در کتب تاریخی آمده است که بنی عباس از مامون خواستند که پسرش عباس به عنوان ولیعهد بیعت نماید و او را به خاطر این که على بن موسى الرضا (علیه السلام) را ولیعهد خود کرده بود، مورد ملامت و سرزنش قرار دادند و از او خواستند به نامه شان پاسخ بدهد. مامون در جواب نامه ؛ بعد از حمد و ثنای الهی و ستایش پیامبر صلی الله علیه وآله،در توصیف امام علی علیه السلام چنین گفت:
و در جواب نامه بنی عباس درمورد ولیعهدی امام رضا علیه السلام چنین گفت: اما این که گفتید خوب بود که مأمون در باره بیعت با ابو الحسن الرضا بیشتر بصیرت و آگاهى کسب مىکرد، بدانید که مأمون با او بیعت نکرد مگر از روى بصیرت و آگاهى و دانا به این که الان در روى زمین کسى در فضل و عفت و زهد و تقوا و خداپرستى به پایه او نمىرسد و کسى مثل او مورد پسند عامه و خاصه نیست و بیعت من با او نیست مگر به خاطر جلب رضاى خداوند و در این باره کوشش کردم و در راه خدا سرزنش کسى مرا دلگیر نمىکند به جان خودم قسم اگر بیعت من، روى طرفدارى بود، آن وقت عباس پسرم و سایر اولادم پیش من محبوبتر بودند و لیکن من امرى را اراده کردم و خداوند هم امرى را و هرگز امر من بر امر خدا سبقت نمىگیرد.
مأمون در باره فضائل على (علیه السلام) اشعار زیادى است از جمله اشعارى که «صولى» در کتاب «الاوراق» ذکر کرده، این ابیات است:
ألام على شکر الوصى ابا الحسن
و ذلک عندى من عجائب ذا الزمن
به خاطر مدح وصى پیامبر على (علیه السلام) ملامت مىشوم
و این نزد من از عجائب این زمان است.
خلیفة خیر الناس و الاوّل الذى
اعان رسول اللَّه فی السرّ و العلن
آن کسى که خلیفه بهترین مردمان بود و
اول کسى بود که به رسول خدا در نهان و آشکار کمک کرد.
و لولاه ما عدت لهاشم إمرة
و کانت على الایام تقضى و تمتهن
اگر على نبود براى آل هاشم حکومت آماده نمىشد
و تا پایان روزگار همچنان خار و سرافکنده بودند.
فولى بنى العباس ما اختص غیرهم
و من منه اولى بالکرامة و المنن
والى شدند اولاد عباس آنچه را که مخصوص غیر شده بود
پس، از على (علیه السلام) به احترام و اکرم سزاوار کیست؟
فاوضح عبد اللَّه بالبصرة، الهدى
و فاض عبید اللَّه جودا على الیمن
پس عبد اللَّه در بصره راه هدایت را آشکار کرد
و عبید اللَّه جود خود را بر اهل یمن نشان داد
و قسّم اعمال الخلافة بینهم
فلا زلت مربوطا بذا الشکر مرتهن «1»
على (علیه السلام) کارهاى خلافت را میان فرزندان عباس تقسیم کرد،
پس پیوسته به جهت این شکرگزارى بر وى لازم است.(2)
پی نوشت:
(1)تذکرة الخواص ص 357.
(2)ترجمه طرائف ، سید ابن طاوس، مترجم داود الهامى، نوید اسلام: قم،1374،ص87-88.
روایت شده است: روزی سلمان فارسى و ابوذر غفارى و جمعی از اصحاب مقابل پیامبر (ص) زانو زدند و اندوه بر چهره ایشان آشکار بود و گفتند: اى رسول خدا! پدر و مادرمان به فداى تو باد. ما از گروهى در باره برادر و پسر عمویت سخنانى مىشنویم که اندوهگین مىشویم و اکنون از شما اجازه مىخواهیم که پاسخ آنان را بدهیم. پیامبر فرمودند: چه چیزى در باره برادر و پسر عمویم على بن ابى طالب مىگویند؟ گفتند: مىگویند چه فضیلتى براى على در مورد پیشى گرفتن او به اسلام آوردن است و حال آنکه به هنگام ظهور اسلام او کودک و کوچک بوده است و امثال این سخنان. پیامبر (ص) پرسیدند: همین موضوع شما را اندوهگین مىسازد؟ گفتند: آرى به خدا سوگند. پیامبر فرمودند:
شما را به خدا سوگند از شما مىپرسم که مگر از کتابهاى گذشتگان نمىدانید که چون ابراهیم (ع) را پدرش از بیم پادشاه سرکش بیرون برد و مادرش ابراهیم (ع) را کنار تودههاى خاکى که بر لبه جویى بود و در فاصله هنگام غروب تا آغاز شب از آن آب مىگذشت قرار داد، «1» همین که مادر کودک را آنجا بر زمین نهاد، کودک برخاست و بر چهره و سر خود دست مىکشید و مکرر و فراوان لا اله الا الله مىگفت و سپس پارچهیى را گرفت و بر خود پیچید و مادرش که او را چنین دید سخت به بیم و ترس افتاد. آنگاه ابراهیم برابر مادرش شروع به هروله (حرکت در حالى که شانهها را تکان دهند) کرد و چشمهاى خود را به سوى آسمان دوخت و خداوند عز و جل در این باره چنین فرموده است: «همچنین ما به ابراهیم ملکوت آسمانها و زمین را نشان دادیم تا از یقین- دارندگان باشد، پس چون شب تاریک بر او نمودار شد ستاره رخشانى دید. گفت:این پروردگار من است.» تا آنجا که مىفرماید: «من از آنچه شما شریک خدا قرار مىدهید بیزارم.» «آیات 75 تا 78 انعام»
و نیز مىدانید که فرعون چنان در جستجوى موسى (ع) بود که شکم زنان باردار را مىدرید و کودکان را مىکشت براى اینکه موسى (ع) را بکشد، و همین که مادرش موسى (ع) را زایید فرمان داده شد که کودک را در صندوقى نهد و آن را به دریا (رود نیل) افکند و مادر سرگردان شد تا آنکه فرزند با او به گفتگو آمد و گفت: اى مادر مرا به دریا بیفکن و چون این سخن را گفت مادرش به وحشت افتاد و گفت:پسرکم بیم آن دارم که غرق شوى. موسى فرمود: اندوهگین مباش که خداوند مرا پیش تو بر مىگرداند و مادر سرانجام چنان کرد و موسى (ع) در آن صندوق بر روى دریا چندان باقى ماند که به ساحل رسید و با تمام وجود در اختیار مادرش قرار گرفت، بدون آنکه هیچ خوراکى خورده یا مایعى آشامیده باشد و سالم و معصوم به دامان مادر برگشت و روایت شده است که این مدت هفتاد روز یا هفت ماه طول کشیده است و خداوند متعال در مورد کودکى موسى (ع) چنین فرموده است: ( 39 و 40 طه) «تا تربیت و پرورشت به نظر ما انجام گیرد، آنگاه که خواهرت در جستجوى تو بود و مىگفت مىخواهید شما را راهنمایى کنم به کسى که کفالت این طفل را بر عهده بگیرد و ترا پیش مادرت باز گرداندیم تا چشمش روشن گردید.»
و مگر در باره عیسى بن مریم (ع) خداى عز و جل چنین نفرموده است که «از زیر آن درخت او را ندا کرد که غمگین مباش که خداى زیر پاى تو چشمه آبى جارى کرد ...» « 25تا 31 مریم.» و مگر عیسى (ع) به هنگام تولد و هنگامى که مادرش به او اشاره کرد سخن نگفت و قرآن در این مورد مىگوید: «گفتند چگونه با کودکى که در گهواره است سخن گوییم؟ عیسى گفت: همانا که من بنده خدایم که کتاب آسمانى به من عنایت شده است.» «3» بنا بر این مىبینید که عیسى (ع) به هنگام تولد سخن گفته است و به او در همان سن و سال کتاب آسمانى و نبوت خاصه عنایت شده است و چون سه روز از عمر او گذشته به گزاردن نماز و پرداخت زکات سفارش شده است و روز دوم تولدش با مردم سخن گفته است.
در ادامه پیامبر چنین فرمودند: به هنگام
تولد على حبیب من جبرئیل فرود آمد و به من گفت: اى حبیب خدا! پروردگارت
سلام مىرساند و به تو مژده و شاد باش تولد برادرت على را مىدهد و
مىفرماید: هنگام ظهور پیامبرى تو و آشکار شدن وحى بر تو نزدیک شده است که
اینک ترا با برادر و وزیر و خلیفه و همانند خودت تأیید کردم و به وسیله او
نام ترا بلند آوازه و بازویت را استوار ساختم. من شتابان برخاستم و دیدم
فاطمه دختر اسد و مادر على در حال درد زایمان است و او میان زنان و
قابلههاست. حبیب من جبریل به من دستور داد که میان خودت و فاطمه دختر اسد
پردهیى بیاویز و پس از اینکه على را بدنیا آمد او را ببین.
من چنان
کردم که فرمان داده شده بودم. سپس جبریل به من گفت دست راست خود را دراز کن
که على هم سر سلسله اصحاب یمین تو است. من دست راست خود را به سوى فاطمه
دختر اسد دراز کردم. ناگاه على را در دست خود دیدم در حالى که دست راست
خود را بر گوش راست خود نهاده و بر آیین حقیقت اذان و اقامه میگفت و گواهى
به یگانگى خداوند و پیامبرى من مىداد
امام علی علیه السلام پس از گواهی به یگانگی خداوند و یپامبری رو به پیامبر کرد و گفت: اى رسول خدا! اجازه مىفرمایى که بخوانم؟ گفتم: آرى بخوان
صحیفه آدم: و سوگند به آن کس که جان محمد در دست اوست، او شروع به خواندن صحیفه هایى که بر آدم (ع) نازل شده است کرد، همان صحیفه ها که پسر آدم شیث (ع) براى برپا داشتن احکام آن قیام کرده بود و از نخستین حرف تا آخرین حرف آن را خواند و اگر شیث حاضر میبود همانا اقرار مىکرد که على از او بهتر آن را حفظ دارد.
تورات موسی: سپس تورات موسى (ع) را چنان خواند که اگر موسى (ع) حضور مىداشت، اقرار مىفرمود که على بهتر از او آن را حفظ دارد. سپس زبور داود (ع) را خواند همان گونه که اگر داود حضور مىداشت چنان اقرار مىکرد
انجیل عیسی : و پس از آن انجیل عیسى (ع) را همان گونه خواند که اگر عیسى (ع) به حضورش مىآمد همچنان اقرار مى- کرد
قرآن: و سپس قرآنى را که خداوند بر من نازل فرموده است، از آغاز تا پایان چنان خواند که او را چنان دیدم همچون خودم که اینک آن را از حفظ مىدانم حافظ آن بود، بدون اینکه در آن هنگام من آیهیى از آیات قرآن را شنیده باشم. آنگاه على با من و من با او چنان با یک دیگر سخن گفتیم که پیامبران و اوصیاى ایشان با یک دیگر سخن مىگویند و سپس على (ع) به حالت کودکى خود برگشت.
و سپس پیامبر صلی الله علیه و آله خطاب به اصحاب خود فرمود: و شما براى چه اندوهگین مى- شوید و چرا از گفتار مردمى که نسبت به خداوند متعال در شک و تردیدند افسرده مىشوید؟ مگر نمىدانید که من برترین پیامبران و جانشین و وصى من برترین اوصیا است و اینکه پدرم آدم (ع) چون نام من و على و دخترم فاطمه و حسن و حسین را و نام فرزندان ایشان را بر پایه عرش با نور نوشته دید، عرضه داشت: بار خدایا، اى سرور من! آیا آفریدهیى که در پیشگاهت گرامىتر از من باشد آفریدهیى؟ فرمود: اگر صاحبان این نامها نبودند، همانا آسمان برافراشته و زمین گسترده و هیچ فرشته مقربى را نیافریده بودم و هیچ پیامبر مرسلى، و نه ترا خلق کرده بودم، و چون آدم ترک اولى کرد و از او لغزشى سر زد از خداوند متعال به حق ما مسألت کرد که توبهاش را بپذیرد و لغزش او را بیامرزد و خداوند خواسته او را پذیرفت و اجابت فرمود، و ما همان کلماتى بودیم که آدم آنها را از خداوند عز و جل فرا گرفت «1» و خداوند توبهاش را پذیرفت و لغزشش را آمرزید و به آدم فرمود: بر تو مژده باد که صاحبان این نامها از ذریه و فرزندان تو هستند و آدم خداوند خود را ستود و به وجود ما بر فرشتگان افتخار کرد و این نمونهیى از فضیلت ما و بخشش و فضل خداوند بر ماست.
سلمان و همراهانش برخاستند و مىگفتند: ما رستگارانیم و پیامبر (ص) به ایشان فرمودند: آرى شما رستگارانید و بهشت براى شما آفریده شده است و دوزخ براى دشمنان ما و دشمنان شما آفریده شده است.(2)
پی نوشت:
(1)بحارالانوار،ج35،ص22و37؛روضه الوعظین ص72 و امالی شیخ طوسی:ص80.
(2)آفتاب کعبه، محمدباقر انصاری، قم: نشر مولود کعبه،1376،صص64-65.
امیرالمؤمنین علیه السلام بر خرمافروشان می گذشت، ناگاه کنیزى را در حال
گریه دید، فرمود: سبب گریه ات چیست؟ گفت: آقایم مرا با یک درهم براى خرید
خرما فرستاد، از این شخص خرما را خریدم و نزد آقایم بردم، ولى نپسندید،
هنگامى که به ایشان برگرداندم از پس گرفتن سر باز زد.
حضرت به خرمافروش
گفت: اى بنده خدا! این یک خدمتکار است و از خود اختیارى ندارد، درهمش را
باز گردان و خرما را پس بگیر، خرمافروش از جا برخاست و مشتى به حضرت زد.
مردم
گفتند: [چه کردی] این امیرالمؤمنین علیه السلام است؟! مرد از شدّت ترس به
تنگى نفس افتاد و رنگ چهره اش زرد شد و خرما را از کنیز گرفت و درهم را به
او باز گردانید سپس گفت: اى امیرالمؤمنین! از من راضى شو، حضرت فرمود: چه
چیزى بیشتر از اینکه ببینم تو خود را اصلاح کرده اى مرا راضى می کند؟
و کلام امیرالمؤمنین علیه السلام به این صورت آمده است: من در صورتى از تو راضى می شوم که حقوق مردم را تمام و کامل بپردازی.«1»
وجود مبارک امیرالمؤمنین علیه السلام با اینکه به همه اوضاع و احوال
کشور و مردمش آگاه بود و به ویژه یتیمان و مستمندان و بیوه زنان و
نیازمندان را لحظه اى از نظر دور نمی داشت، ولى گاهى براى درس دادن به
زمامداران و امت اسلام کارى را هم چون فردى عادى انجام می داد.
روزى
امام علیه السلام زنى را دید که مشکى پر از آب به دوش می کشید. مشک را از
او گرفت و تا جایى که آن زن بنا داشت، برد و آنگاه از وضع آن زن جویا شد،
زن گفت: على بن ابى طالب شوهرم را به بعضى از مرزها فرستاد و کشته شد،
برایم کودکانى یتیم به جا گذاشت و من براى اداره امور آنان چیزى ندارم، به
این خاطر ضرورت و احتیاج مرا به انجام کار براى مردم ناچار کرد.
حضرت به
خانه برگشت و هنگامى که صبح شد سبدى از طعام براى آن خانواده با خود حمل
کرد، بعضى از یارانش گفتند: آن را در اختیار من بگذار تا برایت بیاورم،
فرمود: چه کسى در قیامت بار سنگین مرا به جاى من حمل می کند؟
آنگاه به درِ خانه آن زن رفت و در زد. زن گفت: کیست که در می زند؟
حضرت
فرمود: همان عبدى هستم که مشک پرآب را براى تو به دوش کشید، در را باز کن
که چیزى براى کودکان همراه دارم. زن گفت: خدا از تو خشنود باشد و میان من و
على داورى کند!
حضرت وارد شد و فرمود: علاقه دارم پاداش الهى به دست
آورم؛ میان خمیر کردن آرد و پختن نان و بازى کردن با کودکان یکى را انتخاب
کن. زن گفت: من به پختن نان بیناترم و تواناتر، ولى این تو و این کودکان،
با آنان بازى کن.
زن می گوید: من به سوى آرد رفتم و آن را خمیر کردم و
على علیه السلام به جانب گوشت رفت و آن را پخت و با دست مبارکش گوشت پخته و
خرما و خوراکى دیگرى به دهان کودکان می گذاشت، هرگاه کودکان چیزى از آن
خوراکی ها را می خوردند می گفت: فرزندانم! على را از آنچه براى شما پیش
آمده، حلال کنید!
هنگامى که آرد خمیر شد، زن گفت: اى بنده خدا! تنور را
روشن کن، على علیه السلام به جانب تنور شتافت و آن را شعله ور ساخت. چون
تنور شعله کشید صورتش را نزدیک برد و حرارت آتش را به آن تماس داده، می
گفت:
یا على! بچش، این پاداش کسى است که حق بیوه زنان و یتیمان را وا گذاشته.
ناگاه
زنى (از زنان همسایه) على علیه السلام را دید و او را شناخت و به مادر
کودکان گفت: واى بر تو! این امیر مؤمنان است؛ زن به جانب حضرت شتافت و پی
درپى می گفت: از شما بس شرمنده ام اى امیرمؤمنان! حضرت فرمود: من از تو بس
شرمنده ام اى کنیز خدا که در مورد تو کوتاهى کردم.«1»
______________________
پی نوشت:
1- المناقب، ابن شهر آشوب: 2/ 112؛ بحار الأنوار: 41/ 48، حدیث 1.
2- المناقب: 2/ 115؛ بحار الأنوار: 41/ 51، حدیث 3.
منبع: اهل بیت علیهم السلام عرشیان فرش نشین، شیخ حسین انصاریان
ابوبکر نقاش حکایت کرد از امام مسلمانان على مرتضى [علیه السلام] که
روزى جهودى مرا گفت: در کتابِ شما آیتى است بر من مشکل شده، اگر کسى آن را
تفسیر کند تا اشکالِ من حل شود، من مسلمان شوم. امام گفت: آن چه آیت است؟
گفت: «اهْدِنَا الصِّراطَ الْمُسْتَقِیمَ»«1»؛
مگر نه شما می گویید که به راهِ راستیم و دین روشن؟ اگر چنین است و بر شک
نه اید در دین خویش، چرا می خواهید و آنچه دارید چرا می جویید؟ (اگر بر
طریق هدایت هستید پس چرا هدایت را طلب می کنید؟)
امام گفت: قومى از
پیامبران و دوستان خدا پیش از ما به بهشت رفتند و به سعادت ابد رسیدند. ما
از الله می خواهیم تا آن راه که به ایشان نموده، به ما نماید و آن طاعت که
ایشان را بر آن داشت تا به بهشت رسیدند، ما را بر آن دارد تا ما نیز بر
ایشان در رسیم و در بهشت شویم.
گفت آن اشکالِ وى حل شد و مرد مسلمان گشت.«2»
******************
على مرتضى، ابن عمّ مصطفى، شوهر خاتون قیامت فاطمه زهرا که خلافت را
حارسى بود و اولیا را صدر و بدر بود،... رقیب عصمت و نبوت بود، عنصر علم و
حکمت بود، اخلاص و صدق و یقین و توکل و تقوى و ورع، شعار و دثار وى بود،
حیدر کرّار بود، صاحب ذوالفقار بود، سید مهاجر و انصار بود.
روز خیبر مصطفى [صلی الله علیه وآله] گفت:
لأعطیَّنَ هذه الرَّایَةَ غَداً رَجُلًا یَفْتَحُ اللهُ علی یَدَیْهِ، یُحِبُّ اللهَ ورَسولَهُ، ویحبُّهُ اللهُ و رَسولُهُ.
فردا این رایت نصرتِ اسلام به دست مردى دهم که خدا و رسول را دوست دارد و خدا و رسول او را دوست دارند.
همه شب، صحابه در این اندیشه بودند که فردا عَلَمِ اسلام و رایت نصرت «لا اله الّا الله» به کدام صدّیق خواهد سپرد.
دیگر روز مصطفى [صلی الله علیه وآله] گفت: أینَ على بن ابى طالب؟ گفتند: یا رسول الله! هو یَشتَکى عَیْنَیْهِ. چشمش به درد است.
گفت:
او را بیاورید. بیاوردند. زبانِ مبارکِ خویش به چشم او بیرون آورد، شفا
یافت و نورى نو در بینایى وى حاصل شد و رایتِ نصرت به وى داد.«3»
*******************
ابن عباس گفت: شبى از شبها على [علیه السلام] مرا گفت: چون نماز خفتن گزارده باشى، نزدیک من حاضر شو تا تو را فایده اى دهم، گفتا:
وَکَانَت لَیْلَةً مُقْمِرَةً.«4»
على [علیه السلام] گفت:
مَا تفسیر الألفِ مِنَ الحَمدِ؟«5»
گفتم:
تو بدانى اى على! پس در سخن آمد و یک ساعت از ساعات شب در تفسیر الف
«الحمد» سخن گفت... یک ساعت دیگر در تفسیر حرف لام سخن گفت. پس در حاء
همچنان و در میم همچنان و در دال همچنان. چون از تفسیر این حروف فارغ گشت،
برق عمود الفجر صبح صادق، از مشرق سر بر می زد.
از اینجا گفت على [علیه السلام]:
لَو شئْتُ لَأَوْقَرتُ سَبْعینَ بَصراً، مِن تفسیرِ سوُرَةِ الفَاتِحَةِ.«6»
ابن عباس گفت: علم خود در جنب علم على [علیه السلام] چنان دیدم: «کَالغَدِیْرِ الصَّغِیر فِى البَحْرِ»«7».«8»
___________________________
پی نوشت:
(1)- «ما را به راه راست راهنمائى کن»، فاتحه (1): 6.
(2)- کشف الأسرار، ابوالفضل میبدى: 1/ 18.
(3)- کشف الأسرار، ابوالفضل میبدى: 3/ 151، 150.
(4)- شبى مهتابی بود.
(5)- تفسیر الف «الحمد» چیست؟
(6)- اگر می خواستم هفتاد شتر را از تفسیر سوره حمد بار می کردم.
(7)- مانند آبگیرى کوچک در برابر دریا.
(8)- کشف الأسرار، ابوالفضل میبدى: 10/ 686.
منبع: اهل بیت علیهم السلام عرشیان فرش نشین، شیخ حسین انصاریان
امیرالمؤمنین علیه السلام روزى با یارانش دور یکدیگر نشسته بودند در
حالى که یکى از خوارج متعصب در آن جمع حضور داشت. حضرت یارانش را نهى از
منکر مى کرد- سخنان ملکوتى آن بزرگ مرد چنان دلربا بود که آن کور باطن لجوج
را تحت تأثیر قرار داد ولى به خاطر کینه درونى اش به حضرت جسارت کرده،
گفت:
قَاتَلَهُ اللهُ کَافِراً، مَا أفقَهَهُ! خدا به خاطر کفرش او را بکشد، چقدر فهمیده و داناست!
یاران حضرت چون این اسائه ادب و جسارت را از آن ناپاک مشاهده کردند، خواستند او را بکشند ولى حضرت فرمود:
«رُوَیْداً، إنَّما هُوَ سَبٌّ بِسَبٍّ، أو عَفوٌ عَن ذَنبٍ».(1) مهلت دهید، پاسخ ناسزاگویى ناسزاست، یا گذشت از گناه [نه چیز دیگر].
عایشه از سرسخت ترین دشمنان امیرالمؤمنین و اهل بیت علیهم السلام بود
تا جایى که آن حضرت، دشمنى او را از نظر سرسختى به جوشش دیگ آهنگر تشبیه
کرده است:
«وَضِغْنٌ غَلا فِى صَدرِهَا کَمَرجَلِ القَیْنِ».(2)
هنگامى
که حضرت براى دفع هجوم آتش افروزان جنگ جمل به ذى قار رسید، عایشه در نامه
اى توهین آمیز درباره آن حضرت به حفصه دختر عمر نوشت: على به ذى قار رسید و
فوق العاده دچار ترس و بیم است و از بسیارى سپاه ما نیز مطلع است. اینک او
چون اسب سرخ و سپید مى ماند چنان که پیش رود دستگیر شده، اسیر مى گردد و
اگر پس ماند کشته خواهد شد.
عایشه دشمنى و کینه اش را نسبت به
امیرالمؤمنین علیه السلام بیش از پیش آشکار کرد و به زیردستان، فرمان اجراى
زشت ترین کارها را داد. ازجمله استاندار امیرالمؤمنین، عثمان بن حنیف را
در معرض سخت ترین شکنجه ها قرار دادند و تمام موهاى سر و صورتش را به صورتى
زجرآور کندند! و با فرمان عایشه تمام پاسداران على علیه السلام را که به
حفاظت بیت المال استان، مأمور بودند سر بریدند.(3)
امیرالمؤمنین علیه
السلام پس از افروخته شدن شعله جنگ، سپاهیان جمل را دچار شکست سختى کرده،
آرزوى شیطانى عایشه را بر باد داد ولى امیرالمؤمنین علیه السلام از اینکه
آسیبى به او برسد وى را در پناه خود حفظ کرد و چهل نفر از زنان عبدالقیس را
مأموریت داد که با بستن عمامه به سر و گرفتن شمشیر به دست او را به مدینه
برگردانند و به محمّد بن ابى بکر فرمان داد که خواهرش را همراهى کند.
عایشه
در طول راه از امیرالمؤمنین علیه السلام تا جایى که توانست بدگویى کرده،
گفت: على مرا در اختیار لشکریانش قرار داده! ولى هنگامى که آنان به مدینه
رسیدند و به خانه عایشه رفتند، عمامه هاى خود را باز کرده، نشان دادند که
زن هستند و ثابت نمودند که على علیه السلام چگونه نسبت به عایشه کرامت و
بزرگوارى را رعایت کرده، همه بدى هاى او را با خوبى و رعایت احترام از او
پاسخ داده است.
ابن ابى الحدید معتزلى که از دانشمندان اهل سنت است در این زمینه در مقایسه بین امیرالمؤمنین علیه السلام و عمر مى گوید:
انَّ
علیَّاً أَکْرَمَها وَصانَها وَعَظَّمَ مِنْ شَأنِها، وَلَو کانَتْ
فَعَلَتْ بِعُمَرَ ما فَعَلَتْ بِهِ ثُمَّ ظَفَرَ بِها لَقَتَلَها
ومزَّقَها إِرْباً إِرْباً، ولکِنَّ عَلِیّاً کانَ حَلیِمَاً کَرِیْماً.(4)
على
پس از پایان جنگ جمل به عایشه احترام کرد و موقعیتش را حفظ فرمود. اگر عمر
جاى على بود و این امور را از عایشه نسبت به خود مى دید چون دستگیرش مى
کرد او را مى کشت و بدنش را تکه تکه مى کرد، ولى على همواره بردبار و
بزرگوار بود!
امیرالمؤمنین علیه السلام در روزگارى که بر کشور پهناور اسلامى حکومت مى
راند، همراه قنبر به نزد جوانى پارچه فروش آمده، پرسید: شما دو پیراهن که
پنج درهم شود دارید؟ جوان گفت: آرى، یکى از آنها بهتر از دیگرى مى باشد،
یکى سه درهم و آن دیگر دو درهم است.
فرمود: هر دو را بیاور، هنگامى که جوان دو پیراهن را آورد حضرت به قنبر فرمود: پیراهن سه درهمى را شما بردار!
قنبر
گفت: یا امیرالمؤمنین! شما بالاى منبر مى روید و براى مردم خطبه مى
خوانید، حضرت فرمود: اى قنبر! شما جوان هستید و کامجویى جوانى دارید، من از
خدا شرم دارم که خود را بر تو برترى دهم! من از پیامبر خدا صلى الله علیه و
آله شنیدم که فرمودند: از هرچه مى پوشید بر غلامان خود هم بپوشانید و از
هرچه مى خورید به آنان هم بخورانید.(5)
عبدالرحمن بن سلیمان مى گوید: حضرت امام صادق علیه السلام فرمود:
امیرالمؤمنین
علیه السلام شخصى کوفى را براى گرفتن زکات به کوفه فرستاده، فرمود: اى
بنده خدا! از خدا بترس و دنیایت را بر آخرتت ترجیح مده.
در آنچه تو را
بر آن امین قرار داده ام نگهدار باش و حق خدا را پاس دار تا به خطه فلان
عشیره برسى، چون بر آنان وارد شوى، در محدوده آنان جاى گیر بدون اینکه در
همسایگى خانه هاشان منزل کنى، آنگاه با آرامش و وقار به سوى آنان برو تا
اینکه در میانشان قرارگیرى، به آنان سلام گفته، مى گویى:
اى بندگان خدا!
ولىّ خدا مرا به سوى شما گسیل داشته که حق خداوند را از شما پس گیرم، آیا
در اموال شما براى خداوند حقى هست تا به ولى او پرداخت کنید؟ اگر کسى از
آنان گفت: نه، بدو باز مگوى.اگر توانگرى به تو گفت: آرى، با او برو، بى
آنکه او را بترسانى، جز به نیکى به او وعده مده تا اینکه به انعام و احشام
او برسى و در میان آنها مرو مگر با رخصت او چرا که بیشتر آنها مال اوست و
به او بگو: اى بنده خدا! به من رخصت مى دهى که میان آنها بروم؟ اگر گفت:
آرى، همچون افراد خشن و مسلط بر او در میان انعام و احشام نرو، آنها را دو
بخش کن، سپس او را بگذار که هر یک را خواست برگزیند هر کدام را که برگزید
متعرض آن مشو، باقى مانده را [باز] دو بخش کن، همچنین ادامه ده تا حق
خداوند بر جاى ماند آنگاه آن را دریافت کن.
اگر از تو خواست که [تقسیم
را] به هم بزنى، بپذیر و همه را با هم مخلوط کن و آنچه را پیش از این کردى
از سر بگیر تا اینکه حق خداوند از انعام و احشام او را دریافت دارى، چون
دریافت کردى، جز فرد خیرخواه، مسلمان، دلسوز، امانتدار، نگاهدارنده که با
آنها درشتى نکند، وکیل خود مکن.
پس از این هر چه از هر یک از عشایر نزد تو گرد آید، بى درنگ براى من ارسال کن بنابراین در جایى قرار ده که خدا فرمان داده است.
اگر
فرستاده تو آنها را آورد به او سفارش کن که بچه ناقه را از آن مخفى نکند و
بین آنها جدایى نیندازد و شیرش را به تمام ندوشد که به بچه اش زیانى نرسد و
با سوار شدن خسته نکند و با تساوى سوار شود و از کنار هر آبى که مى گذرد
آنها را بر سر آب ببرد و به هنگام استراحت و به هنگامى که مایه مشقت
آنهاست، آنها را از علفزار به جاده هموار مراند و به نرمى آنها را بکار
گیرد تا به خواست خدا به سوى ما فربه بیایند نه خسته و نه کوفته که پس از
آن طبق کتاب خدا و سنت رسول صلى الله علیه و آله تقسیم شوند.
این رفتار
اجر تو را عظیم تر مى کند و به صلاح تو نزدیکتر است. خداوند به آنها و به
تو و به کوشش و دلسوزى تو براى آن کسى که تو را فرستاده و کسى که به حاجت
او فرستادى، نگاه مى کند. رسول خدا صلى الله علیه و آله فرمود: خداوند به
کارگزارى که براى امامش به فرمانبردارى و دلسوزى کوشش کند نظر نمى افکند
مگر آنکه در محضر قرب الهى با ما باشد.(6)
امام باقر علیه السلام مى فرماید: امیرالمؤمنین علیه السلام در روزى
بسیار گرم به خانه مى رفت که به ناگاه زنى را دید در آن گرماى سوزان
ایستاده، شکایت مى کند که همسرم به من ستم ورزید و مرا ترسانید و بر من
تجاوز روا داشت و سوگند خورد که مرا بزند!
حضرت فرمود: اى کنیز خدا! صبر کن تا هوا خنک شود سپس من به خواست خدا همراهت خواهم آمد.
زن
گفت: خشم و غضب همسرم به من بسیار شدید خواهد شد حضرت سر مبارکش را پایین
انداخت سپس سر برداشت و گفت: نه به خدا سوگند! [به خانه خود براى استراحت
نمى روم] تا حق مظلوم را بدون آنکه آسیبى به او برسد، باز ستانم. زن! خانه
ات کجاست؟
زن حرکت کرد و على علیه السلام همراه او تا در خانه اش آمد،
پس کنار در ایستاده، گفت: سلام بر شما [اهل خانه]! جوانى از خانه بیرون
آمد، على علیه السلام به او گفت: اى بنده خدا! از خدا پروا کن، تو این زن
را ترسانیده و از خانه بیرون رانده اى؟ جوان گفت: این مسأله چه ربطى به تو
دارد؟ به خدا سوگند به خاطر سخنت او را با آتش مى سوزانم!
امیرالمؤمنین
علیه السلام فرمود: من تو را امر به معروف و نهى از منکر مى کنم، تو با
منکر با من روبرو مى شوى و با معروف به زشتى برخورد مى کنى؟!
در این
میان مردم از راه هاى گوناگون جمع شدند و به امیرالمؤمنین علیه السلام با
ذکر نام آن حضرت سلام مى دادند، جوان با شناختن امیرالمؤمنین علیه السلام
روى دست حضرت افتاده، گفت: یا امیرالمؤمنین! از لغزش من درگذر! به خدا
سوگند براى همسرم زمینى مى شوم که رویم پا بگذارد، حضرت شمشیرش را غلاف
کرده، فرمود: اى کنیز خدا! وارد خانه ات شو و همسر خود را به چنین وضعى و
مشابه آن ناچار مکن.(7)
_______________________
پی نوشت:
(1) - نهج البلاغة: 880، حکمت 412؛ بحار الأنوار: 33/ 434، باب 26، حدیث 643.
(2) - نهج البلاغة: 343، خطبه 155.
(3) - الکامل فی التاریخ: 3/ 215.
(4) - شرح نهج البلاغة، ابن أبى الحدید: 14/ 15.
(5) - الغارات: 1/ 65؛ بحار الأنوار: 100/ 93، باب 1، حدیث 9.
(6) - الغارات: 1/ 75؛ مستدرک الوسائل: 7/ 68، باب 12، حدیث 7670.
(7) - المناقب: 2/ 106؛ مستدرک الوسائل: 12/ 337، باب 40، حدیث 14223؛ بحار الأنوار: 41/ 57، باب 105، حدیث 7.
منبع: اهل بیت علیهم السلام عرشیان فرش نشین، شیخ حسین انصاریان
حضرت امام خمینى رحمه الله فرمود:
''ما مفتخریم که کتاب نهج البلاغه
که بعد از قرآن بزرگترین دستور زندگى مادى و معنوى و بالاترین کتاب رهایى
بخش بشر است و دستورات معنوى و حکومتى آن بالاترین راه نجات است، از امام
معصوم ما امیرالمومنین على بن ابى طالب على علیه السلام است".(1)
رهبر معظم انقلاب حضرت آیه الله خامنه اى مى فرماید:
''... امروز
شرایطى مشابه شرایط حکومت دوران امیرالمومنین على علیه السلام است. پس
روزگار، روزگار نهج البلاغه است. امروز مى شود از دیدگاه دقیق و نافذ
امیرالمومنین على علیه السلام به واقعیتهاى جهان و جامعه نگاه کرد و بسیارى
از حقایق را دید و شناخت و علاج دردها را پیدا کرد. همین است که به نظر ما
امروز از همیشه به نهج البلاغه محتاج تریم... آرزویى که داشته ایم و داریم
این است که جامعه ى ما با این کتاب عزیز الفت و انس پیدا کند... من درباره
توجهى که ما باید به نهج البلاغه پیدا کنیم، مى خواهم هشدار بدهم. ما این
توجه را امروزه کم داریم، مثل اینکه نمى دانیم چه گنجینه معرفت بى پایانى
در این کتاب هست، یا هنوز براى مردم ما، حتى براى محققین ما، اهمیت دستیابى
به منبع عظیم این کتاب بى نظیر به طور کامل کشف نشده است.''(2)
نویسنده شهیر استاد ''امین نخله'' دانشمند مسیحى خطاب به شخصى که از وى
خواسته است، کلماتی از سخنان على علیه السلام را برگزیند تا وى در کتابى
گرد آورد و منتشر سازد، مى گوید:
''از من خواسته اى که ''صد کلمه'' از
گفتار بلیغ ترین نژاد عرب ''ابوالحسن'' را انتخاب کنم، تا تو آن را در
کتابى منتشر سازى. من اکنون دسترسى به کتابهایى که چنین منظورى را تامین
کند ندارم، مگر کتابهایى چند از جمله انجیل بلاغت، نهج البلاغه است. با
مسرت این کتاب باعظمت را ورق زدم، به خدا نمى دانم چگونه از میان صدها
کلمات على علیه السلام فقط صد کلمه را انتخاب کنم بلکه بالاتر بگویم نمى
دانم چگونه کلمه اى را از کلمه دیگر جدا سازم! این کار درست به این مى ماند
که دانه یاقوتى را از کنار دانه یاقوت دیگر بردارم.
سرانجام من این کار
را کردم در حالیکه دستم یاقوتهاى درخشنده را پس و پیش مى کرد و دیدگانم از
تابش نور آنها خیره مى گشت. باور کردنى نیست که بگویم به واسطه ى تحیر و
سرگردانى به چه سختى کلمه اى را از این معدن بلاغت بیرون آوردم!
بنابراین،
تو این صد کلمه را از من بگیر و به یاد داشته باش که این صد کلمه پرتوهایى
از نور بلاغت و غنچه هایى از شکوفه فصاحت است.''(3)
استاد شیخ محمدرضا حکیمى مى فرماید:
''کلام جاودانه ى ''نهج
البلاغه''، جوششى است از سرچشمه ى بى انقطاع الهى، که به ''امر رب'' خود مى
جوشد. این کلام، تقریر دوباره اى است از حقایق تجسم یافته ''قرآن کریم''، و
از علوم ''وحى محمدى'' و شناختهاى قرآنى و تعالیم اسلامى. و همین است که
شریف بزرگوار علوى، حضرت ذوالحسبین، ابوالحسن محمد بن حسین موسوى، مشهور به
''سیدرضى''، گردآورنده ى این ''جامع مقدس'' مى گوید:
''... لان کلامه
علیه السلام الکلام الذى علیه مسحه من العلم الالهى، و فیه عبقه من الکلام
النبوى.''... کلام على علیه السلام کلامى است که فروغ فروزان علم آسمانى آن
مى تراود و نسیم جانپرور سخن پیامبر از آن مى وزد.''(4)
استاد شیخ محمد عبده در مقدمه ''شرح نهج البلاغه'' اش مى نویسد:
''...
هنگامى که پاره اى از عبارات نهج البلاغه را به دقت مى خواندم، صحنه هایى
در نظرم مجسم مى گشت که شاهد زنده اى براى پیروزى نیروى سخن و بلاغت بود:
آنجا که دلها با برهان حقایق آمیخته مى گشت، و سپاه سخنان محکم و نیرومند،
چنان به درهم شکستن باطل و یارى حق به پا مى خاست، که هر شک و باطلى را
نابود مى کرد. قهرمان میدان که این پرچم پیروزى را به اهتزاز درآورده بود،
امیرالمومنین على بن ابى طالب بود. من هرگاه در مطالعه این کتاب از فصلى به
فصل دیگر مى رسیدم، حس مى کردم که پرده هاى سخن عوض مى شود، و آموزشگاه
پند و حکمت تغییر مى یابد. گاهى خودم را در جهانى مى یافتم که ارواح بلند
معانى با زیور عبارات تابناک آن را آباد ساخته است. این معانى بلند،
پیرامون روانهاى پاک و دلهاى روشن، مى گردد تا بدانها الهام رستگارى بخشد و
به مقصد عالى که دارند برساند، و از لغزشگاهها دورشان کرده به شاهراه محکم
فضیلت و کمال بکشاند''.(5)
استاد حنا الفاخورى مى نویسد:
''على "علیه السلام" در نهج البلاغه
صاحب شخصیتى یکتاست. او مرد عقیده نیرومند و ایمان زنده است... سخن على بن
ابى طالب از لحاظ معنى گنجینه اى است که در ادبیات آن دوره جاى خاص و بى
نظیرى را اشغال کرده و از نظر لفظ نیز از جمال و رونق بسیارى برخوردار است.
براى اینکه با این ثروت لفظى و معنوى آشنا شویم به بیان ارزشهاى لفظى و
معنوى برخى از حکم و رسائل و مواعظ او را مى آوریم... کتاب نهج البلاغه یک
ثروت عظیم فکرى و ادبى است.''(6)
علامه محمد باقر محمودى صاحب ''نهج السعاده فى مستدرک نهج البلاغه'' مى گوید:
''من
از آغاز، علاقه بسیارى به نهج البلاغه داشتم و هرگاه که غمگین مى شدم،
مطالعه ى این کتاب، آرامش روحى عجیبى به من مى داد به طورى که تمام غم هایم
را فراموش مى کردم...''.(7)
آیت الله العظمى خویى رحمه الله مى فرماید: ''هنگامى که على علیه السلام در خطبه هاى نهج البلاغه وارد بحثى مى شود، جایى براى سخن دیگرى باقى نمى گذارد، تا آنجا که افرادى که از تاریخ زندگى امیرمومنان على علیه السلام آگاهى کافى ندارند گمان مى کنند که او تمام عمرش را تنها درباره ى همان موضوع صرف کرده است.''(8)
استاد ناصیف یازجى در عظمت نهج البلاغه مى گوید:
''من در نویسندگى،
استاد و مبرز نشدم مگر با آموختن قرآن و نهج البلاغه، این دو کتاب عظیم و
پایدار، این دو کتاب با عظمت، گنج شایان زبان عربى و ذخیره مهمى براى
طالبان علوم ادبى هستند''.(9)
محمد بن على بن طباطبا "ابن طقطقى" مى نویسد:
''کتاب ''مقامات
حریرى'' اگر از یک طرف نفعى در آن باشد، از سوى دیگر زیانمند است. چنانکه
گروهى از مردم به این گونه عیبهاى ''مقامات حریرى و بدیعى'' آگاه شده اند و
برخى به ''نهج البلاغه'' که از کلمات امیرالمومنین على بن ابى طالب على
علیه السلام است رو آوردند، زیرا نهج البلاغه کتابى است که حکم و مواعظ و
خطب و توحید و شجاعت و زهد و علو همت از آن آموخته مى شود، و کمترین فایده ى
آن فراگرفتن فصاحت و بلاغت است.''(10)
استاد شهید آیه الله مطهرى رحمه الله مى فرماید:
''سخن على علیه
السلام براى او وسیله بوده، نه هدف، او نمى خواسته است به این وسیله یک اثر
هنرى و یا یک شاهکار ادبى از خود باقى گذارد، بالاتر از همه اینکه سخنش
کلیت دارد و محدود به زمان و مکان و افراد معین نیست. مخاطب او انسان است، و
به همین جهت، نه مرز مى شناسد و نه زمان... نهج البلاغه از همه جهات متاثر
از قرآن و در حقیقت فرزند قرآن است''.(11)
عمرو بن بحر جاحظ (قرن سوم) مى گوید:''من دوست داشتم همه کتابها و تالیفات خود را بدهم و نسبت تالیف آن کتابها را از خودم قطع و انکار نمایم و در عوض آن، فقط سه کلمه از کلمات على بن ابى طالب علیه السلام را از آن خود سازم و آن کلمات منسوب به من گردد...''.(12)
استاد شیخ مصطفى غلایینى لبنانى مى نویسد:
''از بهترین کتابها که
شایسته است مطالعه آن براى کسى که مى خواهد اسلوب عالى را بفهمد، مطالعه
کتاب نهج البلاغه امام على رضى الله عنه است. کتابى که این مقاله "نهج
البلاغه و اسلوبهاى کلام عربى" به خاطر آن تحریر شده است. همانا در این
کتاب، سخنان بلیغ و اسلوبهاى شگفت انگیز و معانى عالى و دلپذیر و موضوعات
ارزشمند یافت مى شود...''.(13)
________________________
پی نوشت:
منبع: کلید نهج البلاغه، صادق حسن زاده
«چه بگویم در شأن کسى که دوستانش از روى ترس، و دشمنانش از روى حسد، فضائل آن حضرت را پوشاندند، ولى فضائل او آنچنان آشکار و گسترش یافته که شرق و غرب را فرا گرفته است».
منبع: نگاهى بر زندگى چهارده معصوم علیهم السلام، شیخ عباس قمی, ص: 88

محدّث بحرانى [صاحب کتاب تفسیر برهان، و کتاب مدینة المعاجز] مىگوید: روایاتى که در راستاى فضائل امام على علیه السّلام به ما رسیده حدّ و مرزى ندارد و بى شمار است،
از جمله از طریق اهل تسنّن صاحب «ثاقب المناقب» از محمّد بن عمر واقدى [مورّخ معروف] نقل مىکند که گفت:
هارون الرّشید (پنجمین خلیفه عبّاسى) مجالسى را براى دانشمندان بزرگ تشکیل مىداد. در یکى از آن مجالس، شافعى [محمد بن ادریس رئیس مذهب شافعى] که از بنى هاشم بود، و همواره بغل دست هارون مى نشست، در آن مجلس حاضر گردید و در کنار هارون نشست.محمد بن حسن شیبانى و ابو یوسف [دو دانشمند بزرگ اهل تسنّن] نیز به آن مجلس وارد شدند، و در نزدیک هارون نشستند. مجلس پر از جمعیّت شد که در آن هفتاد نفر از علماى بزرگ حضور داشتند، که هر کدام از آنها صلاحیّت آن را داشتند تا پیشواى ناحیه اى از نواحى اسلام باشند.
وارد مجلس شدم، دیدم مجلس پر از جمعیّت است. در آخر جمعیّت نشستم. هارون مرا دید و گفت: چرا دیر آمدى؟گفتم: «علّت دیر آمدنم، براى ضایع کردن حقّ نبود، بلکه اشتغال به کارى مرا از آمدن بازداشت». هارون مرا نزدیک طلبید و در کنار خود نشانید. در آن مجلس دانشمندان رشته هاى علوم مختلف حضور داشتند. هارون به شافعى رو کرد و گفت: «اى پسر عمو! تو چند حدیث در فضائل على علیه السّلام روایت مىکنى؟».شافعى: چهار صد حدیث و بیشتر.هارون: بگو و نترس.شافعى: زیادتر از پانصد حدیث در شأن على علیه السّلام روایت مىکنم.سپس هارون به محمد بن حسن شیبانى گفت: اى کوفى! تو چند حدیث در فضیلت على علیه السّلام روایت مىکنى؟محمد بن حسن: هزار حدیث یا بیشتر.هارون به ابو یوسف [شاگرد ممتاز ابو حنیفه] گفت: تو چند حدیث در فضیلت على علیه السّلام روایت مىکنى؟، بگو و نترس.ابو یوسف: اى رئیس مؤمنان، اگر ترس نبود، روایات ما در فضیلت على علیه السّلام بیش از آن است که قابل شمارش باشدهارون: از چه کسى مىترسى؟ابو یوسف: از تو و از کارگزاران و اطرافیان تو مى ترسم.هارون: تو در امان هستى، زبان بگشا و به من بگو چند حدیث در فضیلت على علیه السّلام روایت مىکنى؟ابو یوسف: پانزده هزار حدیث مسند [داراى سلسله سند] و پانزده هزار حدیث مرسل [که سندش تا پیامبر صلّى اللّه علیه و آله متّصل نیست].واقدى مىگوید: هارون به من متوجّه شد و گفت: تو در این باره چه مىدانى؟گفتم: به همان مقدار که ابو یوسف گفت.هارون گفت: ولى من فضیلتى را که با چشم خودم دیدهام و با گوشم آن را شنیدهام و از همه روایات شما برترى دارد مىدانم ... [آنگاه ماجراى خطیب دمشقى که بدگوئى از على علیه السّلام مینمود و به صورت سگ مسخ شد، را براى آنها شرح داد].
منبع: نگاهى بر زندگى چهارده معصوم علیهم السلام، شیخ عباس قمی , ص: 86
در دین به ما گفته اند: اگر غضبناک شدید، بنشینید و اگر نشسته اید بیارمید تا خشمتان فروبنشیند؛ چنان که به ما گفته اند: اگر سگى به شما حمله کرد بنشینید؛ زیرا آن سگ وقتى می بیند شما قصد مقابله ندارید، پس از چند بار صدا کردن، شما را رها می کند؛ اما وقتى ایستاده اید احساس می کند قصد مقابله دارید و حمله می کند.
پی نوشت ها
حضرت فاطمه (سلام الله علیها) گوید: نزد رسول خدا (صلى الله علیه و آله و سلم ) رفته سلام کردم
حضرت فرمود: علیک السلام دخترم !
گفتم :
اى پیامبر خدا! به خدا سوگند، امروز صبح در خانه على یک دانه گندم هم نبود
و هم اکنون پنج روز است که غذا به دهان او وارد نشده است . صبحگاهان نه
گوسفندى داشتیم ، نه شترى و نه خوراکیى و نه آشامیدنیى !
حضرت فرمود: نزدیک من بیا! نزدیک رفتم . فرمود: دستت را میان پشت و لباسم قرار ده !
من چنین کردم و مشاهده نمودم که بین پشت و شانه حضرت سنگى است که به سینه ایشان بسته شده است . فریادى کشیدم .
حضرت فرمود: حدود یک ماه است در خانه هاى خاندان محمد آتشى براى غذا افروخته نشده است .
سپس فرمود: آیا قدر و منزلت على را مى دانى ؟
او کارهاى مرا در سن دوازده سالگى کفایت کرد و در شانزده سالگى در پیش روى من به دفاع از من شمشیر زد، در نوزده سالگى شجاعان را بر زمین زد و کشت و در بیست سالگى غم و اندوه مرا برطرف کرد و در قلعه خیبر را که پنجاه نفر نمى توانستند آن را بلند کنند، در بیست و چند سالگى بلند نمود.
چهره فاطمه (سلام الله علیها) از شنیدن
این مطالب روشن شد. نزد على (علیه السلام) آمد، در حالى که خانه اش از نور
چهره اش روشن شده بود.
على (علیه السلام) به او فرمود: اى دختر محمد! هنگامى که از نزد من بیرون رفتى ، چهره ات بدین گونه روشن نبود، چه روى داده است ؟
گفت : همانا رسول خدا(صلى الله علیه و آله و سلم ) فضایل تو را برایم گفت ، نتوانستم خود را نگاه دارم تا این که نزد تو آمدم(1)
(1)توفیق ابوعلم ، اهل بیت ، ص 130، به نقل از: فاطمه زهرا(سلام الله علیها) شادمانى دل پیامبر، ص 390.
منبع: ۳۶۰ داستان از فضایل مصائب و کرامات فاطمه زهرا (س)،عباس عزیزى