در آن زمان، صحرانشینانِ عرب برای خرید خوار وبار، به صورت قبیله ای، به شهر می آمدند؛ چون صحرا ناامن بود و اگر تعداد کمی از آنان می آمدند، بارشان را می گرفتند و خودشان را می کشتند. لذا افراد قبیله، همه با هم، برای خرید خواروبار حرکت می کردند. مردان قبیله اسلم از صحرا به مدینه آمده بودند تا آذوقه تهیه کنند. در آن زمان که وارد مدینه شدند، بیعت با ابوبکر در سقیفه انجام شده بود. عمر و بقیه به آنان گفتند: بیایید کمک کنید برای خلیفه پیامبر بیعت بگیریم، آن وقت ما هم خوار وبار رایگان به شما می دهیم. آنها خوشحال شدند. اول خودشان ریختند و بیعت کردند، و بعد دار و دسته ابوبکر شدند؛ دامن های عربی خود را به کمر زدند و کوچه های مدینه را پُر کردند. به هر جا می رسیدند، در بازار، کوچه، و...، هرکس را که می دیدند برای بیعت با ابوبکر می آوردند. بدین ترتیب، ابوبکر به کمک قبیله اسلم خلیفه شد[1] .
[1] الجَمَل، شیخ مفید، ص 43. زبیر بن بکار نیز در کتاب موفقیات خود، به روایتِ ابن ابی الحدید در شرح نهج البلاغه،6: 287،وطبعه دار احیاء الکتب العربیه،2: 40. آورده است که:فَقَویَ بِهِم - بَنی اَسْلَم - اَبوبکرِ وَ لَمْ یعَینا مَتی جاءَتْ اَسْلَمُ. نیز بنگرید به: طبری،1: 1843، چاپ اروپا.
منبع: کتاب سقیفه علامه عسکری
پس از بیعت با ابوبکر در سقیفه، کسانی که با او بیعت کرده بودند وی را، چون دامادی که به حجله می برند، شادی کنان به مسجد پیامبر بردند. چون ابوبکر و پیروانش وارد مسجد شدند کار خلافت تثبیت شد[1] .مسجد پیامبر دارالحکومه بود؛ محل بستنِ عَلَم، اعزام لشکر، دیدارهای رسمی پیامبر و رسیدگی به اختلافات مسلمانان بود. در واقع همه کارهای جامعه مسلمانان آن روز در مسجد النّبی انجام می شد. منبر پیامبر نیز حکم رادیو و تلویزیون امروز را داشت. کودتا گران، در آغاز هر انقلاب، کوشش می کنند که رادیو و تلویزیون و دارالحکومه را تصرّف کنند. این سه را تصرف کنند دولت را تصرف کرده اند.
در روز سه شنبه، فردای روزی که در سقیفه بنی ساعده با ابوبکر بیعت به عمل آمد، کودتاچیان ابوبکر را آوردند وتا بر منبر رسول خدا(ص) نشست. عمر، پیش از آن که او سخنی بگوید، برخاست و پس از حمد خداوند گفت: که سخن دیروزش انکار وفات رسول خدا(ص) - نه برا اساس کتاب خدا و نه دستوری از پیامبر(ص) بوده است؛ بلکه او چنان می پنداشته که پیامبر شخصاًبه تدبیر کارها خواهد پرداخت و حضرتش آخرین کسی است که از جهان می رود![2] و در پایان سخن گفت: خداوند کتاب خود را، که دستمایه هدایت و راهنمایی پیامبرش نیز بوده، در میان شما نهاده است. اگر به آن چنگ بزنید، خداوند شما را هم به همان راه که پیامبرش را هدایت فرمود راهنمایی خواهد کرد. اکنون، خداوند شما را بر زمامداریِ بهترینتان، که یار و همدمِ غار رسول خدا(ص) بود، همرأی و هماهنگ کرده است. پس برخیزید و با او بیعت کنید[3] .
بدین ترتیب، عمومِ مردم، پس از بیعت بعضی از افراد در سقیفه، با ابوبکر بیعت کردند.در صحیح بخاری آمده است:
پس از آن که گروهی در سقیفه بنی ساعده با ابوبکر بیعت کردند، بیعت عمومی با او، بر فراز منبر پیامبر خدا، به عمل آمد[4] . انس بن مالک می گوید: من در آن روز به گوش خود شنیدم که عمر، پی درپی به ابوبکر می کفت که بر منبر بالا رود، تا این که سرانجام ابوبکر بر فراز منبر نشست و حاضران همه با او بیعت کردند.آن گاه ابوبکر خطبه ای خواند و گفت:ای مردم، من از شما بهتر نیستم و زمام حکومت بر شما را به دست گرفتم. پس، اگر رفتارم را خوب و کارم را شایسته یافتید مرا یاری دهید و اگر بدی کردم و دچار لغزش و خطا شدم، مرا به راه آورید...اینک برخیزید و نمازتان را بخوانید که خدایتان رحمت کند[5] .
پس از آن، به امامت او، نماز جماعت گزاردند و سپس به خانه های خویش بازگشتند. (مردم مدینه از روز دوشنبه تا شامگاه روز سه شنبه، از کفن و دفن پیامبر خود بی خبر بودند!) در این مدّت، نخست به سخنرانی های ایراد شده در سقیفه بنی ساعده و بعد بیعت گرفتن برای ابوبکر در کوچه های مدینه و سپس بیعت عمومی با او در مسجد النّبی و آن گاه به سخنان عمر بن خطّاب و ابوبکر سرگرم بودند، تا که سرانجام ابوبکر به امامت نماز جماعت با ایشان برخاست.
[1] طبقات ابن سعد،2: 263؛ کنزالعمّال،2: 262 - 263 و7: 178 -
179؛ وَقْعَه صِفّین، نصر بن مزاحم، تحقیق و شرح عبد السَّلام محمّد
هارون، ص 224، چاپ دوم، قم.
[2] عبداللّه بن سبا،1: 121، به نقل از طبری و بسیاری مدارک دیگر.
[3] همان منبع.
[4] صحیح بخاری، کتاب البیعه، 4: 165.
[5] ظاهراً نماز ظهر بوده است. شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، 1: 134 و صفوه الصفوه، 1: 98.
منبع: کتاب سقیفه علامه عسکری
بنی هاشم مشغول تجهیز پیکر پیامبر(ص) بودند که خبر بیعت با ابوبکر به آنان رسید. فضل بن عبّاس از خانه بیرون آمد و گفت: ای گروه قریش، با اغفال و پرده پوشی، خلافت از آن شما نمی شود. سزاوار خلافت ماییم نه شما؛ ما و صاحب ما علی(ع) به خلافت سزاوارتر است از شما.
وی نیز، چون جریان بیعت با ابوبکر را شنید، این اشعار را سرود:
ما کنْتُ اَحْسَبُ هذَا الاَمرَ مُنْصَرِفاً
عَنْ هاشمٍ ثُمَّ مِنها عَن اَبی الحَسَن
عَن اوَّلِ النّاسِ ایماناً و سابِقَه
وَ اَعْلَمِ النّاسِ بِالقُرآنِ وِ السُّنَن
وَ آخِرِ النّاسِ عَهداً بِالنَّبی وَ مَنْ
جِبریلُ عَونٌ لَهُ فی الغُسلِ وَالکفَن
مَنْ فیه ما فیهِم لا یمْترُونَ بِهِ
وَ لَیس فِی القَومِ ما فیهِ مِنَ الحَسَنِ
من هرگز گمان نمی کردم که کار خلافت از خاندان هاشم و خصوصاً از ابوالحسن [علی علیه السّلام] باز گرفته شود. زیرا ابوالحسن(ع) همان است که پیش از همه ایمان آورد و حُسن سابقه او را در اسلام کسی شک ندارد. از همه مردم به علوم قرآن و سنّت پیامبر(ص) داناتر است، و تنها کسی است که تا لحظات آخر عمرِ پیامبر(ص)، همچنان، ملازم خدمتش بود، تا آنجا که کار غسل و کفن رسول خدا(ص) را نیز به یاری جبرئیل انجام داد. صفات حمیده و فضائل معنوی دیگران را به تنهایی داراست، ولی دیگران از کمالات معنوی و مزایای اخلاقی او بی بهره اند[1] .
ابوبکر جوهری روایت کرده است:
سلمان و زبیر و انصار مایل بودند که با علی(ع) بیعت کنند. پس، چون با ابوبکر بیعت شد، سلمان فارسی گفت: به خیر کمی رسیدید و خلافت را گرفتید، ولی معدن خیر را از دست دادید. مرد سالمند را برگزیدید و خاندان پیامبر خود را رها کردید. اگر خلافت را در خاندان پیامبر می گذاشتید، حتی دو نفر با هم اختلاف پیدا نمی کردند و از میوه این درخت، هر چه بیشتر و گواراتر، سود می بردید[2] .
گفتار دیگر سلمان این بود که کردید و نکردید. یعنی اگر نمی کردید بهتر بود و کار صحیحی نبود که انجام دادید. اگر مسلمانان با علی(ع) بیعت می کردند، رحمت و برکات الهی، از هر سو، به آنان روی میآورد و سعادت و سیادت همه جانبه را به دست می آوردند[3] .
در آن هنگام که رسول خدا(ص) از دنیا رفت، ابوذر در مدینه نبود. وقتی رسید که ابوبکر زمام امور را به دست گرفته بود. وی در این باره گفت:
به چیز کمی رسیدید و به همان قناعت کردید و خاندان پیامبر(ص) را از دست دادید. چنانچه این کار را به اهل بیت پیامبرتان می سپردید، حتّی دو نفر به زیان شما با شما مخالفت نمی کردند[4] .
راوی می گوید: روزی گذرم به مسجد رسول خدا(ص) افتاد. دیدم مردی بر دو زانو نشسته است و چنان دردمندانه و به حسرت آه می کشد که گویی تمام دنیا مال او بوده و از دست داده است، و در آن حال می گفت: کردار قریش چه شگفت آور است که کار را از دست اهل بیت پیامبرشان دور ساختند، در حالی که اول کسی که ایمان آورد در میان ایشان است[5] .
نعمان بن عجلان، در جواب ابیات عمر و بن العاص، داستان سقیفه، قصیده ای سروده که چند بیت از آن نقل می شود: [6]
وَ قُلتُم حَرامٌ نَصْبُ سَعـدٍ وَ نَصْبُکم
عَتیـقَ بنَ عُثمـانَ حَلالٌ اَبابَکــرٍ
وَ کانَ هَوانــاً فی عَلِــی وَ اِنَّهُ
لاَ هلٌ لَهایا عَمـرْو مِنْ حَیث لا تَدری
وَصِیِّ النَّبی المُصطفــی وابْن عَمّهِ
و قاتِلِ فُرْســانِ الضَّلالَه و الکفْـرِ
فَلَوْلا اتقـاءُ اللهِ لَمْ تَذْهَبُوا بِهــا
وِلکـنَّ هذَا الخَیـْرَ أَجْمَـعُ لِلصَّـبر[7] .
شما گفتید که نصب سعد (بن عُباده) به خلافت حرام است و نصب ابوبکر صحیح و حلال است. خواسته ما علی(ع) بود. علی سزاوار این کار بود، زیرا وصّی پیامبر(ص) و پسر عَمّ او بود؛ هم او که دلاوران گمراهی و کفر را کشته بود. پس، اگر ترس از خدا نبود، هرگز صاحب این امر نمی شدید، لیکن این خیر (= اسلام) با صبر مناسب تر آمد.
وی، در کنار قبر پیامبر(ص)، این اشعار را خواند:
قَدْ کانَ بَعْدَک أَنباءٌ و هَنْبثـَه
لَو کنتَ شاهِدَها لَمْ تَکثُر الخُطبُ
اِنّا فَقَدْناک فَقْدَالأَرضِ و ابِلَها
فَاْختَلَّ قَوْمُک فَاشْهَدْهُمْ وَلا تَغِب[8] .
پس از تو، ای پیامبر، گفت وگوها و حوادثی مهم روی داد که، اگر تو زنده می بودی، هرگز این همه گرفتاری پیدا نمی شد. همچون زمینی که باران به آن نرسد و طراوت و حیات خود را از دست بدهد، تو از میان ما رفتی و مردم فاسد و تباه شدند. ای پیامبر، ایشان را بنگر و شاهد باش.
چون کار بیعت با ابوبکر استوار شد، وی، از محلّ بیت المال، سهمی برای زنان مهاجر و انصار فرستاد. سهم زنی از بَنی عَدیّ بن النَجّار را به زید بن ثابت سپرد که به وی برساند. زید به نزد آن زن آمد و سهم او را تقدیم کرد. زن پرسید: این چیست؟ زید گفت: از سهامی است که ابوبکر برای زنان معین کرده است. وی گفت: می خواهید دین مرا به وسیله رشوه از من بستانید؟ به خدا سوگند، از او چیزی نخواهم پذیرفت. سپس آن سهمیه را به ابوبکر باز گردانید[9] .
پیامبر(ص)، ابو سفیان را برای انجام کاری به بیرون از مدینه فرستاد بود، لذا به هنگام وفات آن حضرت در مدینه نبود. هنگامی که باز می گشت، در راه، به کسی از مدینه می آمد برخورد. پرسید: آیا محمّد مُرد؟[10] .آن مرد پاسخ داد: آری. پرسید: جانشین او که شد؟ گفت: ابوبکر. ابو سفیان پرسید: فَماذا فَعَلَ المسُْتضَْعفَانِ عَلیُّ وَ العبّاسٌ؟ یعنی: پس، علی و عبّاس، آن دو مستضعف، چه واکنشی از خود نشان دادند؟ آن مرد گفت: خانه نشین هستند. ابوسفیان گفت: به خدا، سوگند، اگر برای ایشان زنده بمانم، پایشان را بر فراز بلندی رسانم لا رْفَعَنَّ مِنْ اَعْقابِهِما. و اضافه کرد: اِنّی اَری غُبْرَه لا یطْفیها اِلاّ دَمٌ. یعنی: من گرد و غباری می بینم که، جز بارش خون، چیزی آن را فرو ننشاند.پس چون وارد مدینه شد در کوچه های مدینه می گشت و این اشعار را می خواند:
بَنی هاشمٍ لا تُطمِعُوا النّاسَ فیکم
وَلا سِیماتَیم بْن مُرَّه اَوْ عَـدِی
فَمَا الاَمْرُ اِلاّ فیکمُ وَ اِلیکـمُ
وَ لَیسَ لَها اِلاّ اَبُو حَسَنٍ عَلیٍّ[11] .
ای بنی هاشم، راه طمع حکومت کردن را بر مردم ببندید، به ویژه بر دو قبیله تَیم وعَدیّ (قبیله های ابوبکر و عمر). این حکومت از آن شماست، از آن شما بوده، باز هم باید به شما باز گردد. کسی لیاقت زمامداری را به جز ابوالحسن علی(ع) ندارد.
یعقوبی پس از این دو بیت، دو بیت زیر را هم روایت کرده است:
اَبا حَسَنٍ فَاشْدُدْ بِها کفَّ حازم
فَاِنَّک بِالاَْمـرِ الَّذی یرتَجـی مَلِیُّ
وَ اِنَّ امْرِءاً یرْمی قُصَـیُّ وَراءهُ
عَزیزُ الْحِمی والنّاسُ مِنْ غالِبٍ قُصی[12] .
ای ابوالحسن، با دستی کاردان و نیرومند، حکومت را قبضه کن؛ چه، تو بر آنچه امید می رود نیرومند و توانایی. و البتّه مردی که قصیّ[13] پشتیبانِ اوست، حقِّ او پامال نشدنی نیست و تنها (اَخلافِ) قُصَیّ، مردمی از نسلِ غالب اند.
به روایت طبری، ابو سفیان پیش آمد در حالی که می گفت[14] :... ای فرزندان عبد مناف، ابوبکر را به کارهای شما چه کار؟! علی و عباس، آن دو ستمدیده و خوار گشته، کجایند؟ سپس، به نزد حضرت علی(ع) آمد[15] و گفت: ای ابوالحسن، دستت را به گشا تا با تو بیعت کنم. علی(ع) خودداری نمود و قبول نکرد و فرمود: اگر چهل نفر مردان با عزم [یعنی کسانی که ایمان به وصایت او داشته باشند] داشتم، مقابله می کردم، ولی یاور ندارم[16] .
خالد بن سعید بن عاص از آنان بود که در مسلمان شدن پیشی گرفته بود. از گروه مهاجران به حبشه بود. پس از آن که اسلام قوّت گرفت[17] ، پیامبر(ص) او را، با دو برادرش (آبان و عمرو)، مأمور وصول زکات قبیله مَذْحَج فرمود. پس از آن، مأمور آن حضرت(ص) در صنعای یمن شدند. آنها در زمان وفات پیامبر(ص) در مدینه نبودند. بعد از آن که به مدینه بازگشتند به ابوبکر گفتند: ما فرزندان اُحَیحَه، پس از رسول خدا(ص)، کارگزار دیگران نخواهیم شد و خالد به نزد امیرالمومنین(ع) آمد[18] و گفت: یا علی(ع) دستت را دراز کن تا با تو بیعت کنم که، به خدا قسم، در میان مردم سزاوارتر از تو به مقام محّمد(ص) نیست[19] .هنگامی که بنی هاشم با ابوبکر بیعت کردند، خالد نیز با ابوبکر بیعت کرد[20] .
عمر، در سال آخر زندگی، به هنگامی که در حجّ بود، شنید که عمّار گفته است: بیعت ابوبکر لغزشی بود که در آخر پایدار شد. اگر عمر از دنیا برود، ما با علی(ع) بیعت خواهیم کرد. این گفتار به عمر رسید پریشان شد[21] و گفت: آنگاه که به مدینه برسم... و وقتی به مدینه رسید، همان جمعه اوّل، در مسجد پیامبر(ص) بر بالای منبر رفت و گفت: بیعت با ابوبکر لغزش و اشتباهی بود، که انجام گرفت و گذشت، آری، چنین بود، ولی خداوند مردم را از شرّ آن لغزش حفظ فرمود[22] .
معاویه، در نامه ای به محّمد بن ابوبکر، چنین نوشت:
ما و پدرت (ابوبکر)، فضل و برتری فرزند ابوطالب را می دانستیم و حق او را بر خود لازم می شمردیم، پس، چون خداوند برای پیامبرش، که درود خداد بر او باد آنچه را که نزد خود بود اختیار کرد و وعده ای را که به وی داده بود وفا کرد و دعوتش را آشکار نمود و حجّتش را روشن ساخت: روح او را به سوی خود برد، پدر تو و فاروقش عمر، اولین کسانی بودند که حقّ علی را غصب کردند و با وی مخالفت نمودند. این دو، دست اتفاق به یکدیگر دادند؛ سپس علی را به بیعت خود خواندند. چون علی خودداری کرد و استنکاف ورزید، تصمیم هایی ناروا گرفتند (می خواستند علی را بکشند) و اندیشه هایی خطرناک درباره او نمودند تا در نتیجه علی با آنان بیعت کرد و تسلیمشان گردید[23] .
سعد را، پس از ماجرای سقیفه، چند روزی به حال خود گذاشتند و سپس در پی او فرستادند که بیا و بیعت کن، که همه مردم و بستگانت با ابوبکر بیعت کرده اند. سعد پاسخ داد: به خدا قسم، تا تمام تیرهای ترکشم را به سوی شما پرتاب نکنم و سِنان نیزه ام را با خون شما رنگین نسازم، با شما بیعت نخواهم کرد. چه تصور کرده اید؟ تا زمانی که دستم قبضه شمشیر را در اختیار دارد، آن را بر فرق شما می کوبم و به یاری خانواده و هوادارانم، تا آنجا که در توان داشته باشم، با شما می جنگم و دست بیعت در دست شما نمی گذارم. به خدا قسم، اگر همه جِنّ و اِنْس در حکومت و زمامداری شما همداستان شوند، من سر فرود نمی آورم و شما را به رسمّیت نمی شناسم و بیعت نمی کنم تا هنگامی که در دادگاه عدل الهی به حسابم رسیدگی شود. چون سخنان سعد به گوش ابوبکر رسید، عمر به او گفت: سعد را رها مکن تا با تو بیعت کند. امّا بشیر بن سعد گفت: او لج کرده است و با شما بیعت نمی کند، اگر چه جانش را بر سر این کار بگذارد. کشتن او به این سادگی نیست؛ چه، او وقتی کشته می شود که تمامی خانواده و فرزندان و گروهی از بستگانش با او کشته شوند.
او را به حال خودش بگذارید که رها کردنش شما را زیانی نمی رساند، زیرا که او یک تن بیش نیست که بیعت نمی کند.آنها راهنمایی بیشتر را پذیرفتند و دست از سعد برداشتند و او را به حال خود گذاشتند. سعد در هیچ یک از اجتماعاتشان شرکت نمی کرد و در نماز جمعه و جماعت ایشان حاضر نمی شد و در ادای مناسک حج به همراهی آنها و در کنارشان دیده نمی شد! این حال، همچنان ادامه داشت تا که زمان ابوبکر به سر آمد و نوبت خلافت به عمر رسید.
[1] تاریخ یعقوبی، 2: 103 و ابن ابی الحدید، 1: 287 و الموفقیات، زبیر بن بکار، 580 - 607، چاپ بغداد. گفتنی است که در این هنگام، امیرالمؤمنین (ع) شخصی را به نزد فضل بن عبّاس فرستاد و او را نهی فرمود از ادامه اشعار و فرمود:اِنَّ سَلامَه الدّینِ اَحَبُّ اِلَینا مِنْ غَیرهِ(ابن ابی الحدید2: 8، چاپ مصر). ابن حجر عسقلانی در کتاب الاصابه،2: 263 و نیز ابوالفداء در کتاب تاریخ خود،1: 164، این اشعار را به فضل بن عبّاس بن عُتبه بن ابی لهب هاشمی نسبت داده اند که ما آن را صحیح نمی دانیم.
[2] ابن ابی الحدید، 2: 131 - 132 و 6: 17 به نقل از سقیفه ابوبکر جوهری.
[3]
اَنساب الاشراف، بلاذری، 591: 1 و جاحظ در عثمانیه. اصل سخن سلمان این
است:کرْ داذ و ناکرْ داذ.(اَیْ عَمِلْتُمُ) لَوْ بایعُوا عَلِیاً لاَ کلُوا
مِنْ فَوقِهِم وَ مِنْ تَحتِ اَرْ جُلِهِم.
[4] ابن ابی الحدید، 6: 5، به نقل از سقیفه جوهری، چاپ مصر.
[5] تاریخ یعقوبی، 2: 114، چاپ سوریه.
[6] ابن ابی الحدید، به تحقیق محمّد ابوالفضل ابراهیم، 6: 31، به نقل از موفقیاتِ زبیر بن بکار.
[7] به دلیل اهمیتِ بحث، مناسب آمد که ابیات نعمان بن عَجلان رابه نحوِ کاملتر نقل کنیم:
وَ قُلتُم حَرامٌ نَصبُ سَعدِ و نَصْبُکم
عَتیقَ بنَ عُثمانَ حَلالٌ اَبابَکرِ
وَ اَهْلٌ اَبُوبکرِ لَها خَیرُ فائمِ
وَ اِنَّ علیاً کانَ اَخْلقَ بِالْاَمرِ
وَکانَ هَواناً فی علیّ وَاِنَّه
لَاَ هْلٌ لَهایا عَمرْو مِن حیثُ لاتَدری
فَذاک بِعَونِ اللّهِ یدعُواِلیَ الهُدی
وَینْهی عَن الفحشاءِ و البَغیِ وَالنُّکرِ
وَصِیِّ النَّبیِّ المُصطَفی وَ ابْنِ عَمِّهِ
وَقاتِلِ فُرْسانِ الضَّلالَه وَ الکفْرِ
وِهذا بِحَمْدِ اللّهِ یهدی مِنَ العَمی
وَ یفْتَحُ آذاناً ثَقُلْنَ مِنَ الوَقْرِ
نَجِیُّ رَسولِ اللّهِ فِی الغارِ وَحْدَهُ
وَ صاحِبُهُ الصِّدّیقُ فی سالِفِ الدَّهْرِ
فَلَولا اِتّقاءُ اللّهِ لَمْ تَذْهَبُوا بِها
وَ لکنَّ هَذَا الخَیرَ اَجْمَعُ لِلصَّبرِ
[8] ابن ابی الحدید، 2: 131 - 132 و6: 17.
[9] ابن ابی الحدید،2: 133، به نقل از سقیفه جوهری، چاپ مصر؛ طبقات ابن سعد،2 ق: 2: 129.
[10] از این تعبیر می فهمیم که او عقیده به پیامبریِ پیامبر نداشته است، زیرا نگفت رسولُ اللّه.
[11] العقد الفرید، 3: 62 و ابن ابی الحدید،3: 120، به نقل از سقیفه جوهری.
[12] تاریخ یعقوبی،2: 105. در روایت موفقیات، جریان را مفصّل تر از این نقل می کند. ر.ک: به شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،6: 7.
[13]
بنی هاشم و بنی امیه، فرزندان عبد مَناف و او فرزند قصیّ بود. و در این دو
بیت ابوسفیان بحضرت علی می گوید: قبیله قصّی پشتی بان شمایند.
[14] طبری،2: 449 و1: 1827 - 1828، چاپ اروپا.
[15] ابوسفیان، پیامبر و رسالت او را قبول نداشت و فقط، از روی تعصّب قبیله ای، می گفت: ریاسّت از آنِ قبیله ماست.
[16] تاریخ الطبری ط.اوربا 1 : 1827، ولسان المیزان 4 : 386، تفصیل این داستان در کتاب عبداللّه بن سبأ 1 : 146 - 156 آمده است.
شاید
این سؤال در ذهن بعضی خطور کند که چرا علی (ع) پیشنهادِ بیعتِ ابوسفیان را
نپذیرفت؟ پاسخِ مفصّلِ این سؤال در کتاب عبداللّه بن سبا، 1: 146 - 156،
داده شده است؛ لکن اختصاراً بیان می داریم که پس از وفات رسول خدا (ص)،
تعصّب خانوادگی و قبیلگی دوباره زنده شد. گرد آمدن انصار در سقیفه کوشش در
بیعت کردن با سعد بن عُباده، فقط بر پایه این تعصّبات بود و گرنه خود می
دانستند که، در میان مهاجران، حضرت علی (ع) شایسته گی جانشینی پیامبر (ص)
دارد همچنین بیعتِ اوْس با ابوبکر نیز، جز تعصّب قبیلگی، پایه و اساسی
نداشت. ایشان می خواستند بدین وسیله نگذارند ریاست به دستِ طایفه خَزرَج
بیفتد. از سخنرانیِ عمر در سقیفه (صحیح بخاری، 120: 4) نیز پیداست که دسته
او نیز تا چه اندازه، در کار بیعت با ابوبکر، تحت تأثیر احساسات قبیله ای
قرار گرفته بودند.
ابوسفیان نیز، مانند دیگران، تعصّب قبیله ای داشت و
تنها، برای آن که ریاست در افراد قبیله اش بنی عبدِ مَناف باقی بماند،
خواستار بیعت با امیرالمؤمنین (ع) شد. در این میان، تنها امیرالمؤمنین (ع)
بود که افق فکرش بالاتر و والاتر از این بود که زمام امر را با نیروی تعصّب
به دست گیرد. اگر علی (ع) حقِ حاکمیت را برای خود مطالبه می کرد، به این
سبب بود که حکومتی بر قرار سازد که پایه اش جز بر حکم قرآن و دین نباشد.
حضرت (ع) می خواست یارانی مانند سلمان و ابوذر و مقداد و عمّار از او حمایت
کنند، مردانی که هیچ عامل و محرّکی برای یاری آنان جز مبدأ و عقیده الهی
نباشد؛ نه چون ابوسفیان که جز اندیشه دنیا و تعصّب خانوادگی محرّک دیگری
نداشت. لذا، اگر امیرالمؤمنین (ع) پیشنهادِ بیعتِ ابوسفیان را می پذیرفت،
عملاً همه زحمات پیامبر(ص) و نیز خود آن حضرت (ع)، در پیروی از رسول خدا(ص)
در طیّ 23 سال برای باز گرداندن جامعه به فطرت الهی و نابود کردن تعصّبات
جاهلی، بر باد می رفت. در خور ذکر است که ابوسفیان، چون از علی (ع) مأیوس
شد، با قبول رشوه حاکمان، راضی شد و با ابوبکر بیعت کرد و انگیزه های مادی و
دنیوی خویش را کاملاً آشکار ساخت. ابوبکر، بنا به پیشنهاد عمر، آنچه از
زکاتِ بیت المال که در دست ابوسفیان بود به خودش واگذار کرد (العقد
الفرید،3: 62). همچنین، فرزندِ ابوسفیان، یزید را به عنوان امیر لشکری که
به سوی شام می رفت، منصوب کرد (طبری، 1: 1827، چاپ اروپا).
[17] به نوشته ابن قتیبه در کتاب المعارف، ص 128، او پیش از ابوبکر اسلام آورده بود.
[18] الاستیعاب،1: 398 - 400 و الاصابه، 1: 406و اُسْدُالغابه، 2: 82 و ابن ابی الحدید، 6: 13 و 16.
[19] یعقوبی،2: 105.
[20] اُسدُالغابه،2: 82و ابن ابی الحدید،1: 135، به نقل از سقیفه جوهری.
[21] ابن ابی الحدید،2: 123.
[22] ابن ابی الحدید،2: 22 - 23
و6: 47 و11: 13 و12: 47 و تاریخ یعقوبی،2: 160 و انساب الاشراف،5: 15 و
سیره ابن هشام،4: 336 - 338 و صحیح بخاری، کتاب الحدود، بابُ رجم الحُبلی
من الزّنا، 4: 119 و 120 و کنز العمّال، 3: 139، حدیث 2326.
در خور
توجّه است که ابوبکر، خود نیز درباره خلافت خویش همین عبارت را گفته بود:
اِنَّ بَیعَتی کانَتْ فَلْتَه وَ قَی اللّهُ شَرَّها.، ابن ابی الحدید، 6:
47 و 50.
[23] مروج الذّهب مسعودی، 2: 60 و وقعه صفّین نصر بن مزاحم، ص 135، چاپ قاهره و ابن ابی الحدید، 2: 65 و1: 284.
منبع: کتاب سقیفه علامه عسکری
مالک بن نویره صحابی پیامبر و عامل و کارگزار آن حضرت بود. ومردی شجاع و شاعر رئیس بخشی از قبیله بنی تمیم بود؛ مالک صدقاتی را که جمع کرده بود[1] ، پس از وفات پیامبر(ص)، به مدینه نفرستاد و به صاحبان آنها باز گرداند و این شعر را خواند:
فَقُلْتُ خُذُوا اَموالَکمُ غَیر خائِفٍ
وَلا ناظِرٍ فی ما یجی ءُ مِنَ الغَدِ
فَاِنْ قامَ بَالّدینِ الَُمحقَّـقِ قائمٌ اَطَعْنـا وَ قُلْنا الدّینُ دینُ محمّدٍ[2] .
گفتم، بدون ترس و نگرانی از حوادث آینده، اموالتان را بگیرید؛ چنانچه برای دین به پا ایستاده کسی قیام کند، از وی اطاعت نموده، می گوییم دین، دین محّمد(ص) است[3] .
همه مورّخان، طبری، ابن اثیر، ابن کثیر، یعقوبی، همه به این داستان اشاره کرده اند که: ابوبکر، خالد بن ولید را با لشکری به طرف قبایلی فرستاد که پس از رحلت پیامبر(ص) با وی بیعت نکرده بودند یا زکات به گماشتگان او نمی دادند تا آنها را مجبور به پرداخت زکات کنند. عمر به ابوبکر گفت: اکنون در این کار اندکی صبر کن. ابوبکر گفت: نه، به خدا قسم، اگر یک مهار شتر را که به پیامبر می دادند به من ندهند. من با آنها می جنگم. و خالد بن ولید را با لشکری به جنگ آنان فرستاد. سرزمینی که مالک بن نویره در آن بود بُطاح می گفتند: ابو قَتادَه صحابی روایت می کند:
به آن سرزمین شبیخون زدند (در صورتی که پیامبر هرگز شبیخون نمی زد). چون لشکریان، شبانه، آنها را احاطه کردند، قبیله مالک به وحشت افتادند. سلاح جنگ بر تن کردند و آمدند برای مقابله. ابو قتاده می گوید: به آنها گفتیم که ما مسلمانیم. آنها در جواب گفتند: ما هم مسلمانیم. فرمانده لشکر به آنها گفت: پس چرا سلاح برداشته اید؟ گفتند: چرا شما سلاح برداشته اید؟ ابو قتاده می گوید: ما گفتیم اگر شما راست می گویید، سلاح خود را بر زمین بگذارید. آنها سلاح را به زمین گذاشتند. سپس ما نماز خواندیم و آنها هم با ما نماز خواندند[4] .
در روایت دیگر آمده است:
همین که اسلحه را بر زمین گذاشتند، دست مردان آنها را بستند و آنها را مانند اسیر.به نزد خالد بردند. همسر مالک همراه او بود. در آنجا ابو قتاده[5] و عبداللّه بن عمر نزد خالد شهادت دادند که اینها مسلمان هستند و ما دیدیم که نماز خواندند. تمام مورّخان نوشته اند که همسر مالک، که همراهش بود، بسیار زیبا بود. خالد به ضِرار بن أَزوَر، رو کرد و گفت: گردن مالک را بزن! مالک، با اشاره به همسرش، گفت: این زن من را به کشتن داد. خالد گفت: خدا تو را کشت، چون از اسلام بازگشتی. مالک گفت: من مسلمانم و پای پند اسلام. خالد به ضِرار گفت: گردنش را بزن. او نیز گردن مالک را زد. سایر مسلمانان را هم کشتند[6] و خالد، همان شب، با همسر مالک هم بستر شد[7] .
ابو قتاده از آنجا به مدینه بازگشت و گزارش حادثه را به ابوبکر داد و سوگند یاد کرد که دیگر زیر لوای خالد به جهاد نرود، زیرا او مالک را، که مسلمان بود، کشته است. عمر به ابوبکر گفت: خالد زنا کرده است و باید سنگسار شود[8] . ابوبکر گفت: من او را سنگسار نخواهم کرد، زیرا او اجتهاد کرده، هر چند که در اجتهاد خطا کرده است. [9] عمر گفت: او قاتل است و یک مسلمان را کشته است، باید او را قصاص کنی. ابوبکر گفت: من هرگز او را نخواهم کشت؛ او در اجتهادش به خطا رفته است. عمر گفت: لااقل او را از کار برکنار کن (تا سرلشکر نباشد). ابوبکر گفت: من هرگز شمشیری را که خدا برای آنها از نیام کشیده در نیام نخواهم کرد. لقب سیف اللّه برای خالد از اینجا پیدا شد[10] بعد که خالد به مدینه آمد، باز هم عمر نسبت به او، در مسجد مدینه، شدّت عمل نشان داد. خالد به نزد ابوبکر رفت و او عذر خواهی خالد را پذیرفت و خالد بازگشت و به عمر پرخاش کرد[11] .
این بود نمونه ای از روش دار و دسته خلافت با مخالفان بیعت در خارج از مدینه.
[1] اصطلاح امروز زکات است، ولی صدقات صحیح است.
[2] در
معجم الشعراء، ص260: فَاِنْ قامَ بِالاَمْرِ المُخَوَّفِ قائِمٌ و در شرح
ابن ابی الحدید: فَاِنْ قامَ بِالامْرِ المُجَدَّدِ قائِمٌ، که همه آنها
تحریف است.
[3] الاصابه، 3: 336.
[4] این مطلب مورد اجماعِ مورّخان مکتب خلفاست.
[5] عبداللّه بن سبا، 1: 181 به نقل از شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید.
[6]
تاریخ ابی الفداء، ص 158؛ وفیات الاعیان،5: 66؛ تاریخ ابن شحنه، ص 114،
مندرج در حاشیه کامل ابن اثیر، ج 11؛ فوات الوفیات،2: 627، به نقل از رِدّه
ابن و ثیمَه و رِدَه واقدی.
[7] یعقوبی،2: 110؛ کنزالعُمّال،3: 132.
[8] ترجمه تاریخ یعقوبی، مرحوم آیتی،2: 10.
[9]
دار و دسته خلافت، از هر کدامشان که کارِ خِلاف شرع سر می زد، می گفتند:
او در این کار اجتهاد کرده است ومجتهد اگر اجتهادش صواب باشد دو حسنه دارد و
چنانچه به خطا اجتهاد کرده باشد یک حسنه دارد.در این باره رجوع شود به بحث
اجتهاد در مکتب خلفا، در جلد دوّم از کتاب دو مکتب در اسلام، مؤلف، ص 89
به بعد.
[10] ماکنتُ اَعمُدُ سَیفاً سَلَّهُ اللّه عَلَیهِم. به نقل از
تاریخ ابی الفداء و کنز العُمّال،3: 132، حدیث 228 و ذیل شرح حال و ثیمه در
وفیات الاعیان و فَواتُ الوفیات.
[11] عبداللّه بن سبا،1: 184 - 185، به نقل از طبری.
منبع: کتاب سقیفه علامه عسکری
عمر پس از اینکه به خلافت رسید، روزی سعد بن عباده را در یکی از کوچه های مدینه دید؛ رو به او کرد و گفت: هان ای سعد! سعد هم بلافاصله پاسخ داد: هان ای عمر! خلیفه پرسید: تو نبودی که چنین می گفتی؟ سعد گفت: آری، من گفتم و حالا این حکومت به تو رسید. به خدا قسم که رفیقت را بیشتر از تو دوست می داشتم. به خدا که از همسایگی تو بیزارم. عمر گفت: هر کس که از همسایه اش خوشش نیاید، جا عوض می کند! سعد گفت: از این امر غافل نیستم؛به همسایگی کسی می روم که از تو بهتر باشد.دیری نگذشت که سعد، در همان اوایل خلافت عمر، راهی دیار شام شد که قبایل یمانی ها در آنجا بودند[1] .
بلاذُری در کتاب انساب الاشراف خود می نویسد:
سعد بن عباده با ابوبکر بیعت نکرد و به شام رفت. عمر مردی را در پی سعد به شام فرستاد و به او گفت: سعد را به بیعت وادار کن و هر ترفند و حیله ای که می توانی به کار گیر، اما اگر کارگر نیفتاد و سعد زیر بار بیعت نرفت، با یاری خدا او را بکش!آن مرد رو به شام نهاد و سعد را در حوارین[2] دیدار کرد و بی درنگ، موضوع بیعت را مطرح نمود و از او خواست که بیعت کند. سعد در پاسخ فرستاده عمر گفت: با مردی از قریش بیعت نمی کنم. فرستاده، او را به مرگ تهدید کرد و گفت: اگر بیعت نکنی تو را میکشم. سعد جواب داد: حتی اگر قصد جانم را بکنی! فرستاده، چون پافشاری او را دید گفت: مگر تو از هماهنگی با این امّت بیرونی؟ سعد گفت:در موضوع بیعت آری؛ حساب من از دیگران جداست! فرستاده عمر، با شنیدن پاسخ قطعی سعد، تیری به قلب سعد زد که رگ حیاتش را از هم گسیخت[3] .
در کتاب تبصره العَوام آمده است:
آنها محمّد بن مَسلْمه انصاری را به این کار مأمور کرده بودند. محمّد نیز به شام رفت و سعد بن عباده را با تیری از پای درآورد. نیز گفته اند که خالد بن ولید، در همآن هنگام، در شام بود و محمّد بن مسلمه را، در کشتن سعد، یاری داد[4] .
مسعودی در مروج الذّهب می گوید:
سعد بن عباده بیعت نکرد. از مدینه بیرون شد و رو به شام نهاد و در آنجا، به سال پانزدهم هجری، کشته شد[5] .
همچنین ابن عبد ربه می گوید:
سعد بن عباده را، در حالی یافتند که تیری در قلبش نشسته و از دنیا رفته بود. و شایع کردند که سعد ایستاده بول کرد، جنّیان دو تیر به قلبش زدند و این شعر را خواندند: قَد قَتَلنا سَیدّ الخَزْرَجِ سَعْدَ بنَ عُبادَه وَ رَمَیناهُ بِسهْمَینِ فَلَمْ نُخْطِی ء فُؤادَه[6] .سید خزرج، سعد بن عباده، را کشتیم؛ دو تیر به او زدیم که قلبش نشست. و یکی از انصار، در پاسخ این یاوه گویی، دو بیت زیر را سرود:
یقُولُونَ سَعداً شَقَّتِ الجِنُّ بَطنَهُ اَلا رُبَّما حَقَّقتَ فِعلَک بِالغَدْرِ
وَ ما ذَنبُ سَعدٍ اَنَّهُ بالَ قائِماً وَلکنَّ سَعداً لَمْ یبایعْ اَبابَکرٍ[7] .
می گویند که جنیان شکم سعد را پاره کردند. آگاه باش که، چه بسا، کار خود را با نیرنگ انجام داده باشی. گناه سعد این نبود که ایستاده بول کرد؛ گناهش این بود که با ابوبکر بیعت نکرد.
به این ترتیب، دفتر زندگی سعد بن عباده بسته شد. ولی، از آنجا که کشته شدن چنین شخصیت یکدنده و مخالف بی باکی از سوی حکومت و زمامداران وقت سؤال برانگیز و از حوادثی بود که مورّخان نوشتن و بازگویی ماجرای آن را خوش نداشته اند، جمعی از آنان از کنار این حادثه بزرگ با بی اعتنایی گذشته اند و آن را نادیده گرفته اند[8] .گروهی نیز - چنان که گذشت، چگونگی کشته شدن او را با اموری خرافی درهم آمیخته اند و آن را به جنّیان نسبت داده اند[9] .اما این مورّخان، باطرح چنین مسأله ای خرافی، نگفته اند که علّت کینه شدید و دشمنی جنّیان با سعد چه بوده است و چرا در میان آن همه اصحاب، از مهاجر و انصار، تیرهای جانکاه آنان تنها قلب سعد را نشانه گرفته است!
ابوبکر شورایی متشکل از عمر بن الخَطّاب و ابوعبیده بن جرّاح و مُغیره بن شُعبه تشکیل داد تا تصمیم بگیرند که با کسانی که بیعت نکرده اند چه بکنند. شورا نظر داد که: بهترین راه این است که عبّاس را ببینیم و سهمی برای او و فرزندانش از حکومت قرار دهیم؛ بدین ترتیب، علی شکست می خورد و گرایش عبّاس به شما، حجّتی به زیان علی در دست شما خواهد بود[10] .ابوبکر، به اتفاق اعضای شورای مذکور، شبانه. به خانه عبّاس رفتند[11] .ابوبکر، حمد و ثنای خدا را به جای آورد و گفت:
خدا پیامبر را فرستاد که نبیّ و ولیّ مؤمنان بود، و در میانشان بود تا که خدا آخرت را را برای او پسندید؛ او هم، پس از خود، کسی را تعیین نکرد کارها را به خود مردم واگذار کرد. آنها هم مرا برگزیدند؛ ومن از کسی جز خدا نمی ترسم که سستی در کار داشته باشم[12] . آنها که با من بیعت نکرده اند با عموم مسلمانان مخالفت می کنند و به شما پناه می بردند. شما، یا با همه مردم همراه شوید و بیعت کنید، یا اگر همراه نمی شوید کاری کنید که آنها با ما نجنگند.[این سخن ابوبکر، خود دلیل آن است که همه اصحاب پیامبر بیعت نکرده بودند.] می خواهیم از کار حکومت، سهمی هم به شما بدهیم که بعد از شما برای بازماندگانت نیز باشد، زیرا تو عموی پیامبر(ص) هستی. مردم، گر چه، منزلت شما را دیدند - که عموی پیامبری - و منزلت علی را هم دیدند، ولی این امر را از شما گرداندند. [شما را نخواستند.] با این حال، ما به شما نصیب می دهیم. بنی هاشم! آرام باشید، که رسول خدا (ص) از ما و شماست. [ما از قریشیم و رسول خدا(ص) هم از قریش است.] سپس عمر، با لحنی تهدید آمیز چنین گفت: ما بدین خاطر به نزد شما نیامدیم که نیازمند شما بودیم؛ آمدیم چون خوش نداشتیم، در کاری که مسلمانان بر آن اتفاق کرده اند، طعن و مخالفتی از طرف شما بشود و در نتیجه زیان و گرفتاری به شما و آنان برسد. پس مواظب رفتار خود باشید.
آن گاه، عبّاس حمد و ثنای خدا را به جای آورد و گفت:
چنان که گفتی، خداوند، محمّد(ص) را برانگیخت تا پیامبر باشد و برای مؤمنان یار و یاور. و خداوند، به برکت وجود پیامبر(ص)، براین امّت منّت گذارد تا آن که وی را به نزد خود خواند و برای او آنچه در نزد خویش داشت برگزید؛ و کار مسلمانان را به خودشان واگذاشت تا حقّ را بیابند و برای خود برگزینند، نه آن که، با گمراهی ناشی از هوای نفس، از حقّ جدا شوند و به جانب دیگر روند[13] . اگر تو این امر (حکومت) را به نام پیامبر(ص) گرفته ای، پس در واقع حقّ ما را گرفته ای - زیرا که خویشاوند پیامبریم و نسبت به او اولی از توییم - و اگر آن را به این سبب گرفته ای که از جمله مؤمنان به پیامبری، ما هم از جمله مؤمنان بودیم. با این حال، در کاری که تو در آن پیشقدم شدی، ما قدم نگذاردیم و در آن مداخله نکردیم و پیوسته به کار تو معترضیم. و اگر به واسطه بیعت مؤمنان حکومت برای تو واجب شده و سزاوار آن گردیده ای، از آنجا که ما هم از مؤمنانیم و بدین کار رضایت نداده ایم و از آن کراهت داریم، این حقّ برای تو واجب و ثابت نشده است. این دو سخن تو، چه قدر از هم دورند: از یک طرف می گویی که مردم با شما مخالفت کرده اند و در امر حکومت بر شما طعن زده اند و از طرف دیگر می گویی که مردم تو را برای حکومت انتخاب کرده اند. و چه دور است این نامی که به خودت داده ای خلیفه رسولِ اللّه! [یعنی کسی که پیامبر او را به عنوان جانشین خود معین کرده است] از این مطلب که می گویی پیامبر کار مردم را به خودشان واگذار کرد تا هر که را که می خواهند برگزینند و آنها هم تو را برگزیده اند. [چون، به این ترتیب، تو خلیفه پیامبر؛ منتخب مردمی نه منتخب پیامبر(ص).]
امّا درباره این که گفتی (اگر با تو بیعت کنم) سهمی به من وامی گذاری: اگر آنچه را که می دهی مال مؤمنان است و حق ایشان است، تو چنین حقّی نداری. زیرا که تو نمی توانی حق دیگران را، از پیش خود، بذل و بخشش کنی و اگر حقّ ماست، باید تمام آن را بدهی، جزئی از حق خود را نمی خواهیم که بخشی را بدهی و بخشی را ندهی. و امّا این که گفتی پیامبر از ما و شماست؛ همانا پیامبر(ص) از درختی است که ما شاخه های آن هستیم و شما همسایه آن هستید[14] .و امّا سخن تو ای عمر، که گفتی از مخالفت مردم با ما می ترسی؛ پس، این (مخالفت) امری است که اوّل بار از جانب شما نسبت به ما سر زده است.پس از این سخنان، ایشان برخاستند و از منزل عبّاس بیرون رفتند[15] .
[1] طبقات ابن سعد، 3 ق: 145: 2 و ابن عساکر، 90: 6 و
کنزالعمّال، 134: 3، حدیث 2296 و سیره حلبیه، 397: 3.انصار نیز در اصل از
قبیله یمانی ها بودند که ایشان را سبائیه نیز می نامند. آنان در یمن ساکن
بودند و پس از خراب شدن سدّ مأرب یمن، به مرزهای عراق و شام و مدینه متفرّق
شدند.
[2] از دهات معروفِ حلب است.
[3] انساب الاشراف، 1: 589 و العقد الفرید، 3: 64 - 65 با کمی اختلاف نسبت به روایتِ بلاذری.
[4] تبصره العوام، ص 32، چاپ مجلس، طهران.
[5] مروج الذّهب، 1: 414 و 2: 194.
[6] عقدالفرید، 3: 64 - 65.
[7] معجم رجال الحدیث، مرحوم آیهاللّه العظمی خوئی، ج 8، ص 73.
[8] مانند: طبری و ابن اثیر و ابن کثیر در تاریخهای خود.
[9] مانند محبّ الدین طبری در الرّیاض النضره، و ابن عبدالبرّ در الاستیعاب.
[10]
عمر، برای شکستن علی (ع)، ابن عباس را بزرگ می کرد. این یک سیاست بود که
ابن عباس حدیث روایت کند و تفسیر بگوید. وگاهی ابن عباس آن چه را که مخالف
سیاست حکومت بود بیان می کرد. (برای نمونه، بنگرید به: عبدالله بن سبا، 1:
140 - 142، گفت و گوی میان ابن عباس و عمر، به نقل از طبری، 2: 289 در ذکر
سیره عمر).
[11] بنا به نقل ابن ابی الحدید از سقیفه جوهری، این ملاقات در شب دوم از وفات پیامبراکرم (ص) بوده است.
[12]
همه انبیا برای خود وصی تعیین می کردند. پیامبر (ص) هم، مانند همه انبیاء
وصی تعیین کرده بود. برای آشنایی با بحث تفصیلیوصایت، نگاه کنید به: معالم
المدرستین، مؤلف،1: 289 - 345. چاپ پنجم، 1413 هـ و عقائدالاسلام من القرآن
الکریم، مؤلف،2: 264- 285، چاپ دوم، 1418 هـ.
[13] در مقام احتجاج گاه
استدلال می کنند به دلیلی که مورد قبول طرف مقابل است لکن خود احتجاج کننده
آن را قبول ندارد. ظاهراً، گفتار عباس در اینجا از همین نوع است.
[14]
در شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، به نقل از سقیفه جوهری و نیز در
الامامه و السیاسه ابن قتیبه دینوری، این جمله را در اینجا اضافه دارد: و
اگر حقّ خود توست، ما را بدان نیازی نیست..
[15] تاریخ یعقوبی، 2: 103 و
ابن ابی الحدید، 2: 13 و 74، به نقل از سقیفه جوهری. و 1: 220 - 221 و، با
لفظی نزدیک به نقل ابن ابی الحدید، در الامامه و السیاسه،1: 14.
منبع: کتاب سقیفه علامه عسکری
عمربن الخطّاب می گوید:
پس از این که خداوند پیامبرش را به سوی خود فرا خواند، از گزارش هایی که به ما رسید یکی این بود که علی و زبیر و همراهانشان از ما بریده اند و، در مقام مخالفت با ما، در خانه فاطمه گرد آمده اند[1] .
مورّخان، در شمار کسانی که از بیعت با ابوبکر سرباز زدند و همراه با علی(ع) و زبیر در خانه حضرت فاطمه(س) بست نشستند، اشخاص زیر را نام برده اند:
عبّاس بن عبدالمُطَّلب، عُتبَه بن اَبی لَهَب، سلمان فارسی، ابوذَرّ غِفاری، عَمّار بن یاسر، مِقداد بن أَسود، بَراء بن عازِب، اُبَی بن کعْب، سعد بن أَبَی وَقّاص، طَلحه بن عُبَیدالله و گروهی از بنی هاشم و مهاجران و انصار[2] .موضوع خودداری علی(ع) و همراهان وی بیعت با ابوبکر و بست نشستن آنان در خانه فاطمه(س)، در کتاب های سیره، تاریخ، صحاح و مسانید، ادب، کلام و شرح رجال و معاریف، به حد تواتر روایت شده است و تردیدی در صحّت آن نیست. ولی چون نویسندگان کتابهای مزبور خوش نداشتند ازاتفاقاتی که بین متحصّنان و حزب پیروز رخ داده است پرده بردارند، به جز آن مقدار که ناخودآگاه از قلمشان تراوش کرده است، چیزی به دست نداه اند.
اکنون، نمونه ای از همین مقدار را که سخن بلاذُری درباره این رویداد مهّم تاریخی است می آوریم.
هنگامی که علی زیر بار بیعت با ابوبکر نرفت، ابوبکر به عمر بن خطاب فرمان داد که او (علی) را گر چه به زور، در محضر وی حاضر کند! عمر فرمان برد و در نتیجه بین او و علی(ع) سخنانی رد و بدل شد تا این که علی به او گفت: شتر خلافت را خوب بدوش که نیم آن سهم تو خواهد بود! به خدای سوگند، جوش و خروشی که امروز برای حکومت ابوبکر می زنی، فقط برای آن است که فردا تو را بر دیگران مقدّم دارد و خلافت را به تو بسپارد[3] .
مورّخان نام کسانی را که، بنا به فرمان ابوبکر به خانه فاطمه(س) حمله کردند، چنین آورده اند:
عمر بن خطّاب، خالدبن ولید، عبدالرَّحمن بن عَوف، ثابت بن قَیس ابن شَمّاس، زیاد بن لبید، محمّد بن مَسْلَمَه، زید بن ثابت، سَلَمَه بن سلامه ابن وَقش، سَلَمَه بن اَسْلَم، اُسَیدبن حُضَیر[4] ،...چگونگی حمله و ورود این اشخاص را به خانه فاطمه زهرا(س) و برخورد آنان را با متحصّنانِ در آنجا چنین آورده اند:
گروهی از مهاجران، از جمله علی بن ابی طالب(ع) و زبیر، که از بیعت با ابوبکر سر باز زده بودند، مسلّح و خشمگین در خانه فاطمه(س) بودند[5] . به ابوبکر و عمر گزارش دادند که جمعی از مهاجران و انصار در خانه فاطمه، دختر پیامبر خدا(ص)، پیرامون علی بن ابی طالب(ع) گرد آمده اند و قصد دارند که، برای خلافت، با او بیعت کنند[6] ابوبکر به عمر دستور داد که به خانه فاطمه رود[7] و آنان را از آنجا بیرون کند و اجتماعشان را پراکنده سازد و اگر مقاومت کردند با آنها بجنگید. عمر، در اجرای فرمان ابوبکر، رو به خانه فاطمه(س) نهاد، در حالی که شعله ای از آتش در دست گرفته بود و تصمیم داشت که، با آن، خانه را به آتش بکشد. چون فاطمه(س) به پشت در آمد، روی به عمر کرد و گفت: ای پسر خطّاب! آمده ای خانه ما را آتش بزنی؟ عمر پاسخ داد: آری، مگر این که با امَّت همراه شوید [و با ابوبکر بیعت کنید.][8] .
بلاذری در این باره چنین آورده است:
ابوبکر، برای بیعت گرفتن از علی(ع) در پی او فرستاد، ولی او بیعت نکرد.آن گاه عمر، با شعله آتش، به سوی خانه وی رهسپار گشت. در آستانه در، فاطمه(س) با او رو به رو شد و گفت: ای پسر خطّاب! آمده ای تا در خانه مرا آتش بزنی؟ عمر پاسخ داد: آری... این کار، دینی را که پدرت آورده تقویت می کند[9] .
در کنُز العُمّال نیز چنین آمده است:
عمر به حضرت زهرا(س) گفت: هیچ کس نزد پدرت محبوب تر از تو نبود، و لکن این مرا منع نمی کند، چنان که این گروه نزد تو جمع شوند، که فرمان دهم خانه را بر تو آتش زنند[10] .
در کتاب الامامه و السیاسه آمده است:
عمر آمد و علی(ع) و دیگر کسانی را که در خانه وی بودند صدا کرد که بیرون بیایند، ولی قبول نکردند. عمر گفت: قسم به خدایی که جانم در دست اوست، بیرون می آئید یا خانه را با هر که در آن هست آتش می زنم. به عمر گفتند: فاطمه(س) در خانه است. گفت: باشد، خانه را آتش می زنم[11] .
حافظ ابراهیم، شاعر مصری، با توجه به این رویداد، چنین سروده است:
وَقـولَه لِعَلـیٍّ قالهــا عُمَـرُ
اَکـرِمْ بِسامِعِها اَعْظِمْ بِمُلْقِیهـا
حَـرَّقْتُ دارَک لا اَبقی عَلیک بِها
اِنْ لَمْ تُبایعْ وَ بِنتُ المُصطَفی فیها
ما کانَ غیرُ اَبی حَفْصٍ یفُوهُ بِها
اَمامَ فـارِسِ عَدنانٍ وَ حامیهـا[12] .
عمر سخنی به علی گفت که گوینده و شنونده آن، هر دو، بزرگوار و در خور تکریم اند. عمر گفت: اگر بیعت نکنی خانه را بر سرت آتش می زنم و یک تن را زنده نمی گذارم، با این که دختر مصطفی در آنجاست.
این سخن، در برابر پیشوای رزمندگان عدنان [یعنی قهرمان بزرگ قریش] و سرآمد آنان (علی بن ابی طالب)، از دهان کسی به جزء عُمر نمی توانست بیرون آید.
یعقوبی، در تاریخ خود، آورده است:
آنها، به همراه گروهی، به خانه علی حمله بردند... در این گیر و دار، شمشیر علی شکست[13] و مهاجمان جرأت و جسارت ورود به خانه علی را پیدا کردند و وارد آنجا شدند[14] .
طبری نیز، در تاریخ خود می نویسد:
عمر به خانه علی رو آورد، در حالی که طلحه و زبیر و گروهی از مهاجران در آنجا متحصن بودند. زبیر (پسر عمه علی)، با شمشیر کشیده، به مقابله او شتافت، ولی پایش لغزید و شمشیر از دستش بر زمین افتاد. پس مهاجمان حمله بردند و او را دستگیر کردند[15]
[1] مسند احمد، 1: 55و طبری،2: 466 و در چاپ اروپا،1822: 1 و ابن اثیر، 2: 124 و ابن کثیر، 5: 246 و صفوهالصفوه، 1: 97و ابن ابی الحدید، 1: 123 و تاریخ الخلفا سیوطی، ص 45 و سیره ابن هشام، 4: 338 و تیسیر الوصول2: 41.
[2] علاوه بر مصادری که پیش از این ذکر شد، مصادر دیگری نیز هست
که تصریح کرده اند این چند نفر از بیعت با ابوبکر سر باز زده، در خانه
فاطمه(س) متحصّن شدند. بعضی از این مصادر نام چند نفر از ایشان برده اند که
برای بیعت با علی (ع) در خانه حضرت زهرا(س) اجتماع کرده بودند. آن مصادر
عبارت اند از: الریاض النضره، 1: 167 و تاریخ الخمیس، 1: 188 و ابن
عبدربّه، 3: 64 و تاریخ ابی الفداء، 1: 156 و ابن شحنه در حاشیه کامل ابن
اثیر، 11: 112 و جوهری، بنا بر روایت ابن ابی الحدید، 2: 130 - 134 و
السیره الحلبّیه، 3: 394 و 397.
[3] انساب الاشراف، 1: 587.
[4] طبری، 2: 443 و 444 و ابوبکر جوهری، بنا بر روایت ابن ابی الحدید، 2: 130 - 134 و 2: 19 و ج 17 در جواب قاضی القضاه ثانی .
[5]
الریاض النضره،1: 218، چاپ مصر، 1373 هـ و سقیفه جوهری، به روایت ابن ابی
الحدید،2: 130 - 2: 19 و ج 17 در جواب قاضی القضاه ثانی.
[6] تاریخ یعقوبی، 2: 105 .
[7] ابن شحنه، در حاشیه کامل ابن اثیر، 11: 113 و ابن الحدید، 2: 134 .
[8] العقد الفرید، ابن عبدربّه3: 64 و تاریخ ابوالفداء،1: 156 .
[9] النساب الاشراف،1: 586 .
[10] کنزالعمّال،3: 140
[11] الامامه و السیاسه،1: 12.
[12]
دیوان حافظ ابراهیم، ص 82، چاپ مصر، 1987 م. گفتنی است که این ابیات در
ضمن قصیده ای آمده که شاعر به قصد مدح عمربن الخطّاب سروده است. نگاه کنید
به: الغدیر، علاّمه امینی، 8: 86.
[13] به دو دلیل این خبر صحت ندارد:
الف) پیامبر اکرم (ص) به آن حضرت وصیت فرموده بود که صبر کند (بحارالانوار،
22: 527- 528 و مناقب ابن شهر آشوب، 3: 336) شمشیر کشیده باشد و هیچ کس
کشته نشده باشد تعارض دارد. وآنکس که شمشیر کشید زبیر بود.
[14] تاریخ یعقوبی، 2: 105.
[15]
طبری، 2: 443 و 444 و 446 و در چاپ اروپا، 1: 1819 و 1820 و الریاض
النضره، محبّ الدّین طبری، 1: 167 و تاریخ الخمیس، 188: 1 و ابن ابی
الحدید، 2: 122 و 132 و 134 و 58 و 6: 2 و کنزالعمال، 3: 128. نصّ طبری
چنین است: بایعَ النّاسُ و استَشْبَتُوا لِلْبَیعه و تَخَلَّفَ عَلِیَّ و
الزُّبَیرُ وَ اخْتَرطَ الزُّبَیرُ سَیفَه وَ قالَ لا اَعمَدُهُ حَتّی
یبایعَ عَلیّ. فَبَلَغَ ذلِک اَبابکرِ وَ عُمَرَ. فقالَ عُمَرُ: خُذُوا
سَیفَ الزُّبَیرِ فَاضْرِبوا بِهِ الحَجَر.
منبع: کتاب سقیفه علامه عسکری
یعقوبی می گوید:
گروهی دور علی(ع) را گرفتند و خواستند تا با او بیعت کنند. حضرت علی(ع) به آنان فرمود: فردا صبح، با سرهای تراشیده، همین جا حاضر شوید. اما، چون صبح شد، از آن عده، بجز سه نفر، کسی حاضر نشد[1] .از آن پس، علی(ع)، شب هنگام، فاطمه(س) را بر چهارپایی می نشاند و به درِ خانه های انصار می برد و از آنان می خواست تا وی را در باز پس گرفتن حقّش یاری دهند. فاطمه(س) نیز آنان را به یاری علی(ع) می خواند. امّا، انصار در پاسخ ایشان می گفتند: ای دختر پیامبر، ما با ابوبکر بیعت کرده ایم و کار از کار گذشته است. اگر پسر عمویت، برای به دست گرفتن زمام خلافت، بر ابوبکر پیشی گرفته بود، البتّه ما ابوبکر را نمی پذیرفتیم.علی(ع) در پاسخ آنان فرمود: اَفَکنْتُ أتْرُک رَسُولَ اللهِ صَلَّی الله علیه وآله مَیتاً فی بَیتِه لَمْ اُجِهِّرْهُ وَ أخْرُجُ اِلَی النّاس اُنازِ عُهُم فی سُلطانِه؟ یعنی: آیا (انتظار داشتید) من جنازه پیامبر خدا(ص) را، بدون غسل و کفن، در خانه اش رها می کردم و برای به دست گرفتن حکومت او با مردم درگیر می شدم؟!
فاطمه(س) نیز اضافه کرد: ابوالحسن آنچه را که شایسته بوده انجام داده است، ولی مردم کاری کرده اند که، سال ها بعد، خدا به حسابشان خواهد رسید و جوابگوی آن باشند[2] .
معاویه، در نامه ای که برای علی(ع) فرستاده بود، به همین موضوع اشاره دارد، آنجا که می نویسد:
دیروز را به خاطر می آورم که پرده نشین خانه ات (فاطمه زهرا) را شبانه بر چهارپایی می نشاندی و دست حسن و حسین را در دست می گرفتی، در وقتی که با ابوبکر صدّیق بیعت شده بود. و هیچ یک از اهل بدر و پیشگامان اسلام را از دست ننهادی، مگر که به یاری خود فرا خواندی. با همسرت بر در خانه شان می رفتی و دو فرزندت را سند و برهان ارائه می کردی و آنان را در برابر صحابی پیامبر (ابوبکر) به یاری خود می خواندی. ولی، در آخر، بجز چهار یا پنج نفر، کسی دعوتت را اجابت نکرد. زیرا، به جان خودم سوگند، اگر حق با تو بود، بی شک به تو روی می آوردند و دعوتت را اجابت می کردند؛ اما، تو ادّعایی داشتی بیجا و باطل و سخنی می گفتی که کسی باور نداشت و قصد انجام کاری داشتی که نا شدنی بود. هر چند فراموشکار باشم، سخنت را به ابوسفیان - که تو را تحریک به قیام می کرد - فراموش نکرده ام، که گفتی: اگر چهل مرد با عزم و ثابت قدم می یافتم، علیه آنان قیام می کردم[3] .
[1] تاریخ یعقوبی، 2: 126 و شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید2: 4.
[2] ابن ابی الحدید،6: 28، به نقل از سقیفه جوهری؛ الامامه و السیاسه، 1: 12.
[3]
شرح نهج البلاغه، ابن ابی الحدید، 2: 47 و 1: 131 در چاپ اوّل مصر.
امیرالمؤمنین (ع) در جواب این سخن معاویه فرمود:لَقَد اَرَدْت اَنْ تَذُمَّ
فَمَدَحْتَ وَاَنْ تَفْضَحَ فَافْتَضَحْتَ وَ ما عَلَی المُسْلِمِ مِنْ
غَضاضَه فی اَنْ یکونَ مَظلُوماً ما لَم یکنْ شاکاً فی دینِه وَ لامُر
تاباً بِیقینِه.یعنی: به خدا سوگند، خواسته ای نکوهش کنی، ستایش کرده ای و
خواسته ای رسوا سازی، رسوا شدی [زیرا،با این سخن، مظلومیت مرا هویدا ساخته
ای. چون اقرار کردی که من، به ستم و اکراه و اجبار، بیعت کردم. پس خلفا را
سرزنش کرده ای و خودت را رسوا ساخته ای] و بر مسلمان، تا در دینش شک و در
یقین و باورش تردید نباشد، نقص و عیبی نیست اگر که مظلوم واقع شود. (ترجمه
نهج البلاغه فیض الاسلام، نامه 28، ص 899 - 900) علاوه بر این، معاویه،
خود، در نامه ای که به محمّد ابن ابی بکر نوشته است، صریحاً، به غصب حقّ
امیرالمؤمنین توسّط ابوبکر و عمر، که با نقشه قبلی صورت گرفته بود، اعتراف
می کند. (مروج الذهب مسعودی، 2: 60 و صفین نصربن مزاحم، ص 135، چاپ قاهره،
سال 1365 و شرح ابن ابی الحدید، 2: 65 و 1: 284.).
منبع:سقیفه, علامه عسکری
دستگاه خلافت، که برای بیعت گرفتن از قبایل خارج مدینه نیازمند لشکرکشی بود و نیز برای گذران سایر کارهایش، احتیاج به اموال و دارایی داشت. از طرف دیگر، آنهایی که داخل مدینه و اطراف حضرت امیر(ع) بودند، برای دستگاه خلافت خطرناک بودند. در واقع، خطر حقیقی اینجا بود. لذا، برای پراکنده کردن آنان، اموال اهل بیت(ع) را، که شامل فدک و سهم خمس و ارث پیامبر اکرم(ص) بود از ایشان گرفتند تا خاندان پیامبر(ص) فقیر شوند و مردم از گرد ایشان پراکنده شوند.
به مصادر مالی پیامبر(ص) و اهل بیت(ع) از این دو آیه پی می بریم:
ما اَفاء الله عَلی رَسُولِهِ مِنْ اَهْلِ القُری فَلِلّهِ وَ لِلرَّسُولِ وَ لِذی القُرْبی وَ الْیتامی وَالْمَساکینِ و ابْنِ السَّبیلِ (الحَشر : 7).
آنچه را که خداوند به پیامبرش، از اموال اهل این آبادی ها (کافران)، داده است از آن خداوند و رسول خدا و خویشاوندان (او) و یتیمان و مسکینان و در راه ماندگان
و ایشان اولاد حضرت عبدالمطلب و اولاد مطلب می باشند. ذی القربای رسول که خویشان رسول می باشند. نام آن اموال در اصطلاح اسلامی (فی ء) است[1] .و فی ء اموال کفاری است که بی جنگ به دست مسلمانان می افتاد، مانند فدک. (البته فدک تنها نبود)[2] .نمونه دیگری از مصداق فی زمین های قبیله بنی نضیر بود.
توضیح آن که در مدینه و اطراف آن سه قبیله از یهود سکنی گزیده بودند که عبارت بودند از: بنی نضیر، بنی قینقاع، بنی قُریطه. آنها، بنا به بشارت هایی که در مکتب آسمانی خود راجع به پیامبر خاتم داشتند، در انتظار آن حضرت بودند و به مدینه آمده بودند تا به هنگام بعثت وی به یاری اش برخیزند. ولی هنگامی که پیامبر(ص) رسالت خویش را آشکار کرد و به مدینه هجرت نمود، یهود به انکار پیامبریش قیام کردند گر چه او را به درستی شناخته بودند که همان پیامبر خاتم (ص) شکستند و در مقام نیرنگ بر آمدند، تا با فرو افکندن سنگی از بام خانه ای که آن حضرت، باده تن از اصحابش، در پای دیوار آن به مذاکره نشسته بود، وی را از پای در آورند. خداوند پیامبرش را، از طریق وحی، از این نیرنگ با خبر ساخت. حضرت به شتاب به مدینه آمد و به یهود فرمان داد، که به دلیل پیمان شکنی و خیانتی که کرده بودند، آن منطقه ار ترک کنند.
بنی نضیر زیر بار نرفتند و در دژ خود متحصّن شدند تا آن که پس از پانزده روز عاقبت تسلیم شدند و از قلعه خارج و به سوی خیبر و دیگر جاها کوچ کردند. خداوند آن چه را، از اسلحه و زمین ها و نخلستان ها، بر جای گذاشته بودند به پیامبرش اختصاص داد. عمر روی به رسول خدا کرد و گفت: آیا خمس این غنایم را برنمی گیری و باقی را میان مسلمانان قسمت نمی کنی؟ پیامبر (ص) فرمود: چیزی را که خداوند (به موجب آیه هفت سوره حشر) تنها ویژه من ساخته است و برای مسلمانان دیگر سهمی در آن قرار نداده، میان آنان قسمت نمی کنم.
و اقدی و دیگران نوشته اند که: رسول خدا (ص) از اموالی که از بنی نضیر به دست آورده و ویژه خودش بود بر خانواده اش انفاق می فرمود. و به هر کس که می خواست از آن اموال می بخشید و به آن کس که مایل نبود چیزی نمی داد. و اداره امور اموال بنی نضیر را به ابو رافع، آزاد کرده خویش سپرده بود[3] .
در سال چهارم هجرت، رسول خدا(ص)، به میل خود، بخشی از اراضی بنی نضیر را به ابوبکر، عمر بن خطاب، عبدالرّحمن به عوف، زبیربن عوام، ابودُجانه، سهل بن حنیف، سماک بن خرشه ساعدی و دیگران بخشید[4] این اموال حقّ پیامبر(ص) بود و حضرتش، از آن، به خویشاوندان خود و نیز به یتیمان و مساکین (یعنی فقرا) و ابن السّبیل از بنی هاشم انفاق می فرمود. (ابن السبیل به آن کس گفته می شود که در شهر خودش دارایی دارد، ولی در سفر، به دلیلی، مانند آن که پولش را دزد برده باشد، نیازمند کمک شده است.) به این سبیلِ غیر ِ ذَوی القُربای رسول خدا(ص) از صدقات، که آن را زکات می گویند، داده می شود.
وَ اُعلَمُوا اَنَّما غَنِمْتُمْ مِنْ شَی ءٍ فَاَنَّ لِلّهِ خُمُسَهُ وَ لِلرَّسُولِ وَلِذی القُرْبی وَ الیتامی و المَساکینِ وَ ابْنِ السَّبیلِ اِنْ کنُتُمْ آمَنْتُمْ بِاللّهِ... (انفال : 41).
بدانید که هرگونه سود و بهره ای که به دست آورید، پنج یک آن برای خدا و پیامبر و نزدیکان و یتیمان و مسکینان و در راه ماندگانِ (رسول خدا، از بنی هاشم) است، اگر به خدا ایمان دارید...
لذا، شیعیان هر چه سود می بردند، یک پنجم آن را به عنوان خمس می پردازند.
سه قلعه از قِلاع خیبر بود. خیبر مشتمل بر هفت یا هشت قلعه بوده است که سه قلعه آن از آنِ پیامبر(ص) بودند. قاضی ماوردی و قاضی ابویعلی، در کتاب های الاحکام السلطانیه، آورده اند که: رسول خدا(ص) از قلعه های هشتکانه خیبر، سه دژ را به نامهای الکتیبه، الوطیح و السُلالم مالک گردید. به این ترتیب که کتیه را به حساب خمس غنیمت برداشت و وطیح و سُلالم از عطیه های الهی به حضرتش بود. زیرا پیغمبر خدا(ص) آنها را از طریق صلح و سازش گشوده بود. این سه قلعه که فی ء و بخشایش خداوند و خمس غنایم جنگی آن حضرت بودند. خالصه شخص رسول خدا(ص) به حساب آمده اند[5] .
در وفاء نیز آمده است: اهالی وطیح و سلالم با پیامبر خدا(ص) از در صلح درآمدند، این بود که آن دو، جزو خالصه آن حضرت به حساب آمدند و کتیبه جزو خمس وی (ص) محسوب گردید. و این بدان سبب بود که قسمتهایی از قلاع خیبر از راه جنگ و غلبه و پاره ای از طریق مذاکره و صلح، به دست آمد[6] .
که از جمله حُصُونِ (قلعه های) خیبر پس از اینکه پیامبر(ص) خیبر را گشود، و کار آنجا را یکسره کرد، اهالی فدک فرستاده ای به خدمت پیامبر(ص) فرستادند و با واگذاشتن نیمی از فدک به وی، پیشنهاد صلح و سازش دادند و خالصه رسول خدا(ص) بود، زیرا مسلمانان در تصرف آنجا، پای در رکاب نکرده، اسبی بر آن نتاخته بودند. این بود که پیغمبر (ص) محصولات آنجا را که به دست می آمد خود به مصرف می رسانید[7] . و چون آیه وَ آتِ ذالقُربی حَقَّهُ (اسراء : 26) نازل گردید، رسول خدا(ص) دخترش فاطمه (ع) را طلبید و فدک را به او بخشید[8] .
یاقوت حموی می نویسد: فدک قریه ای است در حجاز که از آنجا تا شهر مدینه دو یا سه روز راه است و در آن چشمه های جوشان و نخلستانهای فراوانی وجود دارد[9] .
قریه هایی که بین مدینه و شام بود وادی القُری نامیده می شد. تعدادِ آنها هفتاد قریه (ده) بود و اهالی آنها همه یهودی بودند. آنها شورش کرده بودند و هنگامی که پیامبر(ص) آمد، تسلیم شدند و با آن حضرت قرار بستند که یک سوم محصول از آن خودشان و دو سومِ آن از آنِ پیامبر(ص) یا کسی باشد که آن حضرت به او واگذار می کند.
زمین هایی را که آبگیر نبود، انصار به پیامبر بخشیدند؛[10] و همه مِلک پیامبر(ص) بود[11] .
پیامبر(ص) از زمین هایی که داشت، به ابوبکر و عمر و عثمان و عایشه و حفصه بخشیده بود[12] و به دیگران نیز؛ و به یکی از اصحابش[13] در وادی القری گفت: بایست و تیرت را پرتاب کن؛ هر جا به زمین نشست، تا آنجا از آن توست[14] . امّا پیامبر(ص) به حضرت زهرا(س) چیزی واگذار نفرموده بود در این باره این آیه نازل شد: [وَآت ذَالقُرْبی حَقَّه] (اسراء : 26) حقّ نزدیکانت را بده. آری حضرت خدیجه، مادر حضرت زهرا(س)، آنچه را که از مال دنیا داشت در راه اسلام داده بود؛ پس، از جانب خداوند در آیه [وَآت ذَالقُرْبی حَقَّه]به پیامبر امر شد که، در قبالِ آن فداکاری و ایثار، حق حضرت زهرا رابدهد. پیامبر(ص) نیز فدک را به حضرت زهرا بخشید[15] .
چنان که گذشت، پیامبر(ص) از اموالی که داشت به مسلمانان واگذار کرده بود و آن اموال در تصرّف آنان بود. حکم شرعی داریم که کسی که مالی در دست اوست، شرعاً، مالک و صاحب آن است؛این حکم به عنوان قاعده ذوالید نامیده می شود. فدک را پیامبر(ص) به حضرت زهرا(س) بخشیده بود و آن حضرت(س) در آن تصرّف کرده بود، لذا ذوالید بود. با این همه، ابوبکر[16] فدک را از آن حضرت گرفت حضرت زهرا(س) گفت: فدک را به من باز گردانید، زیرا پیامبر(ص) آن را به من بخشیده است. به آن حضرت گفتند: شاهد بیاور؛ ولی از کسان دیگر (یعنی کسانی که پیامبر، در زمان حیات خود، اموالی را بدیشان بخشیده بود) شاهد نخواستند! حضرت زهرا(س) اُمّ اَیمَن را شاهد آورد[17] .
مسعودی در این باره چنین نقل می کند:
حضرت زهرا(س)، علاوه بر علی(ع) و ام ایمن، حسنین را هم به عنوان شاهد آوردند. گواهی دادند و گفتند که پیامبر(ص)، فدک را در زمان حیات خود به فاطمه (س) بخشیده است[18] .ابوبکر گفت: نمی شود! در شهادت دادن باید دو مرد یا یک مرد و دو زن باشند[19] .
وبلاذری نیز می گوید:
غلامی از غلامان پیامبر (ص)، به نام رباح، نیز به حقیقت حضرت زهرا (س) گواهی داد[20] .
در روایتی دیگر آمده است که خلیفه، پس از اقامه شهادت شهود، تصمیم گرفت که فدک را به حضرت زهرا(س) باز گرداند؛ پس، در ورقه ای از پوست قباله فدک را به نام حضرت زهرا(س) نوشت، لکن عمر سر رسید و مانع شد و قباله را پاره کرد[21] .
ارث پیامبر(ص) را نیز از اهل بیت(ع) گرفتند[22] .حضرت زهرا(س) به ابوبکر فرمود: ارثِ من از پیامبر(ص) را باز گردان. ابوبکر گفت: اثاث خانه را می خواهی یا زمینهای زراعی و باغ های پیامبر را؟ حضرت زهرا(س) فرمود: هر دو را. من اینها را از پیامبر(ص) به ارث می برم، همچنان که دختران تو از تو، بعد از مُردنت، ارث می برند. ابوبکر گفت: به خدا قسم، پیامبر(ص) از من بهتر بود، شما هم از دختران من بهتر هستید، ولی چه کنم که پیامبر فرمود: از ما گروه انبیاء کسی ارث نمی برد؛ هر چه می گذاریم صدقه است[23] و [24] و خطبه حضرت زهرا(س) در مسجد ده روز پس از وفات پیامبر(ص) آن گاه که فاطمه(س) همه شهود و دلایل خود را در مطالبه حقّش ارائه کرد[25] و ابوبکر از پذیرش آنها خودداری نمود و چیزی از ما ترک رسول خدا(ص) و بخشش او را به وی باز پس نداد، آن بانو تصمیم گرفت که موضوع را در برابر همه مسلمانان مطرح کند و اصحاب و یاران پدرش را به یاری طلبد. از این رو، بنا به گفته محدّثان و مورّخان، رو به سوی مسجد پیامبر(ص) آورد. این موضوع در کتاب سقیفه ابوبکر جوهری، بنا به روایت ابن ابی الحدید معتزلی و بلاغات النّساء احمد ابن ابی طیفور بغدادی آمده است. ما سخن ابوبکر جوهری را می آوریم[26] که گفته است:
وقتی فاطمه دریافت که ابوبکر تصمیم دارد که فدک را به او باز پس ندهد، روسری[27] خود را بر سر کشید و چادری[28] بر خود پیچید و به در میان گروهی از زنان از بستگانش، در حالی که دامن پیراهنش پاهای شریفش را پوشانده بود و همچون پیامبر خدا(ص) قدم برمی داشت، به مسجد درآمد و بر ابوبکر که، در میان گروهی فشرده از مهاجر و انصار و دیگران نشسته بود، وارد شد. پس، پرده ای پیش رویش کشیدند. آن گاه (حضرت زهرا) ناله ای از دل کشید که مردم را سخت منقلب کرد و به شدّت به گریه انداخت و مجلس متشنج شد. پس اندکی درنگ کرد تا جوشش آنان فرو نشیند و ناله ها و خروششان به آرامی گراید. سپس، سخن را به سپاس و ستایش خدای عزّوجلّ گشود و درود بر پیامبر خدا فرستاد و سپس گفت:
من فاطمه دختر محّمدم... پیامبری از خود شما در میانتان آمد که ضرر و هلاک شما بر او گران است و به هدایت و راهنمایی تان سخت مشتاق و حریص و بر مؤمنان رئوف و مهربان. [توبه : 128] اگر به او و دودمانش بنگرید و نسبش را از نظر بگذارنید، او را پدر من می یابید نه پدر خود، و برادرِ پسر عموی من است نه مردان شما... (تا آنجا که فرمود:) و شما اکنون چنین گمان می برید که ما از پیامبر ارث نمی بریم، مگر در پی قوانین و احکام دوره جاهلیت هستید؟ و فرمان چه کسی بهتر از خداست برای کسانی که او را باور دارند؟ [مائده: 50] ای پسر ابوقحافه، تو از پدرت ارث می بری، ولی من از پدرم ارث نمی برم؟ همانا که ادعّایی شگفت و هولناک کرده ای! اینک فدک، چون شتری مهار کشیده و پالان نهاده، ارزانی ات باد تا در روز بازپسین به دیدارت آید؛ که خداوند داوری نیکوست و پیامبر داد خواهی شایسته، و دادگاه در روز بازپسین. و در آن هنگام است که تبهکاران زیان خواهند برد.آن گاه رو به سوی قبر پدر خود کرد و این دو بیت شعر را خواند:
قَـد کانَ بَعْدَک أنبـاءٌ وَ هَنْبَثَه
لَوْ کنتَ شاهِدَها لَمْ تَکثُرِ الخَطْبُ
اِنّا فَقَدْناک فَقْدَ الارضِ و ابِلَهـا
وَ اخْتَلَّ قَومُک فَاشْهَدْ هُم لَقَدْ نَکبُو[29] .
[راوی می گوید که تا آن روز، آن مردم را، از زن و مرد، چنان گریان و نالان ندیده بودم.] آن گاه زهرا(س) رو به جمع انصار کرد و فرمود:
ای گروه برگزیدگان! و بازوان ملّت و نگهبانان اسلام! شما این چه سنتی است که در کمک به من می کنید؟ و از حقّ من چشم می پوشید و از دادخواهی ام غفلت می ورزید؟ مگر رسول خدا نگفته است که حقوق مرد درباره فرزندانش پاس داری می شود احترام به فرزند در حکم احترام به پدر است؟ چه زود آئین خدا را تغییر دادید و شتابان بدعت ها نهادید. حالا که پیامبر از دنیا رفته، دینش را هم از بین برده اید؟! به جان خودم سوگند که مرگ او (پیامبر) مصیبتی بس بزرگ است و شکافی بس عمیق که همواره به وسعت آن افزوده می شود و هرگز به هم نخواهد آمد. امیدها بعد از او بر باد رفت و زمین تیره و تار شد و کوه ها از هم پاشید. پس از او حدود برداشته شد و پرده حرمت پاره شد و ایمنی و حفاظت از میان رفت. و این همه را قرآن، پیش از وفات پیامبر(ص)، خبر داده و شما را از آن آگاه کرد بود، در آنجا که می فرماید که،: [وَمَا مُحَمَّدٌ إِلَّا رَسُولٌ قَدْ خَلَتْ مِنْ قَبْلِهِ الرُّسُلُ أَفَإِین مَاتَ أَوْ قُتِلَ انْقَلَبْتُمْ عَلَی أَعْقَابِکمْ وَمَنْ ینْقَلِبْ عَلَی عَقِبَیهِ فَلَنْ یضُرَّ اللَّهَ شَیئاً وَسَیجْزِی اللَّهُ الشَّاکرِینَ] [30] [آل عمران: 144] هان ای بنی قیله! در برابر چشمانتان ارث پدرم را غصب می کنند و فریاد دادخواهی ام را هم می شنوید ولی کاری نمی کنید! در حالی که نیرو و نفر دارید و از احترام و تکریم برخوردارید. نخبگانید که خدایتان بر کشیده و نیکانی که برگزیده. با عرب در افتادید و سختی ها را پذیرا شدید و با مشکلات پنجه در افکندید و آنها را از میان برداشتید، تا آن گاه که آسیا سنگ اسلام به همّت شما به گردش افتاد و پیروزی ها به دست آمد و آتش جنگ فرو نشست و جوّش و خروش شرک و بت پرستی آرام گرفت و هرج و مرج از میان برخاست و نظام دین استحکام یافت. اینک، پس از این همه پیشتازی، عقب نشینی کرده اید و، پس از آن همه پایمردی، شکست خورده اید و، پس از آن همه دلیری، از مشتی مردم واپسگرا - که ایمانشان را پس از پیمانی که بر سر وفاداری آن بسته بوده اند پشت سر انداخته اند و طعنه به دین و آیین شما می زنند - ترسیده اید و به کنجی خزیده اید؟ با سردمداران کفر بجنگید که آنها را امانی نیست تا مگر کوتاه آیند [توبه: 12].
اما می بینم که به پستی و تن آسایی گراییده اید و به خوشی و تن پروری روی آورده اید و به تکذیب باورهای خود پرداخته اید و آنچه رإ؛ ص ص هُّ که آسان به دست آورده بودید، به یکباره، از دست داده اید. ولی بدانید که اگر شما و همه مردم روی زمین کافر شوید، بی گمان، خداوند بی نیاز خواهد بود. من آنچه را که گفتنی بود با شما در میان گذاشتم؛ گر چه از خواری و زبونی و واپسگرایی تان آگاهی داشتم. اینک این (روش) شما را ارزانی باد؛ آرام و مطیع و پر بار، آن را، با همه ننگ و رسوایی اش، که با آتش افروخته الهی - که از دل ها زبانه خواهد کشید - پیوندی ناگسستنی دارد، در دست بگیرید که خداوند ناظر بر کارهای شماست و به زودی ستمگران در خواهند یافت که به کجا باز خواهند گشت [شعرا: 227.].
راوی می گوید: محمّدبن زکریا (از محمّد بن ضحّاک)، از هشام بن محمّد، از عَوانه بن الحکم نقل کرده است که چون فاطمه آنچه را که در نظر داشت با ابوبکر در میان نهاد، ابوبکر حمد و سپاس خدای را به جای آورد و بر پیامبرش درود فرستاد و آن گاه گفت: ای بهترین بانوان و ای دختر بهترین پدران! به خدا سوگند که من خلاف رأی رسول خدا(ص) کاری نکرده ام و عملی جز به فرمان او انجام نداده ام. پیشاهنگ به کاروانیان دروغ نمی گوید. تو گفتنی خود را گفتی و مطلبت را رساندی و با خشم سخن گفتی و سپس روی برتافتی. پس، خداوند ما و تو را مورد رحمت و بخشایش خود قرار دهد. اما بعد، من ابزار جنگی و چهارپای سواری و کفش های پیامبر را به علی تحویل داده ام! اما جز اینها را، من خود از پیامبر خدا شنیده ام که می فرمود: ما پیامبران، طلا و نقره و زمین و اموال و خواسته و خانه ای به ارث بر جای نمی گذاریم، بلکه ارث ما ایمان و حکمت و دانش و سنّت است! من هم آنچه را که حضرتش فرمان داده بود به جای آورده ام، و در این راه توفیق من جز از جانب خداوند نیست؛ به او توکل می کنم و نیاز خود را به او می برم!
بنا به روایت کتاب بلاغات النساء[31] فاطمه(س) پس از سخنان ابوبکر گفت:
ای مردم! من فاطمه ام و پدرم محمّد است. همان طور که پیش از این گفتم [لَقَدْ جائَکمْ رَسُولٌ مِنْ اَنْفُسِکمْ...] پیامبری از خودتان برای شما آمد... شما کتاب خدا را، به عمد، پشت سر انداخته اید و دستورهایش را نادیده گرفته اید؛ در حالی که خداوند می فرماید: [وَ ورِثَ سُلَیمانُ داوُدَ] [نمل: 16] ارث برد سلیمان پیامبر از پدرش داود پیامبر و در داستان یحیی بن زکرّیا، از زبان زکرّیا می فرماید: [فَهبْ لی مِنْ لَدُنْک وَلِیاً یرِثُنی وَ یرِثُ مِنْ آلِ یعقوبَ...] به من ببخشای و ارثی که ارث ببرد از من و از دودمان یعقوب [مریم: 5 و 6] و نیز می فرماید: [وَأُوْلُوا الْأَرْحَامِ بَعْضُهُمْ أَوْلَی بِبَعْضٍ فِی کتَابِ اللَّهِ][انفال: 75] نیز می فرموده است: [یوصِیکمْ اللَّهُ فِی أَوْلَادِکمْ لِلذَّکرِ مِثْلُ حَظِّ الْأُنثَیینِ] [نساء : 11] و می فرماید: [إِنْ تَرَک خَیراً الْوَصِیه لِلْوَالِدَینِ وَالْأَقْرَبِینَ بِالْمَعْرُوفِ حَقّاً عَلَی الْمُتَّقِینَ]بقره: 180]. با این همه، می گویید که مرا حقّی و ارثی از پدرم نمی باشد و هیچ بستگی و پیوندی بین ما نیست؟!
آیا خداوند شما را به آیه ای ویژه امتیاز بخشیده و پیامبرش را از آن استثنا کرده است؟ یا می گویید که ما اهل دو ملّت [= دین] هستیم که از یکدیگر ارث نمی بریم؟! مگر من و پدرم اهل یک ملّت نیستیم؟ شاید شما از پیامبر(ص) به آیات قرآن و خصوص و عموم آن بیشتر آگاهی دارید! آیا در پی احیاء قوانین جاهلیت هستید؟... من آنچه را باید می گفتم، گفتم. و میدانم که شما چه اندازه سست هستید و نمی خواهید کمک کنید؛ چوب نیزه هایتان سست و یقینتان ضعیف شده است. این [فدک] از آن شما. این شتری که شما سوارِ آن شده اید پایش زخمی است [و شما را به منزل نخواهد رساند]. این عار بر جبین شما باقی خواهد ماند، تا به آتش خدا در روز قیامت بپیوندد و خدا عمل شما را می بیند؛ [وَسَیعْلَمُ الَّذِینَ ظَلَمُوا أَیَّ مُنْقَلَبٍ ینْقَلِبُونَ] [شعرا: 227] وآنانکه ظلم کرده اند بزودی خواهند فهمید به کدام جا - مکان - باز خواهند گشت.
ابن ابی الحدید می نویسد:
داستان فدک و حضور فاطمه(س) در نزد ابوبکر، پس از گذشت ده روز از وفات پیامبر(ص) اتفاق افتاد؛ و درست این است که بگوییم هیچ کس از مردم، از زن و مرد، پس از بازگشتِ فاطمه(س) از آن مجلس، درباره میراث آن بانو - حتّی یک کلمه سخنی بر زبان نیاورده است[32] .
[12] طبقات ابن سعد، 2: 58 و فتوح البلدان، 1: 18 - 22.
[13] حمزه بن نُعمان عُذْری.
[14] فتوح البلدان، 1: 40.
[15]
برای مدارک این بحث، نگاه کنید به: پی نوشت علاوه بر آن، از پیامبراکرم(ص)
نامه ای باقی مانده است که در آن، رسول اکرم (ص)، مالکیت حضرت زهرا(س) را
بر فدک تصدیق کرده اند بحار الانوار، علامه مجلسی، 16 : 109 روایه 41، باب 6
و 17 : 378.
[16] هنگامی که فرمان مصادره فدک از جانب ابوبکر صادر شد، کارگران حضرت
زهرا(س) که در آن مشغول کار بودند بیرون کرد (شرح نهج البلاغه ابن ابی
الحدید، 11: 211).
[17] بنابه نوشته مروج الذهب، 2 : 200.
[18] مروج الذهب، 2 : 200، وفاء الوفاء 2 : 160.
[19] سیره حلبی 2: 400؛ فتوح البلدان، ص 43؛ معجم البلدان، ج 4، در ترجمه فَدَک.
[20] فتوح البلدان ص 43.
[21] سیره حلبی، 3: 400 و ابن ابی الحدید، 16: 274
[22] عمر گفت: زمانی که پیامبر خدا در گذشت،من به همراه ابوبکر، به نزد
علی رفتیم و گفتیم: درباره ما ترک رسول خدا چه می گویی؟ علی گفت: ما از هر
کس دیگر [در تصرّف ما ترک] به رسول خدا سزاوارتریم. من گفتم: و آنچه مربوط
به خیبر است؟ گفت: آری، و آنچه مربوط به خیبر است. گفتم: هر چه که به فدک
مربوط می شود؟ گفت: آری، و هر آنچه که به فدک مربوط می شود. گفتم: این را
بدان، به خدا قسم، اگر با شمشیر گردنمان را هم بزنی، چنین چیزی ممکن نخواهد
شد. یعنی غیر ممکن است که اینها را به شما بدهیم (مجمع الزوائد، 9: 39).
[23]
ابن ابی الحدید، در شرح نهج البلاغه، 4: 82، می نویسد:مشهور آن است که
حدیث نفی ارث انبیاء را به جز شخص ابوبکر، کسی دیگر روایت نکرده است.و باز،
در ص 85، می گوید:بیشتر روایات حاکی از آن است که آن حدیث را به جز شخص
ابوبکر، کس دیگر روایت نکرده است.سیوطی نیز، در کتاب الخلفاء ص 89، آنجا که
روایات ابوبکر را می شمارد، می نویسد:بیست و نهم، حدیث لانُورَثُ ما
تَرَکناهُ صَدَقَه است.با این همه، بعدها احادیثی ساخته شد و به غیر ابوبکر
نسبت داده شد تا چنین وانمود شود که افراد دیگری هم این حدیث را از
پیامبر(ص) روایت کرده اند (نگاه کنید به: ابن ابی الحدید، 4: 85).
[24] طبقات ابن سعد،2: 316. نیز بنگرید به: دو مکتب در اسلام، مؤلف، ترجمه آقای کرمی.
[25] ابن ابی الحدید،4: 97.
[26]
علاوه بر این، در بحارالانوار (چاپ قدیم) علاّمه مجلسی، 8: 108 به بعد و
احتجاج طبرسی، 1: 253، چاپ انتشارات اسوه نیز این مطلب نقل شده است.
[27]
مقصود از روسری، خمار است. خمار چیزی بوده که زنان با آن سر و گردن و سینه
خود را می پوشاندند و از روسری معمول، که فقط روی سر را می پوشاند، بزرگتر
بوده است. در قرآن هم آیه:وَ لْیضْرِ هِنّ عَلی جُیوبِهِنّ(نور: 31) اشاره
به همین معنا دارد.
[28] مقصود از چادرجلباباست؛ چیزی مانند عبا یا پیراهن عربی بلند که محیط بر بدن باشد، و جمع آن جلابیب است.
[29]
یعنی: (ای پیامبر)، همانا بعد از تو اخبار و شدائد و غائله هایی پیش آمد
که اگر می بودی گفت و گوی و مصیبت زیاد نمی شد. ما تو را از دست دادیم،
گویی که زمین یاران سرشار خود را از دست داد. قوم تو فاسد شدند و از حقّ
کناره گرفتند. پس تو شاهد باش.
پایان بیت دوم در اغلب منابعوَ لا
تَغِبِاست مانند بلاغات النساء، ص 14 و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید،
16: 251 و بحارالانوار، 43: 195 و احتجاج طبرسی، ج 1: 106، چاپ مشهد لکن،
برای پرهیز از عیب قافیه و نیز اَنسَب بودن معنیلقَد نکبُواآورده شد. به
نقل از دو مکتب در اسلام، مؤلف، ترجمه سردارنیا، 2: 229، چاپ اول، بنیاد
بعثت.
[30] یعنی: محمد پیامبری پیش نبود که پیش از او نیز پیامبرانی
آمده و رفته اند؛ آیا هرگاه بمیرد یا کشته شود، شما به گذشته خود باز می
گردید؟ و هر کس که به گذشته خود باز گردد خدای را هزگز زیانی نمی رساند؛ و
خداوند سپاسگزاران را پاداش نیک خواهد داد.
[31] ص 12 - 17 چاپ 1361 هـ و شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، 4: 78 - 79 و 93.
[32] شرح نهج البلاغه ابن ابی الحدید، 4: 97.
منبع: کتاب سقیفه علامه عسکری