دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

داستانهای ائمه: امام علی (ع): بار نخل

علی بن ابی طالب علیه السلام از خانه بیرون آمده بود و طبق معمول به طرف صحرا و باغستانها که با کارکردن در آنجاها آشنا بود می رفت، ضمنا باری نیز همراه داشت. شخصی پرسید: «یا علی! چه چیز همراه داری؟»
علی: «درخت خرما، ان شاء اللّه».
- درخت خرما؟ ! 
تعجب آن شخص وقتی زایل شد که بعد از مدتی او و دیگران دیدند تمام هسته های خرمایی که آن روز علی همراه می برد که کشت کند و آرزو داشت در آینده هر یک درخت خرمای تناوری شود، به صورت یک نخلستان درآمد و تمام آن هسته ها سبز و هر کدام درختی شد [1]

[1] . وسائل ، ج /2ص 531، و بحار ، ج /9ص 599.

منیع: داستان راستان،شهید مطهری،جاد اول.

داستانهای ائمه: امام علی (ع): حقوق پدران امت

هنگامى که ابن ملجم شمشیر بر فرق امیر المؤ منین (علیه السلام) زد آن حضرت را به خانه آوردند. مردم بر گرد خانه على (علیه السلام) جمع شدند تا تکلیف ابن ملجم تعیین شود و او را بکشند. امام حسن (علیه السلام) آمد و فرمود: پدرم دستور داده متفرق شوید و به منازل خود برگردید فعلا ابن ملجم را به حال خود مى گذاریم تا اگر پدرم بهبودى یافت خودش هر چه خواست با او معامله کند.
همه مردم رفتند مگر اصبغ بن نباته . پس از مختصر زمانى (1) حضرت مجتبى آمد دید اصبغ بن نباته هنوز ایستاده فرمود چرا نمى روى مگر پیغام پدر مرا نشنیدى ؟ عرض کرد شنیدم ولى نمى روم مگر اینکه ایشان را ببینم و حدیثى از مولایم بشنوم .
امام حسن (علیه السلام) داخل شد و جریان را عرض کرد و براى اصبغ اجازه گرفت .
اصبغ وارد شد، گفت دیدم على (علیه السلام) دستمال زرد رنگى بر سر بسته ولى رنگ صورتش از آن پارچه زردتر است. به من فرمود مگر نشنیدى پیغام مرا؟ گفتم شنیدم ولى خواستم حدیثى از شما بشنوم . فرمود بشنو که دیگر بعد از این از من نخواهى شنید. فرمود اى اصبغ همین طور که تو بر بالین من آمدى روزى من به بالین پیغمبر رفتم به من دستور داد که به مسجد برو و مردم را عموما دعوت کن . آنگاه یک پله پایین تر از فراز منبر بالا برو و بگو
هر کس والدین خود را ترک کند و عاق شود و هر کس از مولا و آقاى خود بگریزد و هر شخصى که مزدور خود را ستم کند و اجرت او را ندهد خداوند او را لعنت کند.
من به دستور آن حضرت عمل کردم همین که از منبر به زیر آمدم مردى از انتهاى مسجد گفت یا على سخنى گفتى ولى تفسیر ننمودى من خدمت پیغمبر آمدم و گفته آن مرد را به عرض رساندم .
اصبغ گفت در این هنگام على (علیه السلام) دست مرا گرفت و پیش خود کشانید و یک انگشت مرا در میان دست نهاد، فرمود همین طور پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) انگشت مرا در میان دست خود گرفت و فرمود:
یا على الاوانى و انت ابوا هذه الامة عقنا فلعنة الله علیه الاوانى و انت مولیا هذه الامة فعلى من ابق عنا لعنة الله الاوانى و انت اجیرا هذه الامة فمن ظلمنا اجرتنا فلعنة الله علیه ثم قال آمین .
اى على من و تو دو پدر این امتیم هر کس ما را ترک کند و بیازارد بر او باد لعنت خدا و نیز من و تو دو آقاى این امتیم هر کس از ما بگریزد بر او باد لعنت خدا و هم من و تو دو مزدور و اجیر آنهائیم هر کس پاداش ما را ندهد مورد لعنت خدا واقع شود.
سپس پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم ) گفت آمین .(2)

1- در روایت دیگر بسته که چون صداى گریه از میان خانه على بلند مى شد بر در خانه هر که بود گریه مى کرد از این رو آنها را مرخص کردند و مرتبه دوم از صداى گریه اصبغ امام حسین (علیه السلام ) آمد. 
2- بحارالانوار، ج 9، ص 437.
منبع: آگاه شویم،حسن امیدوار،جلد دوم.

داستانهای ائمه: امام علی (ع): عقیل چه درخواست کرد؟

در صواعق محرقه مى نویسد: روزى عقیل از على (علیه السلام) درخواست کمک مالى کرد و گفت من تنگدستم مرا چیزى بده . حضرت فرمود: صبر داشته باش تا میان مسلمین تقسیم کنم سهمیه تو را خواهم داد. عقیل اصرار ورزید. على (علیه السلام) به مردى گفت: دست عقیل را بگیر و بر در میان بازار، بگو قفل دکانى را بشکند و آنچه در میان دکانست بردارد. عقیل در جواب گفت مى خواهى مرا به عنوان دزدى بگیرند. على (علیه السلام  فرمود پس تو مى خواهى مرا سارق قرار دهى که از بیت المال مسلمین بردارم و به تو بدهم؟! عقیل گفت پیش معاویه مى روم . فرمود تو دانى و معاویه . پیش معاویه رفت و از او تقاضاى کمک کرد. معاویه او را صدهزار درهم داد و گفت بالاى منبر برو و بگو على با تو چگونه رفتار کرد و من چه کردم . عقیل بر سر منبر رفت پس از سپاس و حمد خدا گفت مردم من از على دینش را طلب کردم على مرا که برادرش ‍ بودم رها کرد و دینش را گرفت ولى از معاویه درخواست نمودم مرا بر دینش مقدم داشت . صاحب روضات الجنات مى گوید در روایت دیگرى است که معاویه گفت بر منبر رو و على را لعن کن . عقیل بالا رفت و گفت مردم معاویه مرا گفته که على را لعنت کنم پس شما معاویه را لعنت کنید.(1)


(1)روضات الجنات،ص90.

داستانهای ائمه: امام علی (ع): رعایت حقوق مالی در همسایگی

موسى ابن عیسى انصارى گفت بعد از نماز عصر با امیر المؤ منین (علیه السلام) نشسته بودم. مردى خدمت ایشان رسید. عرض کرد یا على تقاضائى دارم. مایلم حرکت کنید، پیش کسى که مورد نظر من است با هم برویم و خواسته مرا برآورید، فرمود: کار تو چیست؟ گفت من در خانه شخصى همسایه هستم. در آن خانه درخت خرمائى هست که در موقع وزش باد از خرماى رسیده و نارس مى ریزد و یا پرنده اى از بالاى درخت مى اندازد. من و بچه هایم از آنها مى خوریم بدون اینکه به وسیله چوب یا سنگ آنها را بریزیم . اکنون مى خواهم شما واسطه شوید که از من بگذرد. موسى بن عیسى مى گوید حضرت به من فرمود حرکت کن با هم برویم .

در خدمت ایشان رفتیم ، پیش صاحب درخت که رسیدیم على (علیه السلام) سلام نمود. او جواب داد، احترام کرد و شادمان شد. عرض کرد یا على به چه منظور تشریف آورده اید. فرمود این مرد در خانه تو مى نشیند از درخت خرمائى که دارى با یا پرنده مى ریزد بدون اینکه باد سنگ یا چوب بزنند آمدم درخواست کنم او را حلال کنى .
صاحب باغ امتناع ورزید. مرتبه دوم حضرت درخواست کرد. باز قبول نکرد. در مرتبه سوم فرمود به خدا قسم از طرف پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) ضامن مى شوم در قبال این کار خداوند بستانى تو را در بهشت عنایت کند. این بار هم نپذیرفت . کم کم نزدیک شامگاه شد على (علیه السلام ) فرمود :آن خانه را به فلان باغستان مى فروشى ؟ پاسخ داد آرى حضرت گفت: خداوند و موسى بن عیسى انصارى را به شهادت مى گیرم خرمایش در مقابل آن منزل به تو فروختم آیا راضى هستى؟ صاحب منزل باور نمى کرد على (علیه السلام) این معامله را بکند. گفت من هم خدا و موسى بن عیسى را گواه مى گیرم که فروختم خانه را در مقابل آن باغ .
على (علیه السلام) رو کرد به مردى که در خانه به عنوان همسایگى مى نشست فرمود منزل را به رسم مالکیت تصرف کن خداوند به تو برکت دهد حلال باد بر تو. در این هنگام صداى اذان بلند شد. همه حرکت کردند براى انجام فریضه نماز مغرب و عشاء را با پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) خواندیم. هر کسى به منزل خود رفت . فردا پس از نماز صبح پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) مشغول تعقیب بود حالت وحى بر آنجناب عارض گشت . جبرئیل نازل شد. پس از پایان وحى روى به اصحاب کرده فرمود کدامیک از شما دیشب عمل نیکى انجام داده اید خودتان مى گوئید یا من بگویم. على (علیه السلام) عرض کرد شما بفرمائید. پیغمبر (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود اینک جبرئیل بر من نازل شد، گفت شب گذشته على بن ابیطالب (علیه السلام)  کار پسندیده اى انجام داد. پرسیدم چه کار. گفت این سوره را بخوان بسم الله الرحمن الرحیم و اللیل اذا یغشى و النهار اذا تجلى تا به این آیه فاما من اعطى و اتقى و صدق بالحسنى فسنیره للیسرى الى آخر سوره .
رو به على کرد فرمود تو تصدیق به بهشت کردى و خانه را به آن مرد بخشیدى و بستان خود را دادى ؟ عرض کرد بلى . فرمود این سوره درباره ات نازل شد. آنگاه حرکت کرد پیشانى او را بوسید و گفت: من برادر تو هستم و تو برادر من .(1)
یا واصف المرتضى قد صرت فى التیه
هیهات هیهات مما لاتمنیه
واجب اگر خوانمش العقل ینهانى
ممکن اگر دانمش فالعشق یابیه
واجب ممکن نما ممکن واجب خصال
هندسة الممکنات مظهر باریه
هو الذى کان بیت الله مولده
و صاحب البیت ادرى بما فیه
مهلا الى الحشر یوما اذ اقول لکم
یا لائمى فى على لاتعادیه
فانه منشاء الاشیاء و منشیه
و ذلکن الذى لمتننى فیه

1- جلد نهم بحارالانوار، ص 516.

منبع: آگاه شویم،حسن امیدوار،جلد چهارم

داستانهای پیامبر اکرم (ص): خوشا به حال شیعیان علی

عماد الدین طبرى در کتاب بشارة المصطفى نقل مى کند که روزى پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم) بسیار شاد و خرم وارد بر امیر المؤ منین (علیه السلام) شد بر او سلام کرد. جواب داد. على (علیه السلام) عرض ‍ کرد یا رسول الله (صلى الله علیه و آله و سلم) هیچگاه ندیده بودم مانند امروز شاد و خرم باشید. فرمود آمده ام تو را بشارت دهم. یا على در این ساعت جبرئیل بر من نازل شد، گفت خداى سلامت مى رساند و مى گوید على را بشارت ده شیعیان مطیع و عاصیش اهل بهشتند.
همین که على (علیه السلام) این سخن را شنید به سجده افتاد آنگاه دست بسوى آسمان دراز نموده عرض کرد پروردگارا! گواه باش بر من که نیمى از حسنات خود را به شیعیانم بخشیدم. امام حسن (علیه السلام) نیز همین کار را کرد. امام حسین (علیه السلام) هم گفت خدایا گواه باش من هم نصف حسنات خود را به شیعیان پدرم بخشیدم.
پیغمبر اکرم (صلى الله علیه و آله و سلم) فرمود شما از من سخاوتمندتر نیستید من نیز نیمى از حسنات خود را به شیعیان على بخشیدم . خداوند خطاب کرد: کرم شما از من بیشتر نیست من تمام گناهان شیعیان على را بخشیدم و آمرزیدم.(1)
من میر فلک فقرم و عشق است عسکرم
ارض است سیرگاه و سماوات لشکرم
آلوده ام اگر بکثافات معصیت
آسوده ام چو من ز محبان حیدرم
با دوستى حیدر و اولاد او مرا
کى خوف باشد ز مجازات محشرم
زاهد تو با ولاى على زر چه مى کنى
تخویفم از جهنم و احراق آذرم
وز رستخیز خوف نباشد مرا بدل
شافع على بود چو به درگاه داورم
امروز در دلم چو بود مهر مرتضى
در روز حشر عرش شود سایه سرم
فردا چو سر ز خاک بر آرم من اى ودود
دستم رسان بدامن آل پیمبرم
یا رب گواه باش که از نسل فاطمه (علیها السلام)
هفت است و چهار سرور و هادى و رهبرم
جز بر امام غائب وحى ، پور عسکرى
پیرى و مرشدى نبود هیچ در برم
یا رب ز جرم و معصیتم درگذر که نیست
غیر از امید عفو تو امید دیگرم

1- روضات الجنات ، ص 591.

منبع: آگاه شویم ،حسن امیدوار،جلد اول.

عدالت علی (ع)، مرد مسیحی را مسلمان کرد

در زمان خلافت امام على (علیه السلام) در کوفه، زره آن حضرت گم شد. پس از چندى در نزد یک مرد مسیحى پیدا شد. على (علیه‌السلام) او را به محضر قاضى برد و اقامه دعوى کرد که این زره از آن من است، نه آن را فروخته‏‌ام و نه به کسى بخشیده‏‌ام و اکنون آن را در نزد این مرد یافته‏‌ام. قاضى به مسیحى گفت: خلیفه ادعاى خود را اظهار کرد، تو چه مى‏‌گویى؟ او گفت: این زره مال خود من است و درعین‌حال گفته مقام خلافت را تکذیب نمى‏‌کنم (ممکن است خلیفه اشتباه کرده باشد). قاضى رو کرد به على (علیه‌السلام) و گفت: تو مدعى هستى و این شخص منکر است، علی‌هذا بر تو است که شاهد بر مدعاى خود بیاورى. على (علیه‌السلام) خندید و فرمود: قاضى راست مى‌‏گوید، اکنون مى‌‏بایست که من شاهد بیاورم، ولى من شاهد ندارم. قاضى روى این اصل که مدعى شاهد ندارد، به نفع مسیحى حکم کرد و او هم زره را برداشت و روان شد.

مرد مسیحى که خود بهتر مى‏‌دانست که زره مال کیست، پس‌ازآنکه چند گامى پیمود وجدانش مرتعش شد و برگشت، گفت: این طرز حکومت و رفتار از نوع رفتارهاى بشر عادى نیست، از نوع حکومت انبیاست و اقرار کرد که زره از على (علیه‌السلام) است. طولى نکشید او را دیدند مسلمان شده و با شوق و ایمان در زیر پرچم على (علیه‌السلام) در جنگ نهروان مى‏‌جنگد.


منبع: الامام على، صوت العداله الانسانیه، صفحه ۶۳

چهل داستان و چهل حدیث از امیر المومنین علی علیه السلام

کتاب "چهل داستان و چهل حدیث از امیر المومنین علی علیه السلام" نوشته عبدالله صالحی در سال 1381 توسط انتشارات مهدی یار به چاپ رسیده است. 

از جمله موضوعات این کتاب 127 صفحه ای می توان به عناوین : "در مدح و منقبت امام علی(ع)؛ مختصر حالات دوّمین معصوم، اوّلین اختر امامت؛ خجسته میلاد اوّلین طلعت امامت؛ درخشش نور در کعبه دل ها؛ اوّلین نماز در هفت سالگی؛ روزی ارزشمند و شخصیّتی عظیم؛ به مناسبت عید سعید غدیر خُم؛ نماز چرا؟ و مفهوم حقیقی آن؛ سخن پیامبر(ع) بعد از دفن، در مسجد قبا؛ یک خلاف، پنج نوع مجازات؛ توکّل یا بی عاری؛ سه کار مشکوک و مقبول؛ شکافتن قبر و مفقود بودن مرده لوطی؛ احساس مسئولیّت و عاقبت اندیشی؛ یک پیاده و هشت سواره؛ ظهور بی دینی شصت و نه نفر با دو کرامت؛ شخصیّتی غریب در دنیا؛ خشم شیطان در برابر سکوت؛ سخن گفتن با خورشید؛ خاموشی چراغ و شنیدن خواسته؛ روش رفتن به میهمانی؛ اهمیت یک ضربت شمشیر یا عبادت جنّ و انس؛ هماهنگی رهبر مسلمین با تهیدستان؛ قضاوت یا علم آشکار؛ تهیّه گلابی و سیب از سنگ؛ بنای مسجدی بر روی دو قبر؛ قضاوت با أرّه؛ بهترین خواسته و بهترین پند؛ گردنبند دختر سلطان و اهمیّت محاسبه؛ نماینده امام در بین جنّیان؛ قطع دست سارق و اتّصال مجدّد؛ اهمیت کمک به همسر؛ غم عیال و نجات از آتش؛ مالیات از کشاورزان؛ حال دوزندگان در قیامت؛ خفه کردن هفتاد نفر هندی؛ پنج نان و سوّمین نفر؛ شجاعت و مردانگی یا دفاع از ولایت؛ نماز جماعت یا تخریب خانه؛ برخورد امام با شیر؛ قضاوت در ضمانت الاغ یا گاو نر؛ اهمیت عیادت از مریض مخالف؛ تحویل وصایای نبوّت و امامت؛ علّت قتل و ترور حضرت؛ در عزای امام علی(ع)؛ پنج درس آموزنده و ارزنده؛ علی(ع) امام ناشناخته؛ چهل حدیث گهربار منتخب" اشاره کرد.

روزی ارزشمند و شخصیتی عظیم (روز غدیر)

مرحوم محمّد بن یعقوب کلینى ، فرات بن ابراهیم کوفى و علاّمه امینى و دیگر بزرگان از شیعه و سنّى در کتاب هاى خود مطالب و روایاتى را به سندهاى مختلف ، پیرامون عید سعید غدیر خم آورده اند، از آن جمله : 

حسن بن راشد و در روایتى دیگر فرات بن أ حنف حکایت کند: 
روزى محضر مبارک امام جعفر صادق صلوات اللّه علیه شرفیاب شدم و عرضه داشتم : یاابن رسول اللّه ! فدایت گردم ! آیا براى مسلمان ها عیدى بافضیلت تر از عید فطر، قربان ، جمعه و روز عرفه وجود دارد؟ 
فرمود: بلى ، روزى است که از همه آن ها در نزد خداوند متعال شریف تر و عظیم تر و بافضیلت تر خواهد بود؛ و آن روزى است که خداى متعال دین مبین اسلام را در روز آن کامل نمود و این آیه قرآن را بر پیغمبر نازل نمود: (اَلْیَوْم أ کْمَلْتُ لَکُمْ دینَکُمْ وَ أ تَمَمْتُ عَلَیْکُمْ نِعْمَتى وَ رَضیتُ لَکُمُ الاْ سْلامَ دیناً )(1) . 
یعنى ؛ امروز (با معرّفى علىّ بن أ بى طالب علیه السلام به عنوان امام و خلیفه رسول اللّه صلّى اللّه علیه و آله ، دین خود را بر شما مسلمان ها کامل نمودم و براى شما دین اسلام را برگزیدم . 
از آن حضرت سؤ ال کردم : آن روز، کدام روزى مى باشد که مولاى متّقیان ، علىّ علیه السلام به امامت و خلافت منصوب گردید؟ 
در پاسخش چنین فرمود: هر یک از پیغمبران الهى براى خود وصىّ و جانشین تعیین کرده اند و آن روز معیّن را به عنوان عید برگزیده اند. 
و سپس افزود: آن روزى که بر تمامى ایّام شرافت و برترى دارد، روزى است که رسول گرامى اسلام صلّى اللّه علیه و آله از طرف خداوند متعال ، حضرت علىّ علیه السلام را به عنوان امام و خلیفه خود به مردم معرّفى نمود. و در آن روز آیات الهى نازل شد و دین مبین اسلام تکمیل گردید و حجّت خداوند بر همگان ثابت گشت . 
سؤ ال کردم : یاابن رسول اللّه ! در آن روز چه اعمال و عباداتى بهتر است ، که انجام دهیم ؟ 
حضرت در پاسخ فرمود:
  • خوشحال نمودن مؤ منین ،
  • فرستادن صلوات بر حضرت محمّد و اهل بیتش ؛
  • و برائت و بیزارى جستن از دشمنان و ظالمین به آن ها. 
  • و دیگر آن که چون خداوند، این روز یعنى ؛ هیجدهم ذى الحجّة را روز تثبیت ولایت بر مؤ منین قرار داد، بهتر است روزه بگیرید و روزه گرفتن در آن موجب کفّاره شصت سال گناه خواهد بود(2)​

پی نوشت ها:

1-سوره مائده : آیه 4. 

2- کافى : ج 4، ص 148، تفسیر فرات : ص 12 و دیگر کتب با اختلاف در تعابیر، همچنین بحارالانوار: ج 37، ص 108 تا ص 253
منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی

داستانهایی از امام علی علیه السلام: قطع دست سارق و اتصال مجدد

یکى از اصحاب خاصّ امام علىّ صلوات اللّه و سلامه علیه به نام اصبغ بن نباته حکایت نماید: 
روزى در محضر امام علیه السلام نشسته بودم که ناگهان غلام سیاهى را آوردند؛ که به سرقت متّهم بود. 
هنگامى که نزد حضرت قرار گرفت ، از او سؤال شد: آیا اتّهام خود را قبول دارى ؟؛ و آیا سرقت کرده اى ؟ 
غلام اظهار داشت : بلى اى سرورم ! قبول دارم ، حضرت فرمود: مواظب صحبت کردن خود باش و دقّت کن که چه مى گوئى ، آیا واقعا سرقت کرده اى ؟ 
غلام عرضه داشت : آرى ، من دزد هستم و سرقت کرده ام . 
امام علیه السلام غلام را مخاطب قرار داد و فرمود: واى به حال تو، اگر یک بار دیگر اعتراف و اقرار کنى ؛ دستت قطع خواهد شد، باز دقّت کن و مواظب گفتارت باش ، آیا اتّهام را قبول دارى ؟ و آیا سرقت کرده اى ؟ 
در این مرحله نیز بدون آن که تهدید و زورى باشد، گفت : آرى من سرقت کرده ام ؛ و عذاب دنیا را بر عذاب آخرت مقدّم مى دارم . 
در این لحظه حضرت دستور داد که حکم خداوند سبحان را جارى کنند؛ و دست او را قطع نمایند. 
اصبغ گوید: چون طبق دستور حضرت ، دست راست غلام را قطع کردند، دست قطع شده خود را در دست چپ گرفت و در حالى که از دستش خون مى ریخت ، بلند شد و رفت ؛ در بین راه شخصى به نام ابن الکوّاء به او برخورد و گفت : چه کسى دستت را قطع کرده است ؟ 
غلام در پاسخ چنین اظهار داشت : سیّد الوصیّین ، امیر المؤ منین ، حجّت خداوند، شوهر فاطمه زهراء سلام اللّه علیها، پسر عمو و خلیفه رسول اللّه صلوات اللّه علیه (1) دست مرا قطع نمود. 
ابن الکوّاء گفت : اى غلام ! دست تو را قطع کرده است و این همه از او تعریف و تمجید مى کنى و ثناگوى او گشته اى ؟! غلام در حالتى که خون از دستش مى ریخت گفت : چگونه از بیان فضایل مولایم لب ببندم و ثناگوى او نباشم ؛ و حال آن که گوشت و پوست و استخوان من با ولایت و محبّت او آمیخته است ؛ و دست مرا به حکم خدا و قرآن قطع کرده است . 
وقتى این جریان را براى امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام مطرح کردند، به فرزند خود حضرت مجتبى سلام اللّه علیه فرمود: بلند شو و برو آن غلام را پیدا کن و همراه خود بیاور. 
پس امام مجتبى علیه السلام طبق دستور پدر حرکت نمود و غلام را پیدا کرده و نزد آن حضرت آورد؛ و حضرت به او فرمود: دست تو را قطع کرده ام و از من تعریف و تمجید مى کنى ؟! 
غلام عرضه داشت : بلى ، چون گوشت ، پوست و استخوانم به عشق ولایت و محبّت شما آمیخته است ؛ مى دانم که دست مرا طبق فرمان خداوند متعال قطع کرده اى تا از عذاب و عقاب الهى در آخرت در امان باشم . 
اصبغ افزود: حضرت با شنیدن سخنان غلام ، به او فرمود: دستت را بیاور؛ و چون دست قطع شده او را گرفت ، آن را با پارچه اى پوشاند و دو رکعت نماز خواند؛ و سپس اظهار نمود: آمّین ، بعد از آن ، دست قطع شده را برگرفت و در محلّ اصلى آن قرار داد و فرمود: اى رگ ها! همانند قبل به یکدیگر متّصل شوید و به هم بپیوندید. 
پس از آن ، دست غلام خوب شد؛ و دیگر اثرى از قطع و جراحت در آن نبود؛ و غلام شکر و سپاس خداوند متعال را بجاى آورد و دست و پاى امام علیه السلام را مى بوسید و مى گفت : پدر و مادرم فداى شما باد که وارث علوم پیامبران الهى هستید.((2)

پی نوشت:
1-فضایل ومناقب بسیارى را براى حضرت برشمرده است که جهت اختصار به همین مقدار اکتفا شد. 
2- فضائل ابن شاذان : ص 370، ح 213، خرائج راوندى : ج 2، ص 561، ح 19، بحار: ج 40، ص 281 ح 44، اثبات اهداة : ج 2، ص 518، ح 454.
منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی
 

علی (ع) در کتب اهل سنت: خلقت امام علی علیه السلام

[الریاض النضرة 2/ 164] از «سلمان فارسى» روایت کرده است که از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله شنیدم، مى‏ فرمود:

من و على، چهارده هزار سال پیش از آفرینش آدم علیه السّلام، نورى بودیم در برابر حضرت پروردگار، هنگامى که حق تعالى، آدم را بیافرید، آن نور را دو بخش فرمود، که یک بخش آن، من بودم و بخش دیگرش، على علیه السّلام.

و همین حدیث را «احمد حنبل» در کتاب مناقبش روایت کرده است. مؤلف گوید: همین حدیث را، «ذهبى» در [میزان الاعتدال 1/ 235] از تاریخ «ابن عساکر» نقل کرده است و سند آن منتهى به جناب «سلمان» مى ‏شود.

[مجمع هیثمى 9/ 128] از «بریدة» روایت کرده است که:

در یکى از اوقات، حضرت رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله، حضرت على علیه السّلام را به امارت لشکر تعیین کرد و آن حضرت را بسوى یمن، گسیل داشت و «خالد بن ولید» را هم بسوى جبل، و فرمود: اگر این دو تن با یکدیگر گرد آمدند، على علیه السّلام امور همه مردم را به عهده بگیرد. لشکر به راه خود ادامه داد و با دشمن روبرو شد و آنها را شکست داد و غنیمتهاى بسیارى نصیب مسلمانان شد که مانند آنرا بدست نیاورده بودند، حضرت على علیه السّلام کنیزکى را از باب خمس به اختیار در آورد. «خالد بن ولید»، «بریدة» را به حضور طلبید، و گفت: این کنیزک را جزء غنائم قرار بده و از کارى که على علیه السّلام انجام داده است، پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله مطلع ساز. «بریدة» به دستور «خالد» عازم مدینه شد و هنگامى وارد مسجد شد که رسول اکرم صلّى اللّه علیه و آله در منزل تشریف فرما بود و گروهى از اصحاب در بیرون منزل منتظر دیدار رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله بودند؛ به مجردى که «بریدة» را دیدند، از وى پرسیدند: از جنگ چه خبر؟ در پاسخ گفت: جنگ بخوبى برگزار شد و خداى تعالى یمن را بدست مسلمانان فتح کرد. پرسیدند: اکنون براى چه، به مدینه آمده‏ اى؟ در پاسخ گفت: على علیه السّلام کنیزکى را از باب خمس در اختیار درآورده است، در این رابطه به مدینه آمده ‏ام، تا گزارشى خدمت پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله تقدیم کنم. اصحاب تشویق کردند که هر چه زودتر عملى را که على علیه السّلام انجام داده، به اطلاع پیغمبر اکرم صلّى اللّه علیه و آله برسان؛ بدیهى است با این گزارش که تو مى‏ دهى، على علیه السّلام از چشم پیغمبر صلّى اللّه علیه و آله افتاده و بى‏اعتبار مى‏ گردد. و رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله تمام گفتگوها را شنید، در حالى که خشمگین شده بود، از منزل بیرون آمد و فرمود: مگر چه شده است که جمعى از شما از على علیه السّلام انتقاد مى‏ کنید و دم از نکوهش او مى‏ زنید؟ آگاه باشید! هر کس از على علیه السّلام نکوهش کند، از من نکوهش کرده است. و کسى که از او دورى کند، از من دورى کرده است. براستى که من از على هستم، و علىّ از من است. على علیه السّلام از سرشت من آفریده شده است و من از سرشت ابراهیم علیه السّلام هستم و من از ابراهیم علیه السّلام با فضیلت ‏ترم. سپس این آیه را تلاوت فرمود: ذُرِّیَّةً بَعْضُها مِنْ بَعْضٍ وَ اللَّهُ سَمِیعٌ عَلِیمٌ‏ «سوره آل عمران، آیه 34» سپس خطاب به «بریدة»،فرمود: مگر ندانسته ‏اى که براى على کنیزهایی است بیشتر از آن کنیزى که او را، از باب خمس، در اختیار در آورده است؟ و او پس از من، ولىّ شماست. در این هنگام از فرصت استفاده کرده، عرض کردم: به حق صحبتى که با شما دارم، دست مبارک بگشائید و با من، به اسلام تازه‏ اى که افتخار آنرا پیدا کرده‏ ام، بیعت فرمائید. «بریدة» گوید: از رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله جدا نشدم تا به اسلام تازه‏اى که عرض داشتم، با من بیعت فرمود.

این حدیث را «طبرانى» در کتاب «الاوسط» روایت کرده است.

[تاریخ بغداد 6/ 58] به سند خود، از حضرت موسى بن جعفر بن محمد علیهم السّلام از پدرش، او هم از جد بزرگوارش، روایت کرده است که

رسول خدا صلّى اللّه علیه و آله فرمود: من و هارون بن عمران و یحیى بن زکریّا و على بن ابیطالب، از یک سرشت آفریده شده ‏ایم.

[حلیة الاولیاء 1/ 84] از «ابن عباس» روایت کرده است:

کسى که دوست مى ‏دارد به حیات من زنده بماند و به مردن من، بمیرد و در بهشت عدن که درختان آنرا خداى تعالى با دست با برکت خود کاشته است، آرام گیرد، پس از من، على علیه السّلام را دوست بدارد و دوست او را هم دوست بدارد و به پیشوایان پس از من، اقتدا نماید؛ چرا که آنان عترت من ‏اند، و از سرشت من، آفریده شده‏ اند و از نعمت فهم و علم برخوردار گردیده‏ اند. واى بر امّتم که فضیلت ایشان را انکار کند و قطع صله رحم از آنها بنماید، اینان که به چنین کارهائى اقدام مى‏ کنند، به شفاعت من نایل نمى ‏گردند


منبع: فضائل پنج تن(ع)در صحاح ششگانه اهل سنت,سید مرتضى فیروزآبادى / مترجم محمدباقر ساعدى‏, ج‏1, ص 290.