ترجمه:
هنگامى که عقل انسان کامل گردد، گفتارش کوتاه مى شود.
شرح:
انسان هر اندازه که عقل و شعورش بیشتر شود و به سوى کمال برود، به همان نسبت کمتر حرف می زند و در عوض بیشتر فکر مى کند.
کسانی
که زیاد حرف مى زنند و جلوى زبان خود را نمی گیرند، عقلشان کم و فکرشان
کوتاه است. به همین دلیل هنگام سخن گفتن درباره آنچه مى گویند فکر نمى کنند
و هر چه به زبانشان آید بدون فکر و اندیشه بیان مى کنند.
اما برعکس،
افراد عاقل تا زمانى که موضوعى را خوب بررسى نکرده اند و درباره خوب و بد
آن نیندیشیده اند، سخنى بر زبان نمى آورند. به همین دلیل شخص عاقل کمتر حرف
می زند، چون مقدارى از وقت خود را به فکر کردن درباره گفتارى که می خواهد
بر زبان آورد مى گذراند.
حضرت على علیه السلام در جمله دیگرى می
فرماید: زبان عاقل در پشت قلب او قرار دارد و قلب نادان پشت زبان او.(حکمت
40) یعنى: شخص عاقل عقل خود را پیش از زبانش به کار مى اندازد. در هر کارى
اول فکر مى کند، عقل و شعور خود را به کار مى گیرد و هنگامى که به درستى
سخن خود مطمئن شد، زبان به گفتار مى گشاید. در حالی که شخص نادان پیش از
آنکه فکر خود را به کار اندازد شروع به حرف زدن مى کند و چه بسا که با
سخنان بى معنى و حساب نشده اش هم خود و هم دیگران را بزحمت و ناراحتى دچار
مى سازد.
______________________
منبع: پندهاى کوتاه از نهج البلاغه، هیئت تحریریه بنیاد نهج البلاغه
یکى از سخنان معرفت بخش مولى العارفین امیرالمومنین- علیه السلام- که در بخش سوم نهج البلاغه روایت شده است این جمله است:
«عَرَفْتُ اللهَ سُبْحَانَهُ بِفَسْخِ الْعَزَائِمِ وَ حَلِّ الْعُقُودِ وَ نَقْضِ الْهِمَم».(1): خداوند را به شکسته شدن تصمیم ها و باز شدن گره ها و به هم زدن نیت ها شناختم.
در این بیان، امام -علیه السلام- براى معرفت و خداشناسى سه راه ارائه
فرموده است که هر یک جداگانه براى رسیدن به معرفت الله کافى است و بزرگانى
که بر نهج البلاغه شرح نوشته اند دو جمله ى: 'حلّ العقود' و 'نقض الهمم' را
عطف تفسیرى (و توضیح) جمله: 'فسخ العزائم' شمرده اند. اما به نظر حقیر،
این سه جمله هر کدام مفادى مستقل دارند و هر یک براى خداشناسى و وجود خدا،
راه و دلیل مستقلى را نشان مى دهند... .
و اما نظرى که این جانب احتمال
مى دهم و با لغت و مفردات کلام هم قابل تطبیق است این است که از این بیان
امام -علیه السلام- سه راه براى خداشناسى استفاده مى شود:
1- فسخ عزیمتها.
2- باز شدن گره ها.
3- شکسته شدن همتها.
بسیار اتفاق مى افتد که انسان تصمیم بر کارى مى گیرد و عزم مى نماید آن
را انجام دهد و به نظر خودش تمام مقدمات آن کار را فراهم مى سازد و چنان
است که از جانب او و از جهت نیتى که دارد هیچ انصرافى حاصل نشده است و مى
خواهد به هر قیمتى و به هر طور شد آن کار را تمام کند و تصمیم خود را عملى
سازد و از جهت مقدماتى که باید فراهم کند نیز به نظر خودش کوتاهى نکرده
است. اما ناگهان مانعى که معلوم است جریان غیبى است و به علل مادى نمى توان
آن را مستند کرد، موجب مى شود که نقشه او خنثى شود و با اینکه اراده اش
محکم بود و مقدمات کار از هر جهت فراهم شده و اطمینان به رسیدن به مقصود
بود، جلوى نیل به مقصود گرفته مى شود و از آن عمل ممنوع مى گردد.
در
تاریخ حوادثى که گواه این مطلب است بسیار است و گاه هم توسلات و صدقات و
دعاها موجب شده است که نقشه هاى صد در صد مورد اطمینان دشمن "نظیر جریان
بسیار عجیب طبس" شکست بخورد و عزیمت هاشان باطل شود.
این احتمال نزدیک به ذهن است که مراد از حل عقود، باز کردن گره هاى امور
و حل مشکلات و دشواریهاست. آرى گره هاى بسته به لطف و عنایت خدا گاهى چنان
باز مى شود که به هیچ چیز جز مدد غیبى و عالم غیب امکان استناد ندارد.
انسان
براى رسیدن به مقصودى هر چه در توان دارد اقدام مى نماید، اما همه درها را
به روى خود بسته مى بیند و سعى و تلاش خود را بى ثمر مى یابد؛ ولى به
عنایت الهى و به گونه اى که در ذهنش خطور نمى کرد، درى که هرگز باز شدنش را
احتمال نمى داد به رویش باز مى شود و به مقصد نایل مى گردد. در این دو
مورد، یعنی "فسخ عزیمت ها و باز شدن گره ها"، حکایات و سرگذشتها بسیار است،
که بر افراد تحت فشار و گرفتاران پس از سختیهاى بسیار کار آسان و پس از
تنگیها و دشواریها، گشایش نصیبشان گردید و مضمون این آیات بر ایشان ظاهر
شد.
- 'سیجعلُ اللهُ بعدَ عُسرٍ یُسراً' [طلاق، 7]
- 'فانّ مع العُسر یُسرا انّ مع العُسر یُسراً' [انشراح، 5 و 6]
- و 'و من یتوکل على الله فهو حَسبُه' [طلاق، 3]
- و 'من یتق الله یجعل له مِن امره یُسراً'. [طلاق، 4]
همّ و همت اگر چه معانى متعدد دارد و یکى از معانى آن تصمیم و عزم است
که بنابراین معنى مضمون جمله سوم همان مضمون جمله اولى: 'عرفت الله سبحانه
بفسخ العزائم' است، ولى معناى دیگر آن نیت و قصد است. یعنی انسان قصد و نیت
کارى مى نماید، نیت دیگر برایش حادث مى شود و خداوند در قلب او صارفى از
آن نیت مى اندازد که از آن نیت برمى گردد و آن را دنبال نمى نماید.
و در
پایان براى مزید فایده، صدر روایتى را که هشام بن سالم از حضرت صادق -علیه
السلام- از پدر بزرگوارش امام محمد باقر -علیه السلام- روایت نموده است،
در اینجا نقل مى نماییم:
مردى از حضرت امیرالمومنین -علیه السلام- سوال
کرد: 'یا امیرالمومنین بِما عرفتَ ربَّک؟، یا امیرالمومنین! به چه چیز (و
چه راه) پروردگارت را شناختى؟'
'قال: بفسخ العزم و نقض الهمّ لما إن هَمَمتُ فحالَ بینى و بین همّى و عزمتُ فخالفَ القضاءُ عَزمى فعلمتُ أن المدبّرَ غیرى'.(2)
'فرمود:
به فسخ عزم و شکسته شدن همّ و نیت پروردگار را شناختم، هنگامی که قصد و
نیت کردم، میان من و میان نیت من حایل شد، و چون عزم کردم، قضا و حکم الهى
با عزم من مخالفت کرد؛ پس دانستم که تدبیرکننده، غیر من است (یعنى خداوند
متعال است).
چنانکه ملاحظه مى فرمایید این حدیث نیز نظر ما را در شرح حدیث نهج البلاغه تایید مى نماید. و چه نیکو گفته است انورى ابیوردى:
اگر محوّل حال جهانیان نه قضا است، چرا مجارى احوال بر خلاف رضا است
کسى ز چون و چرا دم همى نیارد زد که نقش بند حوادث وراى چون و چرا است
____________________________
پی نوشت:
1. نهج البلاغه، حکمت 250.
2. شیخ صدوق، خصال، ج 1، ص 33.
منبع: الهیات در نهج البلاغه، آیت الله لطف الله صافی گلپایگانی
فلسفه وجود نظام ادارى، خدمتگزارى به مردمان است، و همه
کارگزاران و کارکنان در تمام مراتب، خادمان مردمند. این امر به عنوان یک
اصل در نظام ادارى مطرح است و مادام که چنین احساسى وجود داشته باشد،
کارگزاران و کارکنان نظام ادارى با مردم رفتار مالکانه و فرمانفرویانه
نخواهند داشت، بلکه جایگاه و موقعیت خود را نعمتى مى دانند که وسیله خدمت
به مردمان است.
- امام على (علیه السلام) در حکمتى خطاب به جابر بن عبدالله انصارى چنین فرموده است:
«مَنْ
کَثُرَتْ نِعَمُ اللهِ عَلَیْهِ کَثُرَتْ حَوَائِجُ النَّاسِ إِلَیْهِ،
فَمَنْ قَامَ لِلهِ فِیهَا بِمَا یَجِبُ فِیهَا عَرَّضَهَا لِلدَّوَامِ وَ
الْبَقَاءِ وَ مَنْ لَمْ یَقُمْ فِیهَا بِمَا یَجِبُ عَرَّضَهَا
لِلزَّوَالِ وَ الْفَنَاء». (حکمت 372)
اى جابر! آن که
نعمت خدا بر او بسیار باشد، نیاز مردمان بدو بسیار بود، پس هر که در آن
نعمتها براى خدا کار کند، خدا نعمتها را براى وى پایدار کند. و آنکه آن را
چنانکه واجب است به مصرف نرساند، نعمت او را ببرد و نیست گرداند.
- هرچه در انجام دادن امور، روحیه خدمتگزارى کاملتر باشد، ارزش کار و
کارگزار بیشتر است؛ امیرمؤمنان (علیه السلام) سفارش مى کند که باید در این
جهت حرکت کرد. آن حضرت فرموده است:
«لَا
یَسْتَقِیمُ قَضَاءُ الْحَوَائِجِ إِلَّا بِثَلَاثٍ: بِاسْتِصْغَارِهَا
لِتَعْظُمَ وَ بِاسْتِکْتَامِهَا لِتَظْهَرَ وَ بِتَعْجِیلِهَا لِتَهْنُؤ». (حکمت 101)
روا
ساختن حاجتها جز با سه چیز واقع نشود: کوچک شمردن آن تا بزرگ جلوه نماید،
کتمان آن تا آشکار گردد، و شتاب کردن در آن تا گوارا شود.
-
با پایبندى به چنین اصلى، خدمتگزارى به مردمان، مطلوبترین کارها شمرده مى
شود و در انجام دادن آن هیچ منتى نخواهد بود و هیچ بزرگنمایى در خدمات
صورت نخواهد گرفت و هیچ پیمان شکنى و خلاف وعده اى انفاق نخواهد افتاد.
امام على (علیه السلام) در عهدنامه مالک اشتر چنین سفارش فرموده است:
«إِیَّاکَ
وَ الْمَنَّ عَلَى رَعِیَّتِکَ بِإِحْسَانِکَ أَوِ التَّزَیُّدَ فِیمَا
کَانَ مِنْ فِعْلِکَ أَوْ أَنْ تَعِدَهُمْ فَتُتْبِعَ مَوْعِدَکَ
بِخُلْفِکَ فَإِنَّ الْمَنَّ یُبْطِلُ الْإِحْسَانَ وَ التَّزَیُّدَ
یَذْهَبُ بِنُورِ الْحَقِّ وَ الْخُلْفَ یُوجِبُ الْمَقْتَ عِنْدَ اللهِ وَ
النَّاس، قال الله تعالى "کَبُرَ مَقتاً عند اللهِ أن تَقولوا ما لا
تفعلونَ"». (نامه 53)
بپرهیز از اینکه با نیکى خود بر
مردمان منت گذارى، یا آنچه را کرده اى بزرگ بشمارى، یا آنان را وعده اى
دهى و خُلف کنى، که منت نهادن، ارزش نیکى را ببرد، و کار را بزرگ شمردن،
نور حق را خاموش گرداند، و خلف وعده، خشم خدا و مردم را برانگیزد. و خداى
متعال فرموده است: گناه بزرگی است نزد خدا که چیزى را بگویید و انجام
ندهید.
| اگر خدمتگزارى به عنوان اصلى اساسى در مناسبات ادارى حاکم باشد، نه تنها رفتارها و عملکردها در جهت مطلوب متحول خواهد شد، بلکه سختیهاى کار و مسئولیت، و تحمل ناگواری هاى حاصل از رفتار نامناسب مردمان آسان خواهد شد، و نظام ادارى در نظر مردمان ارجمند خواهد شد. |
- و مهم آن است که در خدمتگزارى مردمان آنجا که
کارى انجام مى گیرد، باید با میل و رغبت و علاقه صورت پذیرد؛ و آنجا که
کارى انجام نمى گیرد، باید با دوستى و مهربانى و پوزش خواهى همراه شود؛
یعنى آنجا که پاسخ ارباب رجوع، آرى است، با گوارایى باشد؛ و آنجا که پاسخ
کسى، نه است، با پوزشخواهى همراه باشد. امام على (علیه السلام) در عهدنامه
مالک اشتر، در اینباره چنین آموزش داده است:
«ِفَأَعْطِ مَا أَعْطَیْتَ هَنِیئاً وَ امْنَعْ فِی إِجْمَالٍ وَ إِعْذَارٍ...». (نامه 53)
آنچه مى بخشى، چنان بخش که بر تو گوارا افتد (با خوشرویی ببخش)، و آنچه باز مى دارى، با مهربانى و پوزش خواهى همراه باشد.
- امیرمؤمنان (علیه السلام) خدمتگزارى به مردمان را چنان ارج مى نهد که از کارگزاران خود مى خواهد اینگونه رفتار نمایند؛ و اگر
خدمتگزارى به عنوان اصلى اساسى در مناسبات ادارى حاکم باشد، نه تنها
رفتارها و عملکردها در جهت مطلوب متحول خواهد شد، که سختیهاى کار و
مسئولیت، و تحمل ناگواری هاى حاصل از رفتار نامناسب مردمان آسان خواهد شد، و
نظام ادارى در نظر مردمان ارجمند خواهد شد. امام على (علیه السلام) در حکمتى گرانقدر فرموده است:
«لَا
یُزَهِّدَنَّکَ فِی الْمَعْرُوفِ مَنْ لَا یَشْکُرُهُ لَکَ فَقَدْ
یَشْکُرُکَ عَلَیْهِ مَنْ لَا یَسْتَمْتِعُ بِشَیْءٍ مِنْهُ وَ قَدْ
تُدْرِکُ مِنْ شُکْرِ الشَّاکِرِ أَکْثَرَ مِمَّا أَضَاعَ الْکَافِرُ، وَ
اللهُ یُحِبُّ الْمُحْسِنِین». (حکمت 204)
هرگز ناسپاسى
افراد، تو را از انجام دادن کار نیک بی رغبت نکند، که کسى نیز هست
(خداوند) که بى هیچ بهره یافتنى سپاست گوید، و چه بسا که از سپاس سپاسگذار،
بیش از ناسپاسى شخص ناسپاس بهره مند شوى، و خداوند نیکوکاران را دوست
دارد.
______________________________
منبع: ارباب امانت (اخلاق ادارى در نهج البلاغه)، مصطفى دلشاد تهرانى
"فَإِنْ
أَشْکَلَ عَلَیْکَ شَیْءٌ مِنْ ذَلِکَ فَاحْمِلْهُ عَلَى جَهَالَتِکَ
فَإِنَّکَ أَوَّلُ مَا خُلِقْتَ بِهِ جَاهِلًا ثُمَّ عُلِّمْتَ وَ مَا
أَکْثَرَ مَا تَجْهَلُ مِنَ الْأَمْرِ وَ یَتَحَیَّرُ فِیهِ رَأْیُکَ وَ
یَضِلُّ فِیهِ بَصَرُکَ ثُمَّ تُبْصِرُهُ بَعْدَ ذَلِک."
'پس
اگر چیزى از امور بر تو مشکل آمد آن را بر جهل و نادانى خودت به آن حمل
کن، زیرا تو در نخستین مرحله ى آفرینشت نادان بودى، سپس دانا شدى و چه
بسیار است چیزهائى که تو به آن علم و آگاهى ندارى و رأى و اندیشه تو در آن
سرگردان، و بینش و بینائى تو در آن گمراه است و سپس بینش نسبت به آن پیدا
مى کنى.'
سراسر جهان آفرینش حکایت از نظم و حکمت دقیق و کامل مى کند؛ حیات، موت،
صحت، بیمارى و ... همه بر اساس حکمت عالى و متین، صورت مى گیرد. حال ممکن
است مواردى بر انسان مبهم و مجهول باشد، و وضع و جریان چیزى و نتایج و
ثمرات آن، براى آدمى روشن و آشکار نگردد. اینجا است که امکان دارد انسان در
خطر واقع شده و سقوط کند و از مرز توحید و توجه به خدا منحرف و پرت
گردیده، و خلاصه ملحد و منحرف شود.
امام بزرگوار امیرالمومنین
علیه السلام براى نجات و رهائى انسان از همین پرتگاه عظیم، ارشاد کرده و
رهنمود مى دهند و مى فرمایند: مواردى که براى تو روشن نیست و به اسرار و
رموز آنها پى نمى برى، حمل بر نادانى خودت کن. یعنى شتاب در قضاوت نکرده و
انکار نظم و حکمت منما و آن موارد و امور را حمل بر عدم اعتدال، و نا
استوارى، آشفتگى و به هم ریختگى نظام خلقت مکن.
خلاصه موارد
مشکل و مبهم را از رهگذر جهل و نادانى خود توجه کن و خویشتن را راحت نما،
زیرا تو در آغاز خلقت و آفرینشت جاهل به تمام معنى بودى و بعد کم کم آگاه و
عالم شدى و مطالب به تو آموخته شد و تو فرا گرفتى. گویا جمله ى 'فانکَ اولُ ما خلقتَ جاهلاً ثمّ عَلمتَ'، ناظر به آیه ى کریمه ى قرآنى و یاد آور این فراز مقدس است 'واللهُ أخرجَکم مِن بُطونِ أمّهاتِکم لا تعلَمون شیئاً و جعَلَ لَکم السمعَ و الابصارَ و الافئدةَ لَعلّکُم تشکُرون'. (نحل، 80)
و
خداوند، شما را از شکمهاى مادرانتان بیرون آورد، در حالى که هیچ چیز نمى
دانستید و از براى شما گوش و چشم و دل، قرار داد، باشد که شکر گزارى کنید.
آرى بشر هنگام ولادت نه راه جلب و جذب منافع را مى داند و نه طریقه و
شیوه ى دفع مکاره و ناراحتیها را از خود مى شناسد. بعد در طول زمان با این
آلات و ادواتى که خداوند به او داده آگاهى و علم پیدا مى کند.
در
همین رابطه مولاى ما مى فرماید: مجهولات شما زیاد است و یکى و دوتا نیست.
مجهولاتى که عقل انسانى در آنجا مى ماند و فکر و اندیشه ى او واله و سر
گردان مى شود و بعد کم کم انسان به حقیقت همان امور مجهوله دست یافته و
بینش و آگاهى نسبت به آن پیدا مى کند.
خلاصه با این رهنمودهاى
عالى و آسمانى، انسان را از عجله و شتابزدگى و قضاوتهاى نا آگاهانه و
اعتراض به آفرینش و نظام هستى رهانیده و غرور غلط انسانى را در هم مى شکند.
انسان
نباید تصور کند که همه چیز را دانسته و فهمیده و نیز نباید متوقع باشد که
همه ى مجهولات و مبهمات براى او در آنِ واحد روشن و آشکار گردد. دانستن
بسیارى از امور در گرو گذشت زمان و بارور شدن نهال اندیشه و استعداد آدمى
است.
باید از فرشتگان خدا درس فرا گرفت و جمله ى 'لا علمَ لَنا إلّا ما عَلَّمتَنا' (بقره، 32) را زمزمه کرد و با عجز و الحاح گفت: خدایا ما نمى دانیم مگر آنچه را که تو به ما بیاموزى.
انیشتین روزى در کنار ورقه ى کوچکى که در پائین کتابخانه اش افتاده بود
قرار گرفت و گفت آنچه ما مى دانیم نسبتش به آنچه که نمى دانیم مانند این
ورقه ى کوچک نسبت به کتابخانه ى من است.
آرى، نقش موثر و نافذ
عبارت امام امیرالمومنین علیه السلام این است که غرور جاهلانه ى انسان را
در هم مى شکند. جاهلان فرومایه با تصور غلط خود مى پندارند که همه چیز را
مى دانند و به اسرار و رموز همه ى امور، وقوف و آگاهى کامل دارند و فهم و
درک آنان محیط به همه ى اشیاء است و از اینرو اگر مواجه با مواردى شدند که
بنظرشان توجیه و تحلیل صحیحى نداشت، گستاخانه زبان به اعتراض گشوده و همین
موارد را بعنوان خلل در نظام هستى و عدم مناسبت در جهان آفرینش به رخ
موحدان و دینداران مى کشند.
امام بزرگوار دو مطلب را یاد آورى مى کنند که هر کدام جداگانه براى شکستن این غرور شیطانى کافى است.
1- انسان در بدو آفرینش، جاهل محض است و سپس مطالب را فرا گرفته و مى آموزد.
2-
انسان در امتداد زندگى، مجهولات بیشماری دارد که عقل و فکر او در بر خورد
با آن مجهولات، سخت ناتوان و وامانده است. ولى بعد با گذشت زمان و شکوفائى
ذهن و فهم و فراهم شدن اسباب و وسائل، جهل او مرتفع شده و علم و آگاهى پیدا
مى کند.
ناگفته نماند که در عبارات محل بحث، حداقل مطلب بیان شده زیرا
فرض دیگرى نیز هست و آن اینکه بسیارى از مجهولات انسان هست که اصلا قابل حل
نیست و از محدوده ى فهم و علم انسان بیرون است که با گذشت هزاران سال و در
عین شکوفائى فهم و رشد دانش، پرده ابهام از چهره ى آن امور و مطالب
برداشته نخواهد شد. و یا آنکه اذهان محدود و فهم ناقص بشر توانائى درک و
هضم آن را بکلى ندارند.
__________________________
منبع: به سوى مدینه فاضله، على کریمى جهرمى
"فَاعْتَصِمْ بِالَّذِی خَلَقَکَ وَ رَزَقَکَ وَ سَوَّاکَ، وَ لْیَکُنْ لَهُ تَعَبُّدُکَ وَ إِلَیْهِ رَغْبَتُکَ وَ مِنْهُ شَفَقَتُکَ."
پس
تمسک کن به -دامان- آن کسی که تو را آفرید و به تو روزى داد و اندام تو را
معتدل و هموار گردانید؛ پس باید پرستش و بندگى تو براى او باشد و رغبت و
میل تو به سوى او و ترس تو از او باشد.
آرى، امام (علیه السلام) امر به اعتصام و چنگ زدن به حبل نجات و ریسمان رحمت کسى مى کند که داراى خصوصیات سه گانه است:
1- آنکه
آدمى را خلق کرده و آفریده است، بله کسی که انسان گمنام بى نام و نشان را
از عدم به عرصه ى وجود آورده و درخور اعتصام است، باید دست به دامان او زد.
چه کسى است که آدمى را از نیستى به هستى آورده جز ذات اقدس
الهى؟ انسانى که موجود نبود و در ردیف اعدام به شمار می رفت نام و نشان و
شهرت و آوازه اى نداشت بر اثر اراده الله بوجود آمد و اسم و آوازه اى کسب
کرد و در میان مردم مطرح گردید.
2- آنکه آدمى را رزق داده است. عهده دار ارزاق بندگان، ذات لایزال خداوند است و آنچه که ما آن را عامل روزى و منشاء رزق می دانیم، همه وسائل و وسائط اند و گرنه منشاء رزق ذات لایزال اوست.
3- خداوند اندام انسان را معتدل قرار داده و آفرینش او را موزون و منظم و کامل گردانیده و اعضاء و جوارح او را به مقتضاى حوائج و نیازمندیهاى وى مقرر داشته است.
هر یک از این سه موضوع، ایجاب می کند که انسان دست به دامان رحمت الهى و به حبل نجات او بزند و خداى را یکتا تکیه گاه خود قرار داده، و تمام اعتماد خود را به او منحصر سازد.
و بعد از ذکر این مطالب، به سه چیز امر مى فرماید:
1- تعبد و
پرستش او براى خدا باشد، بندگى غیر خدا نکند، هوى و هوس خود را معبود
خویشتن قرار ندهد، در برابر مال و ثروت، خضوع و تواضع ننموده، قدرتمندان و
زور داران و ارباب مال و ثروت را بعنوان الهه براى خود انتخاب نکند.
2- رغبت و شوق او به سوى خدا باشد و دلش در هواى ذات لایزال خداوند پَر
بزند، با او انس و سرو سودائى داشته باشد، از خلوت با خدا و حضور در محفل
انس با او لذت ببرد.
امام حسین علیه السلام در دعاى روز عرفه میگویند: 'اللّهمّ إنّى أرغَبُ إلیک و أشهدُ بِالرّبوبیة لکَ مُقرّاً بِأنکَ ربّى وَ أنّ إلیکَ مَرَدّى...'.
خداوندا
من به تو اشتیاق دارم و به یکتائیت گواه و به ربوبیتت معترفم، اقرار کننده
ام که تو پروردگار منى و بازگشت من پس از مرگ به سوى توست.
آرى همه ى
امامان معصوم صادقانه از شوق خود به خدا دم مى زنند و رغبت خود را به خداى
تعالى اظهار مى کنند. اکنون ما هم به خود بنگریم که رغبت و شوق به خدا در
دل داریم یا نه؟ آیا با او مأنوسیم و آیا از خلوت کردن با ذات ذوالجلال او
احساس نشاط و لذت مى کنیم؟
3- باید شفقت و ترس از خدا داشت. انسان کامل و عبد صالح، ترسش
از خداست. همچنانکه شوقش به سوى خدا بود، از خداى ترسیده و مى هراسد
همانگونه که سخت دلداده و مشتاق وجه کریم مولاى خود هست.
در دعاى ابوحمزه می خوانیم: 'سیدى الیک رغبتى و الیک رهبتى' اى آقاى من، شوق و رغبت من همه به سوى تو است، و بیم و هراسم از تو است.
باید
تاسف خورد که ما از هر کسى مى ترسیم جز از ذات لایزال الهى، و باید سر
شرمندگى به پیش انداخت و عرق خجالت ریخت که خوف از اشخاص، ما را از در
افتادن با آنان بازداشته، ولى خوف از خداوند در جان ما نفوذى نداشته و ما
را از گستاخى در برابر مولایمان باز نمى دارد.
__________________________
منبع: به سوى مدینه فاضله، على کریمى جهرمى
"وَ
اعْلَمْ یَا بُنَیَّ أَنَّ أَحَداً لَمْ یُنْبِئْ عَنِ اللهِ سُبْحَانَهُ
کَمَا أَنْبَأَ عَنْهُ الرَّسُولُ فَارْضَ بِهِ رَائِداً وَ إِلَى
النَّجَاةِ قَائِداً".
'و بدان اى فرزند عزیز که احدى خبر
نداده از خداوند، بدانسان که پیامبر صلى الله علیه و آله خبر داده؛ پس به
پیشرو بودن او در مسیر زندگى و رهبرى او به سر منزل سعادت، خشنود باش'.
عبارت فوق مشتمل بر دو مطلب است:
1- موقعیت بزرگ و نقش موثر پیامبر اکرم در تبیین صفات الهى و شناساندن ذات لا یزال خداوند به مردم. پیامبران
سلف نیز همه در این راه گام زده و اقدام کردند و از ذات و صفات خداوند
براى مردم مطالبى گفتند، ولى هیچکدام مانند پیامبر خاتم، در کنار زدن پرده ى
اوهام و روشن ساختن صفات پروردگار و روشنگرى عظمت و جلال خداوند متعال
چونان رسول الله صلى الله علیه و آله موفقیت نداشتند. او که چشمه ى
جوشان علم و کمالات بود، با بیان نافذ و همیشه زنده ى خود، خداى را به
مردم معرفى کرد و جامعه را با صفات الهى آشنا گردانید و تمام جد و تلاش، و
همه ى توان و استطاعت خود را در این راه و براى رسیدن به این هدف عالى و
مقدس، مصرف نمود.
و اکنون باید گفت، نه تورات و انجیل اینچنین معقولانه و
خرد پسندانه و در سطحى بسیار والا خداى را توصیف کرده اند، و نه هیچ
پیامبری و حتى انبیاى اولوالعزم آسمانى بیاناتى همچون بیانات گرم و دلنشین و
جاوید رسول الله در شناساندن خداوند متعال داشته اند. او یک عمر از خدا
گفت و وصف خداى کرد و صفات جلال و جمال الهى را براى امت اسلام به بهترین
وجهى بیان فرمود.
دکتر طه حسین در مؤتمرالسلام مسیحى سال 1953 م. بحثى
از پیوند بین اسلام و سلام و آرامش داشت و در آن بحث، بعضى از احادیث نبوى و
دعاهاى پیامبر را به زبان فرانسوى منتقل ساخته و ترجمه نمود که در
شنوندگان تاثیر عمیقى داشت، بطورى که بعضى از بزرگان شرکت کننده ى در آن
کنفرانس، در برابر بیانات او تواضع نموده و اظهار دلدادگى کردند و آنگاه
تمامى شرکت کنندگان در پس آن محاضره و سخنرانى آمدند و به او تبریک گفتند.
2- اکنون که چنین است باید انسان شاد و خشنود باشد که چنین شخصیت والا و
گرانقدرى پیشوا و رائد او باشد. «رائد»، آن شخصى است که جلو کاروان یا
سپاهى می رود و سرزمینى را که داراى آب و گیاه است پیدا کرده و براى دیگران
اطلاع مى آورد و آنان با ارشاد او در آن سرزمین فرود مى آیند.
آرى
پیامبر اسلام رائد است. او از مرکز نعمت و رحمت خداى خبر آورده و کاروان
آخرت را بدان مواضع خوشى و شادمانى، راهنمائى مى کرد و دلسوزانه مردم را به
مقرّ رحمت واسعه ى الهی فرا خوانده و دعوت مى کرد و سوق مى داد.
بنابراین
باید به داشتن چنین راهنماى ناصح و قائد بزرگ و بى نظیرى افتخار کرد و به
پیامبرى او مباهات نمود و از رهگذر بیانات جالب و نافذ او و در پرتو تعالیم
پاینده و کتاب حیات بخش او خدا را شناخت و با آن منبع فیاض آشنا گردید.
باید به پیروى از مکتب دعاى پر بار اسلام، صبح و شام، بلکه در هر وقت و
حالتى اظهار خشنودى به رسالت پیامبر کرد و گفت: 'رضیتُ بالله ربّاً و
بِمحمدٍ صلّى الله علیه و آله نبیّاً...'. خشنودم که الله تعالى پروردگارم و
محمد صلوات الله علیه و آله پیامبر من است... .
__________________________
منبع: به سوى مدینه فاضله، على کریمى جهرمى
"وَاعْلَمْ
یَا بُنَیَّ أَنَّهُ لَوْ کَانَ لِرَبِّکَ شَرِیکٌ لَأَتَتْکَ رُسُلُهُ وَ
لَرَأَیْتَ آثَارَ مُلْکِهِ وَ سُلْطَانِهِ وَ لَعَرَفْتَ أَفْعَالَهُ وَ
صِفَاتِهِ".
'بدان اى فرزند من! که اگر براى
پروردگار تو شریکى بود هر آینه رسولان او به سوى تو مى آمدند و آثار ملک و
نشانه هاى سلطنت و اقتدار او را میدیدى و افعال و صفات او را مى شناختى'.
| اگر
غیر از خدا متعال خداى دیگرى بود، پس آثار خلقت و قدرت او باید ارائه شود.
و نیز اگر خداى دیگرى بود، پیامبران او که صاحبان دین و معجزه باشند کجا
هستند؟ پس چون نه آثار آفرینش دارد و نه پیامبرانى، بنابراین خداى دیگرى نیست. |
در این عبارت به برهانى قوى و متین از براهین
توحید، اشاره می کنند و آن این است که ما مى دانیم خداى جهانیان رسولانى
دارد. آنان صد و بیست و چهار هزار پیغمبرند که هر کدام از آنان از خداى
واحد سخن مى گفتند و ملتها را بسوى او فرامى خواندند. و از سوى دیگر، آثار
عظمت و اقتدار آن خدا همه جا را فرا گرفته و ما با دیده ى خود، قدرت
نمائیهاى او را از نزدیک مشاهده مى کنیم.
اگر خداى دیگرى نیز
بود مى بایست در هر دو ناحیه و در هر دو جبهه با آن خدا برابرى کند؛ هم
رسولان او مبعوث گردند و ملتها را به سوى او دعوت کرده و هم باید آثار خلقت
و قدرت او را مشاهده مى کردیم.
آرى قرآن کریم در باب توحید بدین گونه استدلال می کند که 'لَو کانَ فیهِما آلهَةٌ إلّا اللهُ لَفَسَدَتا':
اگر در آسمان و زمین خدایانى بودند غیر از خدای متعال، هر آینه جهان به
فساد و تباهى کشیده شده و نظام عالم متلاشى می گردید.(انبیاء، 22)
و
امام على علیه السلام بدین نحو: که ما مى دانیم این جهان آفریده شده ى دست
تواناى خداوند است. اکنون اگر خداى دیگرى بود، پس آثار خلقت او باید ارائه
شود. و نیز ما مى دانیم که آن خداى یگانه، پیامبرانى دارد و همه ى این گروه
کثیر صد و بیست و چهار هزار نفرى از آن خداى واحد سخن گفتند. پس اگر خداى
دیگرى هست، پیامبران او که صاحبان معجزه و عناصر تقوى و ایمان باشند
کجایند؟ و چون نه آثار آفرینش دارد و نه پیامبرانى، بنابراین خداى دیگرى
نیست.
__________________________
منبع: به سوى مدینه فاضله، على کریمى جهرمى
"لَکِنَّهُ إِلَهٌ وَاحِدٌ کَمَا وَصَفَ نَفْسَهُ"
'او خداى یگانه است، همچنانکه خویشتن را وصف فرموده'.
آرى خداوند، خود را به یگانى وصف کرده، چنانکه فرموده است: 'اللهُ لا إلهَ الّا هو الحَىُّ القیّومُ'. (بقره، 255)
"لَا یُضَادُّهُ فِی مُلْکِهِ أَحَدٌ وَ لَا یَزُولُ أَبَداً وَ لَمْ یَزَلْ"
احدى
نمى تواند با او در ملک و سلطنتش مخالفت کند و هرگز ملک و جلال او زائل
نخواهد شد و هیچگاه نیستى نداشته و همواره بوده و خواهد بود.
و جمله ى "لا یزول ابداً" ناظر به آتیه و جمله ى "و لم یزل" مربوط به گذشته است. نفى مضاده و مخالفت با خدا به ظاهر درست نیست، زیرا ظاهرا اشخاصى با خداوند سر مخالفت دارند، پس مقصود، عدم موفقیت مخالفان است، آنانکه با خداوند مخالفت مى ورزند مانند فرعون و امثال او، با رسوائى و فضاحت از پاى در آمدند. این فرعون بود که خداوند بدن مرده و غرق شده ى او را از دریا به ساحل انداخت، تا همگان، عجز و ناتوانى او را ببینند. 'فَالیَومَ نُنَجّیکَ بِبدَنِکَ لِتکونَ لِمَن خَلفَکَ آیةً' (یونس، 92) یعنى ما امروز بدن تو را از دریا نجات مى دهیم تا آیه و نشانه اى براى آیندگان باشى.
"أَوَّلٌ قَبْلَ الْأَشْیَاءِ بِلَا أَوَّلِیَّةٍ وَ آخِرٌ بَعْدَ الْأَشْیَاءِ بِلَا نِهَایَةٍ"
اول است که پیش از همه ى اشیاء بوده، ولى نه اولیت عددی، و آخر است بعد از همه ى اشیاء، بدون نهایت و پایان.
متبادر از کلمه «اول» آنست که چیزى در سلسله ى وجود پیشگام و پیشقدم
باشد و لازمه ى این معنى آنست که همان چیزى که اول است، سابقه عدم و نیستى
داشته باشد، که در مقام وجود و تکوین پیش افتاده و این معنى در باب خداوند،
صحیح نیست. پس اولیت او به معنى خاصى است نه بدین معنى، و خلاصه مقصود از
اول بودن خداوند، علت موجودات بودن و بازگشت مجموعه ى جهان هستى به اوست.
چنانکه
متبادر از کلمه «آخریت» چیزى، آنست در سلسله وجود موجودات، درنقطه ى آخر و
پایان قرار داشته باشد و این منافاتى بافنا و نیستى آن ندارد، زیرا آخر
است و بعد از همه آنها از بین رفته. از اینرو امام بزرگوار مى فرماید: آخر
است که بعد از همه ى اشیاء مى باشد، لیکن نهایت هم ندارد و پایان و خاتمه
اى از براى او نیست.
"عَظُمَ عَنْ أَنْ تَثْبُتَ رُبُوبِیَّتُهُ بِإِحَاطَةِ قَلْبٍ أَوْ بَصَرٍ"
برتر است از اینکه ربوبیت و خدائى او به احاطه ى قلبی یا چشم، ثابت گردد.
آرى احاطه ى قلب یا چشم بر چیزى دلیل بر محسوس بودن آن شىء است، و قابل
مشاهده بودن آن، دلیل بر محدود بودن آن است و چون خداوند متعال نه مرئى و
محسوس است و نه محدود و اندازه دار، پس نمى توان خدائى او را با احاطه ى
قلب یا چشم اثبات نمود. تنها همین مطلب است که مى دانیم خدائى هست و جاى
تردید براى ما نیست، ولى احاطه ى بر آن امکان پذیر نیست، چرا که احاطه،
مستلزم تحت نظر گرفتن و استیلاء شیء محیط بر مُحاط است و این جز با
محدودیت، امکان پذیر نخواهد بود.
__________________________
منبع: به سوى مدینه فاضله، على کریمى جهرمى
امام علی علیه السلام پس از واقعه نهروان خطبه ای می خواند و ویژگی های فتنه را در آن چنین توصیف می نماید:
«إِنَّ
الْفِتَنَ إِذَا أَقْبَلَتْ شَبَّهَتْ وَ إِذَا أَدْبَرَتْ نَبَّهَتْ،
یُنْکَرْنَ مُقْبِلَاتٍ وَ یُعْرَفْنَ مُدْبِرَاتٍ یَحُمْنَ حَوْمَ
الرِّیَاحِ یُصِبْنَ بَلَداً وَ یُخْطِئْنَ بَلَداً».
«فتنه
ها هنگامی که رو می آورند فضا را به شبهه می آلایند، و چون پشت می کنند (و
از بین می روند) آگاهی بخشند. به هنگام روی آوردن، ناشناخته اند، اما به
هنگام رفتن، کامل شناخته شده اند. هجومشان مانند گردبادی است که به شهری
فرود می آید و شهری را نادیده می گیرد...». (نهج البلاغه، خطبه 93)
در این کلام فتنه داری این چند ویژگی است:
1. آراستگی با حق
آن گاه که فتنه روی می آورد، آن
گونه نیست که همگان درکش کنند و چنان آشکار نیست که مردم آن را بشناسند،
بلکه چنان خود را به حق آراسته و با آن آمیخته است، که بسیاری از مردم بدان
رو می کنند و همین رمز گسترش فتنه است.
2. آشکار شدن ماهیت فتنه بعد از تمام شدنش
مردم
هنگامی فتنه را می شناسند و چهره واقعی اش را می بینند که جامعه را ترک می
کند. این جزئی از ماهیت فتنه است که در پایان راه، پرده از رخ برکشد و باطن
نازیبا و بد منظرش را نمایان سازد. آن زمان، بسیاری که خود را در آتش فتنه
افکندند و با آن همراه گشته اند، حاصلی جز حسرت و پشیمانی نخواهند داشت.
3. کورکننده و تاریک کننده
فتنه همانند بادی که از
شهری می گذرد و شهر دیگر را درهم می کوبد، کورکننده و تاریک کننده است.
هنگام هجوم فتنه ها چشم ها همدیگر را نمی بینند و انسان ها فریاد یکدیگر را
نمی شنوند.
________________________
منبع: گلبرگ - تیر ماه سال 1389 شماره 120
تلقى امانتدارانه از کار و مسئولیت و انجام دادن امور با رویکرد امانتدارى، اصلى اساسى در اخلاق اداری است. اگر انسان کار و مسئولیت را امانت بداند، بى گمان حرمت آن را پاس مى دارد و تلاش مى کند که بخوبى آن را پیش ببرد و بالنده سازد.
| همانا کارى که به عهده توست، طعمه اى برایت نیست، بلکه امانتى است بر گردنت. |
- امام على (علیه السلام) از کارگزاران و کارکنان
نظام ادارى خود مى خواست که کار و مسئولیت را امانت بدانند و در مناسبات و
روابط خود امانتدارى نمایند، چنانکه خطاب به اشعث بن قیس، استاندار
آذربایجان، نوشت:
«إِنَّ عَمَلَکَ لَیْسَ لَکَ بِطُعْمَةٍ وَ لَکِنَّهُ فِی عُنُقِکَ أَمَانَة». (نامه 5)
همانا کارى که به عهده توست، طعمه اى برایت نیست، بلکه امانتى است بر گردنت.
- بر این مبنا هرکس در هر مرتبه ادارى امانت دار
مردمان است و باید اموال و امکانات و حقوق و حدود و حیثیت و شرافت آنان را
پاسدارى کند. در منظر امیرمؤمنان على (علیه السلام) بزرگترین خیانت، خیانت
به امت و تعدّى به امانت است. آن حضرت در نامه اى به یکى از کارگزاران خود
در این باره چنین آورده است:
«مَنِ
اسْتَهَانَ بِالْأَمَانَةِ وَ رَتَعَ فِی الْخِیَانَةِ وَ لَمْ یُنَزِّهْ
نَفْسَهُ وَ دِینَهُ عَنْهَا فَقَدْ أَحَلَّ بِنَفْسِهِ الذُّلَّ وَ
الْخِزْیَ فِی الدُّنْیَا وَ هُوَ فِی الْآخِرَةِ أَذَلُّ وَ أَخْزَى وَ
إِنَّ أَعْظَمَ الْخِیَانَةِ خِیَانَةُ الْأُمَّةِ وَ أَفْظَعَ الْغِشِّ
غِشُّ الْأَئِمَّة». (نامه 26)
هر که کار امانت
(مسئولیت) را سبک بشمارد، و در آن خیانت روا دارد، و جان و دین خود را از
خیانت پاک ننماید، در این جهان درِ خوارى و رسوایى را به روى خویش بگشاید و
به آخرت خوارتر و رسواتر درآید؛ و بزرگترین خیانت، خیانت به مسلمانان است و
زشتترین دغل کارى، دغل کارى با زمامداران است.
- در آموزشهاى امام على (علیه السلام) امانت والاترین چیز و امانتدارى
برترین کار معرفى شده است. از اینرو نخستین شرط اتصاف به اخلاق ادارى،
امانتدارى است. در سخنان گرانقدر امیرمؤمنان على (علیه السلام) چنین آمده
است:
«رأسُ الاسلام الأمانة». (غرر الحکم و درر الکلم)
اصل مسلمانى امانتدارى است (یعنى امین بودن و خیانت نکردن).
- و در نقلی دیگر از آن حضرت آمده:
«أفضلُ الایمان الأمانة». (غرر الحکم و درر الکلم)
برترین ایمان (یعنى برترى صفات و افعال مؤمن) امانتدارى است.
__________________________
منبع: ارباب امانت (اخلاق ادارى در نهج البلاغه)، مصطفى دلشاد تهرانى