دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

دانلود مقاله و پروژه و پایان نامه دانشجوئی

شعر ماه فروماند از جمال محمد

 ماه فرو مانَد از جمال محمد
 سرو نروید به اعتدال محمد
قدر فلک را کمال و منزلتى نیست      
در نظر قدر با کمال محمد
 وعده دیدار هرکسى به قیامت    
لیلة الاسرى‏ شب وصال محمد
آدم و نوح و خلیل و موسى عیسى    
 آمده مجموع در ظلال محمد
عرصه دنیا مجال همت او نیست    
روز قیامت نگر مجال محمد
 شمس و قمر در زمین حشر نتابند      
 نور نتابد مگر جمال محمد
وان همه پیرایه بست جنت فردوس      
 بو، که قبولش کند بلال محمد
شاید اگر آفتاب و ماه نتابد    
 پیش دو ابروى چون هلال محمد
 چشم مرا تا به خواب دید جمالش  
خواب نمى‏گیرد از خیال محمد
 «سعدى» اگر عاشقى کنى و جوانى    
عشق محمد بس است و آل محمد

شاعر: سعدی شیرازی


منبع: شبنم احساس، محمد شجاعی، ص94

شعر نظامی درباره پیامبر اکرم صلی الله علیه و آله

نقطه خط اولین پرگار      
خاتم آخر آفرینش کار
 نوبر باغ هفت چرخ کهن    
درةالتاج عقل و تاج سخن‏
کیست جز خواجه مؤید راى  
احمد مرسل آن رسول خداى‏
 شاه پیغمبران به تیغ و به تاج        
تیغ او شرع و تاج او معراج‏
امى و امهات را مایه        
فرش را نور و عرش را سایه‏
 پنج نوبت زن شریعت پاک    
چار بالش نِهِ ولایت خاک‏
 همه هستى طفیل و او مقصود  
او محمد رسالتش محمود
  ز اولین گل که آدمش بفشرد      
 صافى او بود و دیگران همه درد
  و آخرین دور کاسمان راند      
خطبه خاتمت هم او خواند
امر و نهیش به راستى موقوف      
 نهى او منکر امر او معروف‏
  آنکه از فقر فخر داشت نه رنج     
چه حدیث است فقر و چندان گنج‏
 وانک ازو سایه گشت روى سپید  
چه سخن سایه وآنگه ى خورشید؟
ملک را قایم الهى بود          
 قایم انداز پادشاهى بود
هر که برخاست مى ‏فکندش پست  
و آنکه افتاد مى‏ گرفتش دست‏
 با نکوگوهران نکو مى‏ کرد        
    قهر بدگوهران هم او مى ‏کرد
  تیغ از این سو به قهر خونریزى  
رفق از آن سو به مرهم آمیزى‏
مرهمش دل نواز تنگدلان  
 آهنش پاى بند سنگدلان‏
آنک با او بر اسب زین بستند    
بر کمرها دوال کین بستند
اینک امروز بعد چندین سال      
همه بر کوس او زنند دوال‏
گر چه ایزد گزید از دهرش    
وین جهان آفرید از بهرش‏
 چشم او را که مهر ما زاغ است  
روضه گاهى برون ازین باغ است‏
حکم هفصد هزار ساله شمار  
  تابع حکم او به هفت هزار
 حلقه ‏داران چرخ کحلى پوش      
در ره بندگیش حلقه به گوش‏
 چار یارش گزین به اصل و به فرع    
چار دیوار گنج خانه شرع‏
 ز آفرین بود نور بینش او    
 کآفرین‏ها بر آفرینش او
با چنان جان که هر دمش مددى است  
 ز زمین تا به آسمان جسدى است‏
آن جسد را حیات ازین جان است      
همه تختند و او سلیمان است‏
نفسش بر هوا چو مشک افشاند  
 رطب تر ز نخل خشک افشاند
معجزش خار خشک را رطب است      
 رطبش خار دشمن این عجب است‏
 کرده ناخن براى انگشتش      
سیب مه را دونیم در مشتش‏
  سیب را گر ز قطع بیم کند  
ناخنه روشنان دو نیم کند
آفرین کردش آفریننده      
کین گزین بود و او گزیننده‏
 باد بیش از مدار چرخ کبود
برگزیننده و گزیده درود

منبع: هفت پیکر نظامی گنجوی،ص603-604

داستانهایی از زندگى پیامبر صلى اللّه علیه و آله

پیامبراکرم صلى اللّه علیه و آله (1)
نگاه به چهره عالم دینى عبادت است .

حفظ خویشاوندى 

شخصى نزد رسول اللّه خدا صلى اللّه علیه و آله آمد و عرض کرد: یارسول اللّه ! بستگانم بامن قطع رابطه کرده و مرا مورد حمله و شماتت قرار داده اند آیا من هم با آنها قطع رابطه کنم ؟
پیامبر صلى اللّه علیه و آله فرمود: با این وضع خداوند نظر و رحمتش را از همه شما بر مى دارد. آن مرد گفت : پس چه کنم ؟
حضزت فرمود: ایجاد رابطه کن باکسى که با تواضع رابطه کرده است و بخشش به کسى که تو را محروم ساخته است و عفو کن کسى را که به تو ظالم کرده است . در این صورت از سوى خداوند پشتیبانى رد برابر آنها خواهى داشت (2)

احترام به والدین  

مردى به محضر رسول اکرم صلى اللّه علیه و آله مشرف مى گردد و عرض کرد: یا رسول اللّه به چه کسى نیکى کنم ؟
پیامبر صلى اللّه علیه و آله فرمود: به مادرت .
دوباره سوال کرد سپس به چه کسى نیکى کنم ؟
حضرت فرمود: به مادرت .
بار دیگر سوال کرد سپس به چه کسى نیکى کنم ؟
حضرت فرمود: به مادرت .
بار چهارم سوال کرد آنگاه به چه کسى نیکى کنم ؟
پیامبر صلى اللّه علیه و آله فرمود: به پدرت . (3)

پرهیز از امتیاز طلبى 

پیامبر اکرم صلى اللّه علیه و آله با عده اى از اصحاب خود به سفر رفته بودند. حضرت در بین راه دستور داد گوسفندى را ذبح کنند و غذایى تهیه نمایند. مردى گفت : کشتن گوسفند با من باشد، دیگرى گفت : پوست کندن آن با من باشد سو مى گفت : پختن آن را من به عهده مى گیرم .
پیامبر صلى اللّه علیه و آله فرمود: من هم هیزم آن را آماده مى کنم .
اصحاب گفتند: با رسول اللّه ! پدران و مادران ما فداى شما باد، خود را به زحمت نیندازید، ما خود هیزم را جمع آورى خواهیم کرد.
حضرت فرمود: مى دانم که شما این کار را براى من انجام مى دهید اما خداى عز و جل نمى پسندد که بنده اش خود را از اصحابش ممتاز کند آنگاه برخاست و براى آنها هیزم جمع آورى کرد. (4)

پرهیز از غضب  

مردى به پیامبرصلى اللّه علیه و آله عرض کرد یا رسول اللّه ! مرا تعلیم ده !
حضرت فرمود: برو و غضب نکن .
آن مرد گفت : همین مرا بس است و به جانب قبیله خود رفت . ناگهان در میان طایفه اش جنگى در گرفت و مسلحانه در برابر یکدیگر صف کشیدند. آن مرد هم که و ضعیف جنگى را مشاهده کرده مسلح شد و در صف جنگاوران ایستاد. آنگاه سخن پیامبر صلى اللّه علیه و آله را بیاد آورد که به او فرمود: غضب نکن . اسلحه را کنار گذارد و به نزد مخالفین قوم خود رفت و گفت : اى مردم هر جراحت و قتل و زدن بى نشانه اى که در افراد شما به عهده من باشد و خونبهاى آن را مى پردازم .
مخالفین که براى سخنان صلح طلبانه را از او شنیدند گفتند: ما این جریمه را نمى خواهیم . براى شما باشد زیرا ما از شما به این جریمه سزاوارتریم . آنگاه با یکدیگر صلح کردند و با آن کینه از میان رفت . (5)

خوش برخوردى  

مردى به پیامبر صلى اللّه علیه و آله عرض کرد یا رسول اللّه من اقوامى دارم که با آنها صله ارحام مى کنم اما آنها با من قطع رابطه کرده اند. من به آنها احسان مى کنم اما آنها با من بدرفتارى مى کنند، من بر بدیهاى آنها حلم مى ورزم اما آنها بر من جهالت مى کنند.
حضرت فرمود: اگر آن گونه باشد که تو مى گوئى گویا رنج و ناراحتى که از برخورد خوب تو به آنها مى رسد دردناکتر است و تا تو در چنین حالى باشى خداوند پشتیبان تو خواهد بود. (6)

بر خورد با مردم 

رد حالى که پیامبر صلى اللّه علیه و آله عازم میدان جنگ بود عربى به محضر او رسید و رکاب شترش را گرفت و گفت : یا رسول اللّه : علمى را به من بیاموز که سبب رفتم به بهشت گردد.
حضرت فرمود: با مردم آن گونه رفتار کن که دوست دارى با تو آن گونه رفتار کنند. و از رفتار با آنها که خویشاوند تو نیست بپرهیز. (7)

کلید بى نیازى  

مردى از اصحاب پیامبر صلى اللّه علیه و آله به سخنى معیشت گرفتار شد. همسرش به او گفت : اى کاش به محضر پیامبر صلى اللّه علیه و آله مى رفتى و از او چیزى رد خواست مى کردى .
مرد تنگدست به خدمت پیامبر صلى اللّه علیه و آله آمد  حضرت  او را مشاهده کرد فرمود: هر کسى از ما بخواهد به او عطا خواهیم کرد و هر کس بى نیازى جوید خداوند او را بى نیاز کند.
مرد فقیر با خود گفت : مقصود او من بودم . سپس به سوى همسرش بازگشت و او را از سخن حضرت خبردار کرد.
همسرش گفت : رسول خدا صلى اللّه علیه و آله هم بشر است (از حال تو خبر ندارد) او را آگاه کن .
آن مرد دوباره به محضر پیامبر صلى اللّه علیه و آله شرفیاب گشت و چون حضرت او را دید فرمود: هر کسى از ما بخواهد به او خواهیم داد و هر کس بى نیازى جوید خداوند بى نیازیش سازد. سه بار این تکرار شد و او به محضر پیامبر صلى اللّه علیه و آله مى رفت و بر مى گشت . آنگاه رفت و کلنگى عاریه کرد و براى کندن هیزم حرکت کرد و قدرى هیزم آورد و به مقدارى آرد فروخت و آردها را به منزل برد و از آن استفاده کردند. روز بعد هم رفت و هیزم بیشترى آورد و فروخت و. همواره کار مى کرد و مى اندوخت تا خود کلنگى خریداری گردید. آنگاه به محضر پیامبر صلى اللّه علیه و آله مشرف گردید و به اطلاع او رسانید که چگونه براى درخواست نزد او آمد و چه جمله اى را از او شنید.
پیامبر اکرم صلى اللّه علیه و آله فرمود: که من گفتم : هر که از ما بخواهد به او مى دهیم و هرکه بى نیازى گرداند. (8)

اندازه معیشت  

روزى رسول خدا صلى اللّه علیه و آله با همراهان خود در صحرا عبور مى کرد که به شتربانى گذر کرد، کسى را فرستاد تا از او شیر بخواهد.
شتربان گفت : آنچه در سینه شترهاست صبحانه قبیله است و آنچه در ظرف هاست شام آنهاست .
رسول خدا صلى اللّه علیه و آله گفت : خدایا مال و فرزندانش را زیاد گردان .
آنگاه به راه افتادند تا به چوپانى رسیدند. حضرت کسى را فرستاد تا از او شیر بگیرد. چوپان گوسفند را دوشید و هرچه در ظرف داشت در ظرف پیامبر صلى اللّه علیه و آله ریخت و گوسفندى هم براى آن حضرت فرستاد و عرض کرد: همین اندازه نزد ما بود اگر بیشتر هم بخواهید به شما مى دهیم .
رسول خدا صلى اللّه علیه و آله گفت : خدایا او را به اندازه کفاف روزى ده .
یکى از اصحاب عرض کرد: یا رسول اللّه ! براى کسى که به شما چیزى نداد دعائى کردى که همه ما آن را دوست داریم و براى کسى که حاجت تو را برآورده ساخت دعائى کردى که همه ما آن را ناخوش مى داریم .
رسول خدا صلى اللّه علیه و آله فرمود: آنچه کم و کافى باشد بهتر از زیادى است که دل را مشغول دارد.
خداوندا محمد و آل محمد را به اندازه کفاف روزى عطا فرما.
امام صادق علیه السلام فرمود: خداى عز وجل مى فرماید: اگر بر بنده مومنم تنگ گیرم غمگین مى شود در صورتى که این تنگى او را به من نزدیکتر مى سازد و اگر بر بنده مومنم وسعت دهم شادمان گردد، در صورتى که آن وسعت او را از من دورتر مى کند. (9)

شیعه واقعى  

مردى به رسول خدا صلى اللّه علیه و آله عرض کرد: یا رسول اللّه ! فلانى در منزل همسایه اش نگاه حرام مى کند و اگر بتواند بدنبال آن کار حرامى انجام دهد انجام مى دهد.
رسول خدا صلى اللّه علیه و آله خشمگین شد و فرمود: او را نزد من بیاورید.
مرد دیگرى که در آنجا حضور داشت عرض کرد: یا رسول اللّه ! او از شیعیان شماست که به ولایت شما و على علیه السلام اعتقاد دارد و از دشمنان شما بیزار است .
رسول خدا صلى اللّه علیه و آله فرمود: نگو او از شیعیان ما است ، این یک دروغ است . شیعه ما کسى است که دنباله روى ما باشد و از اعمال ما پیروى کند و این کارهاى او که نام بردى از اعمال ما نیست . (10)

اهمیت طلب مردم  

جنازه مردى را آوردند تا رسول خدا صلى اللّه علیه و آله بر آن نماز گذارد.
پیامبر صلى اللّه علیه و آله به اصحاب خود فرمود: شما بر او نماز بخوانید اما من نمى خوانم .
اصحاب گفتند: رسول اللّه ! چرا بر او نماز نمى گذارى ؟
حضرت فرمود: زیرا بدهکار مردم است .
ابوقتاده گفت : من ضامن مى شوم که قرض او را ادا کنم .
پیامبر صلى اللّه علیه و آله فرمود: بطور کامل ادا خواهى کرد؟
ابوقتاده : بله ، بطور کامل ادا خواهم کرد. آنگاه پیامبر صلى اللّه علیه و آله بر او نماز گذارد.
ابوقتاده گوید: بدهکارى آن مرد هفده یا هجده در هم بود. (11)

میهمان سرزده  

از اهل مدینه ، پیامبر صلى اللّه علیه و آله و پنج نفر از اصحاب او را به غذائى که آماده کرده بودند دعوت نمودند. حضرت دعوت آنها را پذیرفت اما وقتى به منزل میزبان مى رفتند در بین راه یک نفر دیگر که دعوت نشده بود به آنها گروید. وقتى به منزل نزدیک شدند پیامبر صلى اللّه علیه و آله به او گفت : آنها تو را دعوت نکرده اند همین جا بنشین تا من با آنها صحبت کنم و همراهى تو را، با آنها در میان گذارم و اجازه ورودت را بگیرم . (12)

خود برتربینى  

نزد رسول خدا صلى اللّه علیه و آله از شخصى تعریف شد. روزى او به محضر پیامبر صلى اللّه علیه و آله رسید. اصحاب عرض کردند: یا رسول اللّه این همان کسى است که از او به خوبى تعریف کردیم .
حضرت فرمود: من در چهره او نوعى سیاهى از شیطان مى بینم . او نزدیک شد و بر پیامبر صلى اللّه علیه و آله سلام کرد.
پیامبر صلى اللّه علیه و آله فرمود: تو را به خدا سوگند آیا در پیش خودنگفتى کسى بهتر از من در میان مردم نیست ؟
او در پاسخ گفت : بله همینطور است که فرمودید. (13)

محبت به فرزندان  

اقرع بن حابس در محضر پیامبر صلى اللّه علیه و آله بود که دید حضرت فرزندش حسن علیه السلام را مى بوسد.
عرض کرد: من ده فرزند دارم و یکى از آنها را هم نبوسیده ام .
پیامبر صلى اللّه علیه و آله فرمود: کسى که رحم نکند مورد رحمت قرار نمى گیرد. (14)

عزت کار و ذلت صدقه 

مردى از انصار نیازمند گردید و از بر آوردن نیاز خود درمانده شد. نزد رسول خدا صلى اللّه علیه و آله رفت و حاجت خود را بیان کرد.
حضرت فرمود: آنچه را در منزل دارى بیاور و چیزى را در این باره کوچک نشمار.
مرد انصارى به منزل رفت و یک قدح و یک قطعه پوست یا پارچه که زیر زین اسب یا شتر مى گذارند را با خود آورد.
رسول خدا صلى اللّه علیه و آله فرمود: چه کسى این دو را مى خرد؟
مردى گفت : من آنها را به یک درهم خریدارم .
حضرت فرمود: چه کسى بیشتر مى خرد؟
مرد دیگرى عرض کرد: من به دو درهم مى خرم .
پیامبر صلى اللّه علیه و آله فرمود: براى تو باشد و خریدار، دور دهم به مرد انصارى داد. آنگاه حضرت فرمود: با یک در هم آن خوراکى براى خانواده خود تهیه کن و با درهم دیگر تیشه اى خریدارى کن .
مرد انصارى تیشه اى خریدارى کرد و پیامبر صلى اللّه علیه و آله دسته اى دیگران براى آن گرفت و تیشه اى را به دسته اى مجهز کرد و فرمود: برو با این تیشه هیزم بیابان را بکن و چیزى را از چوب و خار بیابان ،تر یا خشک بى ارزش ندان .
مرد انصارى بدنبال کار رفت و پس از پانزده شب به محضر پیامبر صلى اللّه علیه و آله مشرف گردید و وضع اقتصادى او خوب شد.
حضرت صلى اللّه علیه و آله فرمود: این کار بهتر از این بود که در روز قیامت بیائى در حالى که در چهره تو ذلت صدقه باشد. (15)

بر خورد با سر کشان  

رسول خدا صلى اللّه علیه و آله از یکى از کوچه هاى مدینه مى گذشت ، زن سیاه پوستى از بین راه سرگین حیوانات را جمع مى کرد، به او گفته شد از پیش راه رسول خدا صلى اللّه علیه و آله کنار برو.
زن سیاه پوست گفت : راه پهن است .
شخصى خواست او را کتک زند که پیامبر صلى اللّه علیه و آله فرمود: رهایش کنید او سر کش است . (16)

انسان محترم را گرامى بدارید  

پیامبر اکرم صلى اللّه علیه و آله به یکى از خانه هاى خود وارد شد و اصحاب او به محضرش مشرف شدند تعداد اصحاب بسیار بود و اتاق پر شده بود.
جریربن عبداللّه در این هنگام وارد شد اما جایى براى نشستن نیافت و در نزدیکى در نشست 0.
پیامبر صلى اللّه علیه و آله عباى خود را برداشت و به او داد و فرمود: این عبا را زیر انداز خود قرار دهد. جریر عبا را گرفت و بر صورت خود گذارد و آن را مى بوسید و گریه مى کرد، آنگاه آن را جمع کرد و به پیامبر صلى اللّه علیه و آله رو کرد و گفت : من هرگز بر روى جامه شما نمى نشینم . خداوند تو را گرامى بدارد همان گونه که مرا گرامى داشتى .
پیامبر صلى اللّه علیه و آله نگاهى به سمت چپ و راست خود کرد و سپس فرمود: هر گاه شخص محترمى نزد شما آمد او را گرامى بدارید و همچنین هر کسى که از گذشته بر شما حقى دارد او را نیز گرامى بدارید. (17)

پانویس

1 . بحارالانوار، ج 1، ص 195
2 . محجة البیضاء، ج 3، ص 430.
3 . محجة البیضاء، ج 3، ص 439
4  . محجة البیضاء، ج 4، ص 61.
5 . اص .ل کافى ، باب غضب - سفینة البحار، ج 2، ص 320.
6 . محجة البیضاء، ج 5، ص 312.
7 . اصول کافى ، باب الانصاف و العدل ، ح 10.
8 . اصول کافى ، باب القناعة .
9 . اصول کافى ، باب الکفاف ، ح 5.
10 . بحارالانوار، ج 68، ص 155.
11 . مستدرک الوسائل ، ج 13، ص 404.
12 . بحارالانوار، ج 16، ص 236.
13 . محجة البیضاء ج 3، ص 436.
14 .  محجة البیضاء، ج 3، ص 436.
15 . بحار الانوار، ج 103، ص 10
16 . محجة البیضاء، ج 3 ، ص 373.
17 . بحارالانوار، ج 1، ص 182.


منبع:

قصه های تربیتی چهارده معصوم(محمد رضا اکبری)

درسهایی از زندگی پیامبر (ص): فرزندان شهید

ابن هشام مى نویسد: اسماء دختر عمیس ، همسر عبدالله بن جعفر گفته است : روزى که جعفر در جنگ موته به شهادت رسید، پیامبر صلى الله علیه و آله به خانه ما آمد. من تازه از کار خانه ، شست و شو و نظافت بچه ها فارغ شده بودم ، به من فرمود: فرزندان جعفر را پیش من آور. آنان را پیش آن حضرت بردم ، بچه ها را در آغوش گرفت و شروع به نوازش آنان کرد، در حالى که اشک از دیدگان آن بزرگوار سرازیر بود.
من پرسیدم : اى رسول خدا، پدر و مادرم فدایت باد. چرا گریه مى کنى ؟ مگر درباره جعفر و همراهانش به شما خبرى رسیده است ؟ فرمود: آرى ، آنها امروز به شهادت رسیدند.(سیره ابن هشام 2 / 252، مترجم .)


منبع: یکصد و بیست درس زندگى از سیره حضرت محمد (ص )،حمید رضا کفاش

سخن پیامبر صلی الله علیه و آله بعد از دفن در مسجد قبا

روزى ابوبکر و امیرالمؤ منین ، علىّ علیه السلام در محلّى یکدیگر را ملاقات کردند.
ابوبکر گفت : حضرت رسول ، پس از جریان غدیر خم چیز خاصّى درباره شما نفرمود، امّا من بر فضل تو شهادت مى دهم ؛ و در زمان آن حضرت نیز بر تو به عنوان امیرالمؤ منین سلام کرده ام .
و اعتراف مى کنم که حضرت رسول درباره تو فرمود: تو وصىّ و وارث و خلیفه او در خانواده اش مى باشى ، ولى تصریح نفرمود که تو خلیفه بعد از او در امّتش باشى .
امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام اظهار داشت : اى ابوبکر! چنانچه رسول خدا صلوات اللّه علیه را به تو نشان دهم و ایشان تو را بر خلافت من در بین امّتش دستور دهد، آیا مى پذیرى ؟
ابوبکر گفت : بلى ، اگر رسول خدا با صراحت بگوید، من کنار خواهم رفت .
امام علىّ علیه السلام فرمود: پس چون نماز مغرب را خواندى ، نزد من بیا تا آن حضرت را به تو نشان دهم .
همین که ابوبکر آمد، با یکدیگر به سمت مسجد قبا حرکت کردند و وقتى وارد شدند؛ دیدند که حضرت رسول صلّى اللّه علیه و آله رو به قبله نشسته است ؛ و خطاب به ابوبکر کرد و فرمود:
اى ابوبکر! حقّ مولایت ، علىّ را غصب کرده اى و جائى نشسته اى که جایگاه انبیاء و اوصیاء آن ها است ؛ و کسى غیر از علىّ استحقاق آن مقام را ندارد چون که او خلیفه من در اُمّتم مى باشد و من تمام امور خود را به او واگذار کرده ام .و تو مخالفت کرده اى و خود را در معرض سخط و غضب خداوند قرار داده اى ، این لباس خلافت را از تن خود بیرون بیاور و تحویل علىّ ابن ابى طالب ده ، که تنها شایسته و حقّ او خواهد بود وگرنه وعده گاه تو آتش دوزخ مى باشد.
در این هنگام ابوبکر با وحشت تمام از جاى برخاست و به همراه امیرالمؤ منین علىّ علیه السلام از مسجد خارج گردید و تصمیم گرفت تا خلافت را به آن حضرت واگذار نماید.
ولى در مسیر راه ، رفیق خود، عمر را دید و جریان را برایش تعریف کرد، عمر گفت : تو خیلى سُست عقیده و بى اراده هستى ، مگر نمى دانى که آن ها ساحر و جادوگر هستند، باید ثابت قدم و پابرجا باشى ، به همین جهت ابوبکر از تصمیم خود منصرف شد؛ و با همان حالت از دنیا رفت .(1)

1-الخرایج و الجرایح : ج 2، ص 806، ح 15 و 16، ارشاد القلوب : ص 264.
در این باره روایات بسیارى به همین مضمون از امام باقر و امام صادق علیهما السلام و نیز از طریق اهل سنّت وارد شده است که همه آن را با اختلاف جزئى آورده اند.

داستانهایی از امام علی علیه السلام: یک پیاده و هشت سوار

پس از آن که پیامبر اسلام صلّى اللّه علیه و آله از توطئه سران قریش نجات یافت و به مدینه منوّره هجرت نمود، امام علىّ بن أ بى طالب علیه السلام نیز به همراه چهار زن به نام هاى فاطمه (1) و تعدادى دیگر از مردان و زنان مسلمان عازم مدینه شدند. 
به مشرکین و سران قریش خبر رسید که حضرت علىّ علیه السلام آشکارا در حال خروج از مکّه و ملحق شدن به پسر عمویش ، رسول خدا مى باشد، به همین جهت هشت نفر اسب سوار مجهّز و مسلّح را روانه کردند تا او و همراهانش را برگردانند. 
هنگامى که حضرت از آمدن اسب سواران آگاه شد، دستور داد تا قافله اش متوقّف شده و در گوشه اى پناه گیرند، و آن گاه که اسب سواران نزدیک شدند، حضرت یک تنه و پیاده ، شمشیر به دست گرفت و به سوى آن ها حرکت کرد تا آن که مقابل یکدیگر قرار گرفتند، اسب سواران فریاد کشیدند: آیا گمان دارى که مى توانى از چنگال ما رهائى یابى ؟ تو و همراهانت باید برگردى . 
حضرت بدون هیچگونه احساس ترس و واهمه اى ، با آرامى فرمود: اگر برنگردم ، چه مى کنید؟ 
گفتند: یا بر مى گردى ؛ و یا تو را با ذلّت و خوارى بر مى گردانیم و ناگاه به سوى قافله یورش آوردند؛ و چون حضرت جلوى آن ها را گرفت ، یکى از آن ها به نام جناح ، با شمشیر به طرف حضرت حمله کرد و با این که حضرت بسیار جوان و هنوز در جنگ و نزاعى شرکت نکرده بود همانند یک مرد با تجربه جنجگو خود را نجات داد، و با شمشیر خود ضربه اى بر شانه جناح زد. 
و چون خواست که از خود دفاع کند، حضرت شمشیر دیگرى بر او وارد ساخت به طورى که همه افراد شگفت زده شدند که چطور یک نوجوان پیاده و بى تجربه به تنهائى در مقابل افراد قوى و سواره مسلّح ، استقامت مى نماید. 
و حضرت علىّ علیه السلام توانست در آن موقعیّت یکى از آن ها را هلاک کند. 
پس از لحظه اى آرامش و سکوت ، گفتند: یا علىّ! آرام باش و به مکّه برگرد. 
حضرت فرمود: من باید به راه خود ادامه دهم و به پسر عمویم ، رسول خدا ملحق شوم ، حال هرکس که مى خواهد خونش ریخته شود، نزدیک بیاید. 
در همین حال اسب سواران با افسردگى و ناامیدى برگشتند؛ و حضرت علىّ صلوات اللّه علیه پیروزمندانه به همراه زنان و دیگر همراهان ، راه خویش را به سوى مدینه ادامه دادند.(2)

پی نوشت

1- حضرت فاطمه زهراء، فاطمه بنت اسد، فاطمه بنت زبیر، فاطمه بنت حمزة بن عبدالمطّلب . 

2- أعیان الشّیعه : ج 1، ص 376 377.
منبع:چهل داستان و چهل حدیث از امام علی علیه السلام، حجه الاسلام و المسلمین عبدالله صالحی

داستانهای پیامبر اکرم (ص): بستن زانوی شتر

قافله چندین ساعت راه رفته بود. آثار خستگی در سواران و در مرکبها پدید گشته بود. همینکه به منزلی رسیدند که آنجا آبی بود، قافله فرود آمد. رسول اکرم نیز که همراه قافله بود شتر خویش را خوابانید و پیاده شد. قبل از همه چیز، همه در فکر بودند که خود را به آب برسانند و مقدمات نماز را فراهم کنند.
رسول اکرم بعد از آنکه پیاده شد، به آن سو که آب بود روان شد، ولی بعد از آنکه مقداری رفت، بدون آنکه با احدی سخنی بگوید به طرف مرکب خویش بازگشت.
اصحاب و یاران باتعجب با خود می گفتند آیا اینجا را برای فرودآمدن نپسندیده است و می خواهد فرمان حرکت بدهد؟ چشمها مراقب و گوشها منتظر شنیدن فرمان بود. تعجب جمعیت هنگامی زیاد شد که دیدند همینکه به شتر خویش رسید، زانوبند را برداشت و زانوهای شتر را بست و دومرتبه به سوی مقصد اولی خویش روان شد.
فریادها از اطراف بلند شد: «ای رسول خدا! چرا ما را فرمان ندادی که این کار را برایت بکنیم، و به خودت زحمت دادی و برگشتی؟ ما که با کمال افتخار برای انجام این خدمت آماده بودیم. »
در جواب آنها فرمود:
«هرگز از دیگران در کارهای خود کمک نخواهید، و به دیگران اتکا نکنید ولو برای یک قطعه چوب مسواک باشد. » [1]

[1] . لا یستعن احدکم من غیره ولو بقضمة من سواک. کحل البصر محدث قمی، صفحه ی 69.

منبع: داستان راستان،شهید مطهری،جلد اول.

داستانهای پیامبر اکرم (ص): دو حلقه جمعیت

رسول اکرم صلّی اللّه علیه و آله وارد مسجد (مسجد مدینه [1]) شد، چشمش به دو اجتماع افتاد که از دو دسته تشکیل شده بود و هر دسته ای حلقه ای تشکیل داده سرگرم کاری بودند.یک دسته مشغول عبادت و ذکرو دسته ی دیگر به تعلیم و تعلم و یاد دادن و یاد گرفتن سرگرم بودند.
هر دو دسته را از نظر گذرانید و از دیدن آنها مسرور و خرسند شد. به کسانی که همراهش بودند رو کرد و فرمود: «این هر دو دسته کار نیک می کنند وبر خیر و سعادتند».
آنگاه جمله ای اضافه کرد: «لکن من برای تعلیم و دانا کردن فرستاده شده ام». پس خودش به طرف همان دسته که به کار تعلیم و تعلم اشتغال داشتند رفت و در حلقه ی آنها نشست. [2]

[1] .مسجد مدینه در صدر اسلام تنها برای ادای فریضه ی نماز نبود، بلکه مرکز جنب وجوش و فعالیتهای دینی و اجتماعی مسلمانان همان مسجد بود. هروقت لازم می شد اجتماعی صورت بگیرد مردم را به حضور در مسجد دعوت می کردند، و مردم از هر خبر مهمی در آنجا آگاه می شدند و هر تصمیم جدیدی گرفته می شد در آنجا به مردم اعلام می شد.مسلمانان تا در مکه بودند از هرگونه آزادی و فعالیت اجتماعی محروم بودند، نه می توانستند اعمال و فرائض مذهبی خود را آزادانه انجام دهند و نه می توانستند تعلیمات دینی خود را آزادانه فرا گیرند. این وضع ادامه داشت تا وقتی که اسلام در نقطه ی حساس دیگری از عربستان نفوذ کرد که نامش «یثرب» بود و بعدها به نام «مدینة النبی» یعنی شهر پیغمبر معروف شد. پیغمبر اکرم بنا به پیشنهاد مردم آن شهر و طبق عهد و پیمانی که آنها با آن حضرت بستند، به این شهر هجرت فرمود. سایر مسلمانان نیز تدریجا به این شهر هجرت کردند. آزادی فعالیت مسلمانان نیز از این وقت آغاز شد. اولین کاری که رسول اکرم بعد از مهاجرت به این شهر کرد، این بود که زمینی را درنظر گرفت و با کمک یاران و اصحاب این مسجد را در آنجا ساخت.

[2] .منیة المرید ، چاپ بمبئی، صفحه ی 10.
منبع: داستان راستان،شهید مطهری،جلد اول.

داستانهای پیامبر اکرم (ص): غذای دسته جمعی

همینکه رسول اکرم و اصحاب و یاران از مرکبها فرود آمدند و بارها را بر زمین نهادند، تصمیم جمعیت بر این شد که برای غذا گوسفندی را ذبح و آماده کنند.
یکی از اصحاب گفت: سر بریدن گوسفند با من.
دیگری: کندن پوست آن با من.
سومی: پختن گوشت آن با من.
چهارمی: . . .
رسول اکرم: «جمع کردن هیزم از صحرا با من».
جمعیت: یا رسولَ اللّه شما زحمت نکشید و راحت بنشینید، ما خودمان با کمال افتخار همه ی این کارها را می کنیم.
رسول اکرم:
«می دانم که شما می کنید، ولی خداوند دوست نمی دارد بنده اش را در میان یارانش با وضعی متمایز ببیند که برای خود نسبت به دیگران امتیازی قائل شده باشد».[1]
سپس به طرف صحرا رفت و مقدار لازم خار و خاشاک از صحرا جمع کرد و آورد [2]

[1] . انّ اللّه یکره من عبده ان یراه متمیّزاً بین اصحابه.

[2] . کحل البصر ، صفحه ی 68.
منبع: داستان راستان،شهید مطهری،جلد اول.

داستانهای پیامبر اکرم (ص): اعرابی

عربی بیابانی و وحشی وارد مدینه شد و یکسره به مسجد آمد تا مگر از رسول خدا سیم و زری بگیرد. هنگامی وارد شد که رسول اکرم در میان انبوه اصحاب و یاران خود بود. حاجت خویش را اظهار کرد و عطائی خواست. رسول اکرم چیزی به او داد، ولی او قانع نشد و آن را کم شمرد، بعلاوه سخن درشت و ناهمواری بر زبان آورد و نسبت به رسول خدا جسارت کرد. اصحاب و یاران سخت در خشم شدند و چیزی نمانده بود که آزاری به او برسانند، ولی رسول خدا مانع شد.
رسول اکرم بعداً اعرابی را با خود به خانه برد و مقداری دیگر به او کمک کرد.
ضمنا اعرابی از نزدیک مشاهده کرد که وضع رسول اکرم به وضع رؤسا و حکامی که تاکنون دیده شباهت ندارد و زر و خواسته ای در آنجا جمع نشده.
اعرابی اظهار رضایت کرد و کلمه ای تشکرآمیز بر زبان راند. در این وقت رسول اکرم به او فرمود: «تو دیروز سخن درشت و ناهمواری بر زبان راندی که موجب خشم اصحاب و یاران من شد. من می ترسم از ناحیه ی آنها به تو گزندی برسد. ولی اکنون در حضور من این جمله ی تشکرآمیز را گفتی. آیا ممکن است همین جمله را در حضور جمعیت بگویی تا خشم و ناراحتی که آنان نسبت به تو دارند از بین برود؟» اعرابی گفت:«مانعی ندارد».
روز دیگر اعرابی به مسجد آمد، درحالی که همه جمع بودند. رسول اکرم رو به جمعیت کرد و فرمود: «این مرد اظهار می دارد که از ما راضی شده، آیا چنین است؟» اعرابی گفت: «چنین است» و همان جمله ی تشکرآمیز که در خلوت گفته بود تکرار کرد. اصحاب و یاران رسول خدا خندیدند.
در این هنگام رسول خدا رو به جمعیت کرد و فرمود: «مثل من و این گونه افراد، مثل همان مردی است که شترش رمیده بود و فرار می کرد، مردم به خیال اینکه به صاحب شتر کمک بدهند فریاد کردند و به دنبال شتر دویدند. آن شتر بیشتر رم کرد و فراری تر شد. صاحب شتر مردم را بانگ زد و گفت خواهش می کنم کسی به شتر من کاری نداشته باشد، من خودم بهتر می دانم که از چه راه شتر خویش را رام کنم.همینکه مردم را از تعقیب باز داشت، رفت و یک مشت علف برداشت و آرام آرام از جلو شتر بیرون آمد. بدون آنکه نعره ای بزند و فریادی بکشد و بدود، تدریجا درحالی که علف را نشان می داد جلو آمد. بعد با کمال سهولت مهار شتر خویش را در دست گرفت و روان شد.اگر دیروز من شما را آزاد گذاشته بودم حتما این اعرابی بدبخت به دست شما کشته شده بود و در چه حال بدی کشته شده بود، در حال کفر و بت پرستی ولی مانع دخالت شما شدم و خودم با نرمی و ملایمت او را رام کردم». [1]

[1] . کحل البصر ، صفحه ی 70.

منبع: داستان راستان،شهید مطهری،جلد اول.