دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

شعر عزای مدینه (درباره رحلت پیامبر صلی الله علیه و آله)

ماتم گرفت، حال و هوای مدینه را
پوشید کعبه رخت عزای مدینه را
خاکم به سر که دست اجل تیشه بر گرفت
وز پا فکند نخل رسای مدینه را
رُکن علی شکست، ز فقدان مصطفی
در برگرفت خاک، صفای مدینه را
زین غم که در محاق نهان ماه یثرب است
ابر عزا گرفت، فضای مدینه را
ای دل بیا چو شاخه ی حنّانه ناله کن
بنگر به ناله، ارض و سمای مدینه را
آدم گریست، تا که ملائک به روی دست
بردند سوی سدره، همای مدینه را
جسم نبی سه روز زمین ماند و آسمان
سایه فکند کرب و بلای مدینه را
بر بام بیت وحی برافراشت دست کفر
از دود، درب خانه، لوای مدینه را
دردا که جای تسلیت از کین عدو شکست
آیینه ی رسول نمای مدینه را
دردا که دشمنان جلوی چشم فاطمه
بستند دست عقده گشای مدینه را
تسکین شود مگر، دل زهرا در این عزا
بسرود رستگار عزای مدینه را

شاعر: سید محمد رستگار


منبع: سایت کمیل (تاریخ بازبینی:94/09/07)

شعر در سوگ حضرت محمد (ص)

ماتم جهانسوز خاتم النّبیّین ‏ست؟

 یا که آخرین روز صادر نخستین‏ ست؟

روز نوحه قرآن در مصیبت طاهاست

 روز ناله فرقان از فراق یاسین‏ ست

 خاطرى نباشد شاد در قلمرو ایجا

آه و ناله و فریاد در محیط تکوین‏ ست

کعبه را سزد امروز، رو نهد به ویرانى

زانکه چشم زمزم را سیل اشک خونین‏ ست

 صبح آفرینش را، شام تار باز آمد

 تیره، اهل بینش را دیده جهان بین‏ ست

رایت شریعت را، نوبت نگونسارى ‏ست

روز غربت اسلام، روز وحشت دی ن‏ست

 شاهد حقیقت را، هر دو چشم حقْ‏بین خفت

آهِ بانوى کبرى همچو شمع بالین‏ ست

هادى طریقت را، زندگى به سر آمد

گمرهان امّت را سینه‌‏یى پر از کین‏ ست

 شاهباز وحدت را، بند غم به گردن شد

کرکس طبیعت را، دست و پنجه رنگین ‏ست

شد هماى فرّخْ ‏فر، بسته بال و بى‏ شهپر

عرصه جهان یکسر، صیدگاه شاهین‏ ست

خاتم سلیمان را اهرمن به جادو برد

مسند سلیمانى، مرکز شیاطین‏ ست

شب ز غم نگیرد خواب، چشم نرگس شاداب

لیک چشم هر خارى، شب به خواب نوشین‏ ست

 پشت آسمان خم شد زیر بار این ماتم

چشم ابر پر نم شد در مصیبت خاتم

شاعر:(علّامه شیخ محمّد حسین غروى اصفهانى (مفتقر))


  منبع: گنجینه نور(مدائح و مراثى خمسه طیبه)، محمد علی مجاهدی، ص:189.

قصیده ادیب الممالک فراهانی در ولادت پیامبر اکرم

مطلع قصیده در ولادت حضرت رسول (ص) می باشد:

برخیز شتربانا بربند کجاوه

کز چرخ همی گشت عیان رایت کاوه

در شاخ شجر برخاست آوای چکاوه

وز طول سفر حسرت من گشت علاوه

بگذر بشتاب اندراز رود سماوه

دردیدۀ من بنگر دریاچۀ ساوه

وز سینه ام آتشکدۀ فارس نمودار

تا آنکه گوید:

با ابرهه گو خیر به تعجیل نیاید

کاری که تو می خواهی از فیل نیاید

رو تا به سرت طیر ابابیل نیاید

بر فرق تو و فوم تو سجّیل نیاید

تا دشمن تو محیط جبریل نیاید

تأکید تو در مورد تضلیل نیاید

تا صاحب خانه نرساند به تو آزار

زنهار بترس از غضب صاحب خانه

بسپار بزودی شتر سبط کنانه

برگرد از این راه و مجو عذر و بهانه

بنویس به نجاشی اوضاع، شبانه

آگاه کُنش از بد اطوار زمانه

وزطیر ابابیل یکی بر بنشانه

کانجا شودش صدق کلام تو پدیدار

تا آنجا که دربارۀ ولادت آن حضرت گوید:

این است که ساسان به دساتیرخبر داد

جاماسب به روز سوم تیر خیر داد

بربابک برنا پدر پیر خبر داد

بودا به صنم خانۀ کشمیر خبر داد

مخدوم سرائیل به ساعیر خبر داد

وان کودک ناشته لب از شیر خبر داد

ربیّون گفتند و نیوشیدند احبار

از شقّ و سطیح این سخنان پرس زمانی

تا بر تو بیان سازند اسرار نهانی

گر خواب انوشروان تعبیر ندانی

از کنگرۀ کاخش تفسیر توانی

بر عبد مسیح این سخنان گربرسانی

آرد به مدائن درت از شام نشانی

بر آیت میلاد نبی سیّد مختار

فخر دو جهان خواجه فرخ رخ اسعد

مولای زمان مهتر صاحبدل امجد

آن سید مسعود و خداوند مؤیّد

پیغمبر محمود ابوالقاسم احمد

وصفش نتوان گفت به هفتاد مجلد

این بس که خدا گوید «ما کان محمّد»

بر منزلت و قدرش یزدان کند اقرار

اندر کف او باشد از غیب مفاتیح

واندر رخ او تابد از نور مصابیح

خاک کف پایش به فلک دارد ترجیح

نوش لب لعلش به روان سازد تفریح

قدرش ملک العرش به ما ساخته تصریح

وین معجزه اش بس که همی خواند تسبیح

سنگی که ببوسد کف آن دست گهربار

ای لعل لبت کرده سب سنگ گهر را

وی ساخته شیرین کلمات تو شکر را

شیر وی به امر تو درد ناف پدر را

انگشت تو فرسوده کند قرص قمر را

تقدیر به میدان تو افکنده سپر را

و آهوی ختن نافه کند خون جگر را

تا لایق بزم تو شود نغز و بهنجار

موسی زظهور تو خبرداد به یوشع

ادریس بیان کرده به اخنوخ و همیلع

شامول به یثرب شده از جان تبّع

تا برتو دهد نامۀ آن شاه سمیدع

ای از رخ دادار برانداخته برقع

بر فرق تو بنهاده خدا تاج مرصّع

در دست تو بسپرده قضا صارم بتّار

شعر میلاد پیامبر صلی الله علیه و آله

محمّد پرتو عین الیقین است

جهان را رحمتِ جان آفرین است‏

به چشمِ دل نگر او را که بینى

طلوع مهر و ماهش از جبین است‏

طراوت خیزِ گلهاى بهاری

چمن آراىِ باغ فرودین است‏

نسیم مشکبیزِ دشتِ توحید

ریاحین پرورِ گلزار دین است‏

سخن از لعل او، وحى الهى

پیامش جانفروز و دلنشین است‏

چو موسى دست او دست خدایى

چو عیسى معجزش در آستین است‏

صلاى دلکشِ عرش الهى

طنین افگنده در گوش زمین است‏

انیسِ خلوت شب زنده‏داران

شفیعِ بامداد واپسین است‏

محمّد آسمان لطف یزدان

محمّد آفتاب راستین است

زمانه خرّم از میلادِ او باد

دل ما، بوستانِ یاد او باد

محمّد جلوه بستانِ وحدت

دمیده چون گل از دامانِ وحدت‏

به فرش از روشنى آیینه دل

به عرش از نور هستى، جانِ وحدت‏

به فرمان الهى داد سامان

به آیین دگر، بنیان وحدت‏

دلارا گلشنِ جان بخش توحید

عبیر آمیز از باران وحدت‏

تماشایى است بعد از چارده قرن

به ستوارى چنین ارکانِ وحدت‏

به یمن آسمانى راى رهبر

خمینى، اختر تابان وحدت

در ایران، سرزمین خون و شمشیر

ز نو تجدید شد دوران وحدت‏

جهان جنبید و شد از خواب بیدار

به بانگِ آشنا، کیهانِ وحدت

مسلمانانِ عالم سر نهادند

به شادى بر خطِ فرمان وحدت‏

ز دریاى الهى موج آورد

به دامان، گوهر غلطان وحدت‏

جوانان وطن، در جنگ دشمن

چو شیرانند در میدانِ وحدت‏

دلى دارند چون آیینه دوست

سرى دارند در پیمانِ وحدت‏

دعاى خیرِ رهبر، یارشان باد

زمانه خیره در پیکارشان باد

 

 

شاعر: مشفق کاشانی

 

منبع:محمود شاهرخى و مشفق کاشانى‏، سیماى محمد( ص) در آینه شعر فارسى‏،وزارت ارشاد: تهران،1370،چ1،ص222-223

شعر میلاد رسول اکرم (ص)

در هفدهم ربیعِ اوّل
جشنى است بپا بسى مجلّل‏
آن جشن که پرشکوه و زین است
میلاد رسول عالمین است‏
محبوب خدا و سِرّ سَرمد
سر حلقه‏ى انبیا محمّد
 گر ذرّه از آفتاب گوید
دریا هم از آن جناب گوید
حق گفته بر آن پیمبر پاک
 لولاک لما خَلقتُ الافلاک‏
 در ماه ربیع باز این عید
 بر خلق جهان شده است تجدید
 یعنى که دوباره در چنین روز
سر زد ز افق مهى دل‏افروز
مولاى ششم امام صادق (ع)
 داناى حقایق و دقایق‏
 اسلام بود گر از پیمبر (ص)
مذهب بود از امام جعفر (ع)
 این ماه که نام آن ربیع است
الحق که مقام آن رفیع است‏
در مرتبتش بس این کلام است
میلاد پیمبر و امام است‏
این مذهب و این مرام و مسلک
بادا بجهانیان مبارک‏
وحدت که میان مسلمین است
از وحدت و اتحاد دین است‏
اسلام که دین اهل تقواست
دلخواسته و پسند «دریا» ست‏

شاعر: سید رضا بهشتی نژاد( دریا)


منبع:
گلچینى از مدائح نبوى‏، دکتر اصغر منتظر القائم‏، دانشگاه اصفهان‏، 1385، صص74-75. به نقل از طوفان دریا، دیوان اشعار سیّد رضا بهشتى‏ نژاد

شعر ولادت نور (درباره ولادت پیامبر صلی الله علیه و آله)

بامداد امید بود و نوید
خندهْ زن سر زد از افق، خورشید
با خط نور، در سپهر نوشت:  
صبح دانش به شام جهل، دمید
 شب به پایان رسید، انسانها!
صبح قرآن دمید، انسانها!
قطره‏ ها، ذرّه‏ ها، به لحن فصیح
ریگها، سنگها، به صوت ملیح‏
همه بانگ رساى‏شان: تکبیر
همه ذکر مدام‏شان: تسبیح‏
خیزد و از دشت و باغ و نخل و گیاه
نغمه: لا اله الّا اللّه‏
عید امّید و عید وجد و سرور
مردن تیرگى، ولادت نور
عید مستضعفان وادى ظلم 
عید مه طلعتان زنده به گور
عید رشد جوان و عزّت پیر
عید آزادى زنان اسیر
عید میلاد سیّد عرب‏ست    
شب حق، روز و روز کفر، شب‏ست‏
تن حمّالةُ الحَطب، در نار
عید تبّت یدا ابى لهب است‏
عید وحدت، که در صف توحید
عزّت مسلمین شود تجدید
 تیرگى، از درون هستى رفت  
 دیو کبر و غرور و مستى، رفت‏
دور بیداد و ظلم، پایان یافت
بت، نگون گشت و بت‏پرستى رفت‏
اصفر و احمر و سفید و سیاه 
همه در سایه رسول اللّه‏
 برقى از مکّه، نیمه شب رخشید
که فروغ یگانگى بخشید
با خط نور، نقش زد که: یکى‏ست
ابیضو احمر و سیاه و سفید
مجد کس، در سفید نامى نیست
جز به تقوى، کسى گرامى نیست‏
اى کتاب خدا، کلام خوشت
 اى نجات بشر، پیام خوشت‏
 وى شعار نجات هر مظلوم
پیش ظالم، همیشه نام خوشت‏
 برتر از اوج وَهم، سایه تو
رمز وحدت، به آیه آیه تو
شاعر:غلامرضا سازگار (میثم)

منبع:گنجینه نور: مدائح و مراثى خمسه طیبه‏، محمد على مجاهدى( پروانه)، صص59-60.

 

شعر معجزات زمان ولادت پیامبر (ص)

 بشنو از ما قصّه ‏اى اى یار مست

تا حساب این جهان آید به دست‏

 مصطفى آن دم بیامد در وجود  
معجزاتى در جهان آمد فرود
 معجزاتى گشته آنجا آشکار
هر کدامش مانده در دل پایدار
 آن دمى آمد محمّد در جهان    
کرده در دولت سرایش آشیان‏
 نورى از جان همین زیبانگار
 گشته در بالاى شهرش انتشار
کعبه را نورش عیان روشن نمود
هر دلى را نور آن آن دم ربود
شب شود با نور احمد مثل روز
 مى ‏شود نورش چو مه گیتى فروز
هر کسى باشد ز نورش در شگفت
چشم را از ترس خود آنجا گرفت‏
مى‏ کند هر کس به یک سویى فرار
 مى‏ شود در شهر خود ناپایدار
گو قیامت مى‏ شود آنجا به پا 
 زین جهت خود را کند هر کس رها
 ناگهان آمد مطلّب در خروش
خون او از کارشان آمد به جوش‏
مکیّان را مى ‏کند آنجا خطاب
 اى برادر از فروغش رخ متاب‏
 این بود اعجاز حق روى زمین
این نشان با خونتان گردد عجین‏
 پس از این نورش در این میدان مترس
این نشان باشد از آن فریادرس‏
آیتش ماند به عالم پای
 بى ‏جهت یک تخم بد بر دل مکار
 دومین میلاد اعجاز نبى
شرح حالش را چنین خوان با تبى‏
 آن دمى آمد نبى بر روى خاک 
هر دلى با یاد او گردیده پاک‏
کاخ کسرى هم زمان آن دم شکافت
گود که دشمن سوى او جانانه تاخت‏
شاه ایران یک شبى در خانه بود
 چون شرابى داخل پیمانه بود
مست قدرت بود و سر هم پر زباد
مى‏ برد هر غصّه را آنجا زیاد
بوده هر حورى کنارش شادمان
عشق خود را مى‏کند بر او عیان‏
مى‏ کند بر حال خود آن دم نظر
افکند مى در وجودش شور و شر
 دیده عالم را در آن وادى به کام
عاشقى را مى‏ کند بر خود تمام‏
 با ورود مصطفى در این حرم
 افکند بر جان طراوت با دو دم‏
 ناگهان ایوان کاخش لک به لک
بى‏ دلیل افتد در این میدان ترک‏
زین جهت افتد به جان او هراس
 قامتش گردد ز ترسش مثل داس‏
موبدان را مى ‏زند آنجا صدا
تا شود جویاى علت در سرا
 آمده هر موبدى در پیش او
 تا کند این راز را در خانه رو
خسروان پرسد ز آنان راز را
 نغمه‏ هاى قصّه این ساز را
 موبد آن موبدان گوید به شاه
 این بود در دید ما اینجا گواه‏
گو که آمد در زمین پیغمبرى
 تا دهد بر جان ما بال و پرى‏
سومین اعجاز میلاد رسول       
این چنین بر جان کند آن دم حلول‏
در درون ساوه خوش آب و رنگ
بوده یک دریاچه ‏اى خوب و قشنگ‏
با ورود مصطفى در آن زمان
  آب دریا خشک گردد ناگهان‏
شرح آن را این زمان از ما شنو
 تا شود حالت در این میخانه نو
 شهر ساوه شهر آباد و تمیز
 زین جهت باشد براى ما عزیز
هر کسى با حال خوش چون یک نگار
 آن مکان مشغول بر یک کسب و کار
آن شب موعد هم چون هر شبى  
 هر کسى مشغول کارش با تبى‏
بوده ماهیگیر آنجا شادمان
 آن مکان مشغول کارش بى‏امان‏
 تا نماید صید ماهى بینوا 
 رزق خود را سخت گیرد از خدا
 هر کسى چون عاشقى در پیچ و تاب
 تور خود را افکند داخل به آب‏
 آب دریاچه در آن دم بى ‏دلیل
 خشک شد یکباره چون مردى ذلیل‏
 آخرین اعجاز میلاد حبیب
بوده در عالم براى ما عجیب‏
 در درون فارس آتشگاه بود
 آتشش هردم در آن چون ماه بود
آتش آتشکده در روزگار
 بوده چون نورى دمادم برقرار
شعله ‏هاى آن هزاران سال هست
 آن نشد خاموش در دنیاى پست‏
ناگهان آن شعله ‏ها در کوه و دشت
در شبانگه با هدف خاموش گشت‏
 نور او خوابیده را بیدار کرد
در جهان با نغمه ‏اى هوشیار کرد
 به بود گردد سخن بر من حرام   
 پس سخن کوتاه باید و السلام‏

منبع:تاریخ منظوم چهارده معصوم( ع)،مجتبى رضا نژاد،  تهران‏: صباى اهل بیت‏،1381،صص42-45

ماجرای عام الفیل به صورت منظوم

 مرغ حق از آسمان آمد فرود
 شرحى از دلبر کند در این وجود
مى‏ کند این دم مهیّا عود و دف   
 تا که آرد نغمه ‏اى از این صدف‏
 شرح حالى مى‏ کند از شرح دین
خونمان را مى‏ کند با آن عجین‏
 سوره ‏اى بینى تو در قرآن ما
  فیل باشد نام او اى آشنا
 قصّه مى‏ گوید ز مردى نانجیب
آنکه باشد حال او بر ما غریب‏
 قصه این باشد که در اعصار دور
 پادشاهى بوده در غایت شرور
 ابرهه فرزند اشرم نام اوست
آنکه در تاریخ دین بى ‏آبروست‏
 مى ‏نماید پادشاهى در یمن       
ظلمها بینى ز او در آن چمن‏
 کاخ ظلمش در یمن افراشته
ریشه ‏اش را در بلادش کاشته‏
مى‏ کند بر آدمى آنجا ستم  
آبرویش را برد در آن حرم‏
 ظلم او هر سینه‏ اى را طاق کرد
 نام او را شهره بر آفاق کرد
 گر تو باشى خوب یابد در جهان
 نام تو ماند به عالم جاودان‏
اى خوشا مردى که آن کوبى شریک
 برده باشد با خودش یک نام نیک‏
ابرهه در شهر صنعا پایبند
  ساخته در آن مکان کاخى بلند
 من بنازم بر على آن با هنر
دم به دم بارد از آن لبهایش گهر
 پس چنین گوید امیر ما على
 آنکه باشد در جهان ما را ولى‏
 هیچ کاخى سر نیارد در زمین
 تا مگر با کوخ باشد همنشین‏
 ظلم ظالم گر بگردد بى‏ شمار
عاقبت صد فتنه را آرد به بار
این حکایت را کنون از ما شنو
 تا شود حالت در این میخانه نو
 ابرهه روزى درون کاخ بود   
 لیک آن دم مثل هر روزش نبود
 دیده او را هر کسى زار و پریش
غوطه ‏ور باشد درون فکر خویش‏
ناگهان از فکر خود آمد برون
چهره‏ اش از خشم گردد مثل خون‏
 مى‏ زند آن دم وزیرش را صدا
تا کند او را از این زندان رها
 پس به او گوید الا اى با وفا
 کن مرا از درد و غم این دم جدا
گو چرا در این جهان بى‏ ستیز   
کعبه باشد بین انسانها عزیز
گو چه مى ‏ارزد شمارى خشت و سنگ
 مى ‏رود هر کس به سویش بى ‏درنگ‏
 مى‏ کند با شوق و ذوق او را طواف
  قلب خود را مى‏ کند اینگونه صاف‏
هر کسى سختى کشد بر راه او   
  تا رسد آنجا کنار چاه او
حول آن بینى عیان کوه و کویر
 هر کسى باشد درون آن اسیر
حال مى‏ خواهم کنم یک کار خوب
  تا شوم در خانه محبوب قلوب‏
 من دلم خواهد کنم کارى بجا
 یک کلیسایى کنم اینجا بنا
معبدى سازم که باشد بى ‏نظیر
تا شود بر بندگان ماه منیر
 گنبدش را مى‏دهم آنجا جلا
 مى‏ کنم آن را مزیّن بر طلا
  تا بماند بین مردم یادگار   
مهر آن ماند به دلها پایدار
 تا سخن را خاموش از او شنید
 مى ‏کند در خاطرش فکرى پلید
مى‏ کند مدحش بر این افکار خام
 تا که اندازد امیرش را به دام‏
  پس چنین گوید الا اى پادشاه
اى که باشد چهره‏ات چون روى ماه‏
  فکر تو بر این هدف باشد چه نیک
 شادمان سازد خداى لا شریک‏
 بهتر آن باشد شوى مشغول کار     
کعبه را تا این چنین سازى تو خوار
 این بدا بر آن کسى در هر فلق
در جهان غافل بود از مکر حق‏
چون خدا هم برترین مکّار هست
 مکر او رو سوى هر بیمار هست‏
ابرهه مشغول کارش شد سریع       
مى ‏کند در کار خود فکرى بدیع‏
 معبدى سازد چه عالى و قشنگ
 گنبدش را مى‏ کند خوش آب و رنگ‏
 کار خود را مى‏ کند آنجا تمام
 زین سبب گردد همه عالم به کام‏
منتظر گردد شود زائر زیاد  
 تا که آید هر کسى در این بلاد
 ابرهه در کاخ خود با حال زار
مى‏ کشد هر روز و هر شب انتظار
 تا که آید زائرى این سو به شوق 
زین جهت او هم کند در خانه ذوق‏
 هر چه شد او منتظر در آن سرا
  تا در آید زائرى نام آشنا
هیچ کس را عاقبت آنجا ندید
زین سبب گردد ز کارش ناامید
 باز بیند مردمش با اشتیاق 
گشته عازم با نشاط و با وفاق‏
سوى کعبه جملگى عازم شوند
کعبه را با حال خوش خادم شوند
ابرهه از کارشان شد خشمگین
 فتنه‏ اى با فکر او گردد قرین‏
مى ‏رود شیطان سراغش با شتاب 
 جاى آب او را دهد آنجا سراب‏
 بنده را در خانه با معجون ناب       
 مى‏فریبد آن زمان با یک حساب‏
زین سبب در آن زمان آمد به خشم
 اشک او جارى شود از پلک چشم‏
 این چنین فرمان دهد بر لشکرش
تا شود در این نبردش یاورش‏
اى که هستى در ره ما جان فشان 
 مى‏کنى هر دم نبردى بى‏امان‏
 این زمان آماده ‏شو بر این نبرد
 جنگ کن با دشمنانم مثل مرد
 کعبه را خواهم کنم ایندم فنا
 تا شود بر زخم من کارم دوا
پس نما آماده خود را بر ستیز
حمله‏ ور شو سوى آن با تیغ تیز
من نیارامم در این میدان دگر     
تا شوم بر مکّیان من حمله ‏ور
لشکرش را این سخن تحریک کرد
 قلبها را مى‏ کند آن لحظه سرد
لشکرش آماده شد بر کارزار  
مى‏ رود هر کس در آن سو بی قرار
 فیلها با خود به آن سو مى ‏برند       
هر خطر را جمله بر جان مى ‏خرند
مى ‏رسد لشکر کنار خانه ‏اش 
  دیده انسان را مى‏ پیمانه ‏اش‏
 تا خبر که دما آنجا رسد بر مکّیان
 لرزه‏ ها افتد به دست و بر زبان‏
پس نماند در درون صبر و قرار    
زین جهت هر کس کند هر سو فرار
وحشتى در سینه‏ ها آمد پدید
  هر که در بیغوله ‏اى نالان رمید
 هر کسى در گوشه ‏اى گیرد پناه 
 دیده خود را بین یاران رو سیاه‏
 این زمان باشد مطلّب در خروش
 خون او از کارشان آمد به جوش‏
 مى‏رود در هر کجا با پیچ و تاب
 دم به دم دارد در آن کو اضطراب‏
 اهل بیتش را کند از خانه دور 
 باز یابد در کنار آن حضور
 با خدایش مى‏ کند راز و نیاز     
 درد خود را مى ‏کند اینگونه باز
 اى خدا اى خالق کون و مکان
 اى که مانى در دو عالم جاودان‏
 آمدم رو سوى تو با حال بد 
  تا رسانى بنده خود را مدد
 این منم سقّاى تو در این حرم
شهره ‏ام در نزد مردم بر کرم‏
 کعبه را تنها تو صاحبخانه ‏اى
خود شراب جام این میخانه ‏اى‏
خود نما اى پادشاه هم دفع شر
دشمنان را کن به عالم در به در
 کعبه را از دشمنان عام و خاص
 اى خداى من نما ایندم خلاص‏
 بعد از این راز و نیاز باشکوه 
 مى ‏رود چون دیگران بالاى کوه‏
 لشکر دشمن در این دم با نظر
 مى‏ شود رو سوى کعبه حمله‏ ور
 فیلها حرکت کنند از پیش پیش
 تا زند هر یک به آنجا زهر نیش‏
 عده ‏اى بر فیلها آنجا سوار  
حمله‏ ور گشته به آن سو بیقرار
 مى‏ شود نزدیک کعبه آن سپاه     
آسمان ناگه شود تار و سیاه‏
 لشکرش بیند ابابیل زیاد
 آمده رو سوى آنان مثل باد
هر پرنده پر صدا در آسمان
 با هدف یک سنگ دارد بر دهان‏
 مى ‏رسد بالاى لشکر در هوا
تیر خود را مى ‏کند پایین رها
 سنگها را روى آنان ریختند
جمله را بر آن صلیب آویختند
 سنگ مى‏ شد مثل آتش شعله ‏ور  
شعله‏ ور هر لحظه مى‏ افتد به سر
جمله در آتش بدین سان سوختند
 این سپاه را این چنین افروختند
 مى‏ خورد لشکر چنین آنجا شکست
  بند خود را بى‏امان آنجا گسست‏
 این چنین شد لشکر در آن کو تار و مار
یک نفر تنها کند آن‏سو فرار
مى ‏رود گریان بسوى آن امیر
دیده او را ابرهه خوار و حقیر
ابرهه پرسد ز او جریان چه هست
گو چرا هستى بدین سان خوار و پست‏
مى ‏دهد سرباز با خوارى جواب
مى‏ خورد با هر کلامش پیچ و تاب‏
مى‏ کند از ماجرایش شرح حال
مى ‏زند در شرح حالش بال بال‏
ناگهان آید ابابیلى ز راه 
افکند سنگى به سویش با گواه‏
 سنگ او را مى ‏زند آتش چو خس
این گواه باشد بر او در خانه بس‏
ابرهه تا از خبر شد باخبر
بى‏امان افتد به جان او شرر
مى‏ رسد در این زمان بر این یقین
کعبه باشد نور آن ماه مبین‏
خانه را بیچاره در آن لحظه دید
 لیک صاحبخانه را آنجا ندید
افکند بر این جهت خود را به چاه
نام خود را این چنین سازد تباه‏
ناگهان آنجا ابابیلى نکو
مى‏ شود با او در آن کو رو به رو
حمله ‏ور گردد به سویش مثل رعد
مى‏ کند در کار خود آن گوشه جهد
سنگ خود را سوى او پرتاب کرد
 قلب او را این چنین آرد به درد
این چنین گیرد ز او آنجا نفس  
 مى‏ کند او را رها از این قفس‏
ابرهه با کار بد در روزگار          
 نام بد از خود گذارد یادگار
مى ‏کنم این قصّه را این دم تمام    
 از خدا خواهم شود عالم به کام‏

منبع:تاریخ منظوم چهارده معصوم( ع)،مجتبى رضا نژاد،  تهران‏: صباى اهل بیت‏،1381،صص34-39.

شعر میلاد پیامبر اکرم (صلی الله علیه و آله) از حسین لاهوتی

 دلا میلاد ختم المرسلین است
فروغ آسمانى در زمین است‏
 مى وحدت که عارف تشنه اوست
بر آمد همچو مهر از ساغر دوست‏
 سحر سر بر زد از آیینه جان 
محمّد آفتاب علم و عرفان‏
منّور شد جهان از نور احمد        
حبیب حق، ابو القاسم محمّد (ص)
ملایک از وجودش در سجودند  
غریق لجه دریاى جودند
محمّد مهر ظلمت سوز آمد     
شب یلداى ما را روز آمد
ز اسرار خدا آگاه باشد      
کلام او کلام اللّه باشد
کمین خدمتگزارش، جبرئیل است
 امین درگه ربّ جلیل است‏
بود خلوت گزین بزم اللّه
چراغ رهنماى خلق گمراه‏
مهین گوهر، ز دریاى حقایق
جهان را اشرف خلق و خلایق‏
گل گلزار عطر آگین لولاک
 زمین از نور او، رخشنده افلاک‏
شد از میلاد آن آیینه داد
بساط ظلم و کیش کفر بر باد
 شاعر:حسین لاهوتى( صفا)

منبع: سیماى محمد(ص) در آینه شعر فارسى،محمود شاهرخی، مشفق کاشانی، تهران: وزارت ارشاد،1370، ص:160.

شعرمیلاد رسول اکرم (ص): مژده که میلاد شه خاتم است

 مژده که میلاد شه خاتم است
 عید سعید نبى اکرم است‏
مژده که مسرورى عالم رسید
 خرمى عالم و آدم رسید
هادى کل سید خاتم رسید 
منجى عالم نبى اکرم رسید
خرم از او خاطره عالم است
عید سعید نبى اکرم است‏
عالم ایجاد از او خرم است     
عید سعید نبى اکرم است‏
زان که ظهور نبى اعظم است
عید سعید نبى اکرم است‏
اهل ولاء خرّمى عالم است   
عید سعید نبى اکرم است‏
 مژده که پیر فلک آمد جوان
گشت منور همه کون و مکان‏
از رخ دلجوى شه انس و جان
فخر بشر خاتم پیغمبران‏
آن که از او فخر بنى ‏آدم است
عید سعید نبى اکرم است

منبع: چلچراغ اشک، رحیم کارگر، ص231.