| در نظام مالی که عمر و سپس عثمان اعمال می کردند، معمولاً حقوق و عطایای موالی ایرانی پایین تر از اعراب بود. از این رو وقتی که ایرانیان در دوران خلافت علی(ع) از حقوق و عطایایی برخوردار شدند، جمعی از سران و اشراف کوفه از جمله اشعث بن قیس کندی، در برابر آن حضرت زبان به اعتراض گشودند که از چه روی ما را مغلوب این سرخ رویان ساخته ای؟ |
|
در همین زمان ابوزید انصاری را
به نحوة اخذ خراج و جزیه از ایرانیان رهنمون ساختند. دستورهای صریح و آشکار
آن حضرت در این باره را باید به واقع پایه گذاری نظامی نوین، عادلانه و
کارآمد در نظام اخذ مالیات بر افراد (خراج، برای مسلمانان و اهل جزیه و
جزیة ویژة غیر مسلمانان) به حساب آورد.
|
از علامه جعفری می پرسند چی شد که به این کمالات رسیدی؟!
ایشان در جواب خاطره ای از دوران طلبگی تعریف می کنند و اظهار می کنند که هر چه دارند از کراماتی ست که به دنبال این امتحان الهی نصیبشان شده :
«ما در نجف در مدرسه صدر اقامت داشتیم. خیلی مقید بودیم که، در جشن ها و ایام سرور، مجالس جشن بگیریم، و ایام سوگواری را هم، سوگواری می گرفتیم، یک شبی مصادف شده بود با ولادت حضرت فاطمه زهرا (علیها السلام) اول شب نماز مغرب و عشا می خواندیم و یک شربتی می خوردیم. آنگاه با فکاهیاتی مجلس جشن و سرور ترتیب می دادیم. یک آقایی بود به نام آقا شیخ حیدر علی اصفهانی، که نجف آبادی بود، معدن ذوق بود. او که، می آمد من به الکفایه، قطعا به وجود می آمد جلسه دست او قرار می گرفت.
آن ایام مصادف شده بود با ایام قلب الاسد (10 الی 21 مرداد ) که ما خرماپزان می گوییم نجف با 25 و یا 35 درجه خیلی گرم می شد. آن سال در اطراف نجف باتلاقی درست شده بود و پشه های به وجود آمده بود که، عرب های بومی را اذیت می کرد. ما ایرانی ها هم که، اصلا خواب و استراحت نداشتیم. آن سال آنقدر گرما زیاد بود که، اصلا قابل تحمل نبود.
نکته سوم اینکه حجره من رو به شرق بود. تقریبا هم مخروبه بود. من فروردین را در آنجا به طور طبیعی مطالعه می کردم و می خوابیدم. اردیبهشت هم مقداری قابل تحمل بود ولی دیگر از خرداد امکان استفاده از حجره نبود. گرما واقعا کشنده بود، وقتی می خواستم بروم از حجره کتاب بردارم مثل این بود که وردست نان را از داخل تنور بر می دارم ، در اقل وقت و سریع!
با این تعاریف این جشن افتاده بود به این موقع، در بغداد و بصره و نجف، گرما، تلفات هم گرفته بود، ما بعد از شب نشستیم، شربت هم درست شد، آقا شیخ حیدر علی اصفهانی که، کتابی هم نوشته به نام «شناسنامه خر» آمد. مدیر مدرسه مان، مرحوم آقا سید اسماعیل اصفهانی هم آنجا بود، به آقا شیخ علی گفت: آقا شب نمی گذره، حرفی داری بگو، ایشان یک تکه کاغذ روزنامه در آورد. عکس یک دختر بود که، زیرش نوشته بود «اجمل بنات عصرها»؛ زیباترین دختر روزگار. گفت: آقایان من درباره این عکس از شما سوالی می کنم. اگر شما را مخیر کنند بین اینکه با این دختر به طور مشروع و قانونی ازدواج کنید – از همان اولین لحظه ملاقات عقد جاری شود و حتی یک لحظه هم خلاف شرع نباشد – و هزار سال هم زندگی کنید، با کمال خوشرویی و بدون غصه، یا اینکه جمال علی (علیه السلام) را مستحبا زیارت و ملاقات کنید. کدام را انتخاب می کنید. سوال خیلی حساب شده بود. طرف دختر حلال بود و زیارت علی (علیه السلام) هم مستحبی .
گفت آقایان واقعیت را بگویید. جا نماز آب نکشید، عجله نکنید، درست جواب دهید. اول کاغذ را مدیر مدرسه گرفت و نگاه کرد و خطاب به پسرش که در کنارش نشسته بود با لهجه اصفهانی گفت: سید محمد! ما یک چیزی بگوئیم نری به مادرت بگوئی ها؟
معلوم شد نظر آقا چیست؟ شاگرد اول ما نمره اش را گرفت! همه زدند زیر خنده. کاغذ را به دومی دادند. نگاهی به عکس کرد و گفت: آقا شیخ علی، اختیار داری، وقتی آقا (مدیر مدرسه) اینطور فرمودند مگر ما قدرت داریم که خلافش را بگوئیم. آقا فرمودند دیگه! خوب در هر تکه خنده راه می افتاد. نفر سوم گفت: آقا شیخ حیدر این روایت از امام علی (علیه السلام) معروف است که فرموده اند«یا حارث حمدانی من یمت یرنی؛ ای حارث حمدانی هر کی بمیرد مرا ملاقات می کند. پس ما انشاالله در موقعش جمال علی (علیه السلام) را ملاقات می کنیم! باز هم همه زدند زیر خنده، خوب ذوق بودند. واقعا سوال مشکلی بود. یکی از آقایان گفت: آقا شیخ حیدر گفتی زیارت آقا مستحبی است؟ گفتی آن هم شرعی صد در صد؟ آقا شیخ حیدر گفت: بلی گفت: والله چه عرض کنم (باز هم خنده حضار)
نفر پنجم من بودم. این کاغذ را دادند دست من. دیدم که نمی توانم نگاه کنم، کاغذ را رد کردم به نفر بعدی، گفتم: من یک لحظه دیدار علی (علیه السلام) را به هزاران سال زناشویی با این زن نمی دهم. یک وقت دیدم یک حالت خیلی عجیبی دست داد. تا آن وقت همچو حالتی ندیده بودم. شبیه به خواب و بیهوشی بلند شدم. اول شب قلب الاسد وارد حجره ام شدم، حالت غیر عادی، حجره رو به مشرق دیگر نفهمیدم، یکبار به حالتی دست یافتم. یک دفعه دیدم یک اتاق بزرگی است یک آقایی نشسته در صدر مجلس، تمام علامات و قیافه ای که شیعه و سنی درباره امام علی (علیه السلام) نوشته در این مرد موجود است. یک جوانی پیش من در سمت راستم نشسته بود. پرسیدم این آقا کیست؟ گفت : این آقا خود علی (علیه السلام) است، من سیر او را نگاه کردم. آمدم بیرون، رفتم همان جلسه، کاغذ رسیده دست نفر نهم یا دهم، رنگم پریده بود. نمی دانم شاید مرحوم شمس آبادی بود خطاب به من گفت: آقا شیخ محمد تقی شما کجا رفتید و آمدید؟ نمی خواستم ماجرا را بگویم، اگر بگم عیششون بهم می خوره، اصرار کردند و من بالاخره قضیه را گفتم و ماجرا را شرح دادم، خیلی منقلب شدند. خدا رحمت کند آقا سید اسماعیل (مدیر) را خطاب به آقا شیخ حیدر گفت: آقا دیگر از این شوخی ها نکن، ما را بد آزمایش کردی. این از خاطرات بزرگ زندگی من است.
منبع: ره توشه راهیان نور، دفتر تبلیغات اسلامی حوزه علمیه قم، ج 2، ص 114
پس از جریان جنگ صفّین و تحمیل ابو موسى
اءشعرى براى حَکَمیّت ؛ و بعد از به وقوع پیوستن جنگ نهروان با خوارج ، سه
نفر از بزرگان خوارج که حضرت علىّ علیه السلام را تکفیر کرده بودند تصمیم
گرفتند تا به عنوان خونخواهى ، سه نفر از والیان و سران حکومتى را ترور
نمایند.
یکى عبدالرّحمن بن ملجم مرادى بود که ترور امیرالمؤ منین ، امام
علىّ علیه السلام را در کوفه ؛ و دیگرى بَرک بن عبدالله که او ترور معاویه
را در شام ؛ و سوّمین نفر عمر بن بکر، ترور عمرو بن عاص را در مدینه به
عهده گرفت .
و بعد از آن که هر سه منافق هم قسم شدند که یا کشته شوند یا
هدف شوم خود را به اجراء درآورند، هر کدام به سوى هدف مورد نظر خود رهسپار
شدند.
و عبدالرّحمن پس از آن وارد کوفه شد، روزى در یکى از کوچه هاى
کوفه زنى را به نام قُطّام که پدرش در جنگ نهروان کشته شده بود ملاقات کرد.
و
چون قطّام زنى بسیار زیباروى و خوش اندام بود؛ و عبدالرّحمن نیز از قبل
مذاکراتى با او براى خواستگارى کرده بود، پس شیفته جمال او گردید و نسبت به
آن اظهار عشق و علاقه نمود؛ و سپس پیشنهاد ازدواج به قطّام داد.
قطّام
در پاسخ گفت : در صورتى با پیشنهاد تو موافقت مى کنم که سه هزار درهم و یک
غلام مهریه ام قرار دهى ، مشروط بر آن که علىّ ابن ابى طالب را نیز به قتل
برسانى .
عبدالرّحمن براى امتحان قطّام گفت : دو شرط اوّل را مى پذیرم ؛ لیکن مرا از قتل علىّ معاف دار.
قطّام گفت : خیر، چون شرط سوّم از همه مهم تر است ؛ و اگر مى خواهى به کام و عشق خود برسى ، بایستى حتما انجام پذیرد.
عبدالرّحمن وقتى چنین شنید، گفت : من به کوفه نیامده ام ، مگر به همین منظور.(1)
پس
از آن ، قطّام هر ساعت خود را به شکلى آرایش و زینت مى کرد و در مقابل
عبدالرّحمن به طنّازى و عشوه گرى مى پرداخت تا آن که او را بیش از پیش
دلباخته خود نماید.
و چون آتش عشق و شهوت عبدالرّحمن شعله ور گشته و
فزونى یافت ؛ و نیز زمان موعود با هم پیمانانش فرا رسید، آن ملعون شمشیرى
مسموم همراه خود برداشت ؛ و سحرگاه به مسجد کوفه وارد گشت .
و هنگامى که
نماز صبح به امامت حضرت علىّ علیه السلام شروع شد، عبدالرحمن پشت سر امام
ایستاد؛ و هنگامى که سر از سجده برمى داشت ناگهان عبدالرّحمن فریادى کشید و
با شمشیر بر فرق مقدّس آن امام مظلوم فرود آورد و گریخت . در همین لحظه
امام علیه السلام اظهار داشت : ((فُزْتُ وَرَبِّ الْکَعْبَةِ)) یعنى ؛ قَسَم به پروردگار کعبه ، رستگار و سعادتمند شدم .(2)
بعد
از آن ، حضرت را با فرق شکافته و بدن خونین به منزل آوردند؛ و پزشکان
بسیارى جهت معالجه آن حضرت آمدند، یکى از آنان پزشکى بود به نام اءثیر بن
عمرو سکونى ، که بر بالین حضرت وارد شد؛ و شروع به مداوا گردید. اطرافیان و
اعضاء خانواده حضرت ، اطراف بستر آن بزرگوار حلقه زده بودند و با حالتى
نگران چشم به پزشک دوخته که آیا چه مى گوید؛ و نتیجه چه خواهد شد.
پس از آن که پزشک نگاهى به جراحت آن حضرت کرد، گفت : گوسفندى را ذبح نمائید و سفیدى جگر ریه آن را تا سرد نشده ، سریع بیاورید.
وقتى
آن را آوردند، پزشک رگ میان سفیدى را بیرون آورد و میان شکاف سر آن حضرت
قرار داد؛ و لحظه اى درنگ نمود، در حالتى که تمامى افراد در انتظار نتیجه ،
لحظه شمارى مى کردند.
سپس شکاف سر را باز کرد و رگ را خارج نمود؛ با
نگاهى به آن خطاب به حضرت کرد و عرضه داشت : اى امیرالمؤ منین ! اگر وصیّتى
دارى بفرما، چون متاسّفانه زخم شمشیر و زهر آن به مغز سر اصابت و سرایت
کرده ؛ و راهى براى معالجه آن نیست .(3)
لذا حضرت به فرزندش امام حسن مجتبى علیه السلام فرمود:
پی نوشت ها:
1-داستان بسیار مفصّل است ، مشروح آن را از کتب مربوطه بهره مند شوید.
2- أ عیان الشّیعة : ج 1، ص 531.
3- حضرت چند نوع وصیّت نمود که هر یک در جهت هاى مختلف بسیار مهمّ مى باشد، علاقه مندان مى توانند به کُتب مربوطه مراجعه نمایند.
4-أ عیان الشّیعة : ج 1، ص 532.
* الحمد لله الذى لا یبلغُ مدحتَهُ القائلون...(خطبه 1)
امام خمینى رحمة الله علیه در عظمت این خطبه مى فرماید: فیلسوفان
و حکمت اندوزان بیایند و در جملات خطبه اول این کتاب الهى به تحقیق نشیند و
افکار بلندپایه خود را به کار گیرند و با کمک اصحاب معرفت و ارباب عرفان،
این جمله ى کوتاه را به تفسیر بپردازند... تا میدان دید فرزند وحى را دریافته و به قصور خود و دیگران اعتراف کنند و این است آن جمله: مع کلّ شىء لا بمُقارنه و غیر کلّ شىء لا بمُزایله.1
* أحمدُه استتماماً لنعمته ... و قام لواؤه فى فتن داسَتهُم ... کُحلُهم دموعٌ...(خطبه 2)
رهبر
معظم آیت الله خامنه اى مى فرمایند: این جمله از همان جملاتى است که واقعا
قابل ترجمه نیست، شعرا و اهل ذوق باید بنشینند و براى هر کلمه یک معادل
پیدا کنند، و براى هر ترکیبى یک ترکیب پیدا کنند.2
* اما والله لقد تقمّصُها ابنُ ابى قُحافه...(خطبه 3)
حضرت على علیه السلام در پاسخ ابن عباس که چرا این خطبه را ادامه نمى دهى، فرمود: «شِقشقة هدَرت ثم قرّت»
اى ابن عباس! هرگز نمى توانم ادامه بدهم، آنچه شنیدى شعله ى غم بود که
سرکشید و بازگشت و در جاى آرمید. ابن عباس گوید: به خدا سوگند، هرگز بر هیچ
گفتارى چنان دریغ نخوردم که بر این گفتار، اندوه بردم که چرا امیرالمومنین
علیه السلام سخن خود را ادامه نداد.3
* ذِمّتى بما اقولُ رهینة و أنا به زعیمٌ...(خطبه 16)
سیدرضى
رحمه الله در عظمت این خطبه به خصوص جمله آخر آن در توصیف حق و باطل، مى
فرماید: زیبایى این سخن کوتاه به قدری است که کلام سخن سرایان به پای
نخواهد رسید. و زیاده بر آنچه گفتیم، در فصاحت تا بدان پایه است که زبان در وصف آن درماند، و اندیشه آدمى خود را به ژرفاى آن نرساند، و این نکته را که گفتیم نداند جز کسى که در این صنعت بسى توسن فکرت راند، و درنیابد آن را مگر مردم دانا.4
* فانّ الغایة أمامَکم ... تخفّفوا تلحَقوا، فانما ینتظر بأوّلکم آخِرُکم.(خطبه 21)
سیدرضى
رحمه الله مى گوید: پس از کلام خدا و سخنان محمد مصطفى صلى الله علیه و
آله، این سخنان را با هر گفتارى بسنجند بر آن برترى مى یابد و پیشى مى گیرد
و اما این جمله «تخفّفوا تَلحَقوا: بار خود را سبک کنید تا برسید»، هیچ کلامى با وجود کمی لفظ و بسیاری معنى، مانند این جمله نیست. چه ژرف است عمق این جمله که آکنده از معرفت است و سرشار از حکمت.5
* فانّ الدنیا أدبرَت.... ألا و انّ الیوم المضمار و غداً السِباق...(خطبه 28)
مرحوم
سیدرضى رحمه الله در خصوص این جمله امام على علیه السلام مى گوید: اگر
سخنى بود که مردم را به زهد کشاند، و به کار آخرت ناچار گرداند، این سخن
است و درباره آن همین بس که، دل را از آرزوها چنان برد که روشن شود و پند
گیرد، و بیش پى کار دنیا نگیرد، و شگفت تر، سخن اوست که فرماید: «امروز
(دنیا) محل تمرین است و فردا (قیامت) روز مسابقه، سبقت برای بهشت است، و
دوزخ غایت»، که در این سخن گذشته از فخامت لفظ و عظمت معنى، تمثیل و تشبیه
حقیقى و بى کم و کاست، و معنى لطیف نهفته است... .6
* کلمةُ حقّ یُرادُ بِها الباطل...(خطبه 40)
سیدرضى
رحمه الله مى فرماید: این عبارت «کلمة حقّ یُراد بها الباطل» بلیغ ترین و
رساترین جمله اى است که از کار خوارج پرده برمى دارد.7
* رَحِم الله أمراً سمعَ حُکماً فوَعَى...(خطبه 76)
ابوجعفر کوفى در عظمت این خطبه مى گوید: آیا سخنى کوتاهتر و موعظه اى رساتر از این سخن دیده اى؟ و چگونه چنین نباشد در حالى که او على علیه السلام خطیب و لقمان قریش است!8
* الحمد لله الذى عَلا بِحَوله و دَنا بطَوله...(خطبه 83: معروف به خطبه غرّا)
سیدرضى
رحمه الله مى نویسد: این خطبه، از خطبه هاى شگفت انگیز اوست... در خبر است
که چون امیرالمومنین على علیه السلام این خطبه را خواند، بدن ها از شنیدن
آن لرزید، و دیده ها باران اشک بارید، و دلها از بیم بتپید، و بعض مردم آن
را خطبه غرا نامیده اند.9
* کلّ شىء خاشعٌ له و کلّ شىء قائمٌ بِه...(خطبه 109)
ابن ابى الحدید معتزلى در ذیل جمله اى از این خطبه مى گوید:
هر
کسى مى خواهد فنون فصاحت و بلاغت را بیاموزد و ارزش کلمات را نسبت به
یکدیگر درک کند در این خطبه بیندیشد؛... تاثیر و جاذبه این خطبه چنان است
که اگر آن را بر انسان بى دین ملحدى که مصمم است رستاخیز را با تمام قدرت
نفى کند بخوانند، قدرتش درهم مى شکند، دلش را در وحشت فرود مى برد و اراده ى
منفى او را تضعیف مى کند و تزلزل در بنیاد اعتقاد او ایجاد مى نماید. پس
خداوند بزرگ گوینده اش را از این خدمت به اسلام جزاى خیر دهد، بهترین جزایى
که به ولیى از اولیایش داده است. چه خوب بود یاری اش براى اسلام، گاه با
دست و شمشیر و گاه با زبان و بیان و گاه با قلب و فکر. آرى او سید
المجاهدین و ابلغ الواعظین و رئیس الفقهاء و المفسرین و امام اهل العدل و
الموحدین است.10
* اما بعد، فان الله- سبحانه و تعالى- خلَقَ الخلق...(خطبه 193)
امام على علیه السلام در این خطبه، که به خطبه همّام معروف است، 105 صفت و ویژگى براى متقین برشمرده است.
سیدرضى رحمه الله نقل مى کند: وقتى همام این خطبه را شنید، فریادى کشید و بیهوش گشت و در آن بیهوشى جان به جان آفرین سپرد.
مرحوم الهى قمشه اى مى فرماید: این خطبه به حقیقت گنجینه پر از گوهرهاى حکمت و معرفت است و در آن، دوره کامل درس فلسفه الهى و علم اخلاق و علم النفس و پرورش روان مندرج است. این خطبه براى موفقیت و آسایش ابدى و شادکامى جاودانى، دستورى جامع و رهبرى کامل است. این خطبه دریایى است که غوص و غورکنندگان در آن به گوهرها و جواهرات گرانبهاى معنوى و کمالات روحانى دست یابند... این خطبه در هر یک از قرون اسلامى نزد اهل دانش، بزرگترین کتاب از نظر اخلاقى بشمار رفته و خطباى بزرگ در محافل سخنرانى به اندرزهاى آن براى راهنمایى مردم تمثل مى جستند، آرى هیچ سخن را به پایه قوت تاثیر این خطبه نتوان یافت... .11
* اما بعد، فقد جعل الله سبحانه لى علیکم حقاً بولایة امرکم...(خطبه 216)
آیه
الله العظمى نائینى رحمه الله مى فرماید: قواعد و فوائد مستفاد از هر یک
از فقرات این خطبه مبارکه و ماخوذ بودن اصل علم حقوق از نظائر این خطبه
مبارکه، که حکماى اروپا تدوین نموده و بدان مباهات دارند، موکول به رساله
علی حدّه ای ست که به عون الله تعالى بعد از این خواهیم نوشت.12
* یا لَه مراماً ما أبعدَه، و زوراً ما أغفلَه...(خطبه 221)
ابن ابى الحدید مى نویسد: من سوگند مى خورم به همان کسى که تمام امتها به او سوگند یاد مى کنند که من این خطبه را از پنجاه سال قبل تاکنون بیش از هزار بار خوانده ام و هر زمان آن را مى خواندم، خوف و وحشت و بیدارى عمیقى تمام وجود مرا در برمى گرفت و در قلب من اثرى شگفت مى گذاشت و در اعضاى پیکرم لرزشى عجیب می انداخت. هر زمان در مضامین آن دقت مى کردم، به یاد مردگان از خانواده و بستگان و دوستانم مى افتادم و چنان مى پنداشتم که من همان کسى هستم که امام در لابلاى این خطبه توصیف مى کند. چقدر واعظان و خطیبان و فصیحان در این خصوص گفته اند و چقدر من در برابر سخنان آنها به طور مکرر قرار گرفته ام، اما در هیچ کدام تاثیرى را که این کلام در دل و روح من مى گذارد، ندیده ام.13
آیه الله جوادى آملى مى فرماید: ابن ابى الحدید در خصوص خطبه 221 مى گوید: اگر تمام فصحاى عرب در یک جایى نشسته باشند و این خطبه على بن ابى طالب علیه السلام قرائت بشود، شایسته است که همه آنها سجده کنند، همانطورى که در قرآن آیاتى است که اگر آن آیات خوانده شود، باید سجده کرد.14
* من الوالد الفان، المُقرّ للزمان...(نامه 31: وصیت نامه به امام حسن علیه السلام)
ابو احمد عسکرى از علماى معروف اهل سنت در کتاب الزواجر و المواعظ خود مى نویسد: اگر از حکمت چیزى شایستگى آن را داشته باشد که با طلا نوشته شود، همین نامه امام على علیه السلام است.15
علامه بیهقى مى نویسد: اگر در شرح این وصیت - که امیر المومنین علیه السلام آنچه نیاز بشر است در آن جمع کرده است- کاغذهاى سفید، با قلم ها سیاه گردد، به نصف یک دهم یا کمتر از آن هم، به فوایدى که در آن است نمى توان نزدیک شد و اگر کسى ذوق علمى و عملى داشته باشد براى او کافى است آنچه به آن اشاره نمودیم و اگر کسى چنین ذوقى نداشته باشد، سخن کم و بسیار در نزد او مساوى است و تاثیرى ندارد.16
* اما بعد، فانّ مصرَ قد افتُتِحت...(نامه 35)
ابن ابى الحدید معتزلى مى نویسد: فصاحت
را ببین در این نامه که چگونه افسار خود را به دست على (علیه السلام) داده
و مهار خود را به او سپرده است، نظم عجیب الفاظ را تماشا کن، یکى پس از
دیگرى مى آیند و در اختیار او قرار مى گیرند، مانند چشمه اى که خود به خود و
بدون زحمت از زمین بجوشد.17
* اما بعد، فصَلّوا بالناس الظُهر حتى تَفىءَ الشمسُ...(نامه 53: نامه به مالک اشتر)
آیت
الله العظمى محمدحسین نائینى رحمه الله مى فرماید: چقدر سزاوار است،
چنانچه مرحوم حضرت آیه الله العظمى سیدنا الاستاد العلامه آقاى میرزاى
شیرازى قدس سره غالبا به مطالعه این فرمان مبارک و سرمشق گرفتن از آن
مواظبت مى فرمود، همین طور تمام مراجع امور شرعیه و سیاسیه، هر کس به
اندازه ى مرجعیتش این سیره حسنه را از دست نداده و این فرمان مبارک را ...
کأن لم یکن نشمارند.18
* قیمةُ کلّ امرءٍ ما یُحسِنُه.(حکمت 81)
سید
رضى رحمه الله مى فرماید: این کلمه اى است که آن را بها نتوان گذارد و
حکمتى همسنگ آن نمى توان یافت و هیچ کلمه اى را همتاى آن نتوان نهاد.19
جاحظ، ادیب مشهور سنّی مى نویسد: اگر در تمام این کتاب جز این یک جمله على (علیه السلام) نبود، باز کافى بود، بلکه از حد کفایت نیز بالاتر بود.20
* الدنیا دارُ مَمرّ، لا دارُ مَقرّ...(حکمت 133)
استاد محمدتقى جعفرى مى فرماید: تفسیر این جمله مختصر، یک مجلد کتاب مستقل نیاز دارد که به خوبى توضیح داده شود.21
* لم یذهب مِن مالِک ما وَعَظَک.(حکمت 196)
علامه
سیدرضى رحمه الله درباره عظمت فرمایش على علیه السلام که «آنچه از مالت
رفت و تو را پند آموخت، (در واقع) از دستت نرفته است»، مى گوید: سبحان الله! چقدر این کلمه از کلمات دیگر کوتاهتر، ولى بُرد آن در میدان حکمت بیشتر و طولانى تر است.22
__________________________
پی نوشت:
1. پیام امام خمینی به کنگره نهج البلاغه، 27/ 2/ 1360
2. سخنرانى آیت الله خامنه اى، سال 1364- بازگشت به نهج البلاغه، ص 47
3. نهج البلاغه، ترجمه شهیدى، ص 11
4. نهج البلاغه، ترجمه شهیدى، ص 17 و 18
5. خصائص الائمه علیهم السلام، سید رضی، ص 112
6. نهج البلاغه، ترجمه شهیدى، ص 29
7. خصائص الائمه علیهم السلام، سیدرضى، ص 113
8. خصائص الائمه علیهم السلام، سیدرضى، ص 111
9. نهج البلاغه، ترجمه شهیدى، ص 60
10. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، 202:7
11. کلیات دیوان حکیم الهى قمشه اى، ص 1
12. کتاب تنبیه الامه، ص 97
13. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 153:11
14. حکمت نظرى و عملى در نهج البلاغه، ص 26 -27
15. تاسیس الشیعه، آیت الله صدر، ص 404
16. معارج نهج البلاغه، ص 380
17. شرح نهج البلاغه ابن ابى الحدید، ج 145:16
18. کتاب تنبیه الامة، نائینى، ص 104
19. نهج البلاغه، ترجمه شهیدى، ص 373
20. البیان و التبیین، ج 83:1
21. یادنامه ى کنگره هزاره نهج البلاغه سال 1360، ص 30
22. خصائص الائمه علیهم السلام، سیدرضى، ص 113
منبع: کلید نهج البلاغه، صادق حسن زاده








منبع: گلبرگ - مرداد ماه سال 1389 شماره 121








«بحث هایی که درباره شخصیت امیرالمؤمنین علیه السلام انجام گرفته و کتاب هایی که پیروان مذاهب و سایر کنجکاوان در این باره نوشته اند، درباره هیچ یک از شخصیت های تاریخ اتفاق نیفتاده است.» (شیعه در اسلام، ص) 128)
و ما تنها چند نمونه را می آوریم
«هر کس در دین پسر ابوطالب را پیشوای خود قرار دهد، همانا رستگار شده است. چون پیامبر درباره اش فرمود: خدایا! علی هرگونه باشد، حق را بر محور وجودش بچرخان» (فخرالدین رازی، التفسیر الکبیر، دارالفکر عربی، بیروت، 1405 ه.ج 1، ص 211)
«به عقیده من فرزند ابی طالب نخستین کسی بود از عرب، که با روح کلی جهان ارتباط برقرار کرد و با آن هم نشین شد.هر کس شیفته او گشت، شیفتگی او وابسته به فطرت است و هر که به دشمنی او پرداخت، از ابنای جاهلیت است.» (حساس ترین فراز تاریخ، دفتر تبلیغات اسلامی، قم، 1362، ص 296)
«آه! ای دنیا! چه می شد اگر قوای خود را جمع می کردی و توانت را برای بار دیگر در یک جا متمرکز می نمودی و در هر عصر و زمان یک نفر مانند علی علیه السلام را که در عقل و خرد و منطق و بیان و حماسه و شجاعت با او همپایه بود، برای بشریت به ارمغان می آوردی!» (جرج جرداق، الامام علی علیه السلام، صوت العدالة الانسانیه، دارالکفر عربی، بیروت، ج 1، ص 49)
«ما چاره ای نداریم به غیر از آن که علی علیه السلام را دوست داشته باشیم; چه، او جوانمردی بلند قدر و نیک نفس بود.از سرچشمه وجدانش مهر و نیکویی سرازیر می گشت و از دلش شعله های دلاوری و شجاعت زبانه می کشید. ... هنگامی که درباره قاتلش گفت وگو می شد، گفت: اگر زنده ماندم، خود می دانم با او چه رفتاری پیشه سازم و اگر درگذشتم کار با شماست: اگر خواستید قصاص کنید و ضربت شمشیرش را به ضربتی سزا دهید و اگر توانستید درگذرید! که این به تقوای الهی نزدیک تر است » . (حساس ترین فراز تاریخ، ص 300)
«بی نیازی پسر ابوطالب از دیگران و نیاز همه به او دلیل این است که او امام همگان است ». (حساس ترین فراز تاریخ، ص 298)
« این مرد بزرگ علاوه بر جنگ ها و فداکاری ها که برای پیشرفت اسلام کرد ، در دانش ، فضایل ، عدالت و صفات نیک بی نظیر بود ، و نسلی پاک و مقدس هم از خود باقی گذارد . فرزندانش نیز از اوپیروی کردند ، و برای پیشرفت مذهب اسلام مظلومانه تن به شهادت دادند .
و در ادامه خطاب به خود می گوید:
چشمان من ! گریه کنید و اشک های خود را با آه و ناله ی من مخلوط نمایید! و برای اولاد پیامبر (صلی الله علیه و آله) که مظلومانه شهید شدند، عزاداری کنید ». (اسد علیزاده، اکبر، امام علی علیه السلام از نگاه اندیشمندان غیر شیعه، ص 100 -101 .)
« امام علی ابن ابی طالب ( علیه السلام ) بزرگ بزرگان ، یگانه نسخه ای است که نه شرق و نه غرب ، نه در گذشته و نه در امروز صورتی مطابق این نسخه ندیده است» . (داستان غدیر ، ص 293)
نرسیسیان (دانشمند مسیحی): « اگر امام علی ( علیه السلام ) این خطیب با عظمت و این گوینده ی زبر دست ، امروز در همین عصر ، بر منبر کوفه می نشست ، شما می دیدید که مسجد کوفه با آن همه وسعت ، از مردم مغرب زمین و دانشمندان جهان برای استفاده از دریای خروشان علم علی ( علیه السلام ) موج می زد » . (عبدالفتاح عبد المقصود ، الأمام علی بن ابی طالب علیه السلام ، ترجمه ی سید محمد مهدی جعفری ، ج 1 ، مقدمه ، ص پانزده .)
« در صدر اسلام علی ابن ابی طالب ( علیه السلام ) ، یکی از دانشمندان بی نظیر اسلام بود. علی ( علیه السلام ) در کشورهای دیگر به خصوص در ایران به خوبی شناخته می شد در حالی که مردی جوان به شمار می آمد ، و کمتر اتفاق می افتاد که یک دانشمند جوان بتواند در خارج از زادگاه خویش معروفیت و احترام پیدا کند» . (کریم خانی ، صمدانی ، علی علیه السلام فراسوی ادیان ، ص 15 .)
« [علی ( علیه السلام )] پهلوانی بود در عین دلیری دلسوز و رقیق القلب ، و شهسواری بود که هنگام رزم آزمایی ، زاهد از دنیا گذشته بود . به مال و منصب دنیا اعتنایی نداشت ، و در حقیقت جان خود را فدا نمود . روحی بسیار عمیق داشت که ریشه ی آن ناپیدا بود و در هر جا خوف الهی او را فرا گرفته بود » . (کریم خانی ، صمدانی ، علی علیه السلام فراسوی ادیان ، ص 16 .)
«علی علیه السلام یگانه و تنها نمونه ای است که تاریخ از این حیث (قهرمان قهرمانان بودن) به ما نشان می دهد» (شهسوار اسلام، کابریل انگیری، ترجمه عمادی، ص 243.)
«قهرمانیهای امام علی علیه السلام فقط منحصر به میدانهای کارزار نیست، بلکه او در روشن اندیشی، پاکی وجدان، سحر بیان، عمق و کمال انسانیت، شور وحرارت ایمان، بلندی همت و فکر، یاوری و هواداری از رنجیده ها در قبال جفاکاران و فروتنی در مقابل حق، هر کجا که تجلی کند، نیز قهرمان بود» (مقدمه کتاب صوت العدالة الانسانیة، جرج جرداق ، ص 23.)
منابع:
برگرفته از بیانات رهبر عظیم الشأن انقلاب
* امروز ما در شرایط مشابهى مانند دوران حضرت على علیه
السلام هستیم، ما را هم دنیاطلبى تهدید مى کند، ما را هم ابتلاى به کبر و
خود پرستى و تبعیض تهدید مى کند، طوفانهاى فتنه هاى اجتماعى ما را هم به
فرو ریختن تهدید مى کند. بنابراین ما هم به آن درمانها احتیاج داریم و بیش
از همیشه به نهج البلاغه احتیاج داریم. من ندیده ام از این دیدگاه کسى
دنبال نهج البلاغه رفته باشد. مى دانید که البته خیلى کار شده، اما این یک
دیدگاه جدید است.
اینک در آیینه ى نهج البلاغه نگاه کنید و
ببینید شما از وضع کنونى خودتان چه چیزى را در آن مى بینید؟ کدام درد و
کدام خطر را مى بینید؟ کدام هشدار متوجه ماست؟ و بدانید که درمان همه ى
اینها در نهج البلاغه است. امروز بسیار لازم است که محققان، نهج البلاغه را
از این جهات تفسیر کنند.(1)
| ما مثل آن بیمارى که یک نسخهى کامل از یک طبیب حاذق در جیب خود یا در طاقچهى اتاق خود دارد، اما در عین حال لاى آن نسخه را باز نمى کند و به آن عمل نمى کند و از آن بیمارى دایما رنج مى برد. قرنهاى متمادى نهج البلاغه را داشتیم اما از آن استفاده نکردیم و از معارف آن بهره نبردیم! |
* نمونه وار چند فقره از بیماریهاى آن روز را که امیرالمؤ منین علیه السلام در صدد معالجه ى آنهاست ذکر مى کنم: یکى از این بیماریها مسئله ى دنیا است. در نهج البلاغه چه بسیار علیه دنیا و دنیاطلبى و دنیا فریفتگى و علیه خطرات و کمینهاى دنیا هشدار داده شده است. یکى از بخشهاى مهم نهج البلاغه زهد آن است.(2)
* ما مثل آن بیمارى که یک نسخهى کامل از یک طبیب حاذق در جیب خود یا در طاقچهى اتاق خود دارد، اما در عین حال لاى آن نسخه را باز نمى کند و به آن عمل نمى کند و از آن بیمارى دایما رنج مى برد. قرنهاى متمادى نهج البلاغه را داشتیم اما از آن استفاده نکردیم و از معارف آن بهره نبردیم و بیماریهاى فردى و اجتماعى خود را براى خودمان جنگ داشتیم. این آن تأسف و افسوس بزرگى است که هر کس با نهج البلاغه آشنا بشود، در دلش جا خواهد گرفت.(3)
* موضوع دیگرى که در نهج البلاغه بارها تکرار شده است، تکبر است. یعنى همان که محور اصلى خطبه ى قاصعه است. البته مخصوص خطبه ى قاصعه هم نیست، در خیلى جاها هست، مسئله ى تکبر یعنى خود را از دیگران بالاتر دانستن؛ همان آفتى که اسلام را و نظام سیاسى اسلام را منحرف کرد و خلافت را به سلطنت تبدیل کرد و به کلى نتایج زحمات پیامبر صلى الله علیه و آله را تقریبا در برهه اى از زمان از بین برده است. این است که امیرالمؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه به آن بسیار اهمیت مى دهد.(4)
* این که نهج البلاغه پر از زهد و ترغیب به زهد است، چه چیز را نشان مى دهد؟ بیمارى را نشان مى دهد. این نسخه ى امیرالمؤمنین علیه السلام که این قدر راجع به دنیا گرم و پرشور و پرهیجان و زیبا و بلیغ حرف مى زند، نشان مى دهد که مردم بد طورى گرفتار دنیا شده بودند. بیست و پنج سال پس از رحلت پیامبر صلى الله علیه و آله، مردم بد طورى اسیر شده بودند. این دست گره گشا سعى مى کند گره هاى این کمند را از دست و پاى آنها باز کند.(5)
* امروزه براى ما نهج البلاغه از جهات مختلفى حساس است، تأکید مى کنم که این کتاب، گنجینه ى بى نظیر و تمام نشدنى است و امروز هم بیشتر از همیشه ملت و جامعهى اسلامى ما به آن نیازمند است.(6)
* ما ملت ایران به عنوان کسانى که پایه هاى این نظام را روى دوشمان گرفته ایم، اگر امروز به نهج البلاغه مراجعه کنیم در آن چیز جالبى خواهیم یافت. بیماریهاى که در این موقعیت ما را تهدید مى کند و درمان این بیماریها، براى ما ارزنده و حیاتى است. باید برویم و این درمانها را جستجو کنیم. نمى خواهم بگویم همه ى آن حوادثى که در صدر اسلام اتفاق افتاده، امروز هم همانها مو به مو اتفاق مى افتد، خیر، اما جهت گیریها یکى است.(7)
* ما یک سلسله سخنرانى از حضرت على علیه السلام داریم
که در این سخنرانیها، ایدئولوژى و تاکتیک جنگ و شیوه حکومت کردن و اخلاق و
زهد و تقوى وجود دارد. شما امروز مى فهمید که ما چه قدر به نهج البلاغه
احتیاج داریم.(8)
_____________________
پی نوشت:
1- بیانات مقام معظم رهبرى در کنگره پنجم نهج البلاغه ، 1364.
2- بیانات مقام معظم رهبرى در کنگره پنجم نهج البلاغه ، 1364.
3- بیانات مقام معظم رهبرى در جمع دانش آموزان شرکت کننده در مسابقات نهج البلاغه، 1365.
4- بیانات مقام معظم رهبرى در کنگره پنجم نهج البلاغه ، 1364.
5- بیانات مقام معظم رهبرى در کنگره پنجم نهج البلاغه ، 1364.
6- بیانات مقام معظم رهبرى در کنگره پنجم نهج البلاغه ، 1364.
7- بیانات مقام معظم رهبرى در کنگره پنجم نهج البلاغه ، 1364.
8- گفتارى درباره حکومت علوى، ص 13.
منبع: نهج البلاغه از دیدگاه مقام معظم رهبرى حضرت آیت الله العظمى خامنه اى
گردآوری: محمد مهدی علیقلی
بیانات مقام معظم رهبرى در کنگره هزاره نهج البلاغه (کنگره اول)، اردیبهشت 1360
* مسئلهى حکومت در نهج البلاغه مانند دهها مسئله ى مهم دیگر زندگى، در این کتاب عظیم به شیوه اى غیر از شیوه ى محققان و مؤلفان مطرح شده است. البته چنین نیست که امیرالمؤمنین علیه السلام فصلى مستقل دربارهى حکومت بازکرده باشد و با ترتیب مقدماتى به نتیجه گیرى برسد. شیوه ى سخن او در این باب هم، مانند ابواب دیگر، شیوه اى حکیمانه است؛ یعنى عبور از مقدمات، و تأمل و تمرکز بر روى نتیجه. نگاه امیرالمؤمنین علیه السلام به مسئله ى حکومت، نگاه حکیم بزرگى است که با منبع وحى پیوند نزدیک دارد.
* مسئلهى حکومت در نهج البلاغه، به صورت یک بحث تجریدى (و تئوری صرف) نیست. حضرت على علیه السلام با امر حکومت درگیر بوده و در این کتاب شریف به عنوان یک حاکم و کسى که با اداره ى کشور اسلامى -با همه ى مشکلات و مصیبتها و دردسرهایش- روبرو بوده و به جوانب گوناگون این مسئله رسیدگى کرده، سخن گفته است. توجه به این امر براى ما که در شرایطى مشابه شرایط امیرالمؤمنین على علیه السلام قرار داریم، بسى آموزنده است.
* ابتدا باید دید که آیا حکومت از دیدگاه امام علیه السلام به همان معنایى است که در فرهنگ متداول جهان کهن و جهان امروز از آن فهمیده مى شود؟ یعنى حکومت مترادف است با فرمانروایى، سلطه، تحکّم و احیانا برخوردارى حاکم یا حاکمان از امتیازاتى در زندگى؟ یا حکومت در فرهنگ نهج البلاغه مفهوم دیگرى دارد؟ در این باب از چند کلمه و اصطلاح مشخص در نهج البلاغه استفاده مى کنیم که عنوان امام، والى و ولى امر براى حاکم و عنوان رعیت براى مردم از آن قبیل است.
* در قرآن و همین طور در حدیث - مخصوصا در نهج البلاغه - دو چهره از حاکم تصویر شده است: یک چهره ى مثبت و یک چهره ى منفى. چهره ى مثبت به عنوان امام هُدى (امام هدایت کننده به حق) معرفى مى شود و چهره ى منفى هم به عنوان امام و پیشواى آتش و گمراهى شناسایى مى شود. امام هدى، پیغمبران و اولیا و حکّامِ به حق اسلامى و حکام بنده ى خدا و شایسته بر طبق معیارهاى الهى هستند؛ و امام باطل (امام آتش) طاغوتها هستند.
* این یک بحث است که آیا براى جامعه ى انسانى، وجود فرماندهى و حکومت، امرى ضرورى است یا نه؟ استنتاج از این بحث به معناى التزام به لوازمى در زندگى جمعى است و صرفا منحصر به این نیست که ما قبول کنیم حکومت براى جامعه لازم است؛ بلکه نتیجه ى بحث ما در شیوه ى فرماندهى و در شیوه ى فرمانبرى و در اداره ى جامعه نیز مشخصات و خطوط ویژه اى را ترسیم خواهد کرد.
* مسئله ى ضرورت حکومت در نهج البلاغه در مقابل گرایش و جریان قدرتمندانه مطرح مى شود... از این گرایشها همیشه در جوامع وجود داشته و امروز هم هست و در آینده نیز تا وقتى که اخلاق انسان، کامل و درست نشود، چنین گرایشهایى وجود خواهد داشت.
* آیا حکومت کردن براى فرد یا جمع حاکم، یک هدف است یا یک وسیله؟ و اگر وسیله است، براى چه هدفى؟ حاکم به وسیله ى حکومت مى خواهد جامعه را به چه مقصدى برساند؟
* منشاء حکومت از نظر نهج البلاغه چیست؟ آیا امر طبیعى، نژاد، دودمان، نسب، زور و اقتدار (اقتدار طبیعى و یا اکتسابی) است؟ نه، بلکه منشاء حکومت و آنچه به حکومت یک انسان یا یک جمع مشروعیت مى بخشد، یک امر الهى یا یک امر مردمى است.
* در دنیاى جدید، دموکراسى -یعنى خواست و قبول اکثریت
مردم- ملاک و منشاء حکومت شمرده مى شود. اما کیست که نداند دهها وسیله ى
غیر شرافتمندانه به کار گرفته مى شود تا خواست مردم به سویى که زورمداران و
قدرت طلبان مى خواهند، هدایت شود. بنابراین مى توان در یک جمله گفت که در
فرهنگ رایج انسانى، از آغاز تا امروز و از امروز تا زمانى که فرهنگ علوى و
نهج البلاغه بتواند بر زندگى انسانها حکومت کند، منشاء حاکمیت اقتدار و زور
بوده و خواهد بود ولا غیر.
امیرالمؤمنین علیه السلام در نهج البلاغه،
منشاء حکومت را این معانى نمى داند و مهمتر این است که خود او هم در عمل آن
را ثابت مى کند. از نظر على علیه السلام منشاء اصلى حکومت، یک سلسله
ارزشهاى معنوى است. آن کسى مى تواند بر مردم حکومت کند و ولایت امر مردم را
به عهده بگیرد که از خصوصیاتى برخوردار باشد.
* آیا حکومت کردن یک حق است یا یک تکلیف؟ حاکم حق حکومت دارد یا موظف است که حکومت کند، و کدام انسان مى تواند یا مى باید حکومت کند؟ از نظر نهج البلاغه، حکومت هم حق است و هم وظیفه. براى کسى که از شرایط و معیارها و ملاکهاى حکومت برخوردار است، در شرایطى وظیفه است که حکومت را قبول کند، و نمى تواند این بار را از دوش خود بر زمین بگذارد.
* امیرالمؤمنین علیه السلام در بیانى خلاصه و موجز، حکومت را هم یک حق مى داند و هم یک وظیفه و هم یک تکلیف. به این ترتیب نیست که هر کسى که برایش شرایط تولیت امور مردم فراهم شد و توانست به نحوى با کسب وجاهت و تبلیغ، و با کارها و شیوه هایى که معمولا طالبان قدرت خوب مى دانند آن شیوه ها چیست، نظر مردم را جلب کنند و بتوانند حکومت کنند. وقتى حکومت، حکومت حق است، این حق متعلق به کسان معینى است و این به معناى آن نیست که یک طبقه، طبقه ى ممتازند؛ زیرا در جامعه ى اسلام ، همه فرصت آن را دارند که خود را به آن زیورها بیارایند و همه مى توانند که آن شرایط را براى خود کسب کنند. البته در دوران بعد از پیامبر اکرم صلى الله علیه و آله، یک فصل استثنایى وجود دارد؛ اما نهج البلاغه بیان خودش را به صورت عازم ارایه مى دهد و بارها و بارها به این حق اشاره مى کند. امام ، حکومت را حق مى داند. این چیزى است که در نهج البلاغه واضح است.
* مسئلهى شورانگیز روابط حاکم و رعیت مبتنى بر چه مبنا و اساسى است؟ آیا حق یک جانبه است که حاکم را بر گرده ى مردم سوار مى کند؟ یا متقابل است؟ از جمله ى اساسى ترین و پرمعناترین و پرنتیجه ترین مباحث حکومت در نهج البلاغه، همین مسئله است.
* باید ببینیم که در فرهنگ نهج البلاغه، مردم در برابر حکومت چه کاره اند؛ تعیین کننده اند؟ آغاز گرند؟ اختیاردار تامّ اند؟ هیچ کاره اند؟ چه هستند؟ اینها ظریفترین مسایلى است که در نهج البلاغه عنوان شده است. فرهنگهایى که امروزه در بخشها تقسیم بندیهاى مختلف سیاسى بر ذهنیت مردم حاکم است. هیچ کدام منطبق با فرهنگ نهج البلاغه نیست.
* اجزا و اعضاى حکومتى چگونه باید با مردم برخورد کند؟ آیا طلبکار از مردمند؟ آیا بدهکار به مردمند؟ اخلاق دستگاه حکومت با مردم چگونه است؟
* آیا براى رفتار حاکم در جامعه، محدودیتى وجود دارد؟
آیا مى توان به حسن رفتار او با مردم بسنده کرد؟ یا، ماوراى نحوه ى ارتباط
حاکم با مردم، چیز دیگرى وجود دارد که آن، نحوه ى ارتباط حاکم با خود است؟
زندگى شخصى حاکم چگونه باید بگذرد و نهج البلاغه در این مورد چه نظرى دارد؟
جواب همه این سؤال ها را می توان در نهج البلاغه پیدا کرد.
* در نهج البلاغه از حاکم جامعه ى اسلامى هرگز به عنوان مَلک یا سلطان سخنى گفته نشده است. یکى از تعبیراتى که در نهج البلاغه وجود دارد؛ یکى امام به معناى پیشوا و رهبر است. مفهوم رهبر با مفهوم راهنما فرق دارد. رهبر آن کسى است که اگر جمعیت و امتى را به دنبال خود مى کشاند، خود، پیش قراول و طلایه دار این حرکت است. مفهوم حرکت و پیشروى و پیشگامى در خطى که مردم حرکت مى کنند، در کلمه ى امام وجود دارد.
* به نظر مى رسد نوع ارتباطهایى که در معناى ولایت ذکر مى شود، کلّا مصادیق همان پیوند و پیوستگى هستند. والى امت و رعیت آن کسى است که امور مردم را به عهده دارد و با آنها پیوسته است و همین معنى، بعد خاصى از مفهوم حکومت را از نظر نهج البلاغه و امیرالمؤمنین علیه السلام روشن مى کند.
* قسمتى که مدیر جامعه آن را تشکیل مى دهد مانند بقیه ى قسمتهاست. او هم مانند بقیه ى اجزا و عناصر تشکیل دهنده ى این مجموعه است، ولى امر متصدى این کار است. متصدى این کار هیچ گونه امتیازى را طلب و توقع نمى کند و عملا هیچ گونه امتیازى از لحاظ وضع زندگى و برخورداریهاى مادى به او تعلق نمى گیرد. اگر بتواند وظیفه ى خودش را خوب انجام دهد، به اندازه اى که این وظیفه و انجام دادن آن براى او جلب حیثیت معنوى کند، به همان اندازه حیثیت کسب مى کند و نه بیش از آن. بنابراین تعبیر، حکومت در نهج البلاغه هیچ نشانه و اشاره یى از سلطه گرى و هیچ بهانه اى براى امتیازطلبى ندارد. از آن طرف ، مردم به تعبیر نهج البلاغه رعیت اند. رعیت یعنى جمعى که رعایت و مراقبت و حفاظت و حراست آنان بر دوش ولى امر است.
* وقتى در نهج البلاغه در جستجوى مفهوم حکومت هستیم، از طرفى مى بینیم آن که در رأس حکومت است، والى و ولى امر و متصدى کارهاى مردم و وظیفه دار و مکلف به تکلیف مهمى است. انسانى است که بیشترین بار و سنگین ترین مسؤولیت بر دوش اوست. اما در سوى دیگر، مردم قرار دارند که باید به همه ى ارزشها و آرمانهایشان و با همه ى عناصر متشکله ى شخصیتشان، مورد رعایت قرار بگیرند. این مفهوم حکومت است و این مفهوم، نه سلطه گرى، نه زورمدارى و نه افزون طلبى است.
* امیرالمؤمنین علیه السلام در بخشهاى مهمى از نهج
البلاغه به حیطه ى حکومت اشاره مى کند. شاید دهها جمله در نهج البلاغه مى
توان نشان داد که مفهوم حکومت را از نظر امام على علیه السلام مشخص مى کند.
از جمله در ابتداى فرمان مالک اشتر مى خوانیم: «... جبایه خراجها و جهاد
عدوها، و استصلاح اهلها، و عمارة بلادها». (نامه 53)
این معناى حکومت
است. اگر مالک اشتر به عنوان استاندار و والى و حاکم مصر معین مى شود، براى
آن نیست که براى خود عنوان قدرتى کسب کند یا سود و بهره ى مادى براى خود
جلب کند؛ بلکه براى آن است که این کارها را انجام دهد: براى اداره امور
مالى کشور از آنها مالیات بگیرد، با دشمنان مردم مبارزه کند، آنها را در
مقابل دشمنانشان مصونیت ببخشد، آنها را به صلاح نزدیک کند (صلاح با بعد
وسیع مادى و معنویش که از نظر على علیه السلام و در منطق نهج البلاغه مطرح
است) و شهرها و حیطه ى حکومت خود را آباد کند. یعنى به طور خلاصه انسانها
را بسازد، سرزمین را آباد کند، اخلاق و ارزشهاى معنوى را بالا ببرد،... .
______________________
منبع: نهج البلاغه از دیدگاه مقام معظم رهبرى، حضرت آیت الله العظمى خامنه اى، گردآوری: محمد مهدی علیقلی
در قاموس امیرالمومنین (علیه السلام)، سرباز زدن و شانه خالی کردن از وظایف در برابر مردم، مساوی است با شانه خالی کردن از وظایف در برابر خداوند. زیرا وظایف در برابر مردم را خداوند مقرر دانسته است.
امام (علیه السلام) فرمود:
خداوند سبحان، رعایت حقوق بندگانش را، مقدمه ای برای رعایت حقوق خودش قرار داد. پس هرکس به ادای حقوق بندگان خدا قیام کند، این خود سبب قیام به ادای حقوق خدا خواهد شد[1].
اهتمام به امور مسلمانان، از فرایض خطیر و اساسی اسلامی است و نشانه ی مسلمانی. چندین حدیث از معصومان (علیهم السلام) درباره این فریضه نقل شده و در برخی از جوامع روایی، مانند اصول کافی، یک باب مستقل بدین موضوع اختصاص یافته است[2].
البته اگر در این باره، حدیثی هم به دست ما نمی رسید و یا عبارت مستقل «اهتمام به امور مسلمانان» در حدیثی نقل نمی شد، باز هم از مجموع آیات و روایات معلوم می شد که اهتمام به امور مسلمانان فریضه است.
در این باره از رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) چنین روایت شده است:
هرکس صبح کند و اهتمام به امور مسلمانان نکند، مسلمان نیست[3].
برخی از شارحان این حدیث در معنای «فلیس بمسلم» دچار مشکل شده اند، که چگونه ممکن است فردی که معتقد به شهادتین است، مسلمان نباشد و حکم به کفر او داده شود. آنگاه به توجیه «فلیس بمسلم» پرداخته و گفته اند چنین فردی اسلام کامل ندارد و یا اینکه در واقع مسلمان نیست و ... .
به نظر ما، از زاویه ی دیگری باید بدین حدیث و به این عبارت نگریست که هم مشکل فوق حل شود و هم معنای حدیث روشن تر گردد.
چنین می نماید که «فلیس بمسلم» در این حدیث «حکم فقهی» به معنای مصطلح نیست، بلکه «حکم منطقی» و «استنتاج عقلی» است.
زیرا عقل و منطق حکم می کند که اگر کسی، «در میان» گروهی باشد و «در خدمت» آن گروه نباشد، در واقع «از آن گروه» نیست و بیگانه است. کسی به صرف اینکه در میان گروهی باشد، از آن گروه قلمداد نمی شود، بلکه هنگامی از آن گروه شمرده می شود که در خدمت آن گروه باشد و مسائل آن گروه را مسائل خود بداند و در غم و شادیشان شریک باشد.
پس به حکم عقل و منطق، اگر مسلمانی «در میان مسلمانان» باشد و «در خدمت» آنان نباشد، «از مسلمانان» نیست و بیگانه است. مقصود از این حدیث نیز این است که اگر مسلمانی در حریم مسلمانان باشد؛ اما کاری به کار آنان نداشته باشد، محرم مسلمانان نیست، بلکه بیگانه است و بیرون از حریم آنان.
طرفه اینجاست که سعدی در گلستان سخنی دارد به همین مضمون که در توضیح این حدیث نیز به کار می آید. وی می گوید:
بزرگی را پرسیدم از اِخوان صفا. گفت: کمینه آنکه مرادِ خاطرِ یاران بر مصالح خویش مقدم بدارد. و حکما گفته اند: برادر که در بند خویش است، نه برادر و نه خویش {خویشاوند} است[4].
پس همانگونه که برادری که در بند خویش است، برادر و حتی خویشاوند نیست و به کلّی نامحرم و بیگانه است، مسلمانی هم که در بند خویش است، مسلمان و حتی خویشاوند مسلمانان نیست و به کلّی نامسلمان و اجنبی است.
از اصل سخن دور نشویم. گفتیم که یکی از فرایض حیاتی و اجتماعی، اهتمام به امور مسلمانان است. اهتمام به امور مسلمانان یعنی خود را وقف مسلمانان کردن و در خدمت آنان بودن و کوشش در فتق و رتق کار آنان کردن و گره گشودن از کارشان و شریک شدن در غم و شادیشان.
فریضه ی اهتمام به امور مسلمانان، دایره ی کوشش های هر مسلمان را توسعه می دهد و او را از کوشش برای خود ه کوشش برای دیگران بر می انگیزد و میان فرد و اجتماع پیوندی ناگسستنی برقرار می سازد[5].
پی نوشت ها:
[1] «جعل اللّه سبحانه حقوق عباده مقدّمة لحقوقه فمن قام بحقوق عباد اللّه کان ذلک مؤدّیا إلى القیام بحقوق اللّه»؛ غررالحکم، ص340، ح 11039
[2] کافی، ج 2، ص163.
[3] «من أصبح و لم یهتم بامور المسلمین فلیس بمسلم»، کافی، ج2، ص163.
[4] گلستان، باب دوم، «در اخلاق درویشان»
[5] نگر: محمد اسفندیاری، بعد اجتماعی اسلام، صحیفه خرد، چاپ دوم، 1382، قم
منبع: بُعد انسانی اجتماعی غدیر، علیرضا هزار، قم، دلیل ما، 1387، چاپ اول، صص 107 - 110
در اسلامی که غدیر معلم آن است، اصالت با فقر نیست. فقر بیماری و درد است و باید درمان شود.
در فرهنگنامه ی اسلامی که به دست علیِ غدیر تقسیم شده است، زهد مساوی با فقر و فقر عین زهد نیست. زهد، از مکارم اخلاق است و فقر از مصائب و آلام.
زهد یعنی، مستقل باش و به حرمت و کرامت خود اعتماد کن و اعتبار انسانی و ایمانی خودت را حفظ کن. قلبت بنده ی چیزی نباشد.
وارسته باش، وابسته نباش. به دیگر سخن، زهد، فقرِ اختیاری است. این فقر، دیگر نکبت و درد نیست و به یک معنا اصلا فقر نیست.
زهد در مقام مصرف است. زهد، ضد تولید نیست. چنین نیست که آدم زاهد گوشه خانه بنشیند و کار نکند. امیرالمومنین (علیه السلام) زاهد است و در عین حال بزرگترین تولیدکننده است.
در فرهنگ علوی، کوشش برای توسعه ی رزق و روزی و تلاش برای تولید و نیز تلاش برای گشایش امور خانواده، لازم و بلکه عبادت است. حضرت فرمود:
آنکه برای گشایش خانواده اش می کوشد، بسیار رزمنده ی راه خداست[1].
رهبانیت و عزلت و خمود و جمود و گوشه نشینی خانقاهی و زهد تصوفی و درویش خواری، در فرهنگ غدیر، بی فرهنگی و نامسلمانی است.
از غدیر می آموزیم که دو جبهه موجود است. «جبهه ای موقت» و «جبهه ای دائمی».
جبهه ی موقت آن است که گاه گاه اتفاق می افتد و در شرایط جنگی و دفاعی، پدیدار می شود و جبهه ی موقت، مجاهدان موقت، مجاهدان موقت و شهیدان موقت را در پی دارد.
اما جبهه ای دیگر هم هست که دائمی است. جبهه ی بازار، جبهه ی کار و تلاش برای همسر و اهل و عیال. در جبهه ی موقت، دشمن، انسانی است در برابر ما که با کیش و ادیشه ی ما تخاصم دارد و ما با او مواجهیم و هدفمان دفع اوست.
اما در جبهه ی دائم، ما با نفس مواجهیم و با شرایط معامله و هوای خودمان مواجهیم. با حرام مواجهیم، با قسم و سوگند و تدلیس مواجهیم، باید اینها را دفع کنیم. آن سخن پیشین امام (علیه السلام)، به نوعی دیگر هم نقل شده است:
هرکس تجارت می کند باید از پنج چیز بپرهیزد: سوگند، دروغ، پوشاندن عیب کالا، ستودن و تعریف از کالایی که می فروشد، و مذمت و تخریب کالایی که می خرد. هرکس برای گشایش خانواده اش از حلال بکوشد، رزمنده راه خداست[2].
در اسلام غدیر، فقر اصل نیست، مشکل است و فقیران مظلومانند. در سخن عجیبی، امیرالمومنین (علیه السلام) می گوید:
قبر و گور، از فقر و ناداری بهتر است[3].
هنگامی که در مسیری حرکت می کنیم، نیازمند تعادلیم. فشارهایی که در جاده به ما وارد می شود، بسا که به انحرافمان از مسیر بکشاند.
فشار قبر داریم و فشار فقر. فقر هم فشار است و هم ضد تعادل. اگرچه که فقیران امر به صبوری و شکیب شده اند، اما غالب مردمان، در شرایط سختی و خناق، اختیار از کف می دهند و از تعادل و گاه هم از مسیر خارج می شوند.
رسول خدا (صلی الله علیه و آله و سلم) می فرماید: بسا که فقر به کفر بینجامد[4].
قبر بهتر از فقری است که ممکن است کفر را به دنبال داشته باشد. نباشیم و در گور باشیم، بهتر از این است که زنده باشیم ولی دین خود را از کف بدهیم.
اسلام غدیر، به ما آموخت که از شیطان، شیطانی ها، امور پلید و آسیب زا، به خدا پناه ببریم. از شیطان به خدا پناه می بریم، از نفس شرور به خدا پناه می بریم، از فقر هم به خدا پناه می بریم.
امیرالمومنین (علیه السلام) در وصیتش به محمد حنفیه می گوید:
پسرکم! من از فقیر شدنت بیمناکم؛ از فقر به خدا پناه ببر؛ چراکه فقر در دین کاستی و نقص می آفریند[5].
[1] « الْکَادُّ عَلَى عِیَالِهِ کَالْمُجَاهِدِ فِی سَبِیلِ الله»؛ الفقیه، ج 3، ص168.
[2] « مَنِ اتَّجَرَ فَلْیَجْتَنِبِ خَمْسَةَ أَشْیَاءَ الْیَمِینَ وَ الْکَذِبَ وَ کِتْمَانَ الْعَیْبِ وَ الْمَدْحَ إِذَا بَاعَ وَ الذَّمَّ إِذَا اشْتَرَى وَ الْکَادُّ عَلَى عِیَالِهِ مِنْ حَلَالٍ کَالْمُجَاهِدِ فِی سَبِیلِ اللَّه »؛ بحارالانوار، ج 97، ص7.
[3] «الْقَبْرَ خَیْرٌ مِنَ الْفَقْر»؛ کافی، ج 8، ص20 – غررالحکم، ص315، ح 8217.
[4] « کَادَ الْفَقْرُ أَنْ یَکُونَ کُفْرا»؛ کافی، ج 2، ص307 – وسائل الشیعة ج 15، ص365.
[5] «یَا بُنَیَ إِنِّی أَخَافُ عَلَیْکَ الْفَقْرَ فَاسْتَعِذْ بِاللَّهِ مِنْهُ فَإِنَّ الْفَقْرَ مَنْقَصَةٌ لِلدِّین»؛
منبع: بُعد انسانی اجتماعی غدیر، علیرضا هزار، قم، دلیل ما، 1387، چاپ اول، صص 111 - 114