دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

چرا حضرت علی (ع) اسامی سه تن از فرزندانشان را ابوبکر، عمر و عثمان گذاشتند؟

شبهه

چرا حضرت علی «علیه السلام» اسامی سه تن از فرزندانشان را ابوبکر، عمر و عثمان گذاشتند؟

پاسخ

تذکر: در پاسخ به این شبهه تنها منابع اهل سنت استفاده شده است.

     أ. «عمر» یکی از نام های رایج و متداول میان اعراب در صدر اسلام بوده و منحصر در عمر بن خطاب نبوده است. با مراجعه به کتاب های رجال و تراجم به این مطلب پی خواهیم برد چنانکه ابن حجر عسقلانی شافعی نام 22 نفر از صحابه پیامبر اکرم را که عمر نام داشته اند، ذکر می کند که عمر بن ابی سلمه مخزومی (ربیب پیامبر اکرم «صلی الله علیه و آله» و یکی از یاران خوب و باوفای حضرت علی «علیه السلام») یکی از این صحابه می باشد.
     ب. براساس مستندات و مدارک موجود، حضرت علی «علیه السلام» در نامگذاری این فرزند خود هیچ دخالتی نداشته و عمر بن خطاب با توجه به موقعیت و مقامی که در اختیار داشته در نامگذاری این فرزند حضرت علی «علیه السلام» دخالت کرده و او را به نام خودش «عمر» نامیده است. احمد بن یحیی بلاذری متوفای 279 هجری قمری در این باره می نویسد:
عمر بن خطاب فرزند علی را عمر نامید. [1]
تاریخ از دخالت ها و فضولی های جناب خلیفه دوم نمونه ها و موارد دیگری را نیز ثبت کرده است.
احمد بن یحیی بلاذری درباره عبدالله بن قیس بن نقب می نویسد:
اسم قبلی عبدالله بن قیس بن نقب «خیاط» بود. عمر بن خطاب نام او را به «عبدالله» تغییر داد. [2]
ابن اثیر جزری شافعی متوفای 630 هجری قمری در شرح حال عبدالرحمن بن حارث مخزومی به مورد دیگری از فضولی های جناب خلیفه دوم اشاره کرده و می نویسد:
عبدالرحمن بن حارث در دامان عمر بن خطاب بزرگ شد. اسم قبلی عبدالرحمن «ابراهیم» بود. عمر بن خطاب اسم او را تغییر داده و نام «عبدالرحمن» را برای او انتخاب کرد. [3]
ابن سعد بصری متوفای 230 هجری قمری به مورد دیگری از دخالت های خلیفه دوم در این قلمرو اشاره کرده و می نویسد:
اسم پدر مسروق «اجدع» بود. عمر بن خطاب اسم او را تغییر داد و نام «عبدالرحمن» را برای او برگزید. [4]
ابن قتیبه دینوری درباره هرمزان می نویسد: هنگامی که هرمزان اسلام آورد عمر بن خطاب اسم او را تغییر داد و نام «عرفطه» را برای او برگزید. [5]
متقی هندی مورد دیگری از دخالت های بی جای خلیفه دوم را اینگونه بیان می کند:
عمر بن خطاب نام «طحیل بن رباح» برادر «بلال بن رباح» را به «خالد بن رباح» تغییر داد. [6]
ابن سعد و ابن حجر عسقلانی شافعی به مورد دیگری از تغییر نام ها توسط خلیفه دوم اشاره کرده و می نویسند:
نام قبلی «کثیر بن صلت» «قلیل بن صلت» بود. عمر بن خطاب نام او را تغییر داده و به جای «قلیل» او را «کثیر» نامید. [7]
حال با توجه به مطالب ذکر شده و با در نظر گرفتن این مطلب که حضرت امیر «علیه السلام» در نامگذاری فرزندشان به نام «عمر» هیچ دخالتی نداشته و این نام از سوی خلیفه و حاکم بداخلاق و خشن وقت انتخاب شده است، آیا باز هم این نامگذاری دلیل وجود روابط صمیمانه میان حضرت علی «علیه السلام» و عمر بن خطاب است؟
سؤالی که شاید ذهن برخی خوانندگان عزیز را آزار دهد، این است که: چرا حضرت علی «علیه السلام» با این کار خلیفه مقابله نکرده اند؟
در پاسخ به این سؤال نیز باید گفت: رفتارشناسی خلیفه دوم نشان می دهد که عمر بن خطاب فردی خشن، بداخلاق و تندخو بود و صحابه از مخالفت با اعمال و رفتار او امتناع می ورزیدند. صدور فرمان ترور و کشتن سعد بن عباده به دلیل بیعت نکردن با ابوبکر، زدن خواهر و داماد خود، زدن اقوام خالد بن ولید، زدن جارود عامری بزرگ و رئیس قبیله ربیعه، زدن ابی بن کعب بزرگ انصار و آتش زدن قصر سعد بن ابی وقاص یکی از عشره مبشره، نمونه هایی از برخورد و رفتار خشن و تند عمر بن خطاب با صحابه پیامبر اکرم «صلی الله علیه و آله» می باشد. [8]
رفتار خشن و تند عمر بن خطاب با صحابه و عموم مسلمانان آنقدر مشهور و معروف است که در تاریخ چنین معروف شده است که شلاق عمر بن خطاب از شمشیر حجاج بن یوسف ثقفی خطرناکتر و ترسناکتر بود. [9]
علاوه بر رفتار خشن و اخلاق تند عمر بن خطاب، شاید مصالح دیگری نیز وجود داشته است که حضرت علی «علیه السلام» به خاطر رعایت آن مصالح با این کار خلیفه دوم مخالفت نکرده است و شاید آن حضرت مخالفت کرده اند ولی تاریخ آن را ثبت نکرده و یا اینکه ما بی اطلاع هستیم و محتمل است که نام فرزند حضرت علی «علیه السلام» عمرو بن علی باشد نه عُمر. 
یکی دیگر از فرزندان حضرت علی «علیه السلام» که با نام یکی از خلفا مشابهت دارد، عثمان بن علی می باشد. درباره همنامی این فرزند حضرت علی «علیه السلام» با نام خلیفه سوم (عثمان) باید گفت:
     أ. با مراجعه به کتاب های تراجم و رجال و انساب مشاهده خواهیم کرد که عثمان نیز یکی از نام های متداول و رایج میان اعراب است. ابن حجر عسقلانی شافعی در کتاب معروف خود «الاصابة فی تمییز الصحابة» که درباره صحابه پیامبر اکرم «صلی الله علیه و آله» و شرح حال آنان نوشته است، نام 26 نفر از صحابه پیامبر را که عثمان نام داشته اند، ذکر کرده است.
     ب. مستندات و مدارک معتبر تاریخی نشان می دهد که حضرت علی «علیه السلام» فرزندشان را به نام عثمان بن مظعون صحابی معروف و مشهور پیامبر نامیده است و هیچ ارتباطی میان نامگذاری این فرزند حضرت علی «علیه السلام» به نام «عثمان» با خلیفه سوم «عثمان بن عفان» وجود ندارد.
ابوالفرج اصفهانی به نقل از حضرت علی «علیه السلام» می نویسد: فرزندم را به نام برادرم عثمان بن مظعون، عثمان می نامم. [10]
ابوالحسن محمد بن ابی جعفر عبیدلی درباره مجاهدان جنگ بدر می نویسد:
یکی از کسانی که در جنگ بدر حضور داشت، عثمان بن مظعون است که حضرت علی «علیه السلام» فرزندش را به خاطر نام او، عثمان گذاشت. [11]
مورّخین یکی دیگر از فرزندان حضرت علی «علیه السلام» را «ابوبکر بن علی» معرفی کرده اند. ابوبکر کنیه این فرزند حضرت علی «علیه السلام» می باشد و در نام ایشان میان مورخین اختلاف است. برخی نام او را «عبدالله» و عده ای «محمّد» معرفی کرده و در برخی منابع «عبدالرحمن» معرفی شده است. عده ای نیز همچون ابوالفرج اصفهانی از نام ایشان اظهار بی اطلاعی کرده و نامی را برای ایشان ذکر نکرده اند. [12]
در مورد این تشابه اسمی نیز باید گفت:
     أ. ابوبکر نام فرزند حضرت علی «علیه السلام» نبوده، بلکه کنیه فرزند آن حضرت است و براساس رسومات و عادات اعراب، کنیه ها به مناسبت های مختلف و از طرف افراد دیگری غیر از پدر و مادر نیز انتخاب می شوند.
     ب. کنیه «ابوبکر» یکی از کنیه های معروف و مشهور میان اعراب است و در صدر اسلام نیز افراد دیگری با این کنیه وجود داشته اند و هیچ مستند و دلیل نداریم که حضرت علی «علیه السلام» به خاطر کنیه خلیفه اول، این کنیه را برای فرزندشان انتخاب کرده باشند.
     ج. ابوبکر کنیه خلیفه اول است و نام او عبدالله است. اگر حضرت علی «علیه السلام» قصد داشتند روابط صمیمانه خود با خلیفه اول را به دیگران اثبات کنند، باید نام فرزندش را عبدالله می گذاشت نه ابوبکر.
بنابراین حتی بدون درنظر گرفتن مستندات و مدارکی که از وجود روابط سرد میان حضرت علی «علیه السلام» و ابوبکر حکایت می کند، این تشابه اسمی نیز هیچ دلیلی بر وجود روابط صمیمانه و دوستانه میان حضرت علی «علیه السلام» و ابوبکر نیست.
اگر همنامی فرزندان حضرت علی «علیه السلام» با اسامی خلفا نشان از وجود روابط صمیمانه و خوب دارد! چرا این رابطه یک طرفه است؟ و چرا خلفا اسامی فرزندانشان را «علی» «حسن» و «حسین» نگذاشته اند؟
در میان اسامی اصحاب و یاران ائمه «علیهم السلام» اسم هایی همچون یزید، معاویه، عبدالملک، عمرو و ... وجود داشته است، آیا اسامی این افراد به خاطر علاقه به یزید، عمرو بن عاص و سایر خلفای اموی و مروانی انتخاب شده است؟
نکته دیگری که در پاسخ به این شبهه نباید مورد غفلت واقع شود این است که تنفر و نفرت از افراد معمولاً به تدریج و به مرور زمان به اسامی آنها سرایت می کند. نفرتی که شیعیان و پیروان اهل بیت «علیهم السلام» از ابوبکر، عمر، عثمان و سایر ظالمان و غاصبان در دل دارند به تدریج به اوج خود رسیده و امروزه شیعیان و پیروان اهل بیت «علیهم السلام» علاوه بر تنفر از این افراد، حتی از اسامی و نامهای آنان نیز نفرت دارند.

[1]) «و کان عمر بن خطاب سمی عمر بن علی باسمه». أنساب الاشراف، ج 2، ص 192، ولده و تعدادهم و أسمائهم.
[2])  «و من بنی نقب: عبدالله بن قیس بن نقب و کان اسمه خیاط، فسماه عمر بن الخطاب عبدالله». أنساب الاشراف، ج 13، ص 33. نسب بنی عمرو بن تیم
[3]) «و نشا عبدالرحمن فی حجر عمر و کان اسمه ابراهیم، فغیر عمر اسمه لما غیر أسماء من تسمی بالانبیاء و سماء عبدالرحمن». أسد الغابه فی معرفة الصحابة، ج 3، ص 284، شرح حال عبدالرحمن بن حارث.
[4]) «کان اسم أبی مسروق الأجدع، فسماه عمر عبدالرحمن». الطبقات الکبری، ج 6، ص 76، شرح حال مسروق بن الاجدع.
[5]) «لما أسلم الهرمزان سماه عمر بن الخطاب عرفطة». المعارف، ص 421، نوادر فی المعارف.
[6]) «فقال: من أنت؟ قال: أنا طحیل بن رباح. قال: بل أنت خالد بن رباح». کنزالعمال فی سنن الأقوال و الأفعال، ج 9، ص 573، ح 27479.
[7]) «کان اسم کثیر بن الصلت قلیلاً، فسماه عمر کثیرا!». الاصابة فی تمییز الصحابة، ج 5، ص 472. شرح حال کثیر بن صلت، ش 7494 و الطبقات الکبری، ج 5، ص 14، شرح حال کثیر بن صلت.
[8]) أنساب الاشراف، ج 2، ص 263 و ص 272. أمر السقیفه، العقد الفرید، ج 4، ص 260؛ الطبقات الکبری، ج 3، ص 267 و ج 5، ص 62؛ المصنف عبدالرزاق، ج 3، ص 557، کتاب الجنائز، باب الصبر و البکاء، ح 6681؛ تاریخ المدینه، ج 2، ص 690؛ المصنف بان ابی شیبه، ج 6، ص 213، کتاب الادب، باب 153، ح 3.
[9]) «درّة عمر أهیب من سیف الحجاج» و «کانت درته أهیب من سیوف الملوک». الطبقات الکبری، ج 3، ص 282. ذکر استخلاف عمر و أنساب الاشراف، ج 10، ص 322، الادارة زمن عمر؛ ربیع الابرار، ج 3، ص 13، باب العز و الشرف؛ شرح نهج البلاغه، ج 1، ص 181، طرف من أخبار عمر بن الخطاب و ج 12. ص 75. نکت من کلام عمر و سیرته و أخلاقه.
[10]) «انما سمیته باسم اخی عثمان بن مظعون». مقاتل الطالبین، ص 55، عثمان بن علی.
[11]) «منهم عثمان بن مظعون الذی سمی أمیرالمومنین علی بن أبی طالب ابنه باسمه». تهذیب الانساب، ص 27.
[12]) مقاتل الطالبین، ص 56.

منبع: پاسخ به چند شبهه فاطمی؛ نجم الدین طبسی

آیا حضرت علی (ع) دخترشان ام کلثوم را به ازدواج عمر در آوردند؟

شبهه

چرا حضرت علی «علیه السلام» دخترشان ام کلثوم را به عمر دادند؟

پاسخ

تذکر: در پاسخ به این شبهه از منابع اهل سنت استفاده شده است.

ماجرای ازدوام ام کلثوم با عمر یکی از دروغ های بزرگ تاریخ در راستای موجه جلوه دادن شخصیت عمر بن خطاب و برقراری روابط صمیمانه میان اهل بیت «علیهم السلام» و دشمنانشان است. در پاسخ به این شبهه باید گفت:
     أ. اگر چنین مطلبی صحت دارد چرا تفصیل این ماجرا در صحیح بخاری و صحیح مسلم ذکر نشده است؟
     ب. شیخ مفید در دو رساله مجزا به نامهای «المسائل العکبریة» و «المسائل السرویة»، و عده ای دیگر وقوع چنین ازدواجی را منکر شده اند.
     ج. بسیاری از دانشمندان شیعه و سنی همچون جلال الدین سیوطی، رضی الدین حلی، فضل بن رزبهان، صالحی شامی، شهاب الدین قلیوبی، علامه مقرم، شیخ محمد خضری و علامه باقر شریف قرشی معتقدند حضرت علی و فاطمه زهرا «علیهم السلام» دختری به نام ام کلثوم ندارند و هر جا در شمار فرزندان حضرت علی و فاطمه زهرا «علیهم السلام» از ام کلثوم نام برده شده است، حضرت زینب مراد است.
     د. محیی الدین نووی و آیه الله مرعشی نجفی دو تن از بزرگترین عاملان سنی و شیعه معتقدند عمر بن خطاب با ام کلثوم دختر ابوبکر ازدواج کرده است نه دختر حضرت علی «علیه السلام»
محیی الدین نووی مهم ترین شارح صحیح مسلم در کتاب «تهذیب الأسماء و اللغات» می نویسد:
ابوبکر هنگام مرگ به دخترش عایشه گفت: پس از مرگ من مراقب دو برادر و دو خواهرت باش. عایشه با تعجب گفت: دو برادرم را می شناسم اما یک خواهر بیشتر ندارم! منظورت از خواهر دوم کیست؟ ابوبکر گفت: گمان می کنم طفلی که در رحم همسرم حبیبة بنت خارجة است نیز دختر است. نووی می نویسد: طفلی که در رحم حبیبة بن خارجة بود دختر بود و نامش را ام کلثوم گذاشتند. عمر بن خطاب با همین ام کلثوم ازدواج کرده است. [1]
حضرت آیه الله مرعشی نجفی می فرمایند:
اسماء بنت عمیس همراه همسرش جعفر طیار به حبشه مهاجرت کرده و پس از بازگشت از حبشه به مدینه منوره هجرت کردند. اسماء پس از رحلت همسرش جعفر طیار با ابوبکر ازدواج کرد و چند فرزند به دنیا آورد. یکی از فرزندان او از ابوبکر ام کلثوم است. پس از مرگ ابوبکر حضرت علی «علیه السلام» با اسماء بنت عمیس ازدواج کرد و دخترش ام کلثوم نیز به خانه حضرت علی «علیه السلام» آمده و به عنوان ربیبه آن حضرت در خانه ایشان بزرگ شده است. حضرت علی «علیه السلام» ام کلثوم و محمّد (فرزندان ابوبکر) را به عنوان فرزند (ابنی و ابنتی) صدا می زد و عمر بن خطاب با همین ام کلثوم ازدواج کرده است. تشابه اسمی ام کلثوم دختر ابوبکر با حضرت زینب که کنیه اش ام کلثوم است و خطاب به حضرت امیر (ابنی و ابنتی) باعث اشتباه بسیاری از مورخین و محدثین شده است.[2]
     هـ. تناقض های فراوان و متعددی در این ماجرا وجود دارد که شیخ مقید به چند مورد اشاره کرده و می نویسد:
گاهی می گویند خود حضرت امیر «علیه السلام» عقد ام کلثوم را به عهده گرفت و گاهی گفته می شود این امر به عباس واگذار شد. برخی روایات می گوید: حضرت علی «علیه السلام» پس از تهدید شدن بنی هاشم از سوی عمر موافقت کرد و در برخی روایات حضرت امیر «علیه السلام» از روی اختیار و بدون تهدید پذیرفته است. برخی راویات می گویند: عمر بن خطاب از ام کلثوم صاحب فرزندی به نام زید[3] شد و برخی می گویند: عمر بن خطاب قبل از دخول و نزدیکی با ام کلثوم کشته شد.
برخی می گویند: زید بن عمر بن خطاب بدون این که فرزندی داشته باشد کشته شد و برخی می گویند: زید بن عمر دارای فرزند بود.
برخی می گویند: زید و مادرش ام کلثوم همزمان از دنیا رفتند و برخی می گویند: ام کلثوم سالها بعد از زید از دنیا رفت.
برخی می گویند: عمر بن خطاب چهل هزار درهم به عنوان مهریه برای ام کلثوم قرار داد و برخی می گویند: چهار هزار درهم و برخی می گویند: پانصد درهم.[4]
یعقوبی مهریه ام کلثوم را ده هزار دینار، شیخ عبدالحی مهریه را چهل هزار دینار و بسیاری از عالمان اهل سنت چهل هزار درهم ذکر کرده اند. این در حالی است که خود عمر بن خطاب از مهریه های سنگین منع می کرد.[5]
برخی همچون ابن سعد و بلاذری و این حزم می گویند: ام کلثوم ابتدا با عمر بن خطاب (در سال 17 هجری) ازدواج کرد. پس از مرگ عمر با عون بن جعفر بن ابی طالب ازدواج کرد و بعد از کشته شدن عون با محمد بن جعفر بن ابی طالب ازدواج کرد و بعد از محمد با عبدالله بن جعفر بن ابی طالب ازدواج کرد.[6]
این مطلب درست نیست چون عبدالله بن جعفر در زمان حیات حضرت امیر «علیه السلام» با حضرت زینب ازدواج کرده و حضرت زینب تا آخر عمر شریفشان (یعنی تا سال 63 هجری) همسر عبدالله بن جعفر است و عبدالله بن جعفر است و عبدالله بن جعفر نمی تواند همزمان با دو خواهر (زینب و ام کلثوم) ازدواج کرده باشد و از طرفی مورخین معتقدند عون بن جعفر و محمد بن جعفر در زمان خود عمر بن خطاب در سال 16 یا 17 قمری در جنگ شوشتر کشته شده اند.[7] چگونه پس از مرگ عمر در سال 23 هجری زنده شده و با ام کلثوم ازدواج کرده اند؟
برخی معتقدند عبدالله بن جعفر پس از وفات حضرت زینب با ام کلثوم ازدواج کرده است. این مطلب نیز درست نیست زیرا مدعیان ازدواج عمر بن خطاب با ام کلثوم معتقدند ام کلثوم در زمان حیات امام حسن «علیه السلام» و قبل از سال 50 هجری از دنیا رفته و امام حسن «علیه السلام» در نماز او حاضر بوده است در حالی که حضرت زینب در سال 61 در کربلا حضور دارد. لابد ام کلثوم پس از سالها دوباره زنده شده و عبدالله بن جعفر با او ازدواج کرده است.
برخی معتقدند هنگامی که ام کلثوم از دنیا رفت عبدالله بن عمر نماز میت را خواند و برخی معتقدند سعید بن عاص که امیر مدینه بود نماز میت را خوانده است.
     و. بی ادبی ها و رفتارهای ناشایست موجود در ماجرا دلیل دیگری بر دروغ بودن آن است.
ابن عبدالبر و ابن جوزی می نویسند:
عمر بن خطاب نزد حضرت علی «علیه السلام» آمد و ام کلثوم را از آن حضرت خواستگاری کرد. حضرت فرمودند: ام کلثوم هنوز کوچک است و به سن ازدواج نرسیده است. عمر بر خواسته خود اصرار کرد و گفت: گمان نمی کنم کسی بهتر از من پیدا شود و حال ام کلثوم را مراعات کند! حضرت علی «علیه السلام» فرمودند: ام کلثوم را نزد تو می فرستم او را ببین اگر پسندیدی او را به ازدواج تو در میاورم. پس از رفتن عمر، حضرت علی «علیه السلام» پارچه ای را به ام کلثوم داد و فرمود: نزد عمر برو و بگو: این همان پارچه ای است که گفتم مال توست. ام کلثوم بی خبر از ماجرا پارچه را گرفت و نزد عمر رفت و جمله ای را که حضرت امیر فرموده بودند، به عمر گرفت. عمر پارچه را گرفت و بدون اینکه به پارچه نگاه کند با خیره شدن به ام کلثوم به او گفت: به پدرت بگو: پسندیدم و راضی هستم خدا از تو راضی باشد. عمر پس از گفتن این جملات لباس را از روی ساق پای ام کلثوم کنار زد و دستش را روی ساق پای ایشان گذاشت. ام کلثوم ناراحت شد و به عمر اعتراض کرد و گفت: اگر خلیفه نبودی بینی تو را می شکستم. ام کلثوم از خانه عمر خارج شده و نزد پدرش برگشت و ماجرا را به حضرت امیر «علیه السلام» اطلاع داد و گفت: مرا نزد مرد سالخورده و بداخلاق و بدرفتاری فرستادی. حضرت امیر «علیه السلام» به ام کلثوم فرمودند: او شوهر توست![8]
سبط بن جوزی پس از نقل ماجرای خواستگاری عمر از ام کلثوم و دست گذاشتن عمر روی ساق پای ایشان می نویسد:
به خدا قسم این مطلب بسیار زشت است! ام کلثوم حتی اگر کنیز بود عمر بن خطاب چنین کاری با او نمی کرد! همه مسلمانان اتفاق نظر دارند که مردان حق مس و لمس کردن زنان اجنبی و نامحرم را ندارند، چگونه چنین عمل زشتی به عمر نسبت داده می شود؟[9]
     ز. بنا به گفته عالمان اهل سنت ام کلثوم قبل از اینکه به سن بلوغ برسد با عمر بن خطاب ازدواج کرده است.[10] تصور ازدواج دختری در این سن و سال با عمر بن خطاب که حدود 55 سال سن داشته و سالخورده است،[11] معقول و عقلانی نیست؛ خصوصا اینکه برخی معتقدند ام کلثوم هنگام مرگ عمر بن خطاب، سه فرزند به نام های زید، رقیه و فاطمه از عمر داشت. (دختری که به سن بلوغ نرسیده و زیر 9 سال سن دارد در سال 17 یا 18 هجری با عمر ازدواج کرده و تا سال 23 هجری که عمر کشته می شود سه فرزند برای عمر به دنبا آورده است!!!).
     ح. حتی اگر بپذیریم که حضرت علیو  فاطمه زهرا «علیهم السلام» دختری به نام ام کلثوم داشته و عمر بن خطاب با او ازدواج کرده باشد، هیچ تلازمی با روابط دوستانه و صمیمانه ندارد، زیرا:
       1. رسول خدا «صلی الله علیه و آله» نیز سه تن از دخترانش به نام های «زینب»، «ام کلثوم» و «رقیه» را به سه نفر از کفار و مشرکین به نام های «ابوالعاص بن ربیع»، «عتبة بن ابی لهب» و «عتیبة بن ابی لهب» داده است.[12]
آیا رسول خدا با کفار و مشرکین روابط صمیمانه و دوستانه داشته است؟
       2. حضرت لوط نیز به مشرکان و کفار که همجنس باز بودند پیشنهاد داد با دختران او ازدواج کنند و لواط نکنند.[13] آیا حضرت لوط با کفار و مشرکان رابطه صمیمانه و دوستانه داشته است؟
       3. بر اساس برخی روایات موجود، این ازدواج (بر فرض صحت) با زور و تهدید عمر بن خطاب و حکومت صورت گرفته است و چنین ازدواجی به هیچ وجه نمی تواند دلیلی برای وجود روابط صمیمانه تلقی شود. امام صادق «علیه السلام» می فرمایند: 
هنگامی که عمر از ام کلثوم خواستگاری کرد حضرت امیر «علیه السلام» کوچکی و کم سن و سال بودن ام کلثوم را بهانه کرد و با این ازدواج مخالفت کرد. عمر نزد عباس عموی پیامبر «صلی الله علیه و آله» رفت و ایشان را تهدید کرد و گفت: اگر علی موافقت نکند چاه زمزم را پر خواهم کرد و هر چیزی که به نوعی از افتخارات شما بنی هاشم باشد خراب خواهم نمود و دو شاهد برای سارق بودن علی جور کرده و دست راستش را به عنوان حد سرقت قطع خواهم کرد. عباس عموی پیامبر نزد حضرت علی «علیه السلام» آمد و ماجرا را گزارش داد. حضرت امیر «علیه السلام» نیز قضیه را به خود عباس واگذار کرد.[14]
     ط. با توجه به مستندات فراوان و قطعی حمله به خانه فاطمه زهرا «سلام الله علیها» و زدن ایشان، چرا جریان حمله به خانه حضرت فاطمه «سلام الله علیها» قرینه و شاهد و یا دلیلی برای دروغ بودن ازدواج عمر با دختر حضرت علی و فاطمه «علیهم السلام» نباشد؟

[1]) «و هاتان الختان هما أسماء بنت أبی بکر و أم کلثوم و هی التی کانت حملاً و قد تقدم هناک ایضاح القصة و أم کلثوم هذه تزوجها عمر بن الخطاب». تهذیب الاسماء و اللغات، ج 2، ص 630، ش 1224
[2]) «أسماء بنت عمیس ... هاجرت مع زوجها إلی الحبشه ثمّ إلی المدینة المنورة، تزوّجها بعد جعفر أبوبکر، فتولدت له منها عدة أولاد منهم أم کلثوم و هی التی رباها أمیرالمؤمنین و تزوجها الثانی، فکانت ربیبته علیه السلام و بمنزلة إحدی بناته و کان علیه السلام بخاطب محمد بابنی و أم کلثوم هذه بنتی، فمن ثمّ سری الوهم إلی عدة من المحدثین و المررخین، فکم لهذه الشبعة من نظیر و منشأ الاکثر الاشتراک فی لااسم أو الوصف، ثم بعد موت أبی بکر تزوجها مولانا علی علیه السلام». شرح احقاق الحق و ازهاق الباطل، ج 3، ص 315، مدارک شأن نزول قوله تعالی (و صالح المؤمنین).
[3]) برخی تنها یک فرزند به نام زید ذکر کرده  ند در حالی که برخی فرزندان دیگری به نام های رقیه و فاطمه را نیز ذکر کرده اند. انساب الاشراف، ج 1، ص 189.
[4]) المسائل السرویة، ص 90.
[5]) «لا تغالوا صداق النساء ...»، «ما اکثارکم فی صداق النساء». سنن ابن ماجه، ج 1، ص 607، ح 1887؛ جامع الاحادیث، ج 14، ص 271، ح 3318.
[6]) الطبقات الکبری، ج 8، ص 463؛ انساب الاشراف، ج 1، ص 178؛ جمهرة أنساب العرب، ج 1، ص 38.
[7]) الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج 3، ص 315، شرح حال عون بن جعفر، ش 2073.
[8]) الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج 4، ص 509؛ شرح حال ام کلثوم بنت علی، ش 3638؛ المنتظم فی تواریخ الملوک و الامم، ج 3، ص 148، حوادث سال 17 هجری
[9]) تذکرة الخواص من الامة بذکر خصائص الائمة، ج 2، ص 370، الباب الحادی عشر، ترجمة خدیجة الکبری و فاطمة الزهراء، ترجمة فاطمة الزهراء، ذکر أولادها.
[10]) «تزوج عمر بن الخطاب أم کلثوم بنت علی و هی جاریة تلعب مع الجواری»، «و هی جاریه لم تبلغ». الطبقات الکبری، ج 8، ص 463، ج 6، ص 164.
[11]) عمر بن خطاب 13 سال پس از عام الفیل به دنیا آمده و هنگام مرگ حدود 60 ساله بوده است.
[12]) الاستیعاب فی معرفة الاصحاب، ج 4، ص 399، شرح حال رقیه بنت رسول الله، ش 3377 و ص 507، شرح حال ام کلثوم بنت رسول الله، ش 3635.
[13]) «قال یا قوم هؤلاء بناتی هن اطهر لکم» سوره هود، آیه 78.
[14]) الکافی، ج 5، ص 346، کتاب النکاح، باب تزویج أم کلثوم، ح 2.

منبع: پاسخ به چند شبهه فاطمی؛ نجم الدین طبسی

گذری کوتاه بر زندگی امام علی علیه السلام

آن حضرت بنابر مشهور، روز سیزدهم ماه رجب ، سى سال بعد از عام الفیل ، در شهر مکّه معظّمه ، در میان کعبه الهى دیده به جهان گشود و با نور طلعتش ، جهانى تاریک را روشنائى بخشید. 

در اوّلین مرحله اى که حضرت رسول صلوات اللّه علیه ، قنداقه این نوزاد مبارک را از مادرش تحویل گرفت ، نوزاد با زبان فصیح خواند: 
(بِسْمِ اللّهِ الرَّحْمنِ الرَّحیم ، قَدْ اَفْلَحَ الْمُؤ مِنُونَ الَّذینَ فى صَلوتِهِمْ خاشِعُونَ ...) (1) . 
یعنى ؛ به نام خداوندى که بخشنده و مهربان است ، همانا آن مؤ منینى که در هنگام به جا آوردن نماز، خاشع باشند؛ رستگار و سعادتمند خواهند بود. 
حضرت محمّد صلّى اللّه علیه و آله در مقابل ، به او فرمود: یا علىّ! بدان که مؤ منین به وسیله تو رستگار خواهند شد. 
 
نام:  علىّ(2) ((سَلام اللّهِ علیهِ یَوم وُلِدَ، وَ یَوم استُشهدَ و یَوم یُبعثُ حیّا))
کنیه:  ابوتراب ، ابوالا ئمّه ، ابوالحسن و ... . 
لقب:  امیرالمؤ منین ، یعسوب الدّین ، یعسوب المؤ منین ، قائد الغُرّ المحجَّلین ، امام المتّقین ، سیّد الا وصیاء، اسداللّه ، مرتضى ، حیدر، أَنزع ، قَضْم ، وصىّ، ولىّ و ... . 
پدر:  عمران عبدمناف معروف به ابوطالب . 
مادر:  فاطمه بنت اسد، نوه هاشم ، اوّلین زن هاشمیّه اى که با مرد هاشمى ابوطالب ازدواج کرد؛ و چون در پرورش حضرت رسول دخالت داشت ، حضرت او را به عنوان مادر خطاب ، مى نمود. 
نسبت امام علىّ بن ابى طالب   با سى واسطه همانند رسول گرامى اسلام ، به حضرت آدم صلوات اللّه علیهم ، مى رسد.
 نقش انگشتر:
 حضرت داراى چهار انگشتر بوده است ، که بر هر کدام نقش مخصوصى حکّ شده بود. 
  • دربان آن حضرت را سلمان فارسى و قنبر نام برده اند. 
  • اوّلین کسى که به نبوّت حضرت رسول صلاى اللّه علیه و آلهّ ایمان آورد، علىّ علیه السلام بود، که در سنّ هفت سالگى با آن حضرت نماز جماعت خواند. 
  • آن بزرگوار در تمام جنگ هاى زمان حضرت رسول غیر از جنگ تبوک ، مشارکت داشت و بیشترین پیروزى ها به دست برومند و تواناى آن حضرت نصیب اسلام و مسلمین گردید. 
طبق نقل ابن عساکر: جنگ بدر توسّط امام علىّ علیه السلام در سنّ 20 سالگى به نفع اسلام و مسلمین به پایان رسید و نیز مکّه توسّط حضرتش در سنّ 28 سالگى فتح گردید. 
  • پس از رحلت حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله جنگ هائى بر علیه اسلام و بر علیه آن حضرت توسّط منافقین و مخالفین به وقوع پیوست ، که مهم ترین آن ها سه جنگ به نام هاى : جمل ، صفّین و نهروان مى باشد. 
جنگ جمل در ماه جماد الثّانى ، سال 36 هجرى قمرى ، با ناکثین ، به سرکردگى عایشه ، طلحه و زبیر، اتّفاق افتاد.(3) 
جنگ صفّین در ماه ذى الحجّه ، سال 36 هجرى قمرى ، با مارقین ، به سرکردگى معاویه ، رخ داد.(4) 
جنگ نهروان در سال 38 هجرى قمرى (5)، با قاسطین ، به سرکردگى خوارج واقع شد؛ و ایشان حدود چهل هزار نفر بودند، که با نصایح حضرت دوازده هزار نفر آن ها توبه کردند و فقط 9 نفرشان از معرکه گریختند؛ و ما بقى کشته شدند و از مسلمین نیز تعداد 9 نفر شهید گشت . 
  • و به طور کلىّ آن حضرت هفتاد و دو مرحله جنگ و مبارزه با مخالفان و دشمنان داشته است .(6) 
  • حضرت در مناسبت هاى مکرّر و مختلف ، توسّط پیغمبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله به عنوان اوّلین جانشین و خلیفه تعیین و معرّفى گردید. 
و در نهایت ، پس از حجّة الوداع ، روز هیجدهم ذى الحجّة ، سال نهم قمرى (7)، حضرت در محلّى به نام غدیر خم بین مکّه و مدینه به طور رسمى مطرح و منصوب به ولایت و خلافت شد. 
ولى به علّت هائى ، خلافت ظاهرى به دست دیگران افتاد، تا آن که در سال 35 هجرى ، پس از قتل عثمان مردم با حضرت علىّ علیه السلام بیعت کردند و این بیعت پنج سال به طول انجامید. 
  • امام علىّ علیه السلام در تمام دوران عمر پربرکتش ، بر جمیع علوم و فنون ظاهرى و باطنى آشنا و مسلّط بود. 
معجزات و کرامات بى شمارى از آن امام مظلوم ، (چه در زمان حیات و چه پس از آن ) واقع و صادر گردید، که اکثر دانشمندان شیعه و سنّى و بلکه دانشمندان دیگر مذاهب در کتاب هاى مختلف خود ذکر کرده اند. 
  • آن حضرت در اجراى حقّ و عدالت و قانون ، و طرفدارى و حمایت از مظلومان و محرومان ، همچنین مبارزه با بى عدالتى و برخورد با ظالمان و چپاولگران ، قاطع و سختگیر بود. و احادیث بسیارى در شاءن و عظمت آن امام مظلوم وارد شده است ، که به کتاب هاى مربوطه ارجاع مى شود. 
  • در مدّت عمر شریف حضرت بین محدّثین و مورّخین اختلاف است ؛ ولى مشهور 63 سال گفته اند، که 33 سال همزمان با پیغمبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله 10 سال قبل از بعثت ، 13 سال در مکّه و 10 سال در مدینه بود و سى سال هم پس از رحلت آن حضرت با تحمّل سختى ها و مصائب جانکاه به سر برد. 
  • مدّت امامت و خلافت واقعى آن امام علیه السلام ، که بلافاصله پس از رحلت حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله شروع شد، سى سال به طول انجامید؛ و خلافت ظاهرى و واقعى که پس از قتل عثمان شروع گردید، تنها پنج سال بوده است . 
  • در تعداد فرزندان آن حضرت نیز بین محدّثین و مورّخین اختلاف است ، لیکن سیّد محسن امین(8) تعداد اولاد امام علىّ علیه السلام را 33 نفر پسر و دختر نام برده است . 
  • شهادت و محلّ دفن : حضرت در سال چهلّم هجرى (9)، صبح جمعه ، نوزدهم ماه رمضان ، در محراب عبادتِ مسجد کوفه که یکى از چهار مسجد معروف و عظیم القدر است توسّط عبدالرّحمن بن ملجم مرادى ؛ و ترغیب زنى به نام قطّامه ، به وسیله شمشیر زهراگین ترور شد؛ و شب 21 همان ماه به فیض عُظْماى شهادت نایل گردید. 
میسّر نگردد به کَس این سعادت                     به کعبه ولادت ، به مسجد شهادت

و پیکر مطهّر و مقدّس آن حضرت در نجف اشرف ، کنار حضرت آدم و نوح علیهم السلام دفن گردید؛ و قبر آن حضرت توسّط حضرت نوح علیه السلام تهیّه و آماده شده بود. 

  • نماز آن حضرت چهار رکعت است : در هر رکعت پس از قرائت سوره حمد، پنجاه مرتبه سوره توحید خوانده مى شود. و بعد از سلام نماز، تسبیح حضرت فاطمه زهراء سلام اللّه علیها، گفته مى شود و سپس خواسته هاى مشروع خود را از درگاه خداوند سبحان تقاضا نماید.(10)

پی نوشت ها:
1-سوره مؤ منون : آیه 1. 
2- نام آن حضرت به عنوان علىّ مرتضى به ترتیب حروف اءبجد: 110، 1450 مى باشد. 
3- مطابق با آذر ماه ، سال 35 شمسى . 
4-مطابق با خرداد ماه ، سال 36 شمسى . 
5-مطابق با اردیبهشت ماه ، سال 37 شمسى . 
6-آمار مذکور طبق جمع بندى صاحب کتاب ارشاد القلوب دیلمى ، صفحه 219 مى باشد. 
7- مطابق با دهم فروردین ماه ، سال دهم شمسى . 
8- -أ عیان الشیعه : ج 1، ص 327. 
9-مطابق با یازدهم بهمن ماه ، سال 39 شمسى . 
10- شرح ولادت و دیگر حالات امام علىّ علیه السلام برگرفته شده است از:
ناسخ التّواریخ ، دلائل الا مامة طبرى ، مناقب ابن شهر آشوب ، بحار الا نوار، إ حقاق الحقّ، کشف الغمّة ، إ علام الورى طبرسى ، انساب الاشراف ، عیون المعجزات شیخ حسین عبد الوهّاب ، تهذیب الا حکام شیخ طوسى ، مجموعه نفیسه ، تاریخ اهل البیت ، تذکرة الخواصّ، الفصول المهمّة و ... .
 
منبع: چهل داستان و چهل حدیث از امیرالمؤمنین امام علی (علیه السلام)،حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی

کشیش شیعه شده آمریکایی: نام مبارک علی و محمد بارها در کتاب مقدس آمده است

اگر در ترجمه و تفسیر منظوم دکتر «توماس مک اِلوِین» از کتاب مقدس به زبان انگلیسی، نام «محمد» و «علی» را جست‌وجو کنید، ده­‌ها بار چشمتان به نام مبارک این دو محبوب خدا روشن خواهد شد. این کشیش و استاد دانشگاه آمریکایی که پس از مسلمان شدن نام «علی حیدر» را برای خود برگزیده است، با ما از ذکر امیرالمؤمنین (علیه السلام) در کتاب مقدس مسیحیان و یهودیان می­‌گوید. دو کتاب محققانه‌ی «اسلام در کتاب مقدس» و «عقاید شیعه در کتاب مقدس»، حاصل سال­‌ها تلاش او در بررسی تطبیقی اسلام، مسیحیت و یهودیت است.

چرا بحث جانشینی پیامبر (صلی الله علیه واله) این­‌قدر اهمیت دارد؟ آیا این اهمیت را نسبت به جانشینی دیگر پیامبران هم می­‌توان مشاهده کرد؟

بله، جانشینی پیامبران در کتاب‌­های آسمانی پیشین هم مطرح شده است. در فصل پنجم کتاب «پیدایش» تورات، جانشینان حضرت آدم تا حضرت نوح (علیهم السلام) ذکر شده‌­اند. در فصل ۲۷ کتاب «اعداد» تورات، آیات ۱۶ و ۱۷، موسی (علیه السلام) برای جانشینی پس از خود دعا می­‌کند. جانشینی «الیسع» پس از «الیاس» در کتاب دوم پادشاهان، فصل ۲، آیه ۱۵ ذکر شده است. این‌ها فقط سه نمونه است که همین الآن به ذهنم می‌­آید و نشان می­‌دهد که خدا برای همه‌ی پیامبران جانشین تعیین کرده است. کتاب مقدس، پیروی غیر مجاز از پیامبران را به رسمیت نمی­‌شناسد و اطاعت از پیامبران را تنها از مجرای جانشینان منصوب خدا قبول دارد.

از خطبه‌ی پیامبر اکرم (صلی الله علیه واله) در غدیر خم چه نکاتی می­‌توان برداشت کرد؟

در نظر من همان تعیین امام علی (علیه السلام) به جانشینی پیامبر (صلی الله علیه واله) مهم­‌ترین نکته‌ی این خطبه است. اولاً، منابع روایی شیعه و سنی، هر دو این واقعه را نقل کرده­‌اند. ثانیاً، این واقعه چندین بار در کتاب مقدس پیش­‌گویی شده و خود کلمه‌ی «گدیر» که در زبان عبری، هم­‌خانواده‌ی «غدیر» است، در کتاب مقدس آمده است. همه‌ی این موارد کاملاً با مطالبی که ما از زندگی و وصایت امام علی (علیه السلام) می­‌دانیم، جور درمی­‌آید. تفصیل این مطلب را می­‌توانید در کتاب من با عنوان «عقاید شیعه در کتاب مقدس» بیابید.

شما در این کتاب گفته­‌اید که کلمه­‌ی «علی» بارها در کتاب مقدس ذکر شده است، البته بیشتر به صورت حرف اضافه و به معنای «بر»، «برتر» و … . از کجا می­‌گویید که این کلمه همان نام امام علی (علیه السلام) است؟

چون در زبان عبری هم به همین صورت «ع-ل-ی» نوشته می­‌شود. اگر کلمه­‌ی «علی» را در متن عبری کتاب مقدس جست‌وجو کنید، همه‌ی­ موارد را نشان خواهد داد.

کلمه‌ی­ «غدیر» چطور؟

در مورد این کلمه، کار کمی پیچیده‌­تر می­‌شود، چون حرف عبری «گیمِل» در زبان عربی دو معادل دارد. ولی ریشه‌ی­ عبری «گیمل-دالِت-رِش» یا همان «گ د ر» با کلمه­‌ی «غدیر» هم­‌خانواده است. همه­‌ی صاحب­‌نظران زبان عبری هم این را قبول دارند.

ولی در عبارت «غدیر خم» این کلمه به معنای «آبگیر» است، در حالی که شما می­‌گویید غدیر ذکر شده در کتاب مقدس به معنی «حصار»، «دیوار» و چنین چیزهایی است. این دو چه ارتباطی با هم دارند؟

هر دو کلمه از یک ریشه‌­اند، یعنی به لحاظ علم واژه‌­شناسی تطبیقی، ریشه­ ثلاثی­‌شان در زبان سامی بدوی یکی است. به عبارت دیگر، هر دو کلمه، معناهای توسعه­‌یافته­‌ی مورد قبولی از یک ریشه­‌ی سامی هستند.

درست، ولی شما چطور اصرار دارید که منظور از این «علی» و «غدیر»، همان امام علی (علیه السلام) و غدیر خم است؟

کلمه­‌ی «علی»، دست کم در کتاب «اعداد»، به نظر من پیش­‌گویی درباره­‌ی علی بن ابی­‌طالب (علیه السلام) است. ولی کلمه­‌ی «غدیر» را نمی­‌توان به این راحتی به غدیر خم ارتباط داد. شاید در این مورد هم جریان غدیر خم پیش­‌بینی شده باشد، ولی نه به روشنی واژه‌ی­ «علی».

آیا جریان غدیر و بحث «تعیین رهبر»، با آزادی و دموکراسی تضاد ندارد؟

سئوال خیلی جالبی پرسیدید. البته این نظر شخصی من است و ممکن است افراد عالم­‌تر، نظرات دیگری داشته باشد. اول این­‌که آزادی، یک مفهوم پر دامنه است. در زندگی ما عوامل درونی، زیستی و بیرونی، اجتماعی و طبیعی بسیاری نقش­‌آفرینی می­‌کنند. آزادی ممکن است ساخته و پرداخته‌ی ذهن ما باشد. نظریه‌ی «کانت» که می­‌گوید آزادی فقط در چارچوب اجکام الهی وجود دارد، راهی برای فرار از یک جهان محدود و بدون حق انتخاب واقعی انسان به نظر می­‌رسد. این مسئله به لحاظ فلسفی بسیار پیچیده است و راه حل مناسب، همان حالت تعادل بین جبر و اختیار (امر بین الامرین) است که در روایات ائمه (علیهم السلام) مثلاً در «کافی» می­‌بینیم. با این فرض، فقط وصی الهی است که می­‌تواند معمای لاینحل آزادی اگزیستانسیالیستی را حل کند. بنابراین، تعیین رهبر از سوی خدا با آزادی تضادی ندارد، بلکه بر عکس، آزادی خارج از چارچوب رهبری منصوب از جانب خدا ممکن نیست.
در مورد دموکراسی وضع از این هم بدتر است. من بعید می‌­دانم که این کلمه اصلاً معنایی داشته باشد. دموکراسی تنها یک دستاویز سیاسی است. از دموکراسی چنین برمی‌­آید که مردم حق انتخاب دارند و از این حق استفاده می­‌کنند و این، مستلزم نوعی آزادی است که دیدیم اساساً وجود ندارد. آزادی در جهان واقع، استثمار محض است و مهم نیست که با چه نامی بر آن سرپوش بگذاریم. زنجیرهای استثمار انسان، تنها در چارچوب رهبری منصوب از جانب خدا شکسته خواهد شد.

غفلت و روگردانی از اوصیای الهی پیامبران در روزگاران پیشین هم وجود داشته و در کتاب مقدس هم ذکر شده است. چرا انسان­‌ها باز هم مرتکب چنین اشتباهی می‌­شوند؟

برای بررسی ریشه‌­های این غفلت باید شرایط اعتقادی افراد را در نظر گرفت. اگر فرض کنیم که اختیار محض وجود دارد، روگردانی از وصی الهی ریشه در ناآگاهی انسان از منافع حقیقی خود دارد. اگر به جبر قائل باشیم، پشت کردن به وصی ریشه در شرارت ذاتی انسان دارد که مسیحیان به همین معتقدند. و اگر به همان حالت میانه‌ی جبر و اختیار ائمه معتقد باشیم، با دو احتمال روبه‌­رو می­‌شویم. در شرایطی که اصول ائمه به درستی اجرا شود، مردم ولایت را می­‌پذیرند، چون می­‌بینند که در این صورت منافعشان تأمین می­‌شود. اما اگر اصول ائمه کنار گذاشته شود، مردم از اطلاعات لازم برای درک ولایت بی‌­بهره و در نتیجه، تنها و بی­‌یاور می­‌مانند. فقط کسانی که مورد لطف خدا قرار گرفته­‌اند، ولایت و وصایت را درک می­‌کنند. چنین افرادی نخبگان جامعه هستند و وظیفه دارند که در دنیایی خصومت­‌آمیز، بر اساس رهبری الهی عمل کنند. اقبال جهانی به وصایت و ولایت، با ظهور مهدی (علیه السلام) پدید خواهد آمد.

امت اسلامی چگونه تنها پس از ۷۰ روز واقعه غدیر را به فراموشی سپرد؟

این، حکایت غم­‌انگیزی است. من بشخصه، چون سال­‌ها مسیحی تعمیدی (باپتیست) بوده‌­ام و به کتاب مقدس اعتقاد دارم، فکر می­‌کنم که اگر مسلمانان کتاب‌­های آسمانی پیشین را جدی­‌تر گرفته بودند، به این راحتی به خطا نمی­‌رفتند. تورات در سه بخش، از امام علی (علیه السلام) خبر داده است و، همان گونه که گفتم، واژه «گدیر» هم چند بار تکرار شده است. مسلمانان زمان پیامبر (صلی الله علیه واله) باید از این حقایق اطلاع می­‌داشتند و خطبه‌ی غدیر خم را جدی­‌تر می­‌گرفتند.

اگر در همان روزگار در غدیر خم حضور داشتید، چگونه با امام علی (علیه السلام) تبریک می­‌گفتید؟

از ایشان شرم حضور داشتم و نمی­‌توانستم چیزی بگویم.

امام، تداوم‏ بخش هدایت الهى

 عقل انسان نمى ‏تواند راز و رمز کامل ساختنِ بهشت برینِ آخرت را در مزرعه دنیا بنمایاند و نیازمند به هدایت خاص الهى است. این هدایت، از طریق پیامبران به انسان‏ها مى ‏رسد و پیامبران افزون بر رساندن پیام وحى، باید رهبرى سیاسى اجتماعى انسان‏ها رانیز به دست گیرند و با تشکیل حکومت، احکام دین را عملى سازند و زمینه رشد انسان‏ها و نیل آنان به مقام خلافت الهى را فراهم کنند.


پیامبر اسلام آخرین  فرستاده خدا 

با بعثت پیامبر اسلام و نازل شدن قرآن، شریعت و دین خاتم به بشر ارائه شد و نیاز به وحى‏  دیگر از میان رفت. در کتاب آسمانى پیامبر خاتم، آنچه براى هدایت بشر لازم است، آمده است و پیامبر اسلام به‏ عنوان «خاتم پیامبران» معرفى شده است. سرانجام با وفات آن پیامبر پاک نهاد، باب وحى بسته شد و دیگر هیچ‏گاه فرشته وحى بر انسانى نازل نخواهد شد تا او را براى رساندن پیامى از جانب خدا برانگیزد.

ضرورت تعیین جانشین برای  رسول خدا صلی الله علیه و آله و سلم 

پیامبر پیش از وفات خود، به امر خدا، حضرت على علیه السلام را به جانشینى برگزید و بارها او را براى مسلمانان معرفى کرد و از آنان خواست با او دست بیعت دهند و قبول خلافتش را اعلام کنند و چنین نیز شد.تعیین ‏جانشین و آن هم على ‏بن ‏ابى ‏طالب و فرزندانش علیهم السلام، کارى‏ ضرورى ‏و حیاتى ‏بود؛ زیرا:

1- امام علیه السلام تبیین گر احکام قرآن 

گرچه پیامبر با ارائه قرآن به‏ عنوان کتاب و معجزه جاوید و حاوى همه دستورهاى لازم براى هدایت انسان، نیاز به بعثت پیامبران را مرتفع ساخت، ولى قرآن کتابى است‏ بس متعالى و دریایى است ژرف  و جز پیامبر و پاکان  و تربیت ‏یافتگان خاص مکتب وى کسى را به عمق آن راهى نیست و فهم همه پیام‏هاى آن و دریافت تفصیلى همه معارفش به تعلیم خاص الهى نیازمند است. پیامبر خود تربیت یافته خاص الهى بود و به تعلیم خداوند، حقیقت متعالى قرآن را دریافت و معلّم، مبیّن و مفسّر قرآن شد.  گرچه پیامبر در طول دوران بعثت به تعلیم قرآن و بیان احکام و معارف آن پرداخت، ولى فرصت و شرایط، امکان نداد که همه احکام قرآن را تبیین کند و به مردم ابلاغ گرداند. از این رو، چاره‏اى نبود جز این‏که پاکان، شایستگان و امانتدارانى از جانب خداوند برگزیده شوند تا در طول زمان، مأمور تعلیم، تبیین و ابلاغ پیام‏ها، احکام و معارف قرآن گردند.

2- امام مفسر قرآن است 

گرچه قرآن براى هدایت همه انسان‏ها نازل شده است و همگان مى ‏توانند با کسب شرایط لازم به محضرش مشرّف شوند و از سفره گسترده‏ اش بهره گیرند، ولى به علل مختلف در مواردى اختلاف برداشت پیش مى‏آید و همان‏گونه که تاریخ نیز نشان داده است، این اختلاف‏ها سبب شکل‏ گیرى گروه‏هایى شده که به جان هم افتاده و به تکفیر یکدیگر پرداخته و با دست خود زمینه نابودى اسلام و جامعه اسلامى را فراهم ساخته‏اند. پیامبراکرم صلى الله علیه و آله این آینده هولناک را به چشم دل مى‏دید و براى جلوگیرى از وقوع آن باید چاره‏اى مى‏اندیشید و چاره‏اى جز این نبود که مفسّرى معصوم، که نظرش معیار و میزان باشد، به جامعه معرفى کند تا همه در فهم قرآن به‏ خصوص در موارد اختلاف به او رجوع کنند و همه مفسّران، تفسیر خویش را با این معیار همسان گردانند و راه سوء استفاده را بر دشمنان بربندند.

3- امام هدایتگر جامعه اسلامی است 

 تشکیل حکومت براى اجراى احکام و ایجاد زمینه رشد و تعالى انسان‏ها لازم و حفظ آن واجب است. پیامبر صلى الله علیه و آله پس از هجرت به مدینه این حکومت را بنیان نهاد و اینک پس از گذشت یک دهه از عمر حکومت، زمان ارتحال آن وجود مقدس فرا رسیده بود و حضرت مى‏ دید که حکومت نوپاى اسلامى با چند مشکل روبه‏ روست:

اوّل:

کسانى بسیار بودند که به پیروى از جوّ عمومى و با مشاهده قدرت و شوکت مسلمانان، به‏ خصوص پس از سال ششم هجرى و بعد از فتح مکه در سال هشتم هجرى، اسلام آورده بودند، ولى ایمان به قلب آنان راه نیافته بود و آمادگى داشتند که با وزش هر بادى بلرزند و از اسلام روى برتابند و راه کفر و ارتداد در پیش گیرند.

دوم:

 
گروهى نیز با توجه به شرایط، رنگ عوض کرده بودند و با اظهار اسلام در پى فرصت براى ریشه‏ کن ساختن این آیین آسمانى بودند. اینان منافقانى بودند که زیر پوشش اسلام ظاهرى براى رسیدن به آمال دنیایى خود مى‏کوشیدند و براى آینده پس از پیامبر صلى الله علیه و آله ونقشه‏ها و برنامه‏ها داشتند. پیامبر بیشترین خطر را از این ناحیه مى‏دید و آیات بسیارى از قرآن نیز در افشاى نقشه‏ها و دسیسه‏هاى آنان نازل شده بود و با وجود مبارزه شدید پیامبر، همچنان در درون جامعه اسلامى ریشه دوانیده و مایه گرفته بودند.

سوم:

با توجه به اینکه تقریباً در سال دهم هجرى، اسلام همه شبه جزیره را فتح کرده بود و به صورت قدرتى در برابر دیگر قدرت‏هاى جهانى آن روز نمود یافته بود، طبیعى بود که از سوى آنان با خطر روبه ‏رو باشد. با توجه به موارد فوق و موارد مشابه، پیامبر صلى الله علیه و آله یقین داشت که واگذاردن حکومت و تعیین نکردن جانشین به‏ معناى رها کردن حکومت بر لبه پرتگاه است و در آن صورت پس از وفات وى، حکومت به دست افراد ناشایسته و بى ‏کفایت خواهد افتاد و هر آن ممکن است از میان رود و رنج‏هاى بیست و سه ساله‏اش تباه شود.
بنابراین، چاره‏اى نبود جز این‏که شایسته ‏ترین، عالم‏ترین، مدیرترین و مدبّرترین فرد را براى حکومت پس از خود تعیین کند و با استفاده از اختیار ولایتى- که خدا بدو داده بود و مردم نیز پذیرفته بودند- او را به جانشینى نصب کند و از مردم برایش بیعت گیرد. از این رو بود که آن حضرت در حدیث معروف ثقلین، اهل بیت خود را به‏عنوان قرین، عِدل، مفسّر و مبیّن قرآن معرفى کرد و در روز هیجدهم ذى‏الحجّه سال دهم هجرى در راه بازگشت از حج، در محل غدیر خم جانشینى آن امام را به همه مسلمانان اعلام نمود و از آنان بیعت گرفت.

منبع: مبدء و معاد, جمعی از نویسندگان, مجموعه آثار پژوهشکده تحقیقات اسلامی, نرم افزار زمزم 5

رفتار امام علی (علیه السلام) با ایرانیان (1)

خشمگین شدن امیر المومنین علیه السلام به خاطر بدگویی از ایرانیان

 مسلمانانِ کوفه نه تنها به دید مثبت به ایرانیان نمی نگریستند، بلکه به آن حضرت اعتراض می کردند، که چرا با ایرانیان رفتار مهربانانه دارد، و لذا آنها به گونه ای از این رفتار حضرت، سوء استفاده می کردند.

علامه مجلسی به نقل از الغارات می نویسد:

عباد بن عبد اللّه اسدى گوید: روز آدینه ‏اى در مسجد نشسته بودم و على (ع) بر منبرى ساخته از آجر سخن مى‏ راند و صعصعة بن صوحان هم در آنجا بود. اشعث به مسجد آمد پاى بر سر مردم مى‏ نهاد و پیش مى‏ رفت. پس گفت:یا امیر المؤمنین این موالى سرخ روى بر ما غلبه یافته ‏اند و تو خود مى‏ بینى‏.
و ابن صوحان گفت: امروز معلوم خواهد شد که عرب را چه پایه و منزلت است‏؟
علی(ع) در حالی که خشمگین بود فرمود:
«مَنْ یُعْذِرُنِی مِنْ هَؤُلَاءِ الضَّیَاطِرَةِ یُقْبِلُ أَحَدُهُمْ یَتَقَلَّبُ عَلَى حَشَایَاه‏ وَ یُهَجِّدُ قَوْمٌ لِذِکْرِ اللَّهِ فَیَأْمُرُنِی أَنْ أَطْرُدَهُمْ فَأَکُونَ مِنَ الظَّالِمِین‏
«چه کسى مرا از کیفر دادن به این مردم ستبراندام (شکم گنده) که تا نیمروز بر بستر خود مى‏ غلتند معذور مى ‏دارد در حالى که قومى‏ براى شب‏ زنده ‏دارى از بستر خود پهلو تهى مى‏ کنند؟ مرا مى ‏گویى که آنان را طرد کنم و از ستمکاران گردم»
 سپس این گونه ادامه داد:

َ وَ الَّذِی فَلَقَ الْحَبَّةَ وَ بَرَأَ النَّسَمَةَ لَقَدْ سَمِعْتُ مُحَمَّداً ص یَقُولُ: لَیَضْرِبُنَّکُمْ وَ اللَّهِ عَلَى الدِّینِ عَوْداً کَمَا ضَرَبْتُمُوهُمْ عَلَیْهِ بَدْءاً»؛(1)

«قسم به آن که دانه را شکافت و آدمی را آفرید از محمد(ص) شنیدم که می فرمود: به خدا قسم آنان شما [عربها] را خواهند زد تا به دین بازگردید همچنان که شما ایشان را در آغاز مى‏ زدید تا به دین درآیند.
مغیره ضبّى گوید: على (ع) به موالى علاقه مى‏ ورزید و به آنان مهربان بود ولى عمر از آنان بیزار بود و دورى مى‏ کرد.
 در این جا امیرمؤمنان نه تنها از ایرانیان دفاع می کند، بلکه آنان را از حافظان اسلام دانسته، که روزی به خاطر بازگرداندن عربها به اسلام با آنها درگیر خواهند شد و در این کار خود موفق خواهند بود؛ یعنی تجدد اسلام از طریق ایرانیان است. امام علی(ع) ملاک احترام به ایرانیان را تلاش آنها به خاطر خدا و پاسداری از اسلام ذکر کرده است

منبع
 سفینة البحار، ج 2، ص 693، چاپ سنگی؛ شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، ج 20، ص 284؛ بحارالانوار، ج 41، ص 118 و ج 34، ص 319، ثقفی، الغارات، ص 340،ترجمه آیتی.

رفتار امام علی (علیه السلام) با ایرانیان (2)

پاسخ به شکایت ایرانیان

 رفتار نیک و پسندیده ی امیرالمؤمنین (ع) با ایرانیان و غیر مسلمان ها باعث امیدواری آنها شد. استقبال مردم از حضرت در کوفه، دیدار با حضرت برای احیای نهر، هدیه های دهقان ها به حضرت در ایام خاص، رجوع به حضرت برای حلّ مشکل خود، اسلام آوردن برخی دهقانان و بزرگان ایرانی در زمان خلافت حضرت، همه حکایت از رفتار پسندیده و جالب امام علی(ع) دارد. از آنجا که مردم امید به رحمت و مهربانی خلیفه ی مسلمین داشتند با این که غیر مسلمان بودند، اما این جرأت را پیدا کردند که از حاکمان خود به امیرالمؤمنین (ع) شکایت کنند. امیرمؤمنان (ع) به شکایت آنها ترتیب اثر داده و کارگزار خود را به رأفت با آنان تشویق نموده است. نمونه روشن آن نامه 19 نهج البلاغه است.

 (نامه به یکى از فرمانداران به نام عمر بن ابى سلمه ارحبى که در فارس ایران حکومت مى ‏کرد)

 شاکیان، دهقانان ایرانی هستند که از سخت گیری حاکم خود عمرو بن سلمه ارحبی به حضرت شکایت می کنند. امام علی(ع) نیز طی نامه ای وی را به خوشرفتاری با مردم ذکر شده دعوت نموده و در عین حال به نکته ای اشاره می کند، که چون غیر مسلمان هستند نباید در مسائل سیاسی دخالت داشته باشند.
«پس از نام خدا و درود. همانا دهقانان مرکز فرمانداریت، از خشونت و قساوت و تحقیر کردن مردم و سنگدلى تو شکایت کردند. من در باره آنها اندیشیدم، نه آنان را شایسته نزدیک شدن یافتم، زیرا که غیرمسلمانند، و نه سزاوار قساوت و سنگدلى و بد رفتارى هستند، زیرا که با ما هم پیمانند. رفتارى توأم با شدّت و نرمش داشته باش! اعتدال و میانه روى را در نزدیک کردن یا دور کردن، رعایت کن‏»
علی (ع) ماهویه فرمانده ی ایرانی را که مسلمان نشده بود، مسؤول خراج در منطقه مرو قرار داد.

منبع: نهج البلاغه، نامه 19

رفتار امام علی (علیه السلام) با ایرانیان (4)

احترام به سنن ایرانیان: 

 ایرانیان برابر سنت گذشته ی خود رسم داشتند تا در ایام نوروز و عید مهرگان به حاکمان خویش هدایایی تقدیم کنند. در دوران عثمان، حاکمان کوفه این هدایا را می پذیرفتند و ایرانیان را تشویق به این کار می کردند. این رسم در طول حکومت بنی امیه و سپس بنی عباس نیز ادامه داشت. آنان که اکنون رهبر جهان اسلام را در منطقه خود می دیدند و بدون تشریفات امکان دیدار با وی را داشتند، هدایای نفیسی در ایام نوروز تقدیم امام علی(ع) می کردند و علی(ع) نیز آن هدیه ها را می پذیرفت، ولی آن را بابتِ خراج آنها در نظر می گرفت.

 در کتاب من لا یحضره الفقیه آمده است که: «براى امیر مؤمنان علیه السلام هدیه نوروز آورده شد.
امام علیه السلام پرسید: این چیست؟
گفتند: اى امیر مؤمنان علیه السلام، امروز نوروز است!
امام علیه السلام فرمود: هر روز را براى ما نوروز کنید!»
در همان کتاب از على علیه السلام روایت شده که فرمود: «نوروز ما هر روز است.»
 در کتاب دعائم الاسلام آمده است که: «مقدارى پالوده به حضرت على علیه السلام هدیه شد. امام پرسید: این چیست؟
گفتند: نوروز است!
امام علیه السلام فرمود: اگر بتوانید، هر روز نوروز است.
مقصود امام علیه السلام این بود که براى خدا به یکدیگر هدیه دهید و نیکى کنید.»

منابع:

(1) فقه شیعه(ترجمه جامع أحادیث الشیعة)،حسین بروجردى، انتشارات فرهنگ سبز، تهران، 1386،ص 805.

(2)من لا یحضر فقیه، جلد 4،ص407

ارزش انسان به چیست؟ (خاطره علامه جعفری ره)

علامه محمد تقی جعفری می گفتند:
برخی از جامعه شناسان برتر دنیا در دانمارک جمع شده بودند تا پیرامون موضوع مهمی به بحث و تبادل نظر بپردازند. موضوع این بود: «ارزش واقعی انسان به چیست؟».
برای سنجش ارزش بسیاری از موجودات، معیار خاصی داریم. مثلا معیار ارزش طلا به وزن و عیار آن است. معیار ارزش بنزین به مقدار و کیفیت آن است. معیار ارزش پول پشتوانه آن است؛ اما معیار ارزش انسان‌ها در چیست.
هر کدام از جامعه‌شناسان، سخنانی گفته و معیارهای خاصی ارایه دادند.
هنگامی که نوبت به بنده رسید، گفتم: اگر می‌خواهید بدانید یک انسان چقدر ارزش دارد، ببینید به چه چیزی علاقه دارد و به چه چیزی عشق می‌ورزد.
کسی که عشقش یک آپارتمان دو طبقه است، در واقع ارزشش به مقدار همان آپارتمان است. کسی که عشقش ماشینش است، ارزشش به همان میزان است. اما کسی که عشقش خدای متعال است، ارزشش به اندازه خداست.
علامه فرمودند: من این مطلب را گفتم و پایین آمدم. وقتی جامعه شناسان سخنان من را شنیدند، برای چند دقیقه روی پای خود ایستادند و کف زدند.
هنگامی که تشویق آن‌ها تمام شد، من دوباره بلند شدم و گفتم: عزیزان، این کلام از من نبود، بلکه از شخصی به نام علی (علیه‌السلام) است.
آن حضرت در نهج‌البلاغه می فرمایند: «قِیمَةُ کُلِّ امْرِئٍ مَا یُحْسِنُهُ»؛ «ارزش هر انسانی به اندازه چیزی است که دوست می‌دارد (آن را خوب می‌داند)».
وقتی این کلام را گفتم، دوباره به نشانه احترام به وجود مقدس امیرالمؤمنین علی (علیه‌السلام) از جا بلند شدند.

منبع: سایت قطره

اهمیت نهج البلاغه در کلام رهبر حکیم انقلاب

* ما جامعه ى ایرانى متأسفانه قرنهاى متمادى از کتاب شریف و روشنگر مبین نهج البلاغه محروم بودیم . یک زندگى سعادتمند انسانى به لحاظ تمام ابعاد و با همه ى خصوصیات ، از نهج البلاغه قابل درس گرفتن است . اگر بخواهیم خودمان و جامعه اى را که شایسته ى انسان است بسازیم و به اخلاق و خصال و عقاید نیکو و نشاط و امید و آینده نگرى و خودسازى شخصى دست یابیم و به وظایف و تکالیفمان عمل کنیم و جامعه اى سراپا عقل و حق داشته باشیم و با امید و جهاد و تلاش و پیروزى و موفقیت و بر مبناى یک فلسفه ى عالمانه و درست حرکت کنیم، مى بایست همه‌ى این درسها را از نهج البلاغه بیاموزیم.(1)

* خودسازى فردى و سازندگى زندگى اجتماعى براى انسان لازم است. البته نهج البلاغه یک ابعاد عرفانى هم دارد که من خود را کوچکتر از آن مى دانم که آن ابعاد را بفهمم و درک کنم . مجبورم به ظواهر آن کلمات اکتفا کنم و بگذرم . آنها را هم اهل الله و مردمان عارف و انسانهاى حکیم و دلهاى آشنا با خدا مى توانند بفهمند.(2)

* امیرالمؤمنین علیه السلام در سخنرانیهاى خود چه مى گوید؟ این امیرى که هم حاکم جامعه ى اسلامى است و هم پایه و مایه اى از حکمت دارد چه گفته است؟ بدیهى است که سخن او مطابق با نیازهاست و چیزى را که نیاز قطعى آن مرحله از تاریخ اسلام طلب مى کند مى گوید و ممکن نیست غیر از آن چیزى بگوید. ممکن نیست که آن طبیب حاذق دلسوز نسخه اى بنویسد که بیمار او به آن احتیاج ندارد. بنابراین ما از نسخه ى امیرالمؤمنین على علیه السلام یک چیز دیگر پیدا مى کنیم و آن وضعیت جامعه ى اسلامى آن روز است.(3)

* حقیقت دیگرى که وجود دارد و امروز ما را بیشتر از گذشته به نهج البلاغه مشتاق و محتاج مى کند این است که در طول تاریخ اسلام ، متاءسفانه با انحرافى که از کج فهمى و جهالت از یک سو، و غرض ورزى و دشمنى از سوى دیگر حاصل شده است، در آنچه که از معارف اسلامى در اختیار ماست سردرگمی هایى داشته ایم.(4)

* با این که مدتهاست تا حدود زیادى نهج البلاغه از فراموشى بیرون آمده و نام آن به گوش مردم رسیده و به نحوى در دسترس مردم قرار گرفته است، ولى باز اعتقاد دارم که در اطراف این کتاب باید تحقیقات علمى و همه جانبه اى انجام بگیرد. البته کارهایى که تاکنون انجام گرفته و شمه اى از آنها در کتابنامه ى نهج البلاغه درج شده است ، قابل توجه و سزاوار تقدیر و تشکر مى باشد.(5)

* درباره ى توجهى که باید به نهج البلاغه پیدا کنیم، مى خواهم هشدار بدهم: ما این توجه را امروز کم داریم، مثل این که نمى دانیم چه گنجینه ى معرفت بى پایانى در این کتاب وجود دارد، یا هنوز براى مردم ما - حتى محققین - اهمیت دستیابى به منبع عظیم این کتاب بى نظیر، به طور کامل کشف نشده است.(6)

* محققان، نهج البلاغه را براى این زمان بسیار قدر بدانند. حقیقت این است که اگر ما امروز هزاره ى نهج البلاغه را مى گیریم ، باید بدانیم که این کتاب عزیز از این هزار سال اقلا نهصد و پنجاه سال را در انزوا و سکوت بوده است . جز دانشوران و خواص ، کسى از نهج البلاغه نامى نمى دانست.(7)

* این انقلاب در سایه ى آموزشهاى امیرالمؤمنین علیه السلام و با اتکا به قرآن و نهج البلاغه ، به پیروزى رسیده است. امروز تقریبا همان جامعه‌ى اسلامى و علوى تشکیل شده و تقریبا همان شرایط در بیشتر ابعاد در جامعه و کشور ما حاکم است. امروز روز استفاده هر چه بیشتر از نهج البلاغه است.(8)

* امروز شرایطى مشابه شرایط حکومت دوران امیرالمؤمنین علیه السلام است . پس روزگار، روزگار نهج البلاغه است . امروز مى شود از دیدگاه دقیق و نافذ امیرالمؤمنین علیه السلام به واقعیتهاى جهان و جامعه نگاه کرد و بسیارى از حقایق را دید و شناخت و علاج دردها را پیدا کرد. همین است که به نظر ما امروز بیش از همیشه به نهج البلاغه محتاج تریم.(9)

* امروز براى ما نهج البلاغه از جهات مختلفى است. تاءکید مى کنم که این کتاب، گنجینه ى بى نظیر و تمام نشدنى است و امروز هم بیشتر از همیشه ملت و جامعه ى اسلامى ما به آن نیازمند است.(10)

* مایه‌ى خوشبختى بسیارى است که همت برادران عزیز در بنیاد نهج البلاغه شاهد تشکیل یک مجمع دیگر درباره‌‌ى این کتاب شریف هستیم . بنده به عنوان یک فرد مسلمان و کسى که مدتى از زندگى فکرى و مطالعاتى خودش را در زمینه ى مباحث نهج البلاغه گذرانده است و به عنوان یک مسؤول در نظام جمهورى اسلامى ، این حرکت را یک حرکت مبارک و لازم و خوش عاقبت و مرحله ى کنونى را براى رسیدن به مراحل نهایى، مرحله اى ابتدایى و فرخنده مى شمارم.(11)

* همت برادران در خور تقدیر بسیار است و به این مقدار هم نباید بسنده شود، باید خدمت به نهج البلاغه همچنان ادامه پیدا کند. البته در فاصله ى بین این کنگره و کنگره ى سال گذشته، کارها و تلاشهایى در زمینه هاى مختلف انجام گرفته است که من در جریان بعضى از آنها اقرار گرفته ام ؛ اما مى خواهم تاءکید کنم که این اجتماعات باید مقدمه اى براى کارهایى عظیم باشد ما زمان بسیارى را با عدم ارتباط با نهج البلاغه گذرانده ایم. امروز با فرصتهایى که وجود دارد باید آن نقایص را جبران کنیم.(12)

* براى من خیلى دلنشین بود، اگر این توفیق را پیدا مى کردم که مثل یکى از شما در جلسات این کنگره ارزشمند شرکت فعال بکنم و مانند همیشه که نهج البلاغه یکى از قبله هاى امید فکرى ما بود و بسیارى از اوقاتمان به مطالعه ى آن مى گذشت و در حوزه ى تدریس و تدرس و فکر و مطالعه ى ما جایگاه عمده اى داشت، در این محفل شریف علمى و ارزشمند هم مانند یک جستجوگر از اعماق این اقیانوس عظیم بحثى را بررسى مى کردم و همه روزه در جلسات آن حاضر مى شدم.(13)

درباره توجهى که باید به نهج البلاغه پیدا کنیم، مى خواهم هشدار بدهم: ما این توجه را امروز کم داریم، مثل این که نمى دانیم چه گنجینه معرفت بى پایانى در این کتاب وجود دارد، یا هنوز براى مردم ما -حتى محققین- اهمیت دستیابى به منبع عظیم این کتاب بى نظیر، به طور کامل کشف نشده است.

* به تدریج نهج البلاغه به صحنه ى زندگى آمد و به دست مردم افتاد. مردم نمى دانستند نهج البلاغه اى هم وجود دارد. تنها جملاتى که از نهج البلاغه شنیده بودند بیشتر در مذمت دنیا و بخش کمى از اخلاق بود. قدرى نهج البلاغه دست به دست گشته است ، کسانى بر آن شرح نوشته اند و کسانى برداشتهاى خود را به نام شرح نوشته اند. همه ى این زحمات ارجمند و قابل تقدیر است؛ اما در برابر عظمت نهج البلاغه و کارهایى که باید انجام گیرد ناچیز است.(14)

* عواملى که در درون جامعه به وجود مى آید و جامعه را به ضعف انحطاط دچار مى کند و موجب زوال جامعه و دولت حق مى شود، در قرآن و حدیث شمرده شده است . اگر قرآن و نهج البلاغه و احادیث را مطالعه کنیم، خواهیم دید که خداى متعال و اولیاى معصومین این موضوع را بسیار مهم دانسته اند و به قدر کافى به ما مردم درباره ى آن توصیه کرده اند و راه و چاه را نشان داده اند.(15)

* رعایت حال عامه ى مردم ، کنار زدن طبقات ممتاز و نداشتن چنین طبقاتى در جامعه ى اسلامى مورد نظر حضرت بوده است . امیرالمؤمنین در این باره به مالک اشتر در آن فرمان معروف عظیم بى بدیل این گونه مى فرماید:
از همه ى کارها محبوبتر در نزد تو آن کارى باشد که در حق میانه تر و حق گراتر و در عدل گسترده تر و همه شمولتر و نسبت به خشنودى عامه ى مردم ، فراگیرنده تر باشد. آن کارى را انتخاب بکن که خشنودى عامه ى مردم را تأمین بکند. عامه ى مردم در مقابل خواص مردم و طبقات ممتاز جامعه اند.(16)

* امیرالمؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه درباره ى توحید، نبوت، امامت، قیامت و معاد و قدرت خدا و مسایل اعتقادى بحثهاى مفصلى کرده اند که اگر اندیشمندان فقط به ترجمه ى درست و توضیح مختصر همین مطالب بپردازند، حقایق بسیارى از ایدئولوژى اسلام در اختیار ذهن و دل شنوندگان و خوانندگان قرار خواهد گرفت. على علیه السلام در این خطبه ها به فکر آن است که مغزها را بسازد و هدایت کند.(17)

* اگر قرار باشد همین طورى که شما دارید با دین و قرآن و نهج البلاغه و اسلام خودتان را آشنا مى کنید، پیش بروید، پایه هاى امپراطوری هاى زر و زور در دنیا به وسیله ى شما متزلزل خواهد شد؛ لذا از شما مى ترسند.(18)

همان طور که مسلمانها خودشان را موظف مى دانند با قرآن انس پیدا کنند و ندانستن قرآن را براى خود نقص مى شمارند، ندانستن نهج البلاغه هم باید نقص به حساب بیاید.

* در حقیقت نهج البلاغه شخصیت خطى و رسمى امیرالمؤمنین است؛ یعنى على علیه السلام خود نهج البلاغه‌ى مجسم است و این یکى دیگر از خصوصیات امیرمؤمنان است . به آنچه که مى گوید عمل مى کند و آنچه را که مى خواهد در زندگى خود پیاده مى کند. شخصیت امیرالمؤمنین خود، کلمه به کلمه و سطر به سطر تفسیر نهج البلاغه و قرآن است؛ لذا شما وقتى نهج البلاغه را مى خوانید، هم تاریخ و زندگى على علیه السلام را دانستید و هم اسلام را شناختید.(19)

* این کتاب وقتى در کنار قرآن قرار بگیرد، یقینا تالىِ قرآن است، یعنى ما دیگر کتابى نداریم که داراى این حد از اعتبار و جامعیت و قدمت باشد. لذا احیاى نهج البلاغه فقط وظیفه ما شیعیان نیست، بلکه وظیفه ى همه ى مسلمانهاست، یعنى هر کس على بن ابى طالب علیه السلام را قبول دارد و مسلمان است - چون در اسلام کسى نیست که این بزرگوار را قبول نداشته باشد - به عنوان احیاى یک میراث بى نظیر اسلامى باید نهج البلاغه را زنده کند؛ و این احیا نه فقط به معناى کثرت چاپ - که زیاد هم چاپ شده - بلکه به معناى کار کردن و تحقیق کردن در زمینه ى آن است. همچنان که در زمینه ى قرآن کریم کار شده و تفسیرهاى زیادى نوشته شده است، درباره ى نهج البلاغه هم باید این کارها انجام گیرد. همان طور که قرآن خوانده مى شود، نهج البلاغه هم باید خوانده شود؛ چون تالى و دنباله ى قرآن است. همان طور که مسلمانها خودشان را موظف مى دانند با قرآن انس پیدا کنند و ندانستن قرآن را براى خود نقص مى شمارند، ندانستن نهج البلاغه هم باید نقص به حساب بیاید. (20)

* قرآن بدون حدیث، مفسر و مبیّن ندارد و حدیث بدون قرآن جهت ندارد؛ لذا اگر بخواهیم ایمان آگاهانه و عمیق در جامعه داشته باشیم، باید قرآن و حدیث جایگاهى مقتضى در جامعه داشته باشند. آشنایى با قرآن باید در دانشگاهها معمول شود تا روح و فرهنگ قرآنى در مراکز علمى حاکمیت یابد. در زمینه‌ى حدیث، ما نهج البلاغه را داریم که مجموعه اى حدیثى و کامل است و بسیارى از نیازها و راه حلهاى مسایل و مشکلات امروزى ما در این کتاب جمع است.(21)

* انس با قرآن و نهج البلاغه چیز عجیبى است. نهج البلاغه واقعا تالى تِلوِ قرآن است. انسان وقتى با نهج البلاغه یا با صحیفه سجادیه انس پیدا مى کند مى بیند که چیزهاى نابى از اسلام در اختیار دارد. (22)
_______________________
پی نوشت:
1- بیانات مقام معظم رهبرى در جمع دانش آموزان شرکت کننده در مسابقات نهج البلاغه ، 1365.
2- بیانات مقام معظم رهبرى در جمع دانش آموزان شرکت کننده در مسابقات نهج البلاغه ، 1365.
3- بیانات مقام معظم رهبرى در کنگره پنجم نهج البلاغه ، 1364.
4- بیانات مقام معظم رهبرى در کنگره چهارم نهج البلاغه ، 1363.
5- بیانات مقام معظم رهبرى در کنگره چهارم نهج البلاغه ، 1363.
6- بیانات مقام معظم رهبرى در کنگره پنجم نهج البلاغه ، 1364.
7- بیانات مقام معظم رهبرى در کنگره هزاره نهج البلاغه (کنگره اول )، 1360.
8- بیانات مقام معظم رهبرى در کنگره چهارم نهج البلاغه ، 1363.
9- بیانات مقام معظم رهبرى در کنگره چهارم نهج البلاغه ، 1363.
10- بیانات مقام معظم رهبرى در کنگره پنجم نهج البلاغه ، 1364.
11- بیانات مقام معظم رهبرى در کنگره پنجم نهج البلاغه ، 1364.
12- بیانات مقام معظم رهبرى در کنگره پنجم نهج البلاغه ، 1364.
13- بیانات مقام معظم رهبرى در کنگره چهارم نهج البلاغه ، 1363.
14- بیانات مقام معظم رهبرى در کنگره هزاره نهج البلاغه (کنگره اول )، 1360.
15- جمعه تهران ، 11/6/1367 / روزنامه جمهورى اسلامى 2/9/1367.
16- در مکتب جمعه ، ج 6، ص 389 / خطبه هاى نماز جمعه تهران
17- گفتارى درباره حکومت علوى ، ص 11.
18- بیانات مقام معظرم رهبرى در جمع دانش آموزان شرکت کننده در مسابقات نهج البلاغه ، 1365.
19- بیانات مقام معظم رهبرى در کنگره چهارم نهج البلاغه ، 1363.
20- بیانات مقام معظم رهبرى در کنگره پنجم نهج البلاغه ، 1364.
21- ترجمه ى قرآن از آقایان : آیت الله ناصر مکارم شیرازى ، عبدالمحمد آیتى ، محمد خواجوى ، جلال الدین فارسى ، بهاء الدین خرمشاهى.
22- ترجمه ى نهج البلاغه از آقایان : دکتر سید جعفر شهیدى ، عبدالحمید معادیخواه ، على اصغر فقیهى.

منبع: نهج البلاغه از دیدگاه مقام معظم رهبرى حضرت آیت الله العظمى خامنه‏ اى، محمد مهدی علیقلی