی فلا اعرفه و لعل غیری یعرفه. »
[3] . نهج البلاغه ، خطبه ی 207.
منبع: داستان راستان،شهید مطهری،جلد اول.

داستانهای ائمه: امام علی (ع): عقیل مهمان علی

عقیل در زمان خلافت برادرش امیرالمؤمنین علی علیه السلام به عنوان مهمان به خانه ی آن حضرت در کوفه وارد شد. علی به فرزند مهتر خویش، حسن بن علی، اشاره کرد که جامه ای به عمویت هدیه کن. امام حسن یک پیراهن و یک ردا از مال شخصی خود به عموی خویش عقیل تعارف و اهداء کرد. شب فرا رسید و هوا گرم بود. علی و عقیل روی بام دارالاماره نشسته مشغول گفتگو بودند. موقع صرف شام رسید. عقیل که خود را مهمان دربار خلافت می دید طبعاً انتظار سفره ی رنگینی داشت، ولی برخلاف انتظار وی سفره ی بسیار ساده و فقیرانه ای آورده شد. با کمال تعجب پرسید: «غذا هرچه هست همین است؟»

علی: «مگر این نعمت خدا نیست؟ من که خدا را براین نعمتها بسیار شکر می کنم و سپاس می گویم».
عقیل: «پس باید حاجت خویش را زودتر بگویم و مرخص شوم. من مقروضم و زیر بار قرض مانده ام، دستور فرما هرچه زودتر قرض مرا ادا کنند و هر مقدار می خواهی به برادرت کمک کنی بکن، تا زحمت را کم کرده به خانه ی خویش برگردم».
- چقدر مقروضی؟
- صدهزار درهم.
- اوه، صدهزار درهم! چقدر زیاد! متأسفم برادرجان که این قدر ندارم که قرضهای تو را بدهم، ولی صبر کن موقع پرداخت حقوق برسد، از سهم شخصی خودم برمی دارم و به تو می دهم و شرط مواسات و برادری را بجا خواهم آورد. اگر نه این بود که عائله ی خودم خرج دارند، تمام سهم خودم را به تو می دادم و چیزی برای خود نمی گذاشتم.
- چی؟ ! صبر کنم تا وقت پرداخت حقوق برسد؟ بیت المال و خزانه ی کشور در دست تو است و به من می گویی صبر کن تا موقع پرداخت سهمیه ها برسد و از سهم خودم به تو بدهم! تو هر اندازه بخواهی می توانی از خزانه و بیت المال برداری، چرا مرا به رسیدن موقع پرداخت حقوق حواله می کنی؟ ! بعلاوه مگر تمام حقوق تو از بیت المال چقدر است؟ فرضا تمام حقوق خودت را به من بدهی چه دردی از من دوا می کند؟ .
- من از پیشنهاد تو تعجب می کنم. خزانه ی دولت پول دارد یا ندارد، چه ربطی به من و تو دارد؟ ! من و تو هم هر کدام فردی هستیم مثل سایر افراد مسلمین. راست است که تو برادر منی و من باید تا حدود امکان از مال خودم به تو کمک و مساعدت کنم، اما از مال خودم نه از بیت المال مسلمین.
مباحثه ادامه داشت و عقیل با زبانهای مختلف اصرار و سماجت می کرد که «اجازه بده از بیت المال پول کافی به من بدهند، تا من دنبال کار خود بروم».
آنجا که نشسته بودند به بازار کوفه مشرف بود. صندوقهای پول تجار و بازاریها از آنجا دیده می شد. در این بین که عقیل اصرار و سماجت می کرد، علی به عقیل فرمود: «اگر باز هم اصرار داری و سخن مرا نمی پذیری، پیشنهادی به تو می کنم، اگر عمل کنی می توانی تمام دین خویش را بپردازی و بیش از آن هم داشته باشی».
- چه کار کنم؟ .
- در این پایین صندوقهایی است. همینکه خلوت شد و کسی در بازار نماند، از اینجا برو پایین و این صندوقها را بشکن و هرچه دلت می خواهد بردار!.
- صندوقها مال کیست؟ .
- مال این مردم کسبه است، اموال نقدینه ی خود را در آنجا می ریزند.
- عجب! به من پیشنهاد می کنی که صندوق مردم را بشکنم و مال مردم بیچاره ای که به هزار زحمت به دست آورده و در این صندوقها ریخته و به خدا توکل کرده ورفته اند بردارم و بروم؟ .
- پس تو چطور به من پیشنهاد می کنی که صندوق بیت المال مسلمین را برای تو باز کنم؟ مگر این مال متعلق به کیست؟ این هم متعلق به مردمی است که خود راحت و بی خیال در خانه های خویش خفته اند. اکنون پیشنهاد دیگری می کنم، اگر میل داری این پیشنهاد را بپذیر.
- دیگر چه پیشنهادی؟ .
- اگر حاضری شمشیر خویش را بردار، من نیز شمشیر خود را برمی دارم، در این نزدیکی کوفه شهر قدیم «حیره» است، در آنجا بازرگانان عمده و ثروتمندان بزرگی هستند، شبانه دو نفری می رویم و بر یکی از آنها شبیخون می زنیم و ثروت کلانی بلند کرده می آوریم.
- برادر جان! من برای دزدی نیامده ام که تو این حرفها را می زنی. من می گویم از بیت المال و خزانه ی کشور که دراختیار تو است اجازه بده پولی به من بدهند تا من قروض خود را بدهم.
- اتفاقا اگر مال یک نفر را بدزدیم بهتر است از اینکه مال صدها هزار نفر مسلمان یعنی مال همه ی مسلمین را بدزدیم. چطور شد که ربودن مال یک نفر با شمشیر دزدی است، ولی ربودن مال عموم مردم دزدی نیست؟ تو خیال کرده ای که دزدی فقط منحصر است به اینکه کسی به کسی حمله کند و با زور مال او را از چنگالش بیرون بیاورد؟ ! شنیع ترین اقسام دزدی همین است که تو الان به من پیشنهاد می کنی [1]

[1] . بحارالانوار ، جلد 9، چاپ تبریز، صفحه ی 613.

منبع: داستان راستان،شهید مطهری،جلد اول.

داستانهای ائمه: امام علی (ع): مرد ناشناس

زن بیچاره مشک آب را به دوش کشیده بود و نفس نفس زنان به سوی خانه اش می رفت. مردی ناشناس به او برخورد و مشک را از او گرفت و خودش به دوش کشید. کودکان خردسال زن چشم به در دوخته منتظر آمدن مادر بودند. در خانه باز شد. کودکان معصوم دیدند مرد ناشناسی همراه مادرشان به خانه آمد و مشک آب را به عوض مادرشان به دوش گرفته است. مرد ناشناس مشک را به زمین گذاشت و از زن پرسید: «خوب، معلوم است که مردی نداری که خودت آبکشی می کنی، چطور شده که بی کس مانده ای؟» .
- شوهرم سرباز بود. علی بن ابی طالب او را به یکی از مرزها فرستاد و در آنجا کشته شد. اکنون منم و چند طفل خردسال.
مرد ناشناس بیش از این حرفی نزد، سر را به زیر انداخت و خداحافظی کرد و رفت، ولی در آن روز آنی از فکر آن زن و بچه هایش بیرون نمی رفت. شب را نتوانست راحت بخوابد. صبح زود زنبیلی برداشت و مقداری آذوقه از گوشت و آرد و خرما در آن ریخت و یکسره به طرف خانه ی دیروزی رفت و در زد.
- کیستی؟ .
- همان بنده ی خدای دیروزی هستم که مشک آب را آوردم، حالا مقداری غذا برای بچه ها آورده ام.
- خدا از تو راضی شود و بین ما و علی بن ابی طالب هم خدا خودش حکم کند.
در باز گشت و مرد ناشناس داخل خانه شد. بعد گفت: «دلم می خواهد ثوابی کرده باشم. اگر اجازه بدهی، خمیر کردن و پختن نان یا نگهداری اطفال را من به عهده بگیرم».
- بسیار خوب، ولی من بهتر می توانم خمیر کنم و نان بپزم. تو بچه ها را نگاه دار تا من از پختن نان فارغ شوم.
زن رفت دنبال خمیر کردن. مرد ناشناس فورا مقداری گوشت که خود آورده بود کباب کرد و با خرما با دست خود به بچه ها خورانید. به دهان هر کدام که لقمه ای می گذاشت می گفت: «فرزندم! علی بن ابی طالب را حلال کن اگر در کار شما کوتاهی کرده است».
خمیر آماده شد. زن صدا زد: «بنده ی خدا همان تنور را آتش کن».
مرد ناشناس رفت و تنور را آتش کرد. شعله های آتش زبانه کشید. چهره ی خویش را نزدیک آتش آورد و با خود می گفت: «حرارت آتش را بچش، این است کیفر آن کس که در کار یتیمان و بیوه زنان کوتاهی می کند».
در همین حال بود که زنی از همسایگان به آن خانه سر کشید و مرد ناشناس را شناخت. به زن صاحبخانه گفت: «وای به حالت! این مرد را که کمک گرفته ای نمی شناسی؟ ! این امیرالمؤمنین علی بن ابی طالب است».
زن بیچاره جلو آمد و گفت: «ای هزار خجلت و شرمساری از برای من! من از تو معذرت می خواهم».
- نه، من از تو معذرت می خواهم که در کار تو کوتاهی کردم [1]

[1] . بحارالانوار ، جلد 7، باب 103، صفحه ی 597.
منبع: داستان راستان،شهید مطهری،جلد اول.