دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

داستانهای پیامبر اکرم (ص): مردی که اندرز خواست

مردی از بادیه به مدینه آمد و به حضور رسول اکرم رسید. از آن حضرت پندی و نصیحتی تقاضا کرد. رسول اکرم به او فرمود: «خشم مگیر» و بیش از این چیزی نفرمود.

آن مرد به قبیله ی خویش برگشت. اتفاقا وقتی که به میان قبیله ی خود رسید، اطلاع یافت که در نبودن او حادثه ی مهمی پیش آمده، از این قرار که جوانان قوم او دستبردی به مال قبیله ای دیگر زده اند و آنها نیز معامله به مثل کرده اند و تدریجا کار به جاهای باریک رسیده و دو قبیله در مقابل یکدیگر صف آرایی کرده اند و آماده ی جنگ و کارزارند. شنیدن این خبر هیجان آور خشم او را برانگیخت. فوراً سلاح خویش را خواست و پوشید و به صف قوم خود ملحق و آماده ی همکاری شد.
در این بین گذشته به فکرش افتاد، به یادش آمد که به مدینه رفته و چه چیزها دیده و شنیده، به یادش آمد که از رسول خدا پندی تقاضا کرده است و آن حضرت به او فرموده جلو خشم خود را بگیر.
در اندیشه فرو رفت که چرا من تهییج شدم و به چه موجبی من سلاح پوشیدم و اکنون خود را مهیای کشتن و کشته شدن کرده ام؟ چرا بی جهت من برافروخته و خشمناک شده ام؟! با خود فکر کرد الآن وقت آن است که آن جمله ی کوتاه را به کار بندم.
جلو آمد و زعمای صف مخالف را پیش خواند و گفت: «این ستیزه برای چیست؟ اگر منظور غرامت آن تجاوزی است که جوانان نادان ما کرده اند، من حاضرم از مال شخصی خودم ادا کنم. علت ندارد که ما برای همچو چیزی به جان یکدیگر بیفتیم و خون یکدیگر را بریزیم».
طرف مقابل که سخنان عاقلانه و مقرون به گذشت این مرد را شنیدند، غیرت و مردانگی شان تحریک شد و گفتند: «ما هم از تو کمتر نیستیم. حالا که چنین است ما از اصل ادعای خود صرف نظر می کنیم».
هر دو صف به میان قبیله ی خود بازگشتند [1]

[1] . اصول کافی ، ج /2ص 404.

منبع: داستان راستان،شهید مطهری،جلد اول.

داستانهای پیامبر اکرم (ص): وزنه برداران

جوانان مسلمان سرگرم زورآزمایی و مسابقه ی وزنه برداری بودند. سنگ بزرگی آنجا بود که مقیاس قوّت و مردانگی جوانان به شمار می رفت و هرکس آن را به قدر توانایی خود حرکت می داد. در این هنگام رسول اکرم رسید و پرسید:
«چه می کنید؟»
- داریم زورآزمایی می کنیم. می خواهیم ببینیم کدام یک از ما قویتر و زورمندتر است.
- میل دارید که من بگویم چه کسی از همه قویتر و نیرومندتر است؟
- البته، چه از این بهتر که رسول خدا داور مسابقه باشد و نشان افتخار را او بدهد.
افراد جمعیت همه منتظر و نگران بودند که رسول اکرم کدام یک را به عنوان قهرمان معرفی خواهد کرد؟ عده ای بودند که هر یک پیش خود فکر می کردند الآن رسول خدا دست او را خواهد گرفت و به عنوان قهرمان مسابقه معرفی خواهد کرد.
رسول اکرم:
«از همه قویتر و نیرومندتر آن کس است که اگر از یک چیزی خوشش آمد و مجذوب آن شد، علاقه ی به آن چیز او را از مدار حق و انسانیت خارج نسازد و به زشتی آلوده نکند؛ و اگر در موردی عصبانی شد و موجی از خشم در روحش پیدا شد، تسلط بر خویشتن را حفظ کند، جز حقیقت نگوید و کلمه ای دروغ یا دشنام بر زبان نیاورد؛ و اگر صاحب قدرت و نفوذ گشت و مانعها و رادعها از جلویش برداشته شد، زیاده از میزانی که استحقاق دارد دست درازی نکند». [1]

[1] . وسائل ، ج /2ص 469.

منبع: داستان راستان،شهید مطهری،جلد اول.

داستانهای پیامبر اکرم (ص): شکایت همسایه

شخصی آمد حضور رسول اکرم و از همسایه اش شکایت کرد که مرا اذیت می کند و از من سلب آسایش کرده.

رسول اکرم فرمود: «تحمل کن و سر و صدا علیه همسایه ات راه نینداز، بلکه روش خود را تغییر دهد».
بعد از چندی دومرتبه آمد و شکایت کرد. این دفعه نیز رسول اکرم فرمود:
«تحمل کن».
برای سومین بار آمد و گفت: «یا رسول اللّه این همسایه ی من دست از روش خویش برنمی دارد و همان طور موجبات ناراحتی من و خانواده ام را فراهم می سازد».
این دفعه رسول اکرم به او فرمود: «روز جمعه که رسید، برو اسباب و اثاث خودت را بیرون بیاور و سر راه مردم که می آیند و می روند و می بینند بگذار، مردم از تو خواهند پرسید که چرا اثاثت اینجا ریخته است؟ بگو از دست همسایه ی بد، و شکایت او را به همه ی مردم بگو».

شاکی همین کار را کرد. همسایه ی موذی که خیال می کرد پیغمبر برای همیشه دستور تحمل و بردباری می دهد، نمی دانست آنجا که پای دفع ظلم و دفاع از حقوق به میان بیاید اسلام حیثیت و احترامی برای متجاوز قائل نیست. لهذا همینکه از موضوع اطلاع یافت به التماس افتاد و خواهش کرد که آن مرد اثاث خود را برگرداند به منزل. و در همان وقت متعهد شد که دیگر به هیچ نحو موجبات آزار همسایه ی خود را فراهم نسازد [1]


[1] . اصول کافی ، جلد 2، باب «حق الجوار» ، صفحه ی 668.

منبع: داستان راستان،شهید مطهری،جلد اول.

داستانهای پیامبر اکرم (ص): درخت خرما

سمرة بن جندب یک اصله درخت خرما در باغ یکی از انصار داشت. خانه ی مسکونی مرد انصاری که زن و بچه اش در آنجا به سر می بردند همان دم در باغ بود.
سمره گاهی می آمد و از نخله ی خود خبر می گرفت یا از آن خرما می چید. و البته طبق قانون اسلام «حق» داشت که در آن خانه رفت و آمد نماید و به درخت خود رسیدگی کند.
سمره هر وقت که می خواست برود از درخت خود خبر بگیرد، بی اعتنا و سرزده داخل خانه می شد و ضمنا چشم چرانی می کرد.
صاحبخانه از او خواهش کرد که هر وقت می خواهد داخل شود، سرزده وارد نشود. او قبول نکرد. ناچار صاحبخانه به رسول اکرم شکایت کرد و گفت: «این مرد سرزده داخل خانه ی من می شود. شما به او بگویید بدون اطلاع و سرزده وارد نشود، تا خانواده ی من قبلا مطلع باشند و خود را از چشم چرانی او حفظ کنند».
رسول اکرم سمره را خواست و به او فرمود: «فلانی از تو شکایت دارد، می گوید تو بدون اطلاع وارد خانه ی او می شوی، و قهرا خانواده ی او را در حالی می بینی که او دوست ندارد. بعد از این اجازه بگیر و بدون اطلاع و اجازه داخل نشو». سمره تمکین نکرد.
فرمود: «پس درخت را بفروش». سمره حاضر نشد. رسول اکرم قیمت را بالا برد، باز هم حاضر نشد. بالاتر برد، باز هم حاضر نشد. فرمود: «اگر این کار را بکنی، در بهشت برای تو درختی خواهد بود». باز هم تسلیم نشد. پاها را به یک کفش کرده بود که نه از درخت خودم صرف نظر می کنم و نه حاضرم هنگام ورود به باغ از صاحب باغ اجازه بگیرم.
در این وقت رسول اکرم فرمود: «تو مردی زیان رسان و سختگیری، و در دین اسلام زیان رساندن و تنگ گرفتن وجود ندارد.» [1]بعد رو کرد به مرد انصاری و فرمود: «برو درخت خرما را از زمین درآور و بینداز جلو سمره».
رفتند و این کار را کردند. آنگاه رسول اکرم به سمره فرمود: «حالا برو درختت را هر جا که دلت می خواهد بکار». [2]

[1] . «انک رجل مضار و لاضرر ولاضرار. »

[2] . وسائل ، جلد 3، کتاب الشفعة، باب «عدم جواز الاضرار بالمسلم» ، صفحه ی 329، حدیث 1 و 3 و 4.
منبع: داستان راستان،شهید مطهری،جلد اول.

داستانهای پیامبر اکرم (ص): در خانه ام سلمه

آن شب را رسول اکرم در خانه یام سلمه بود. نیمه های شب بود که ام سلمه بیدار شد و متوجه گشت که رسول اکرم در بستر نیست. نگران شد که چه پیش آمده؟ حسادت زنانه، او را وادار کرد تا تحقیق کند. از جا حرکت کرد و به جستجو پرداخت. دید که رسول اکرم در گوشه ای تاریک ایستاده، دست به آسمان بلند کرده اشک می ریزد و می گوید:
«خدایا چیزهای خوبی که به من داده ای از من نگیر، خدایا مرا مورد شماتت دشمنان و حاسدان قرار نده، خدایا مرا به سوی بدیهایی که مرا از آنها نجات داده ای برنگردان، خدایا مرا هیچ گاه به اندازه ی یک چشم برهم زدن هم به خودم وامگذار».
شنیدن این جمله ها با آن حالت، لرزه بر اندام ام سلمه انداخت. رفت در گوشه ای نشست و شروع کرد به گریستن. گریه یام سلمه به قدری شدید شد که رسول اکرم آمد و از او پرسید:
«چرا گریه می کنی؟».
- چرا گریه نکنم؟ ! تو با آن مقام و منزلت که نزد خدا داری اینچنین از خداوند ترسانی، از او می خواهی که تو را به خودت یک لحظه وا نگذارد، پس وای به حال مثل من.
- ای امّ سلمه! چطور می توانم نگران نباشم و خاطرجمع باشم؟ ! یونس پیغمبر یک لحظه به خود واگذاشته شد و آمد به سرش آنچه آمد [1]

[1] . بحار ، جلد 6، باب «مکارم اخلاقه و سیره و سننه» .

منبع: داستان راستان،شهید مطهری،جلد اول.

داستانهای پیامبراکرم (ص): وامانده از قافله

در تاریکی شب، از دور صدای جوانی به گوش می رسید که استغاثه می کرد و کمک می طلبید و مادر جان مادر جان می گفت. شتر ضعیف و لاغرش از قافله عقب مانده بود و سرانجام از کمال خستگی خوابیده بود. هر کار کرد شتر را حرکت دهد نتوانست. ناچار بالا سر شتر ایستاده بود و ناله می کرد. در این بین رسول اکرم که معمولا بعد از همه و در دنبال قافله حرکت می کرد- که اگر احیانا ضعیف و ناتوانی از قافله جدا شده باشد تنها و بی مددکار نماند- از دور صدای ناله ی جوان را شنید، همینکه نزدیک رسید پرسید:
«کی هستی؟».
- من جابرم.
- چرا معطل و سرگردانی؟ .
- یا رسول اللّه! فقط به علت اینکه شترم از راه مانده.
- عصا همراه داری؟ .
- بلی.
- بده به من.
رسول اکرم عصا را گرفت و به کمک آن عصا شتر را حرکت داد و سپس او را خوابانید، بعد دستش را رکاب ساخت و به جابر گفت: «سوار شو».
جابر سوار شد و با هم راه افتادند. در این هنگام شتر جابر تندتر حرکت می کرد.
پیغمبر در بین راه دائما جابر را مورد ملاطفت قرار می داد. جابر شمرد، دید مجموعا بیست و پنج بار برای او طلب آمرزش کرد.
در بین راه از جابر پرسید: «از پدرت عبد اللّه چند فرزند باقی مانده؟»
- هفت دختر و یک پسر که منم.
- آیا قرضی هم از پدرت باقی مانده؟
- بلی.
- پس وقتی به مدینه برگشتی، با آنها قراری بگذار، و همینکه موقع چیدن خرما شد مرا خبر کن.
- بسیار خوب.
- زن گرفته ای؟
- بلی.
- با کی ازدواج کردی؟ 
- با فلان زن، دختر فلان کس، یکی از بیوه زنان مدینه.
- چرا دوشیزه نگرفتی که همبازی تو باشد؟.
- یا رسول اللّه! چند خواهر جوان و بی تجربه داشتم، نخواستم زن جوان و بی تجربه بگیرم، مصلحت دیدم عاقله زنی را به همسری انتخاب کنم.
- بسیار خوب کاری کردی. این شتر را چند خریدی؟ 
- به پنج وقیه ی طلا.
- به همین قیمت مال ما باشد، به مدینه که آمدی بیا پولش را بگیر.
آن سفر به آخر رسید و به مدینه مراجعت کردند. جابر شتر را آورد که تحویل بدهد، رسول اکرم به «بلال» فرمود: «پنج وقیه ی طلا بابت پول شتر به جابر بده، بعلاوه ی سه وقیه ی دیگر، تا قرضهای پدرش عبد اللّه را بدهد، شترش هم مال خودش باشد».
بعد، از جابر پرسید: «با طلبکاران قرارداد بستی؟»
- نه یا رسول اللّه! .
- آیا آنچه از پدرت مانده وافی به قرضهایش هست؟
- نه یا رسول اللّه!
- پس موقع چیدن خرما ما را خبر کن.
موقع چیدن خرما رسید، رسول خدا را خبر کرد. پیامبر آمد و حساب طلبکاران را تسویه کرد و برای خانواده ی جابر نیز به اندازه ی کافی باقی گذاشت [1]

[1] . بحار ، جلد 6، باب «مکارم اخلاقه و سیره و سننه» .

منبع: داستان راستان،شهید مطهری،جلد اول.

داستانهای پیامبر اکرم (ص): سلام یهود

عایشه همسر رسول اکرم در حضور رسول اکرم نشسته بود که مردی یهودی وارد شد. هنگام ورود به جای سلام علیکم گفت: «السام علیکم» یعنی «مرگ بر شما». طولی نکشید که یکی دیگر وارد شد، او هم به جای سلام گفت «السام علیکم». معلوم بود که تصادف نیست، نقشه ای است که با زبان، رسول اکرم را آزار دهند. عایشه سخت خشمناک شد و فریاد برآورد که: «مرگ بر خود شما و. . ».
رسول اکرم فرمود:
«ای عایشه! ناسزا مگو. ناسزا اگر مجسم گردد بدترین و زشت ترین صورتها را دارد. نرمی و ملایمت و بردباری روی هرچه گذاشته شود آن را زیبا می کند و زینت می دهد، و از روی هر چیزی برداشته شود از قشنگی و زیبایی آن می کاهد. چرا عصبی و خشمگین شدی؟»
عایشه: «مگر نمی بینی یا رسول اللّه که اینها با کمال وقاحت و بی شرمی به جای سلام چه می گویند؟»
- چرا، من هم در جواب گفتم: «علیکم» (بر خود شما) همین قدر کافی بود». [1]

[1] . وسائل ، ج /2ص 212.

منبع: داستان راستان،شهید مطهری،جلد اول.

داستانهای پیامبر اکرم (ص): جوان آشفته حال

نماز صبح را رسول اکرم در مسجد با مردم خواند. هوا دیگر روشن شده بود و افراد کاملاً تمیز داده می شدند. در این بین چشم رسول اکرم به جوانی افتاد که حالش غیرعادی به نظر می رسید. سرش آزاد روی تنش نمی ایستاد و دائما به این طرف و آن طرف حرکت می کرد. نگاهی به چهره ی جوان کرد، دید رنگش زرد شده، چشمهایش در کاسه ی سر فرو رفته، اندامش باریک و لاغر شده است. از او پرسید:
«در چه حالی؟»
- در حال یقینم یا رسول اللّه! .
- هر یقینی آثاری دارد که حقیقت آن را نشان می دهد، علامت و اثر یقین تو چیست؟ .
- یقین من همان است که مرا قرین درد قرار داده، در شبها خواب را از چشم من گرفته است و روزها را من با تشنگی به پایان می رسانم. دیگر از تمام دنیا و مافیها روگردانده و به آن سوی دیگر رو کرده ام. مثل این است که عرش پروردگار را در موقف حساب و همچنین حشر جمیع خلائق را می بینم. مثل این است که بهشتیان را در نعیم و دوزخیان را در عذاب الیم مشاهده می کنم. مثل این است که صدای لهیب آتش جهنم همین الآن در گوشم طنین انداخته است.
رسول اکرم رو به مردم کرد و فرمود:
«این بنده ای است که خداوند قلب او را به نور ایمان روشن کرده است».
بعد رو به آن جوان کرد و فرمود: «این حالت نیکو را برای خود نگه دار». جوان عرض کرد: «یا رسول اللّه! دعا کن خداوند جهاد و شهادت در راه حق را نصیبم فرماید».
رسول اکرم دعا کرد. طولی نکشید که جهادی پیش آمد و آن جوان در آن جهاد شرکت کرد. دهمین نفری که در آن جنگ شهید شد همان جوان بود [1]

[1] . کافی ، جلد 2، باب «حقیقة الایمان و الیقین» ، صفحه ی 53.

منیع: داستان راستان،شهد مطهری،جلد اول

داستانهای پیامبر اکرم (ص): مهاجران حبشه

سال به سال و ماه به ماه بر عده ی مسلمین در مکه افزوده می شد. فشارها و سختگیریهای مکیان نه تنها نتوانست افرادی را که به اسلام گرویده بودند از اسلام برگرداند، بلکه نتوانسته بود جلو هجوم مردم را از مرد و زن به سوی اسلام بگیرد.

هجوم روزافزون مردم به سوی اسلام و بعد دلسردنشدن و سرنخوردن مسلمانان از اسلام، و اصرار و سماجت و محکم چسبیدن آنان که با هیچ وسیله ای برنمی گشتند بیشتر قریش را عصبی و خشمگین می کرد و روز به روز بر شدت عمل و آزار و اذیت مسلمین می افزودند.

کار بر مسلمین تنگ شد و همچنان صبر می کردند. رسول اکرم برای اینکه موقتا دست قریش را از سر مسلمانان کوتاه کند، به مسلمانان پیشنهاد کرد از مکه خارج شوند و به سوی حبشه مهاجرت کنند. فرمود چون فرمانروای فعلی حبشه مرد عادل و دادگستری است، می توانید مدتی در جوار او به سر برید، تا بعد خدای متعال فرجی برای همه فراهم سازد.
عده ی زیادی از مسلمانان به حبشه هجرت کردند. در آنجا راحت و آسوده زندگی می کردند و اعمال و فرائض مذهبی خویش را که در مکه به هیچ نحو نمی توانستند آزادانه انجام دهند در آنجا آزادانه انجام می دادند.
قریش همینکه از رفتن مسلمانان به حبشه و آسایش آنها مطلع شدند، از ترس اینکه مبادا کانونی برای اسلام در آنجا تشکیل شود، در میان خود شورا کردند و نقشه کشیدند که کاری کنند تا مسلمانان را به مکه برگردانند و مثل همیشه تحت نظر بگیرند. برای این منظور دو مرد شایسته و زیرک از میان خود انتخاب کردند و همراه آنها هدایای زیادی برای «نجاشی» پادشاه حبشه، و هدایای زیاد دیگری برای سران و شخصیتها و اطرافیان نجاشی که سخنانشان در پادشاه مؤثر بود فرستادند. به این دو نفر دستور دادند که بعد از ورود به حبشه اول به سراغ رؤسا و اطرافیان نجاشی بروید و هدایای آنها را بدهید و به آنها بگویید: «جمعی از جوانان بی تجربه و نادان ما اخیرا از دین ما برگشته اند و به دین شما نیز وارد نشده اند و حالا آمده اند به کشور شما. اکابر و بزرگان قوم ما، ما را پیش شما فرستاده اند که از شما خواهش کنیم اینها را از کشور خود بیرون کنید و به ما تسلیم نمایید. خواهش می کنیم وقتی این مطلب در حضور نجاشی مطرح می شود شما نظر ما را تأیید کنید».
فرستادگان قریش یک یک بزرگان و شخصیتها را ملاقات کردند و به هر یک هدیه ای دادند و از همه ی آنها قول گرفتند که در حضور پادشاه نظر آنان را تأیید کنند.
سپس به حضور خود نجاشی رفتند و هدایای عالی و نفیس خود را تقدیم کردند و حاجت خویش را بیان داشتند.
طبق قرار قبلی، حاشیه نشینان مجلس همه به نفع نمایندگان قریش سخن گفتند، همه نظر دادند که فورا دستور اخراج مسلمانان و تسلیم آنها به نمایندگان قریش داده شود.
ولی خود نجاشی تسلیم این فکر و نظر نشد. گفت: «مردمی از سرزمین خود به کشور من پناه آورده اند، این صحیح نیست که من تحقیق نکرده و ندیده، حکم غیابی علیه آنها صادر کنم و دستور اخراج بدهم. لازم است آنها را احضار کنم و سخنشان را بشنوم، تا ببینم چه باید بکنم؟»
وقتی که این جمله ی آخر از دهان نجاشی خارج شد، رنگ از صورت نمایندگان قریش پرید و قلبشان تپیدن گرفت، زیرا چیزی که از آن می ترسیدند همان روبرو شدن نجاشی با مسلمانان بود. آنان ترجیح می دادند مسلمانان در حبشه بمانند و با نجاشی روبرو نشوند، چون مگر نه این است که این کیش جدید هرچه دارد از «سخن» و «کلام» دارد و هرکس که مفتون این دین شده، از شنیدن یک سلسله سخنان بخصوصی است که محمد می گوید از جانب خدا به من وحی شده؟ مگر نه این است که جاذبه ای سحرآمیز در آن سخنان نهفته است؟ حالا که می داند؟ شاید مسلمانان آمدند و از همان سخنان که همه شان حفظ دارند در این مجلس خواندند و در این مجلس نیز همان اثر را کرد که در مجالس مکه می کرد و می کند. ولی چه باید کرد، کار از کار گذشته است. نجاشی دستور داد این عده را که می گویند به کشور حبشه پناه آورده اند در موقع معین به حضور وی بیاورند.
مسلمانان از آمدن نمایندگان قریش و هدیه های آنان و رفت و آمدشان به خانه های رجال و حاشیه نشینان دربار نجاشی و منظورشان از آمدن به حبشه کاملا آگاه بودند، و البته بسیار نگران بودند که مبادا نقشه ی آنها کارگر شود و مجبور شوند به مکه برگردانده شوند.
وقتی که مأمور نجاشی آمد و آنان را احضار کرد، دانستند که خطر تا بالای سرشان آمده. جمع شدند و شورا کردند که در آن مجلس چه بگویند؟ رأیها و نظرها همه متفق شد که جز حقیقت چیزی نگویند، یعنی وضع خودشان را در جاهلیت تعریف کنند و بعد حقیقت اسلام و دستورهای اسلام و روح دعوت اسلامی را تشریح کنند، هیچ چیزی را کتمان نکنند و یک کلمه برخلاف واقع نگویند.
با این فکر و تصمیم به مجلس وارد شدند. از آن طرف نیز، چون موضوع تحقیق در اطراف یک دین جدید مطرح بود، نجاشی دستور داد که عده ای از علمای مذهب رسمی آن وقت حبشه که مذهب مسیح بود در مجلس حاضر باشند. عده ی زیادی از «اسقف» ها با تشریفات مخصوصی شرکت کردند. جلو هر کدام یک کتاب مقدس گذاشته شد. مقامات دولتی نیز هر یک در جای مخصوص خود قرار گرفتند.
تشریفات سلطنتی و تشریفات مذهبی دست به دست یکدیگر داده، شکوه و جلال خاصی به مجلس داده بود. خود نجاشی در صدر مجلس نشسته بود و دیگران هر کدام، به ترتیب درجات، در جای خود قرار گرفته بودند. هر بیننده ای بی اختیار در مقابل آنهمه عظمت و تشریفات خاضع می شد.
مسلمانان که ایمان و اعتقاد به اسلام وقار و متانت خاصی به آنان داده بود و خود را «خشت زیر سر و بر تارک هفت اختر پای» می دیدند، با طمأنینه و آرامش و وقار وارد آن مجلس باعظمت شدند. جعفربن ابی طالب در جلو و سایرین به دنبال او، یکی پس از دیگری وارد شدند. ولی مثل اینکه هیچ توجهی به آنهمه جلال و شکوه ندارند.
بالاتر از همه اینکه رعایت ادب معمول زمان را نسبت به مقام سلطنت، که اظهار خاکساری و به خاک بوسه زدن است، نکردند. وارد شدند و سلام کردند.
این جریان که به منزله ی اهانتی تلقی می شد مورد اعتراض قرار گرفت، اما آنها فورا جواب دادند: «دین ما که به خاطر آن به اینجا پناه آورده ایم به ما اجازه نمی دهد در مقابل غیر خدای یگانه اظهار خاکساری کنیم».
دیدن آن عمل و شنیدن این سخن در توجیه آن عمل، رعبی در دلها انداخت و هیبت و عظمت و شخصیت عجیبی به مسلمانان داد که سایر عظمتها و جلالهای مجلس همه تحت الشعاع قرار گرفت.
نجاشی شخصا عهده دار بازپرسی از آنها شد، پرسید: «این دین جدید شما چه دینی است که هم با دین قبلی خود شما متمایز است و هم با دین ما؟»
ریاست و زعامت مسلمانان در حبشه با جعفر بن ابی طالب برادر بزرگتر امیرالمؤمنین علی علیه السلام بود و قرار بر این بود که او عهده دار توضیحات و جوابده سؤالات باشد.
جعفر گفت: «ما مردمی بودیم که در نادانی به سر می بردیم، بت می پرستیدیم، مردار می خوردیم، مرتکب فحشاء می شدیم، قطع رحم می کردیم، به همسایگان بدی می کردیم، اقویای ما [حق ] ضعفای ما را می خوردند. در چنین حالتی به سر می بردیم که خداوند پیغمبری به سوی ما مبعوث فرمود که نسب و پاکدامنی او را کاملا می شناسیم. او ما را به توحید و عبادت خدای یکتا خواند و از پرستش بتها و سنگها و چوبها باز داشت. ما را فرمان داد به راستی در گفتار، و ادای امانت، و صله ی رحم، و خوش همسایگی، و احترام نفوس. ما را نهی کرد از ارتکاب فحشاء، و سخن باطل، و خوردن مال یتیم، و متهم ساختن زنان پاکدامن. ما را فرمان داد به شریک نگرفتن در عبادت برای خدا و به نماز و زکات و روزه و. . .
«ما هم به او ایمان آوردیم و او را تصدیق کردیم و از این دستورها که برشمردم پیروی کردیم. ولی قوم ما، ما را مورد تعرض قرار دادند و به ما پیچیدند که این دستورها را رها کنیم و برگردیم به همان وضعی که در سابق داشتیم، باز برگردیم به بت پرستی و همان پستیها که داشتیم. و چون امتناع کردیم، ما را عذاب کردند و تحت شکنجه قرار دادند. این بود که ما آنجا را رها کردیم و به کشور شما آمدیم و امیدواریم که در اینجا قرین امن باشیم».
سخن جعفر که به اینجا رسید، نجاشی گفت: «از آن کلماتی که پیغمبر شما می گوید وحی است و از جهان دیگر به سوی او آمده، چیزی حفظ هستی؟»
جعفر: «بلی».
نجاشی: «مقداری بخوان».
جعفر با درنظرگرفتن وضع مجلس، که همه مسیحی مذهب بودند و خود پادشاه هم شخصا مسیحی بود و «اسقف» ها همه کتاب مقدس انجیل را جلو گذاشته بودند و مجلس از احساسات مسیحیت موج می زد، سوره ی مبارکه ی مریم را که مربوط به مریم و عیسی و یحیی و زکریاست آغاز کرد و آیات آن سوره را که فاصله های کوتاه و خاتمه های یکنواخت آنها آهنگ مخصوصی پدید می آورد، باطمأنینه و استحکام خواند. جعفر ضمنا خواست با خواندن این آیات منطق معتدل و صحیح قرآن را درباره ی عیسی و مریم برای مسیحیان بیان کند، و بفهماند که قرآن در عین اینکه عیسی و مریم را به منتها درجه تقدیس می کند، آنها را از حریم الوهیت دور نگاه می دارد. مجلس وضع عجیبی به خود گرفت، اشکها همه بر گونه ها جاری شد.
نجاشی گفت: «به خدا حقیقت آنچه عیسی گفته همینهاست. این سخنان و سخنان عیسی از یک ریشه است».
بعد رو کرد به نمایندگان قریش و گفت: «بروید دنبال کارتان. » هدایای آنها را هم به خودشان رد کرد.

نجاشی بعدا رسما مسلمان شد و در سال نهم هجری از دنیا رفت. رسول اکرم از دور بر جنازه اش نماز خواند [1]


[1] . سیره ی ابن هشام، جلد 1، صفحات 321 338، و شرح ابن ابی الحدید بر نهج البلاغه ، جلد 4، چاپ بیروت، ص 175 177، و ناسخ التواریخ ، وقایع قبل از هجرت.

منبع: داستان راستان، شهید مطهری، جلد اول

داستانهای ائمه: امام صادق (ع): کارگر و آفتاب

امام صادق علیه السلام جامه ی زبر کارگری بر تن و بیل در دست داشت و در بوستان خویش سرگرم بود. چنان فعالیت کرده بود که سراپایش را عرق گرفته بود.
در این حال ابوعمرو شیبانی وارد شد و امام را در آن تعب و رنج مشاهده کرد.
پیش خود گفت شاید علت اینکه امام شخصا بیل به دست گرفته و متصدی این کار شده این است که کسی دیگر نبوده و از روی ناچاری خودش دست به کار شده. جلو آمد و عرض کرد: «این بیل را به من بدهید، من انجام می دهم».
امام فرمود: «نه، من اساسا دوست دارم که مرد برای تحصیل روزی رنج بکشد و آفتاب بخورد». [1]

[1] . «انی احب ان یتأذی الرجل بحرّالشمس فی طلب المعیشة. » : بحارالانوار ، ج /11ص 120.

منبع: داستان راستان،شهید مطهری،جلد اول.